چپتر 566: چپتر ۵۶۶
0لکس غرق در افکارش بود و همانطور که فنریر در دلِفنِّ طبیعتِ وحشی میدوید، عزمش را جزمتر میکرد. شاید تصمیمی که میگرفت ازروحشان نظرِ اخلاقی درست نبود، اما برای خودش و وابستگانش بهترین تصمیم بود.
با تأمل در فلسفهٔ بلوغ، طرزِ فکرش دستخوشِ تغییری نامحسوس شده بود؛هدفی اینکه اگر از تصمیماتی که مجبور بود بگیرد خوشش نمیآمد، آیا بازمبهم هم اسمش بلوغ بود؟ یا شاید بلوغ از همان اول یعنی همین.
افسوس که تکگوییِ درونی و دراماتیکش با شهودش قطع شد. سرپوشانده بلند کرد اما بهخاطرِ تاریکیِ مطلقی که آسمان را پوشانده بود چیزینور ندید، با این حال انگار چشمانش روی هدفی متحرک قفل شده بود.
هرچند چشمانش به نور وابسته بود، اما حواسِ دیگرش اینطور نبود. حسِّ روحیاش بردی مبهم در حدودِویسپ ۱۰۰ فوت یا ۳۰ متر داشت؛ گاهی کمی فراتر میرفت و گاهی کمی کمتر. اما شهودش هیچکار حدِّ مشخصی نداشت که یک شیء چقدر باید دور یا نزدیک باشد تا بتواند آن را تشخیص دهد.
به همین دلیل، در دلِ تاریکی، با وجود اینکه سفینههایامتحان بیگانگان آنقدر دور بودند که لکس هنوز صدای نزدیکشدنشان راچیست نمیشنید، شهودش به او خبر داد که آنها رویش قفل کردهاند.
با این حال، لکس از فنریر نخواست سرعتش راانگار کم کند. آنها به دویدن در دلِ طبیعتِ وحشیحواسِ ادامه دادند و لکس آمادهٔ رویارویی با آنها شد.
چیزی که واقعاً میخواست امتحان کند فنِّ «دریدن» بود، اما مطمئن نبود جواب بدهد. اصلاً نمیدانست آن ویسپ درهدفی بدنشان چیست. اگر بخشِ کوچکی از روحشان بود، این فن کاملاً مرگبار میشد. اما اگر چیزی شبیه به آواتاری ازفراتر یک روح، یا حتی چیزِ دیگری بود که لکس در آن لحظه از آن خبر نداشت، چهبسا فن کار نمیکرد.
برای آمادگی در برابرِ چنین احتمالی، شروع به انتخابِ یک آرایهٔ دوربردمطمئن کرد. بعید میدانست این رباتها بهاندازهٔ رباتهای داخلِ پاگودا مقاوم باشند، چرامرگبار که آنها از همان ابتدا دردسرِ بسیار بیشتری برایش درست کرده بودند.
چند دقیقهٔ بعدی در سکوت گذشت تا اینکه، حتی در دلِ تاریکی، چشمانش توانست شکلِ سفینههاییاصلاً را که نزدیک میشدند تشخیص دهد. چشمانش همینطوری هم تیزتر از حالتِ عادی بود، چه رسددیگری به پیشرفتهای عجیبی که چشمِ چپش کرده بود؛ بنابراین دیدن در تاریکی مشکلِ چندان بزرگی محسوب نمیشد.
چهار سفینه به سمتش میآمدند و اصلاً هم سعی نمیکردند نزدیکشدنشان را پنهان کنند. ازهرچند لحظهای که لکس آنها را دید، تنها چند دقیقه گذشت تا حتی فنریر هم متوجهِگاهی آمدنشان شد. یک دقیقه بعد، صدای جتهایی که هوا را میشکافتند از دور به گوش رسید.
فنریر غرید، اما لکس پشتِ گوشهایش را مالید. تولهٔ کوچک میخواست حمله کند، اما هرچقدر هم کهچشمانش لکس به او اعتماد داشت، روبهرو شدن با یک ربات کجا و درافتادن با یک سفینه کجا.فوت مثلِ تفاوتِ جنگیدن با یک سربازِ مسلح و یک جتِ جنگنده بود؛ اصلاً در یک سطح نبودند!
در همان مدتی که لکس تولهاش را آرام میکرد، چهار سفینهدریدن رسیدند. آنها نه زحمتی برای محاصرهکردنش به خود دادند و نه تلاشیکاملاً برای برقراریِ ارتباط کردند. بهمحضِ اینکه در تیررس قرار گرفتند، حمله کردند!
