چپتر 246: چپتر ۲۴۶
0گروهِ اعزامی ۱۲۰ دانشجو داشت که هرکدام بخشی از یک زیرگروه با هدفی مشخص بودند.مجبور تنها ۳۰ نفر از دانشجویان عنوانهای مرتبط با مبارزه داشتند و بقیه دلایلِ خودشان راتحمیل برای پیوستن به گروه داشتند؛ از کاوشگرانِ معدن گرفته تا نقشهکشان، جستجوگرانِ حیاتِ وحش و غیره.
با وجودِ زمینههای مختلفشان، لکس همچنان کسی بود که پایینترین سطحِ تزکیه را در آنجاکار داشت. هرچند حواسش بود که برای تزکیه وقت بگذارد و انرژیِ روحیِ غنیِ این دنیا همفرماندهی به سرعتِ رشدش کمک میکرد، اما هنوز تنها به لایهٔ ۵ از پرورشِ چی رسیده بود.
اما بهعنوانِ مشاور و راهنما، در صورتِ برخورد با هرگونه خطر، قرار نبود در خطِ مقدم باشد.انجام خب، روی کاغذ قرار بود اینطور باشد، اما وقتی لکس خودش را به رهبرِ گروهِ اعزامی معرفیجبرانِ کرد و نقشش را تأیید کرد، چهرهٔ درهمرفتهٔ مرد به لکس فهماند که دقیقاً چه فکری دربارهاش میکند.
پتولمی وودمن، رهبرِ این گروهِ اعزامی، برای سازماندهیِ این سفر بهطرزِ مضحکی سخت تلاش کرده بود. این مأموریتی از طرفِ آکادمی برای او نبود، بلکه چیزی بود که باید آکادمی را راضیسفرهایی میکرد تا اجازهاش را به او بدهند. او بارها و بارها خودش را ثابت کرده بود و تحقیقات و آمادهسازیهای بیپایانی انجام داده بود تا به آکادمی نشان دهد که این سفر سودآورهمهٔ خواهد بود. نهتنها این، بلکه مجبور شده بود قراردادی امضا کند که در آن قید شده بود اگر سفرِ اعزامی به شکست بینجامد، برای جبرانِ آن ۱۰ سال برای آکادمی کار خواهد کرد.
با این حال، در نهایت، یک مشاور را به او تحمیل کرده بودند تا در زمینهٔ تدابیرِ امنیتی راهنماییاش کند؟ او که یک تازهکار نبود که هرگز مبارزهحال ندیده باشد! او با گذراندنِ وقت هم در خطِ مقدمِ چنین سفرهایی و هم در مرکزِ فرماندهی هنگامِ تمریناتِ ارتش، تجربه کسب کرده بود. این یک توهین بود.بیفایده اما بهعنوانِ کسی که قوانین را درک میکرد، میدانست که قشقرق بهپا کردن بیفایده است. اگر برای رهبریِ گروهِ اعزامیِ خودش باید این را میپذیرفت، تحملش میکرد. فعلاً.
پتولمی درحالیکه فهرستی را به دستِ لکس میداد، گفت: «سه روزِ دیگه راه میافتیم. تو این مدت، باتحمیل نقشِ همهٔ افرادِ گروه آشنا شو. ضمناً، اگه درخواستی برای وسایل یا تجهیزاتِ شخصی داری، تا امروز تحویلش بده.توهین از اونجا که آکادمی بودجهٔ این سفر رو تأمین میکنه، کمکهزینهٔ مشخصی برای تجهیزاتِ موردنیاز در نظر گرفته شده.»
لکس از اینکه میتوانست تجهیزات درخواست کند جا خورد، چرا که بیشترِ درآمدِ شخصیاش در ماهِ گذشتهانجام را صرفِ خریدِ انواع و اقسامِ وسایل برای این سفر کرده بود. اگر میتوانست چیزهای بیشتری راجبرانِ مجانی درخواست کند... خب، بهعنوانِ یک نیویورکی، رد کردنِ چیزهای مجانی با اصولِ اخلاقیِ شخصیاش در تضاد بود.
گرانترین چیزهایی که نیاز داشت، موادِ اولیه برای نوعی مرکبِ خاص بود که میتوانست از آن برای شکل دادنحال به آرایهها، حتی در عالمِ پرورشِ چی، استفاده کند؛ بنابراین درنگ نکرد و تا جایی که میتوانست از آنهاتجربه درخواست کرد. پتولمی از این درخواست گیج شده بود، اما آنقدر برایش مهم نبود که دربارهٔ کاربردشان سؤالی بپرسد.
