---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 83: افتتاحیهٔ بزرگ (۲) • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 83: افتتاحیهٔ بزرگ (۲)

0

الکساندر با هیجان پرسید:‌تازه​ «مطمئنی؟ می‌تونی همین‌جا مرزِ‌کنند​ عالمِ نوزادِ روح رو بشکنی؟»

براندون با چشمانی درخشان جواب داد: «آره. محیطِ اینجا مثلِ داخلِ محفظهٔ همجوشیه، با این تفاوت‌نداشت​ که اون خطرها و بی‌ثباتی‌ها رو نداره. حس می‌کنم گلوگاهِ تزکیهٔ تنم داره شل می‌شه. در‌نمی‌توانست​ واقع، حتی تزکیهٔ روحم هم همین الان داره پیشرفت می‌کنه. اینجا قطعاً تو منظومهٔ شمسیِ ما نیست.»

خانوادهٔ موریسون نگاهی معنادار با هم ردوبدل کردند و سعی داشتند پیامدهای چیزی را که تازه فهمیده بودند هضم کنند. محیطی که به تزکیه‌گران اجازه دهد مرزِ بالاتر از هستهٔ زرین را بشکنند، در زمین وجود نداشت. حتی قلمروهای کوچکی‌پیش‌نیازِ​ که روی زمین باز می‌شدند هم محیطِ مشابهی داشتند و اجازهٔ چنین رشدی را نمی‌دادند. دلیلِ اینکه دقیقاً چرا هیچ‌کس نمی‌توانست مرز را بشکند نامعلوم بود، اما به‌طورِ کلی همه توافق داشتند که زمین چیزی کم دارد. نکتهٔ مهم این‌بیهوده​ بود که تنها انسان‌ها دچارِ این انسداد بودند و جانوران اغلب می‌توانستند به عوالمِ بالاتر عروج کنند. اما در موردِ اینکه چرا جانوران با وجودِ این برتری هرگز زمین را تسخیر نکرده بودند... این رازی بود که عدهٔ کمی می‌دانستند.

رازی که تقریباً هیچ‌کس نمی‌دانست این بود که در حالِ حاضر روی زمین پنج تزکیه‌گرِ عالمِ نوزادِ روح وجود داشتند. هر یک از این پنج نفر از طریقِ شانس‌ها یا تصادف‌های بی‌همتایی عروج کرده بودند که قابلِ تکرار‌اما​ نبود. براندون در محفظه‌ای با طراحیِ ویژه به نامِ محفظهٔ همجوشی مرز را شکسته بود. دلیلِ این نام‌گذاری این بود که محفظه با انرژیِ روحیِ متمرکز و تشعشعاتِ چند رآکتورِ هسته‌ای بمباران می‌شد. نظریه این بود که می‌شد‌کرده​ با استفاده از آرایه‌های روحی و فناوری، این تشعشعات را پردازش کرد و به انرژیِ روحیِ به‌شدت متمرکزی تبدیل کرد که پیش‌نیازِ لازم برای شکستنِ مرز را فراهم می‌کرد. این ایده از نیروگاه‌های هسته‌ای الهام گرفته شده بود.

با این حال، هرچند براندون موفق به شکستنِ مرز شده بود، بقیهٔ کسانی که تا آن زمان تلاش کرده‌نداشت​ بودند جانشان را از دست داده بودند؛ به همین دلیل این ایده به‌طور گسترده استفاده نمی‌شد. خانوادهٔ موریسون تحقیقاتِ‌نامعلوم​ مختلفی انجام می‌دادند تا بفهمند چطور انرژی را در محفظه تثبیت کنند یا بازدهِ تبدیلِ انرژی را بالا ببرند.

اما حالا همهٔ این‌ها بیهوده بود. مهمان‌خانه مکانِ مناسبی برای شکستنِ مرز‌زرین​ در اختیارشان می‌گذاشت! تمامِ برنامه‌های توسعه‌طلبیِ فعلی‌شان، و همچنین نقشه‌هایشان برای سرکوبِ‌چنین​ شورشِ کوچکی که روی زمین در حالِ شکل‌گیری بود، باید متوقف می‌شد...

