چپتر 200: فصل 200
0با وجود اینکه لکس کاملاً با آن فن آشنا بود، بیش از یک ساعت بیوقفه تمرینش کرد. اوبهجای جمعکردنِ چی برای فنِ «دافعِ چی» را در بخشهای مختلفِ بدنش تمرین کرد؛ از کفِ دستها تا قفسهٔبازیابی سینه، پاها و حتی پیشانیاش. تنها زمانی دست از کار کشید که چیِ بدنش کاملاً تخلیه شده بود.
لکسِ خسته و عرقکرده، رفت و دوشِ طولانی و دلچسبی گرفت،ویژهٔ سپس دوباره حولهٔ پالتوییاش را پوشید و به اتاق مراقبه بازگشت.نوع چهارزانو نشست و با استفاده از فنِ «آغوشِ شاهانه» به تزکیه پرداخت.
هر سبکِ تزکیه متفاوت بود و چیِ جذبشده را اندکی تغییر میداد تا به شکلِ منحصربهفردی از چی دربیاید کهحالی هر تزکیهگر درونِ بدنِ خود داشت. برای کسانی که تمایلات داشتند، مانند ویل بنتام که دارای خاصیتِ آب بود، چیمقاومت یا انرژی معنوی ذخیرهشده در بدنشان متمرکزتر و خاصتر میشد. اما چی در بدنِ لکس در سطحِ کاملاً متفاوتی بود.
این چی دربردارندهٔ جنبههایی از انرژی معنوی، انرژیِ روح و نیروی حیات بود. این ترکیبِ بیهمتا از جنبههای مختلف به این معنا بود که لکس تنها به استفاده از فنونِ روحی محدوداین نمیشد، هرچند در حالِ حاضر فقط به همانها دسترسی داشت. این یعنی میتوانست از چیِ خود برای بهکارگیریِ فنونِ نادر و فوقالعاده قدرتمندِ روح، و همچنین فنونِ ویژهٔ تزکیهکنندگان بدن نیز استفاده کند.کند در حالی که یک تزکیهگرِ عادی برای استفاده از فنونِ مرتبط باید ذخیرهای از هر نوع انرژیِ مخصوص میساخت، لکس میتوانست مستقیماً با استفاده از چیِ خود هر سه را به کار ببندد.
این موضوع همچنین چیِ او را از همردههایش قدرتمندتر میکرد، هرچند این قدرت بهجای توانِ هجومی، در قالبِ مقاومت و تابآوری خود را نشان میداد. نکتهٔ مثبتِ ماجرا این بود کهتغذیه چون او عملاً از سه منبع تغذیه میکرد در حالی که بقیه تنها از یک منبع بهره میبردند، میتوانست چیِ خود را سریعتر بازیابی کند. نکتهٔ منفیاش هم این بود کهتوجهِ هر بار شکستنِ مرز برای او سه برابر سختتر از یک تزکیهگرِ عادی میشد. لکس در چند روزِ گذشته و هنگامِ تلاش برای تزکیه، شخصاً این دشواری را تجربه کرده بود.
اما لکس در حالِ حاضر قصدِ تزکیه نداشت؛ او فقط داشت چیِ خود را بازیابیکند میکرد تا بتواند فنونش را تمرین کند. یک بار مهمانخانه را از نظر گذراند تامیکرد مطمئن شود چیزی به توجهِ او نیاز ندارد، و سپس تمرینش را از سر گرفت.
فنِ بعدی که تمرین کرد، فنی بود که پس از «دافعِ چی» برایش از همه آسانتر به نظر میرسید؛ فنِ افزایشِ سرعت. نامِ این فن «تسکینِ شاهین» بود. بهجای تمرکز روی چیزی مانند پاها، چی در اطرافِتوانِ قلب و ریهها متمرکز میشد. تأثیرش چیزِ پیشپاافتادهای مانندِ رساندنِ اکسیژنِ فراوان به خون نبود، نه. با تمرکز روی این دو ناحیه، چی بهآرامی از رگهایش در خون حل میشد و سرعتِ کلیِ او را بالا میبرد؛ نهنظر فقط در پاها، بلکه در تمامِ بدنش. میتوانست سریعتر بدود، اما در عینِ حال میتوانست سریعتر حمله کند، سریعتر بچرخد، سریعتر غذا بخورد یا سریعتر هضم کند. اینکه میخواست چه چیزی را سرعت ببخشد، به خودش بستگی داشت.
مدتزمانِ این فن تا زمانی ادامه داشت که تمامِ چی در خونخود حل نشده باشد. اینکه لکس از آن برای افزایشِ سرعتِ انفجاری استفاده میکردبدنشان یا دویدنِ مسافتهای طولانی یا هر چیزِ دیگری، کاملاً به خودش بستگی داشت.
