چپتر 81: چپتر ۸۱
0لکس باحوصله ایستاده بود و انتظارِ مهمانانِ تازهوارد را میکشید. این با اختلاف شلوغترین روزی بود که مهمانخانهاش تاانسان به حال به خود دیده بود و باید برای رویارویی با هر مانعی آماده میبود. اتاقهای بیشتری میساخت، دستیارانِ هوشِهمهجا مصنوعیِ بیشتری کرایه میکرد یا هر کارِ دیگری که لازم بود انجام میداد تا مطمئن شود همهچیز بهخوبی پیش میرود.
نورِ درخشانی برق زد و لکس چند چهرهٔ آشنامیخواید دید. داداش چن و بلین ظاهر شدند و پشتِشما سرشان زنی آمد که شباهتِ زیادی به چن داشت.
بهمحضِ اینکه دو سرباز لکس رامیخواید دیدند، با هم سلام کردند: «مهمانخانهدار.»فکر دختر با کنجکاوی به او نگاه کرد.
لکس با لبخندی گفت: «خوش برگشتید. انتظار نداشتم به این زودینام ببینمتون. تونستید کاروانتون رو پیدا کنید؟» لکس بهقدری از گفتگوهایشان بامهمانخانهٔ فلک شنیده بود که کمی دربارهشان و شرایطی که میگذراندند بداند.
«بله، خوشبختانه همهشون سالم بودن وبشه تونستیم پیداشون کنیم. ایشون خواهرمه، آوردمشلیلی اینجا چون میخواستم با مهمانخانه آشنا بشه.»
لکس به دختر نگاهانسان کرد و گفت: «امیدوارمنیمهشب اینجا موردِ پسندتون واقع بشه.»
نام: لیلی
سن: ۲۴
جنسیت: زن
جزئیاتِ تزکیه: پرورشِ چی، لایهٔ ۷
گونه: انسان
سطحِ اعتبارِ مهمانخانهٔ نیمهشب: ۱
«میخواید اینجاسرشان رو بهتونآمد نشون بدم؟»
داداش چن و بلین به چشمهایپرورشِ هم نگاه کردند و در دممهمانخانهٔ فهمیدند دیگری به چه فکر میکند.
«اِ، نه ممنون. شماپرورشِ حتماً سرتون شلوغه، خودمون میتونیماعتبارِ همهجا رو بهش نشون بدیم.»
«بسیارخب. اگهمیخواستم کاری داشتیدبشه صدام کنید.»
آن سه نفر لکس را پشتِ سر گذاشتند و بهسمتِسرباز عمارت به راه افتادند. وقتی کمی دور شدند، لیلی زمزمه کرد:خوش «تا حالا ندیده بودم اینطوری رفتار کنی. اون یارو اینقدر ترسناکه؟»
برادرش با لحنی جدی جواب داد: «اصلاً خبر نداری. دفعهٔ قبل که اینجا بودیم، یه مهمانِ دیگه رو دیدیم که اونقدر قویممنون بود که حتی نمیتونستیم عالمش رو حدس بزنیم، و حتی اون هم با مهمانخانهدار مؤدب بود. اون میتونه تو سراسرِ جهان دروازهدور باز کنه تا مهمانهاش رو از هر سیارهای که هستن بیاره اینجا. حتی جرئت نمیکنم به این فکر کنم که چقدر قدرت داره.»
لیلی آبِ دهانش راپرورشِ قورت داد، انگار کهسطحِ منظورِ برادرش را فهمیده باشد.
بلین گفت: «ولی با این حال، داره این مهمانخانه رو میچرخونه وجزئیاتِ خیلی خوب به همهٔ مهمانهاش میرسه. نمیتونم حدس بزنم تو ذهنِ آدمنشون به این قدرتمندی چی میگذره، ولی تا وقتی عصبانیش نکنیم، جامون امنه.»
لکس که اصلاً و ابداًشباهتِ فالگوش نایستاده بود، تصادفاً حرفهایشان رادیدند شنید و پیشِ خودش ریز خندید.
آه، اینکه بهتجنسیت احترام بذارن چه خوبه.لایهٔ یا شایدم ازت بترسن؟
حالا که همهٔ مهمانها داشتند به کارهای خودشان میرسیدند، لکس توجهشنیمهشب را به لاکپشتِ خوابآلود معطوف کرد. تهِ دلش میخواست بگذارد لاکپشتحتماً بخوابد، اما فقط خدا میدانست چرتِ یک بچهٔ دوهزارساله چقدر طول میکشد.
لکس با ملایمت، اما باامیدوارم صدایی که از قدرتِ لباسشلیلی سرشار بود، گفت: «بیدار شو.»
لاکپشتی که هیچ نامی نداشت با تنبلی چشمهایش را بازسرباز کرد، اما بهمحضِ دیدنِ مکانِ جدیدش از جا پرید. باگفت گیجی به اطراف نگاه کرد و مدام هوا را بو کشید.
