چپتر 75: ارتقای ذات
0بهمحضِ اینکه لکس بیدار شد، ذهنش شفاف بود و از آن گیجیِبرخی همیشگیِ بعد از خوابهای طولانی خبری نبود. متوجه شد در وانِ حمامش، یعنیانگار آخرین جایی که به یاد داشت، نیست. در همان اتاقِ سفیدِ آشنا بود.
وقتی فهمید چه اتفاقی افتاده، پوزخندی روی لبش نشست و از روی میز پایین پرید تا قدرتِ بیشترشدهاش را امتحان کند. تمرکزِ عملِ دوم روی ذاتش بود، اما طبیعتاً ارتقا در عالمِ تزکیهاش تواناییهای پایهٔ جسمانیاش را هم افزایش میداد. احساس میکرد قویتر شده، اما برای اینکه درکِ روشنی از میزانِ دقیقِ این افزایشِ قدرت به دست بیاورد، باید قدرتش را در اتاقِ تمرین محک میزد. مشهودترین تغییر برایش، درلباسِ ذهنش بود. نمیتوانست بگوید باهوشتر شده، بلکه حالا میتوانست کارهای بیشتری انجام دهد. راهِ ساده برای توضیحش این بود که اگر لکس باید یک معادلهٔ ریاضی را ذهنی حل میکرد و این کار پنج ثانیه زمان میبرد، حالا میتوانست آن را در یک ثانیه حل کند. تواناییِ ذهنیاش پیشرفت کرده بود، اما اگر لکس از همان اول نمیدانست چطور آن معادلهٔ ریاضی را حل کند، هیچ مقدار پیشرفتی هم اینببرد موضوع را تغییر نمیداد. هرچند، شاید حالا میتوانست خیلی راحتتر یاد بگیرد که چطور معادله را حل کند. باید با مرورِ برخی از جزوههای قدیمیِ دانشگاهش این نظریه را امتحان میکرد. از آنجا که تقریباً همهچیز را فراموش کرده بود، میشد اینطور در نظر گرفت که انگار دارد آن مطالب را برای اولین بار یاد میگیرد. این کار معیارِ خوبی به او میداد تا بسنجد تواناییِ یادگیریاش چقدر پیشرفت کرده است.
طبیعتاً، پیشرفتهایش فقط به همین ختم نمیشد. با افزایشِ ذاتش، در برابرِ حملات یا تهاجمهایفراموش به ذات مقاومتر میشد و خیلی راحتتر میتوانست توهمها را تشخیص دهد. زمان و آزمایشچقدر لازم بود تا دقیقاً بفهمد ذاتِ ارتقایافتهاش چه کارهای دیگری به او اجازه میدهد انجام دهد.
مری پیشِ رویش ظاهر شد و گفت: «تبریک میگم.» چیزی کهمعادله لکس را غافلگیر کرد این بود که مری لباسهایش را عوضمیشد کرده بود و حالا به نظر میرسید لباسِ سفیدِ تکواندو پوشیده است.
«ممنون، خیالم راحت شد که این ارتقاخیلی انجام شد. نمیدونم تا کِی میتونستم کتکقدیمیِ خوردن از اون آدمکها رو تحمل کنم.»
«هاها، تمرینت اصلاً تموم نشده مردِ جوان. بعد از آخرین پیشرفتت تو تزکیه، ذاتت ناپایداره. قبل از اینکه بتونیفراموش دوباره تزکیهات رو ببری بالا، باید صبر کنی تا ذاتت به ثبات برسه. میتونی با مراقبه این روند روهمین سرعت ببخشی، پس این میشه کارِ بعدیات. برای بعضیها، این کار حتی از کتک خوردن از یه آدمک هم بدتره.»
لکس با فکر کردن به این موضوع نالید. قبلاً هرگز به مراقبه ننشسته بود، اما نمیتوانستمیشد تصور کند کارِ آسانی باشد. بررسی کرد که ارتقای بعدیاش چقدر هزینه دارد و همانطور که پیشبینیفقط میشد، قیمت به ۱۰٬۰۰۰ امپی افزایش یافته بود! باید راهی پیدا میکرد تا درآمدش را بالا ببرد.