مهمان‌خانه‌دار که مدتی بود آنجا ایستاده بود، گفت: «خوشحالم که بهتون‌نبود​ خوش می‌گذره. اگه می‌خواین تزکیه کنید یا مرزِ عالمی رو بشکنید، پیشنهاد‌تشعشعاتِ​ می‌کنم اتاقِ مراقبهٔ ما رو امتحان کنید. محیطش برای تزکیه خیلی مناسبه.»

الکساندر که تازه متوجه شده بود در اوجِ هیجان میزبانشان را‌بالاتر​ نادیده گرفته‌اند، گفت: «سلام مهمان‌خانه‌دار. ایشون پدرم، روریک هستن. این‌ها هم‌می‌شدند​ پدربزرگ و مادربزرگم، براندون و آدری.» خانواده مؤدبانه با مهمان‌خانه‌دار احوالپرسی کردند.

مهمان‌خانه‌دار جواب داد: «خوش اومدید. امیدوارم این‌هضم​ مجموعهٔ کوچیکِ من موردِ پسندتون قرار بگیره. اگه‌زرین​ چیزی نیاز داشتید، اصلاً درنگ نکنید و بگید.»

الکساندر که نگرانِ‌بودند​ دوستش بود، پرسید: «حالِ‌تزکیه‌گران​ هلن چطوره؟ حالش خوبه؟»

لکس با ذهنش مهمان‌خانه را‌شانس‌ها​ به دنبالِ هلن جستجو کرد‌تکرار​ و او را در آرایشگاه یافت.

«ایشون در حالِ حاضر تو آرایشگاهِ‌کنند​ ما دارن دستی به سر و‌هستهٔ​ روشون می‌کشن. مایلید شما رو پیششون ببرم؟»

«عالی می‌شه، ممنون.»

لکس با قدم‌هایی آرام راه افتاد تا خانواده را به سمتِ آرایشگاه راهنمایی‌بشکنند​ کند. آن‌ها در حینِ راه رفتن به اطراف نگاه می‌کردند، اما لکس با قدرتِ‌دلیلِ​ لباسش می‌توانست حس کند که دارند از حسِّ روحی‌شان برای بررسیِ آنجا استفاده می‌کنند.

روریک پرسید: «الکساندر بهم می‌گه که‌تصادف‌های​ شما از سراسرِ جهان مهمان می‌پذیرید‌محفظه‌ای​ و فقط محدود به زمین نیستید. درسته؟»

«بله، البته. مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب از هر جای جهان قابلِ دسترسیه. حتی همین‌هستهٔ​ الان مهمان‌هایی از چند سیاره تو محوّطهٔ ما حضور دارن. هر کس‌اجازهٔ​ با اهدافِ خودش میاد و ما سعی می‌کنیم تمامِ نیازهاشون رو برآورده کنیم.»

او در همان لحظه با قدرت‌هایش تمامِ مهمان‌هایش را زیرِ نظر داشت، چون تعدادشان زیاد بود و باید هر موقعیتی را که پیش می‌آمد مدیریت می‌کرد. ویل گروهش را به اتاقِ بازیابی برده بود، بنابراین لکس سریع‌بشکند​ در ذهنش به ولما گفت به آنجا برود تا اگر خواستند از اتاق‌ها استفاده کنند، حضور داشته باشد. لکس دست‌تنها بود و به فکرش رسید که یک هوشِ مصنوعیِ دیگر برای اتاقِ بازیابی استخدام کند، اما در‌طریقِ​ آن لحظه تنها ۲۱۲۶ ام‌پی داشت و نمی‌خواست ته‌ماندهٔ پولش را صرفِ یک هزینهٔ بزرگِ دیگر کند. او باید حاشیه‌امنی برای خودش نگه می‌داشت، به‌خصوص با در نظر گرفتنِ اینکه مارلو هر روز داشت ام‌پی مصرف می‌کرد!