اما با وجودِ اینکه این فن پس از «دافعِ چی» آسانترین فن به شمار میرفت، اصلاً به این معنا نبود کهقالبِ واقعاً کارِ راحتی است. در واقع، هرچند لکس تازه پس از چند روز تمرین استفاده از آن را شروع کرده بود، میتوانستچند با اطمینان بگوید که بدونِ کمکِ اتاق مراقبه و حولهٔ پالتویی در تمرکز و یادگیریِ سریعتر، این کار زمانِ بسیار بیشتری میبرد.
یادگیریِ این فنون همچنین باعث شد احترامِ تازهای برای تمامِ مبارزاتی که پیشتربدن دیده بود قائل شود، چرا که استفاده از فنون در حالتِ ایستاده یکببندد چیز بود، اما بهکارگیریِ آنها در حینِ انجامِ هر کارِ دیگری بهشدت دشوار بود.
اما لکس خیلی به خودش سخت نمیگرفت؛ او تازه تمرین را شروع کرده بود و منطقی بودبدن که عملکردش ضعیف باشد. بهویژه اصلاً نمیتوانست درک کند که بقیه چطور از چند فن بهطورِ همزمانمیکرد استفاده میکردند. اما لکس داشت عجله میکرد. باید قدمبهقدم پیش میرفت و روی «تسکینِ شاهین» تمرکز میکرد.
ساعتها مانندِ دانههای شنی که در ساعتِ شنی میریزند سپری شدند، وخود با رسیدنِ شب، لکس بهشدت خسته بود. نهتنها چیِ بدنش تخلیه شدهذخیرهشده بود، بلکه حتی از نظرِ جسمی و ذهنی هم احساسِ فرسودگی میکرد.
لکس دوشِ دیگری گرفت — میبینید، اصلاً آدمِ کثیفی نبود — و سپس رفت تا کمی غذا بخورد. در اینهجومی مرحله، او منحصراً فقط غذای روحی میخورد، چرا که به او کمک میکرد چیِ خود را بهطورِ غیرفعال بازیابی کندمرز و حتی بهآرامی باعثِ افزایشِ تزکیهاش میشد. وقتی غذایش تمام شد، خودش را روی تخت انداخت و در دم بیهوش شد.
صبحِ روزِ بعد، پیش از آنکه حتی سؤالی بپرسد، مری به او اطلاع داد که الکساندر میخواهد باعادی او دیدار کند. دیدارشان کوتاه بود، چرا که الکساندر میخواست بداند آیا لکس میتواند هلن را ردیابی کند یاتابآوری نه. لکس بدیهی بود که نمیتوانست چنین کاری کند، و این موضوع را با لحنی دیپلماتیک به او گفت.
سپس الکساندر پرسید آیا جایی در جهان هست که راهش به مهمانخانه بسته باشد، چونویژهٔ هلن درونِ یک دروازه ناپدید شده بود، اما هنوز با کلیدِ طلایی به مهمانخانه برنگشته بود.موضوع لکس به او اطمینان داد که طبق گفتهٔ مری، از هر جایی میشود به مهمانخانه رسید.
وقتِ بیشتری با الکساندر نگذراند، چون به نظر میرسید پسرک درگیرِ افکارِ خودش است و لکس هم کارهای خودش را داشت که باید تمامشان میکرد.بدنشان لکس یک بارِ دیگر روز را با تمرینِ فنِ «دافعِ چی» آغاز کرد و سپس بقیهٔ روز را به تمرینِ «تسکینِ شاهین» گذراند. تا پایانِحاضر روز، توانست همزمان هم از فن استفاده کند و هم بدود؛ دستاوردِ بزرگی که به سطحِ بالایی از تمرکز روی چند کارِ همزمان نیاز داشت.
روزِ بعد، لکس نیمی از روز را به تمرینِ «تسکینِ شاهین» گذراند و بعد به سراغِ دو فنِ تهاجمیاش رفت. تسلط بر این دونشان فن، یعنی «تیغهٔ چی» و «انفجارِ کمکی»، برایش بسیار دشوار بود. فقط پیچیدگیِ ذاتیِ فنون نبود که کلافهاش میکرد؛ حس میکرد «آغوشِ شاهانه» انزجاریشخصاً ذاتی نسبت به این فنون از خود نشان میدهد. هر بار که سعی میکرد تمرین کند، میتوانست این را از نافرمانیِ چیِ خودش حس کند.
اما این چالش بهجای اینکه ناامیدش کند، بهنوعی انگیزهاش را بالا برد. بهجای اینکه سعی کند فنون را بهشکلِ غریزی یا واکنشی در خود پرورش دهد، آنها را باقدرتمندتر تمرکزِ کامل تمرین کرد. هنگامِ تمرین، به سرعت، تراکم و انعطافپذیریِ هر رشته از چی توجهِ ویژهای نشان داد و یاد گرفت پیشبینی کند که چیِ او کِی و چگونهگذشته نافرمانی خواهد کرد. در نهایت این فنون را حتی سریعتر از «تسکینِ شاهین» یاد گرفت. به این ترتیب، تنها آخرین فن برایش باقی ماند که خیلی ساده «سراب» نام داشت.