«مری، چهجوری میتونم تعدادِ مهمانهایینمیداد رو که میپذیرم زیاد کنم؟بگیرد درآمدم خیلی کمه، به خرجهام نمیرسه.»
«اگه میخوای درآمدت رو ببری بالا، باید تمرکزت رو بذاری روی تکمیلِ مأموریتها. هنوز حتی مأموریتِ کشاورزیآنجا رو هم شروع نکردی، چه برسه به اون مأموریتِ مهمانهای تکراری. تکمیلِ مأموریتها مستقیماً بهت کمک میکنهیادگیریاش تا مهمانخانه رو ارتقا بدی و اختیاراتت رو ببری بالا. هرچی اختیاراتت بیشتر باشه، کارهای بیشتری میتونی بکنی.»
لکس لعنتی فرستاد؛ گرفتنِ بذرها را بهکلی فراموشبگیرد کرده بود! باید هرچه زودتر به زمین برمیگشتآنجا تا فکری به حالش بکند. اما مأموریتِ دیگر...
«اما چهجوری باید مهمانِ تکراری بیارم؟مرورِ تنها کاری که از دستم برمیادآنجا اینه که صبر کنم تا برگردن.»
«این خیلی منفعلانه است. بله، بعضی از مهمانها بالاخره برمیگردن و در نهایت شرایطِ مأموریت رو برآورده میکنن، اما اگه فقطفراموش همین بود، پس چرا مهمانخانه اصلاً این مأموریت رو بهت داد؟ باید فعالتر باشی و بفهمی چهجوری اون مشتریها رو برگردونی. توبرابرِ همیشه منتظری تا سیستم یا مهمانخانه چیزهایی رو بهت بدن، اما هرگز خودت ابتکار عمل به خرج نمیدی تا راهِحلی پیدا کنی.
مأموریتِ مارلو تنها موردی بود که اصلاً براش تلاشی کردی. یکم خلاقتر باش. راستش رو بخوای، این مأموریت خیلی، خیلی آسون بود. نمیخوام ایدههای بدانگار بهت بدم، اما تنها کاری که باید میکردی این بود که یه بدبختِ بینوا رو روی زمین پیدا کنی، بهش کلید بدی و مجبورش کنی هیدقیقاً به مهمانخانه برگرده. در واقع، تو پولِ خوبی به دست آوردی؛ حتی میتونستی مستقیماً بهشون پول بدی تا از مهمانخانه خرید کنن و مأموریت تکمیل بشه.»
لکس اخم کرد؛ تازه فهمید که واقعاً دربارهٔ مأموریتها بیش از حد بیخیال بودهدانشگاهش است. حق با مری بود. مأموریتی که اینقدر سخت گرفته بود، چنین راهِ دررویِبار سادهای داشت. پنلِ وضعیتش را باز کرد تا نگاهی به مأموریتهای در جریان بیندازد.
مأموریتها:
آمدنِ یک مهمان برای یک بار میتواند اتفاقی باشد، تنها مهمانانِ تکراری میتوانند اعتبارِ یک مؤسسه را نشان دهند! ۵ مهمانِ تکراریِ مجزا جذب شود! (پیشرفت: ؟ (مهمانِ تکراری: هوگو))
میزبان با سیارهای بسیار مناسب برای یافتنِ مهمان روبهرو شده است. ارتباطی با دونیا برقرار شود!
با وجودِ یک گلخانه در حیاطِ پشتی، وقتِ ارتقای کیفیتِ غذاست. برای آشپزخانهٔ مهمانخانه سبزیجاتِ روحی پرورش داده شود.
از اینکه میدید بازگشتِ هوگو او را بهعنوان مهمانِ تکراری حساب کرده، خوشحال بود. انتظار داشت الکساندر هم بهزودی برگردد، و آن دو نوجوانِ عاشقپیشه هم قطعاً قصد داشتند از اینجا بهعنوانِ میعادگاه استفاده کنند، اماچقدر معلوم نبود دقیقاً کِی برمیگردند. میتوانست کمی صبر کند تا ببیند مهمانِ تکراریِ دیگری خواهد داشت یا نه، اما در حالِ حاضر بیشتر مایل بود از همان راهِ دررویی که مری گفته بود استفاده کند. البته، بایدتکواندو با دقت برنامهریزی میکرد که چطور این کار را انجام دهد تا هیچ ارتباطی بینِ او و مهمانخانه پیدا نشود. همین حالا هم از گستردگیِ نظارتی که روی زمین با آن روبهرو شده بود، جا خورده بود.