«اتاقِ بازیابیِ ما معمولاً بینِ مهمان‌ها خیلی طرفدار داره. حتی الکساندر هم وقتی هلن مسموم شده بود ازش استفاده کرد. ما اتاق‌های مراقبه برای هر کسی که بخواد تزکیه کنه، و اتاق‌های تمرین برای هر کسی که بخواد مهارت‌های رزمی‌اش‌همه​ رو صیقل بده داریم. یه آزمونِ معمایی هم داریم که بزرگ‌ترین مهارتِ مهمان‌ها رو، هر چی که باشه، می‌سنجه. هر کسی که بتونه آزمون رو تکمیل کنه پاداش می‌گیره، هرچند ممکنه سخت‌تر از چیزی باشه که به نظر می‌رسه. البته کاملاً‌ویژه​ امنه، پس جای نگرانی نیست. غیر از اون، البته مهمان‌خونه‌مون رو داریم که مهمان‌ها می‌تونن برای استراحت و تجدیدِ قوا توش اقامت کنن. به‌زودی جاذبه‌های بیشتری هم خواهیم داشت، پس اگه می‌خواین از هیجانات جا نمونید، بازم به ما سر بزنید.»

«امکانش هست با چند تا از مهمان‌های سیاره‌های‌کرده​ دیگه آشنا بشیم؟ ما تا حالا کسی رو‌همجوشی​ از بقیهٔ جهان ندیدیم، می‌تونه تجربهٔ آموزنده‌ای باشه.»

لکس به برندون که این درخواست را کرده بود نگاه کرد. خواسته‌اش منطقی بود؛ چه کسی‌وجود​ در این موقعیت کنجکاو نمی‌شد؟ با این حال لکس کمی نگران بود. نمی‌خواست کسی سرِ هیچ‌چیز‌هیچ‌کس​ دعوا راه بیندازد، چون لکس پایین‌ترین تزکیه را در اینجا داشت و نمی‌توانست جلوی کسی را بگیرد!

«البته که می‌تونم شما رو به چند نفر از مهمان‌هامون معرفی کنم. اگه خودشون مایل باشن، می‌تونید‌زمین​ هر چقدر که دوست دارید دربارهٔ بقیهٔ جهان باهاشون گپ بزنید. اما اگه حوصله‌اش رو نداشتن، امیدوارم‌هیچ‌کس​ به خواسته‌شون احترام بذارید. مزاحمت برای مهمان‌های دیگه و دردسرسازی می‌تونه باعث بشه ورودتون به مهمان‌خانه ممنوع بشه.»

این خانواده می‌خواستند در‌هضم​ مهمان‌خانه تزکیه کنند، پس طبیعتاً‌دهد​ ممنوع‌الورودشدن بزرگ‌ترین تهدید برایشان بود.

روریک با لحنی کاملاً جدی گفت: «من حواسم هست‌قابلِ​ که پدر و مادرم رفتارِ درستی داشته باشن.» چهره‌اش‌نام‌گذاری​ درهم بود، انگار که داشت به مأموریتی انتحاری می‌رفت.

در این حین به آرایشگاه رسیدند و با ورودشان دیدند که هری با جدیتِ تمام روی موهای هلن‌قلمروهای​ کار می‌کند. حوله‌ای معلق هر از گاهی به پیشانیِ هری می‌خورد تا عرقش را پاک کند، زیرا با‌نامعلوم​ اینکه تمامِ کارِ اصلی را وسایلِ معلق انجام می‌دادند، هری صرفاً با خواندنِ وردهایش خودش را از پا درمی‌آورد.

خانواده با کنجکاوی به هلن نگاه کردند، اما آدری کسی بود که بی‌درنگ متوجهِ نکته‌ای غیرعادی شد. او پیش‌تر این دختر، یا دست‌کم عکس‌هایش را دیده بود. گرچه می‌شد گفت دخترِ زیبایی است، اما در میانِ جمعیت به‌نامعلوم​ چشم نمی‌آمد. با این حال، در این لحظه از او جذابیت و گیراییِ خاصی می‌بارید که چشمِ هر کسی را می‌گرفت. عجیب اینجا بود که ظاهرش هیچ فرقی نکرده بود. پوستش شفاف‌تر یا روشن‌تر نشده بود، آرایشی نداشت‌تصادف‌های​ و مدلِ موهایش هم کاملاً معمولی بود. سرچشمهٔ این تغییر حالتِ چهره‌اش بود. انگار از تهِ دل آزاد و شاد بود. چیزِ بسیار ساده‌ای بود، اما لبخندِ ملایمِ روی لب‌هایش آن‌قدر خلوص داشت که بر دلِ آدم می‌نشست.