«به مهمانخانهٔ نیمهشب خوش آمدید. نمیخواستم خوابتونلایهٔ رو به هم بزنم، ولی فکر کردممیخواید شاید تو یه اتاق راحتتر استراحت کنید.»
چهرهٔ لاکپشت نگران بود و باگونه شنیدنِ صدای لکس، نهتنها از نگرانیاشمیخواید کم نشد، بلکه بیشتر هم شد.
لاکپشت گفت: «ای وای، ای وای، ای وای.واقع شما انسانهای نادان واقعاً برام دردسر درست میکنید.»گونه و سپس با عجله بهسمتِ جنگل به راه افتاد.
لاکپشت همانطور که جلو میرفت، لکس را سرزنش کرد: «میدونی همهٔ حیوونهای اینجا گرسنهان و برای زنده موندن بهزور دارن از انرژیِبرگشتید روحی تغذیه میکنن؟» اینکه لاکپشت چطور این را میدانست یک راز بود، اما کاملاً اطمینان داشت که حق با اوست. «هیچ حشرهایبودن این اطراف نیست، نه کِرمی، نه دانهای. قراره چی بخورن؟ آه شما انسانهای نادان، مگه نمیدونید وقتی یکی گرسنهست باید بهش غذا بدید؟»
با شنیدنِ حرفهای لاکپشت، لکس خجالتزده و نگران شد. جانوران را از سیستم گرفته بود، پس طبیعتاً فرض را برفکر این گذاشته بود که سیستم به آنها غذا هم میدهد. هرگز به نبودِ غذای طبیعیشان در محیط فکر نکرده بود.عمارت ناگهان به ذهنش رسید که شاید دلیلِ محبوبیتِ زیادِ هلن در میانِ جانوران این بود که احتمالاً به آنها غذا میداد.
انواعِ مختلفی از غذای جانوران را خرید و در ذهنش به ولما دستور داد که هرچشمهای روز به آنها غذا بدهد. نه صبر کن، ولما معمولاً درگیرِ مهمانها و وظایفِ دیگر بود،کاری شاید باید دستیارِ دیگری میآورد تا در رسیدگی به جانوران و شاید حتی محیط کمک کند...
لکس در حالی که به راهحلی فکر میکرد، متوجه نشد بهدنبالِ لاکپشت واردِ جنگل شده، و نفهمیدانسان هر جا لاکپشت قدم میگذارد، علفِ وحشی میروید. قارچها، بوتههای کوچک و گیاهانِ وحشیِ مختلف در مسیریشلوغه پشتِ سرِ لاکپشت پدیدار شدند و طولی نکشید که جانورانِ کوچکی دیده شدند که داشتند آنها را میخوردند.
با این حال، وقتی لکس متوجه شد لاکپشت در یک خطِ مستقیم یکراستکردند به سمتِ گلخانه رفته است، از افکارش بیرون آمد! انگار آرایه هیچ اثریببینمتون روی آن نداشت. اما پیش از اینکه بتواند چیزی بگوید، صدای نگرانی شنید.
لاکپشت به باغبان گفت: «ای وای، ای وای، ای وای، انسانِ نادانِ نادان. داری گیاهها رونشون غرق میکنی، اونا اینهمه آب نمیخوان و خاک هم کلاً اشتباهه. کودِ زیاد میتونه سمی باشه، همهٔاگه گیاهها به چیزای یکسانی نیاز ندارن.» و با استفاده از تواناییاش شروع به چیدنِ دوبارهٔ گیاهان کرد.
باغبان با عصبانیت غرید: «برو گمشو مارمولکِ چاق، داری چیدمانممهمانخانهٔ رو خراب میکنی! وقتی گیاهها رشد کنن، چیدمانشون کلماتی روممنون میسازه که تبدیل به شعر میشن! داری شعرم رو خراب میکنی!»
«نه، نه انسانِ نادان، این گیاههاموردِ نمیتونن اینقدر به هم نزدیک باشنجزئیاتِ وگرنه ریشههاشون به هم آسیب میرسونه.»
باغبان و لاکپشت با هم شروع به جروبحث کردنداینکه و هر دو سعی داشتند تعیین کنند باغ چطور بایدلبخندی مدیریت شود، و لکس همانجا با دهانِ باز خشکش زد.
مری با نگاهی شیطنتآمیز ظاهرتزکیه شد و گفت: «دهنت روسطحِ ببند وگرنه مگس میره توش.»
لکس جواب داد: «تو مهمانخانه هیچ مگسی نیست.» اما دهانش را بست. این اولین باری بود که میدیدفکر یک هوشِ مصنوعی از خودش شخصیت نشان میدهد؛ نمیدانست آنها میتوانند چنین کاری کنند. تصور میکرد آنها همگذاشتند مثلِ همان دستیارهای هوشِ مصنوعیِ سریالهای تلویزیونی هستند که فقط کاری را که بهشان گفته میشود انجام میدهند.