در طولِ سه روزِ آینده، لکس تمامِ وقتش را صرفِ آشنایی با دانشجویانِ گروهِ اعزامی کرد. اینجا بود که مهارتهایی که در مهمانخانه یاد گرفته بود، بیشتر از همیشه میدرخشید. لکسزمینهٔ آنقدر کاریزماتیک شده بود که میتوانست با هر کسی که روبهرو میشد سرِ صحبت را باز کند و هنگامِ رفتن، تأثیرِ مثبتی از خود به جا بگذارد. البته، او در حالتِفعلاً عادی اینطور نبود، اما در این موقعیت که سعی داشت همه را بشناسد و رابطهٔ مثبتی بسازد تا سفرِ اعزامی لطمهای نبیند، میتوانست جذابیتش را مثلِ یک کلیدِ برق روشن کند.
در واقع، در درون، حتی خودش هم از اینکه این کار چقدر آسان بود کمی تعجب کرد. تضادِ بینِ اینکه چقدر راحت خودش را درندیده دلِ اعضای گروه جا کرده بود، با اینکه در یک ماهِ گذشته چقدر گوشهگیر بود، بسیار شدید بود. انگار گاهی اوقات، تلاش کردن تنها تفاوتِفعلاً بینِ دو نتیجهٔ کاملاً متفاوت بود. این، و البته این واقعیت که هنوز هیچکس لکس را به شایعاتی که دربارهاش پخش شده بود ربط نداده بود.
با این حال، این بدان معنا نبود که از داشتنِ یک دایرهٔ اجتماعیِ کوچک پشیمان است. تمرکزش رویداده این بود که بهترین استفاده را از وقتش در آکادمی ببرد، نه اینکه دوست پیدا کند. تنها بخشِکار کوچکی از وجودش اعتراف میکرد که اگر همراهیِ آملیا نبود، اوقاتش در این یک ماهِ گذشته کاملاً فلاکتبار میشد.
سرانجام، در روزِ حرکت، لکس در کنارِ ۱۲۰ عضوِ دیگر ایستاد؛ درحالیکه کولهپشتیاش تا خرخره پر بود و یک ساکِ دستیِ کوچکزمینهٔ هم روی زمین کنارش قرار داشت. در میانِ همه، او کمترین بار و بنه را داشت، بیشتر به این دلیل که ازقشقرق آوردنِ لباسهای اضافهٔ زیاد صرفنظر کرده و فقط روی وسایلِ ضروری تمرکز کرده بود؛ تصمیمی که خیلی زود از آن پشیمان میشد.
زیاد منتظر نماندند، چون طولی نکشید که تالمی به همراه چند تن ازخواهد کارکنانِ مدرسه رسید. آنها در طولِ این سفرِ علمی هیچ سرپرستی نداشتند و بایدکار روی پای خودشان میایستادند، اما برای رسیدن به مقصدشان به کمکِ آکادمی نیاز داشتند.
نیازی به گفتن نبود که قلمروی کریستال عظیم بود. مساحتی معادلِ یک میلیون زمین حتیکار برای پوشش دادنِ زمینهای تحتِ کنترلِ کریونها هم کافی نبود، چه رسد به نژادهای دیگر.مرکزِ همین توضیح میداد که چرا اینهمه زمین، حتی در مناطقِ تثبیتشده، ناشناخته باقی مانده بود.
دنبالشان تا پایانهٔ تلهپورت رفتند که یکی از مهمترین و تحتنظرترین بخشهایبارها آکادمی بود. تلاش برای جابهجایی در ملتِ هام با وسایلِ نقلیه زمانِ بسیارشده زیادی میبرد و به همین دلیل تلهپورت قابلیتِ بسیار مهمی به شمار میرفت.
تلهپورت کردنِ چند نفر، همانطور که در طولِ ارزیابیِ لکس برایشقید انجام شده بود، نسبتاً آسان بود. اما جابهجا کردنِ ۱۲۰ دانشآموززمینهٔ به مقصدی دوردست، آن هم بهیکباره، نیازمندِ استفاده از آرایهٔ تلهپورت بود.
تالمی او را به کنارِ خود فراخواند و باداده لحنی آمرانه گفت: «لکس، بیا اینجا.» لکس از لحنامضا و رفتارش خوشش نیامد، اما با این حال گوش کرد.
«از اینجا مستقیماً به شهرِ کاروم تلهپورت میشیم که نزدیکترین سکونتگاه به منطقهٔ سفرِسال ماست. از اونجا راه میافتیم و چند روزی طول میکشه تا به مرزِ سرزمینهایچنین شناختهشده برسیم. از اونجا که تو اینجا نقشِ مشاورِ امنیتی رو داری، پیشنهادی داری؟»
لکس از قبل تحقیقاتِ زیادی دربارهٔ مقصدشان انجام داده بود،اجازهاش برای همین از شنیدنِ نامِ شهر یا مسیرشان جا نخورد. باسودآور این حال، از اینکه تالمی از او نظر میخواست تعجب کرد.
