چپتر 140: چپتر 140
0چه قلمروهای کوچک نامیده شوند، چه قلمروهای پنهان، قلمروهای سرّی، ابعادِ جیبی یا هر چیزِ دیگر، مفهومبیسابقه یکی بود. این قلمروها در اصل یک جیبِ فضاییِ مجزا بودند که از جهانِ اصلی قطع شده بودند.جدید گاهی طبیعی شکل میگرفتند و در برخی موارد، یک تزکیهگرِ بسیار سطحبالا میتوانست خودش آنها را باز کند.
این ابعادِ مجزا اکوسیستمِ خودشان را داشتند و در تعادلِ پایدارِ خود به سر میبردند. گاهی این اکوسیستم بهشدت خطرناک بود و نمیتوانستزمینیها از زندگی پشتیبانی کند. اما در چنین مواردی، این قلمروها اغلب گنجینههایی بسیار گرانبها و کمیاب پدید میآوردند، چه بهشکلِ سنگهای معدنِ ارزشمند،دانشمندانِ چه مایعات، گازها یا هر چیزِ دیگر. با این حال در بیشترِ مواقع، این قلمروها محیطی بسیار پایدار و سرشار از انرژیِ روحی داشتند.
اگر این قلمروها از دخالتِ خارجی در امان میماندند، اغلب جانورانی بهشدت قدرتمند یا گونههای دیگری با استعدادهای فوقالعاده بالا در آنها متولد میشدند. بیشترِ قلمروهای اینچنینی که روی زمین پیدا میشدند،تنبلی بسیار کوچک و پر از فرصتهایی بودند که هر کسی میتوانست به چنگ بیاورد. آنها در فواصلِ زمانیِ ثابت یا تصادفی باز میشدند و به همین دلیل تنها میشد بهعنوانِ مکانهایی برای نفوذهایفرض کوچک و سریع به آنها نگاه کرد. به همین دلیل هم بود که پس از سالها، این قلمروها هنوز از تمامِ گنجینههایشان خالی نشده بودند؛ مردم صرفاً وقتِ کافی برای این کار نداشتند.
باز ماندنِ پیوستهٔ یک قلمرو به مدتِ یک سال روی زمین بیسابقه بود و به همین دلیلسال نمیتوانستند باورش کنند. این اتفاق آنقدر خوب بود که نمیتوانست واقعیت داشته باشد. بماند که قلمرویی کهزیاد مهمانخانهدار از آن حرف میزد، بهاحتمالِ زیاد برای زمینیها قلمرویی جدید و تا به حال کاوشنشده بود.
دلیلِ تعجبِ تنبلی از میانِ جانوران و دیوهای باقیمانده، کاملاً متفاوت بود. فضا فراتر از آن چیزی که بیشترِ مردم در حالتِآنقدر عادی درک میکردند پیچیده بود. بیشترِ مردم آن را ماهیتی خطی میدیدند. برخی دانشمندانِ فوقالعاده باهوش روی زمین نظریه داده بودند کهکاملاً ماهیتِ فضا خمیده است. اما تزکیهگرانِ سطحبالایی که میتوانستند پیچیدگیِ فضا را مستقیماً حس کنند، میدانستند که چقدر از این هم پیچیدهتر است.
با این فرض که قلمرویی که مهمانخانهدار برای زمین باز کرده بود، از قبل به زمین لنگر انداخته بود، دستاوردش همین حالازیاد هم شگفتانگیز به حساب میآمد. پیدا کردن و باز کردنِ مصنوعیِ قلمروهای پنهان، بدونِ اینکه باعثِ فروپاشیشان شود و اکوسیستمِ پایدارشان را حفظمیدیدند کند، نیازمندِ درکِ عمیقی از فضا فراتر از دیدِ معمول بود. این تازه با نادیده گرفتنِ سطحِ تزکیهٔ موردنیاز برای این کار بود...
اما احتمالِ دیگری هم وجود داشت؛ احتمالی که واقعاً هوش از سر میپرداند. قلمروهای پنهانی که به یک سیاره لنگر انداخته بودند، در فضا همراه بازیاد سیاره حرکت میکردند؛ نه تنها وقتی سیاره به دورِ خورشیدش میچرخید، بلکه وقتی منظومهاش در جهان جابهجا میشد. به همین دلیل بود که میشد آنها رانظریه بارها و بارها در همان نقطه از سیاره باز کرد. اما برخی قلمروهای پنهان هیچ لنگری نداشتند و مانندِ برگی رها در باد، در فضا حرکت میکردند.
پیدا کردنِ این قلمروهای پنهان بسیار دشوارتر بود، تا جایی که چهبسا در صدهزار سال حتی یکی از آنها هم کشف نمیشد. پس از کشف، پیشداشته از اینکه بتوان بازشان کرد، باید بهطورِ مصنوعی به یک نقطه لنگر میانداختند، اما این کار اکوسیستمِ داخلیِ قلمروی پنهان را دستکاری میکرد. تواناییِ لنگر انداختنِدرک آن بدونِ دستکاریِ اکوسیستم حتی از پیدا کردنِ چنین قلمرویی نادرتر بود و سپس، باز نگه داشتنِ آن برای مدتی طولانی از آن هم سختتر میشد.
چه مهمانخانهدار حالتِ اول را انجام داده بود و چه حالتِ دوم را، هر دو بهشدت تحسینبرانگیزبیسابقه بودند. و البته دلهرهآور. همچنین این احتمال را پیش میکشید که مهمانخانه در قلمرویی پنهان قرار دارد کهجدید مهمانخانهدار یا آن را کشف کرده یا ساخته است؛ در هر صورت، نتیجه بهخوبی گویای تواناییهای مهمانخانهدار بود.