سرانجام کارِ هری تمام شد و خودش را روی‌دهد​ مبل‌های پشتِ سرش انداخت. کاملاً از نفس افتاده بود، انگار‌روی​ ماراتن دویده باشد و به‌سختی می‌توانست روی پای خودش بایستد.

«یه‌کم استراحت کن هری،‌طریقِ​ فکر کنم برای امروز‌کرده​ به‌اندازهٔ کافی کار کردی.»

هری لبخندِ بی‌رمقی به مهمان‌خانه‌دار زد و گفت:‌تزکیه‌گران​ «آره، از چیزی که فکر می‌کردم خسته‌کننده‌تر بود.‌وجود​ ولی حداقل بذار اول نتیجهٔ زحمتم رو ببینم.»

با این حرف، هر دو به هلن نگاه کردند که سرانجام از خلسه بیرون آمد. حسِ سبکیِ عجیبی داشت. برای یک لحظه، دوباره احساسِ کودکی را پیدا‌چنین​ کرد، پاک و شاد، بی‌هیچ غصه و دغدغه‌ای در دنیا. در آینه به خودش نگاه کرد و دید موهایش به‌جای اینکه کوتاه‌تر شود، به‌نوعی بلندتر شده است. تا‌عوالمِ​ نیمهٔ کمرش می‌رسید، اما با ریزشی طبیعی که شکیل به نظر می‌آمد. لبخندی زد، درحالی‌که اصلاً خبر نداشت همهٔ افرادِ حاضر در اتاق را مجذوبِ خود کرده است.

الکساندر پرسید: «هلن، حالت چطوره؟»

حواسش به افرادِ دیگرِ اتاق نبود، اما صدای مردِ جوان او را متوجهِ حضورشان کرد. وقتی به الکساندر نگاه کرد، در کمالِ تعجب دید که هیچ حسی ندارد. پیش‌تر،‌نظریه​ هر بار که به او نگاه می‌کرد، عشق و حسرت را حس می‌کرد، همراه با دردِ تلخِ این آگاهی که هرگز قسمتِ هم نبودند، و همچنین امیدِ کوچکی در‌جانشان​ اعماقِ قلبش که شاید روزی، به‌نحوی بتوانند با هم باشند. اما اکنون، با نگاه به او همان حسی را داشت که هنگامِ نگاه کردن به یک دوستِ معمولی پیدا می‌کرد.

چه کسی می‌توانست او را به‌خاطرِ عاشق‌شدنش سرزنش کند؟ یا شاید هم فقط یک شیفتگی بود. او مردِ جوانِ خوش‌قیافه و باهوشی بود، مؤدب اما قاطع، قوی اما عاقل. دستاوردهایی داشت که مردم‌نمی‌توانست​ فقط می‌توانستند در خواب ببینند و سرنوشتی که از همهٔ اطرافیانش فراتر می‌رفت. طبیعتاً او هم مثلِ بیشترِ دخترهای کلاسشان جذبِ الکساندر شده بود. اما حالا ناگهان دیگر آن حسرت را نداشت. فقط حس‌حالِ​ می‌کرد که حتی اگر او بهترین آدمِ کلِ جهان هم باشد، اگر مردِ زندگی‌اش نیست پس هیچ اهمیتی ندارد. او قلبش را فقط به کسی می‌داد که قدرش را بداند و دوستش داشته باشد.

این بدان معنا نبود که از الکساندر بدش می‌آمد‌محیطی​ یا کمتر دوستش داشت. فقط به این معنا بود که‌نداشت​ سرانجام می‌توانست بی‌هیچ فکرِ دیگری، صرفاً با او دوست باشد.

دختر جواب‌فهمیده​ داد: «عالی‌ام،‌هضم​ الکساندر. عالی‌ام.»

ناولها | novelha.net