«باید لاکپشت رو برای رسیدگی به گلخانهپسندتون استخدام کنی. خاصیتِ قدرتمندی به طبیعت دارهپرورشِ و میتونه به رشدِ گیاهها سرعت بده.»
با این فکر چشمانِ لکس برق زد، اما پیش از اینکه بتواندسلام پیشنهادش را بدهد، شنید که لاکپشت گفت: «ای وای، ای وای. عجبنداشتم باغِ فوقالعادهای، نمیتونم بذارم یه انسانِ نادان خرابش کنه. بهتره خودم مراقبش باشم.»
اعلانِ سیستم:
لاکپشتِ فرمانروای کهکشانی خود را بهعنوانِ کارمند استخدام کرد! تمامِ کارمندانِ دائم باید اقامتگاه داشته باشند. خریدِ خودکارِ اقامتگاهِ کارمند. ۱۵۰۰- امپی. اقامتگاه خریداری شد، لطفاً ورودیِ اقامتگاه را تعیین کنید!
با این اتفاقاتِ ناگهانی، دهانِنیمهشب لکس یک بارِ دیگر بازچشمهای ماند. آخه داشت چه اتفاقی میافتاد؟
مری با دیدنِ قیافهٔ لکس زد زیرِ خنده، اما وقتی بانام نگاهِ غضبناکِ او روبهرو شد، از خنده دست کشید تا توضیحمهمانخانهٔ دهد. خب، راستش بالاخره از خنده دست کشید تا توضیح دهد.
«احتمالاً برات سؤاله که چرامهمانخانه تمامِ مراحلِ استخدام پرید، مثلِ دادنِنام کلیدِ پلاتینی بهش و گذروندنِ امتحان.»
«دقیقاً.»
«کلیدِ پلاتینی برای کسانیه که میخوای از دنیاهای مختلف استخدامشون کنی. اگه کسی که میخوای استخدام کنی از قبل تو مهمانخانه باشه، میتونی مستقیماً بهشاگه پیشنهادِ کار بدی. معمولاً بعدش کار به امتحان میکشه، اما یه لاکپشتِ فرمانروای کهکشانی، حتی نوزادش، برای همچین موقعیتِ سادهای بیش از حد واجدِ شرایطجدی محسوب میشه. از اونجا که لاکپشت مستقیماً قصدش رو برای کار کردن اعلام کرد و تو هم علاقهت رو به استخدامش نشون دادی، این فرایند پرید.»
لکس همچنان با غضب به او خیره بود. توضیحی که داد تا حدودی منطقیجزئیاتِ بود، اما حسِ قویای داشت که مری فقط دارد بهانه میآورد و سیستم خودسرانه عملفهمیدند کرده است، چون آنقدر به لکس اعتماد نداشت که استخدامِ لاکپشت را به او بسپارد.
لکس به سمتِ لاکپشت رفت و گفت: «از اونجا که به پیوستن به مهمانخانهٔ من علاقه دارید، میخوام بهتون خوشامد بگم. یه اقامتگاه براتون آماده کردم و ورودیاش روفهمیدند به گلخانه وصل کردم.» به گوشهای اشاره کرد که درِ دولنگهٔ غولپیکری متصل به یک درختِ عظیم ظاهر شده بود. لکس کمی امپی خرج کرده بود تا ورودی طوریبودم به نظر برسد که انگار داخلِ یک درخت است، چون فکر میکرد شاید لاکپشت خوشش بیاید. دقیقاً مطمئن نبود لاکپشتها، بهخصوص نوعِ کهکشانیشان، چه نوع زیستگاهی را دوست دارند.
لاکپشتِ فرمانروای کهکشانی در تأیید سر تکان داد. البته که سیستم او را بهزور استخدام نکرده بود و لاکپشت قراردادش را مستقیماًخودمون در ذهنش دریافت کرده بود. با این حال به قرارداد اهمیتی نداد و یکراست آن را پذیرفت. خواستهها یا نیازهای پیچیدهای نداشت؛اینطوری تنها چیزی که میدید این بود که این مکان پتانسیلِ یک باغِ خوب را دارد و لاکپشت میخواست به آن رسیدگی کند.
باغبان با غرشِ پردردی فریاد زد: «نههههههههههههههههه مهمانخانهدار،نشون نباید بذاری به گلخانه دست بزنه. هیچ سبکی نداره،سرتون هیچ درکی از زیباییشناسی نداره. همهچیز رو خراب میکنه.»
باغبان شبیه کودکی بود که دارد پیشِ پدر و مادرش شکایتنام میکند. خب، او فقط چند روز سن داشت، بنابراین از نظرِمهمانخانهٔ فنی هم باغبان و هم لاکپشت با استانداردهای خودشان نوزاد محسوب میشدند.