«حومهٔ محدودهٔ شهرِ کاروم یه جنگلِ انبوهه که باید از توش رد بشیم، مگهشکست اینکه برای حملونقلِ هوایی برنامهای ریخته باشی. با توجه به مسیرِ ناهموار، پیادهروی طاقتفرساندیده و سخت میشه، برای همین پیشنهاد میکنم چند مارمولکِ دلایم برای سواری کرایه کنیم.
علاوه بر این، اردو زدن تو جنگل سخته، پس قبل از ورود باید پیشاهنگهایی رو بفرستیم جلوقراردادی تا مناطقِ مناسب یا قابلدفاع رو بررسی کنن. با توجه به اینکه نمیدونیم تو مسیر با چیراهنماییاش روبهرو میشیم، ایدهٔ خوبیه که همیشه تا جای ممکن استراحت کرده باشیم. فعلاً همینا به ذهنم میرسه.»
مارمولکهای دلایم گونهای ششپا از مارمولکها بودند که طولی بهاندازهٔ تمساح و جثهای بهبزرگیِ گاوِ نر داشتند. با وجودِ ذاتِ تهاجمیشان، در ملتِ هام معمولاً ازگذراندنِ آنها بهعنوانِ مرکب استفاده میشد، چرا که هنرِ رام کردنشان را به کمال رسانده بودند. مسلماً جنگل زمینی نبود که بتوانند برتریشان را در آن نشان دهند،دستِ اما باز هم از هیچی بهتر بود. همچنین، با وجودِ اینکه تا حدودی اهلی بودند، میتوانستند هنگامِ اردو زدن یا استراحت بهعنوانِ مارمولکهای نگهبانِ خوبی عمل کنند.
لکس این پیشنهاد را به همراه چند موردِ دیگر، هنگامِ تحقیق یادداشت کرده بود. متأسفانه، از آنجا که مقصدشان ناشناختهدهد بود، لکس تنها میتوانست برای چیزهای محدودی از قبل آماده شود. هر توصیهٔ دیگری که داشت باید با پیشرویِ اوضاع ارائهتدابیرِ میشد. خوشبختانه، مونوکلِ شیکش را داشت تا در صورتِ برخورد با چیزهای ناشناخته به کمکش بیاید، برای همین چندان نگران نبود.
تالمی هیچ نظری دربارهٔ اینکه از پیشنهادِ لکس راضی است یا نه ندادسفرِ و نگذاشت افکارِ واقعیاش نمایان شود. او تنها حرفِ لکس را پذیرفت، اماتازهکار هیچ نشانهای مبنی بر اینکه قصد دارد به حرفش گوش کند بروز نداد.
طی کردنِ مراحلِ تلهپورتِ اینهمه آدم چندبیپایانی ساعتی طول کشید، اما باز هم درنهتنها مقایسه با گیتِ بازرسیِ فرودگاه هیچ بود.
وقتی واردِ آرایه شدند، دانشآموزی به لکس توصیه کرد: «خودت رو آماده کن.» لکس فکر میکرد میداند باید انتظارِزمینهٔ چه چیزی را داشته باشد، اما لحظهای که آرایهٔ تلهپورت فعال شد، فهمید اشتباه کرده است. تلهپورتهای قبلیاش بهقوانین او ضربهای شبیهِ شلاق وارد کرده بودند، اما این بار لکس حس کرد پتکی سنگین به قفسهٔ سینهاش کوبیده شد.
لکس که بهسختی توانسته بود جلوی افتادنِ خودش را بگیرد،اجازهاش موفق شد در همان ابتدای سفر از آبروریزی جلوگیری کند.دهد اما برای سرمایی که در ادامه به او زد آماده نبود.
نگاهی به اطراف انداخت و خودش را در اتاقِ کوچکی یافت، در کنارِ همهٔ دانشآموزانِ دیگر که داشتندکار بهسرعت ژاکت و دستکش میپوشیدند. لحظهای بعد، صدای تندبادی بیامان را تشخیص داد. از پنجره به بیرون نگاهتمریناتِ کرد و چیزی شبیهِ تپههای برفی دید، و بورانی که تهدید میکرد لکس را تا مغزِ استخوان منجمد کند.
این چه وضعی بود؟ در تحقیقاتش هیچ حرفی ازداده برف زده نشده بود. لحظهای بعد، فهمید که هیچامضا لباسِ ضخیمتری جز یک تیشرت با خود نیاورده است!