«سراب» میتوانست با استتار کردنش به او کمک کند پنهان شود و تشخیصش را با چشم دشوار کند، اما در حالِ حاضر، لکس نمیتوانست بر آن مسلط شود. دلیلشمستقیماً صرفاً پیچیدگیِ فن نبود، بلکه مقیاسِ فن و مقدارِ چیِ لازم برای استفاده از آن هم دخیل بود. از آنجا که هنگامِ استفاده از این فن باید کلِ بدنشمرز را میپوشاند، مقیاسِ آن از هر کاری که لکس پیش از این انجام داده بود بزرگتر میشد، و مقدارِ چیِ لازم هم تقریباً تمامِ چیزی بود که در بدنش داشت.
در این مرحله، برای مشورت پیشِ جان برگشت. هرچقدر هم که لکس دوستداشت داشت همهچیز را خودش بهتنهایی پیش ببرد، باز هم امکانپذیر نبود. راهنمایی گرفتنمتمرکزتر از کسانی که باتجربهتر از او بودند، روندِ یادگیری را بهشدت آسانتر میکرد.
در قالبِ شخصیتِ لئو، هر یک از فنون را برای جان اجرا کرد و از تجربیاتش هنگامِ یادگیریِبهجای آنها حرف زد. جان در دل بهشدت تحتتأثیرِ سرعتِ لئو قرار گرفته بود، اما به روی خودش نیاورد.بازیابی آیا داشت در عرضِ یک ماه چند فن را یاد میگرفت؟ نه، هنوز حتی دو هفته هم نگذشته بود.
وقتی لکس توضیح داد که چطور توانسته دوفوقالعاده فنِ تهاجمی را یاد بگیرد، چشمانِ جان برقیحالی زد و متوجهِ چیزی شد، اما هنوز حرفی نزد.
جان چند ساعتِ آزگار را صرفِ توضیح دادنِیعنی اشتباهاتِ لکس کرد و به او یاد دادتزکیهکنندگان که در آینده چطور باید تمریناتش را پیش ببرد.
اما وقتی کارش تمام شد، جان راحت روی صندلیاش نشست وبدنِ چند لحظه به لکس خیره ماند و چیزی را سبکسنگین کرد.انرژی در نهایت، آهی کشید و گفت: «لئوی جوان، با آرایهها آشنایی داری؟»
لکس جواب داد: «آره، همون تشکیلاتی نیستن که واسه محافظت از یه جاموضوع و اینجور چیزها استفاده میشن؟ شنیدم چند مهمان داشتیم که مدتِ زیادی تومثبتِ مهمانخانه موندن، چون تو سیارهشون، دورِ محلِ برگشتشون رو با همینا محاصره کرده بودن.»
جان که از بیاطلاعیِ لئو خندهاشبهکارگیریِ گرفته بود، گفت: «دوستِ جوانِ من،تزکیهکنندگان دیگه هیچوقت همچین حرفِ بیسوادانهای نزن.»
«برای یه آدمِ عادی، تشکیلات و آرایهها واقعاً یکی هستن. دلیلش اینه که هر دو ریشهٔتزکیهکنندگان یکسانی دارن و معمولاً کسی که تو یکی استاد باشه، تو اون یکی هم استاده. اماهمردههایش آرایهها و تشکیلات، با وجودِ اینکه گاهی تأثیرِ مشابهی دارن، هدفهاشون از زمین تا آسمون فرق میکنه.»
«تشکیلات از اشیای مختلفی استفاده میکنن، بعضی دستساز و بعضی طبیعی، که در کنارِ دانشِ پیچیده ومانند ظریفِ علمِ علت و معلول، تأثیراتِ مختلفی رو به وجود میارن. اونا میتونن ماهیتِ تدافعی، تهاجمی، یا کمکیانرژیِ داشته باشن، یا حتی ترکیبی از هر سه. اما آرایهها، کاملاً و فقط از انرژیِ روحی ساخته میشن.»
جان به لئو که سراپا گوش شده بود نگاه کرد، اما به دلایلی تمایلشهمردههایش را برای ادامه دادن از دست داد. حلقهای به لکس داد و گفت: «چیِ خودتعملاً رو واردِ این کن تا بتونی کتابِ داخلش رو بخونی. بعداً نظرت رو بهم بگو.»
لئو که نمیدانست چرا جان این حرفهانادر را پیش کشیده، جواب داد: «حتماً.» امانیز به هر حال با او همراهی کرد.