اما در موردِ رفتن به دونیا، بیخیالش! دو سیارهای که قبلاً رفته بود فقط ۱ ستاره بودند وتقریباً با این حال در هر دوی آنها تا مرزِ مرگ رفته بود. عمراً اگر همین الان پایش رااست در دونیا میگذاشت؛ حتی تومورِ مغزیاش هم او را آنقدر احمق نکرده بود که دست به چنین کاری بزند.
فعلاً آسانترین مأموریتنمیداد همان سبزیجات بود. درراحتتر اولین فرصت تکمیلش میکرد.
مری گفت: «راستی، وقتی خواب بودی ویلبرخی بهبود پیدا کرد و واردِ آزمونِ معماییهمهچیز شد. الان حدود یک ساعتی میشه که اونجاست.»
لکس پرسید: «اوه،پیشرفتی جالبه. راهی هست کهشاید بتونیم ببینیم آزمونش چیه؟»
«نه، ولی وقتی کارش تموم شد میتونیخیلی ازش بپرسی. به نظرم فکرِ بدی نیست کهدانشگاهش خودت هم یه بار این آزمون رو بگذرونی.»
«بهش فکر میکنم، ولی نه الان. منراحتتر دارم برمیگردم زمین تا یه مقدار بذر بخرم،نظریه اگه از آزمون اومد بیرون بهم خبر بده.»
لکس از اتاقِ سفید خارج شد و یکراست به زمین برگشت. گوشیاش را درآورد و روشنش کرد، اما فقط با دهها اعلانِ مختلف روبهرو شد. بیشترشان را بیدرنگ نادیده گرفت واست فقط به مون و لری جواب داد. به کوچکترین خواهرش گفت که برای کار به سفر میرود و خارج از محدودهٔ آنتندهی خواهد بود، پس اگر نتوانست با او تماس بگیرد نگرانلباسهایش نشود. به لری پیام داد و از او بابتِ تماس با پرندهٔ آبی تشکر کرد، و بعد پیامِ دیگری فرستاد و گفت که از کلاسِ مارلو انصراف داده و برای مدتی میرود.
نزدیکترین بازارِ روز را گوگل کرد، یکراست به آنجا رفت و از هر نوع بذری که داشتند چند پاکت خرید. سپس در ایبی آگهی داد و برای یک تحویلِ ویژه درخواستِ چهار نیروی کمکی کرد. دستمزدِچقدر آگهی را فقط ۵۰ دلار برای هر نفر نوشت. میخواست کسانی را جذب کند که سؤالِ زیادی نمیپرسند و لنگِ پول هستند. فردا جوابِ آگهی را چک میکرد. بیدرنگ به مهمانخانه برگشت. البته پیش از بازگشتلباسِ به مهمانخانه، به مکانِ خلوتی رفت که هیچ دوربینی نداشت. نمیخواست هیچ ردی از ظاهر و غیب شدنش به جا بگذارد؛ بهخصوص حالا که بدونِ توکنِ پرندهٔ آبیاش اینطرف و آنطرف میرفت. نمیخواست موقعیتِ مکانیاش ردیابی شود.
به مهمانخانه برگشت و یکراست به گلخانه آنی منتقل شد. باغبان کارش را خوب انجام داده بود و چند تیرکِ نگهدارنده برای رشدِ پیچکها آماده کرده بود.مطالب او فضا را به چهار بخشِ مختلف تقسیم کرده بود: یکی برای پیچکها، یکی برای گیاهانِ داروییِ گرانبها، یکی برای درختان و یکی هم برای سبزیجاتی کهارتقایافتهاش لکس قرار بود بیاورد. تا اینجای کار رشدِ گیاهان خیلی چشمگیر نبود، اما تازه یک روز گذشته بود. دستکم کمی زمان میبرد تا قلمهها دوباره جان بگیرند.
لکس بذرها را تحویل داد و تازه میخواست دربارهٔ برنامهٔمرورِ رشد با باغبان صحبت کند که ولما کنارش ظاهر شد واینطور به او گفت هلن سراغش را میگیرد. ظاهراً درخواستِ مهمی داشت.