وقتی قویترین نسخهٔ ممکن از سپرِ امپراتوری را بالا آورد، با خود فکر کرد کهبدهد آیا مهاجمان همیشه اینقدر پرخاشگرند یا فقط او را بهطورِ خاص هدف گرفتهاند. هرچه باشد،حتی اگر هدفشان جمعآوریِ برده بود، کشتنِ هر کسی که سرِ راهشان میدیدند نتیجهٔ عکس میداد.
درست همانطور که لکس حدس میزد، این سفینهها بهطورِ خاص او را هدفمتحرک گرفته بودند. بهمحضِ اینکه اسکنرهایشان تصویرِ او را ثبت کرد، او را بهخاطرِ۱۰۰ دخالت در اعدام و مقاومت در برابرِ مجازات، بهعنوانِ جنایتکارِ جنگی علامتگذاری کردند.
بیدرنگ حمله کردند و سلاحهای لیزریشان پرتوهای کوتاه و نارنجیرنگی شلیک کرد که محکم به سپرِانگار امپراتوری کوبیده شد. انفجاری بزرگ و آتشین زمین را لرزاند. شعلههای نارنجی همهچیز را در اطرافشانحدودِ سوزاند و سیاه کرد، و هرچه را که تابِ گرمایش را نداشت به خاکستر تبدیل کرد.
با این حال پشتِ سپرش،آمادهٔ حتی نسیمی گرم هم به لکسدریدن نخورد. ارتقای فنونش فکرِ خوبی بود.
به آسمان نگاه کرد، اما هنوز تلافی نکرد. سفینههامیخواست حتی برای آرایهاش هم خیلی دور بودند، چه رسدویسپ به فنِ دریدن. پس باحوصله منتظر ماند تا نزدیکتر شوند.
اما این چیزی نبود که سفینهها ثبت کردند. بهمحضِ اینکه محلِ انفجارهدفی را اسکن کردند، تصویرِ مردِ تنهایی را گرفتند که راحت روی مرکبِمبهم جنگیاش نشسته بود و با تمسخر به بالا و به آنها نگاه میکرد.
نیشهای غولآسای روی نقابش به پوزخندی تغییرِ شکل دادهمطلقی بود، انگار که سفینهها حریفانی بیلیاقت بودند. چشمانش آرامروی بود، گویی نزدیک شدنِ سفینهها هیچ فشاری به او نمیآورد.
اشتباهی که لکس بهخاطرِ پیشزمینهاش مرتکب شد، این بود که فکر میکرد سفینهها را هماناصلاً رباتهای مهاجم هدایت میکنند. اشتباه میکرد. در واقع، خودِ سفینهها هم خودآگاه بودند. آنها درستچیزِ بهاندازهٔ رباتهای روی زمین مهاجم به حساب میآمدند و از رفتارِ تحقیرآمیزِ لکس بهشدت بهشان برخورد!
سفینهها که حالا نزدیکتر شده بودند — چون در تمامِ این مدت ازمطمئن حرکت نایستاده بودند — دریچهای در زیرِ خود باز کردند و یک توپِمیشد لیزری بیرون دادند. توپهای همشکلِ هر چهار سفینه درخشیدند و برای حمله شارژ شدند.
لکس با احساسِ مورموری خفیف گفت: «اوه؟»این انگار چیزی به او هشدار میداد کهقفل سپرش برای حملهٔ پیشِ رو کافی نیست.
هر چهار لیزر شلیک شدند، اما نه بهسمتِ لکس.مطلقی چهار پرتوِ لیزر در هوا به هم رسیدند و باهدفی ترکیبِ قدرتشان، به گوی غولآسایی از نورِ نارنجی تبدیل شدند.
لکس این بار عمداً وآمادهٔ با تمسخر گفت: «ببین فنریر،فنِّ فضاییهای کوچولو دارن حسابی زور میزنن.»
بااینکه لکس بلند حرف نزده بود، حسگرهای سفینهها تکتکِ کلماتشامتحان را ثبت کردند! نهتنها این، بلکه چون سفینهها پیوسته بهچیست سفینهٔ مادر متصل بودند، حرفهایش مستقیماً برای فرماندهیِ اصلیشان پخش شد!
سفینهها که نتوانستند خشمشانپوشانده را مهار کنند، پیش ازانگار موعد حملهشان را آغاز کردند!
گوی عظیمِ نارنجی با وجودِ اندازهاش، بابهخاطرِ سرعتِ نور بهسمتِ لکس پرتاب شد واین سپرِ امپراتوری را شکافت. بعد... بعد هیچچیز.
گوی نارنجی انگار در فضا، درست جلوی لکس خشکش زد. سفینهها دوباره اسکنجواب کردند و تصویرِ لکس را گرفتند که گوی عظیمِ انرژیِ مخرب را خیلی راحتآواتاری با یک دستِ درازشدهاش نگه داشته بود. گوی در دستش شبیه یک اسباببازی بود.