البته لکس هیچ ایدهای از پیچیدگیهای مختلفِ باز کردنِ چنین قلمرویی نداشت. تنها چیزی که میدانست این بود که یکی از ارزانترین پاداشهایی را که سیستم پیشنهاد دادهتنبلی بود، انتخاب کرده است. پاداش بسته به اینکه کدام سیاره برنده میشد متفاوت بود، چرا که هر سه سیاره نمیتوانستند به یک قلمروی واحد دسترسی داشته باشند. حقیقتِ ماجرامستقیماً هر چه که بود، لکس از اینکه میدید پاداشش جمعیت را اینچنین تحتتأثیر قرار داده، راضی بود. کاش فقط میدانست کاری که کرده چه عواقبِ واقعیای در پی دارد.
در یکی از اتاقهای کولوسئوم دو موجود نشسته بودند که به نظر میرسید انسان باشند. «به نظر میرسید» انسان باشند، چون یکی از آنها لورتا بود که در پوششی کاملاً متفاوت فرو رفته بود.جانوران این بار وقتی به مهمانخانه آمد، از تمامِ دیوها دوری کرد. در واقع، از ملاقات با هر کسی دوری میکرد. پیدایش شد، اتاق را اجاره کرد و از آن زمان بیرون نیامده بود. «مردی» کهانداخته کنارش نشسته بود تازه دیروز پیدایش شده بود. او با علاقهٔ فراوان به مهمانخانهدار نگاه میکرد و تکتکِ کارهایش را زیرِ نظر داشت. هر کلمهاش را تحلیل میکرد و بر هر حالتِ چهرهاش دقیق میشد.
مرد بهآرامی به لورتا گفت: «تا حدودی جالبه.» نگرانِ شنیدهشدنِ حرفهایش نبود، چون طبیعتاً آرایهٔ انزوای خودشان را در اتاق برپاکنند کرده بودند. «نمیتونم تزکیهاش رو بخونم، اما اون کیهانی رو تقریباً شناختم. وقتی مهمانخانهدار نیست، کلِ مهمانخانه رو زیرِ نظر داره.جانوران اما بهمحضِ اینکه مهمانخانهدار پیداش میشه، سایهبهسایه دنبالش میره. اگه نمیدونستم قضیه چیه، میگفتم اون کیهانی داره مثلِ بادیگارد عمل میکنه.»
مرد تمامِ این اطلاعات را بدونِ استفاده از حسِّ روحیاش بهنداشتند دست آورده بود، چرا که ممکن بود مهمانخانهدار را خبردار کند. اماخوب اینکه دقیقاً چطور این اطلاعات را کسب کرده بود، یک راز بود.
لورتا گفت: «اگه مهمانخانهدار به بادیگارد نیاز داره، شاید اونقدرها هم قویخوب نیست.» خودشان شخصاً ندیده بودند مهمانخانهدار واردِ عمل شود، پس هنوز جایجدید گمانهزنی بود. اما واقعبینانه که نگاه میکردند، هیچکس باور نداشت مهمانخانهدار ضعیف باشد.
«بعیده. بهاحتمالِ زیاد فقط داره از اون کیهانی بهعنوانِ عاملِ بازدارنده استفاده میکنه تا خودش مجبور نشهواقعیت واردِ عمل بشه. اینطوری میتونه امضای روحیاش رو پنهان نگه داره. این مهمانخانهدار ممکنه یکی از آشناهایجانوران قدیمی باشه که فکر میکردیم مرده، و با واردِ عمل نشدن میتونه همچنان هویتش رو مخفی نگه داره.»
مرد لحظهای فکر کرد و بعد ادامه داد:صرفاً «این احتمال هم هست که از مناطقِ ناشناختهٔمدتِ فضا اومده باشه. این کار رو پیچیدهتر میکنه.»
«پس فکرتمامِ میکنی بایدخالی چیکار کنیم؟»
«فعلاً صبر میکنیم. میخوام ببینم دقیقاً چطور میخواد «بازیها»ش رو پیش ببره. طبقِ چیزیداشته که بهم گفتی، شرکتکنندهها به عوالمِ بنیان و هستهٔ زرین محدود میشن، اما من چندمیانِ نگهبانِ مخفی رو به هر گره اختصاص دادم. برام سؤاله که چطور میخواد دورشون بزنه؟»
لورتا سر تکان داد وماندنِ در سکوت حرفِ مرد رابیسابقه پذیرفت. حالا فقط باید صبر میکردند.
در اتاقی دیگر، انسانی بهتنهایی نشسته بود و مهمانخانهدار را تماشا میکرد.نداشتند پوزخندی شیطنتآمیز بر لب داشت و زیرِ لب مدام زمزمه میکرد: «جالبه».خوب گزارشی که شخصاً به دستِ راگنار نوشته شده بود، پیشِ رویش قرار داشت.
روی صحنه، لکس تنها چند لحظه صبرصرفاً کرد تا مخاطبانش جزئیاتِ پاداش را هضمقلمرو کنند و سپس به سخنرانیاش ادامه داد.
«حالا که این بخش تموم شد، بیایید توجهمون رو به بخشِ مبارزهٔ بازیهای نیمهشب معطوفباشد کنیم. ده گره هست که باید نابود بشن، پس ده بازی خواهیم داشت. پنج بازیِجانوران اول رو شرکتکنندگانِ عالمِ بنیان انجام میدن و پنج بازیِ دوم رو شرکتکنندگانِ عالمِ هستهٔ زرین.
«برای اینکه به همین عددِ پنج پایبند بمونیم، هر سیاره میتونه پنجهزار شرکتکننده برای هر کدوم از عوالمِ بنیان و هستهٔقلمرویی زرین بیاره. اما بهتون توصیه میکنم این مسئله رو خیلی جدی بگیرید، چون با وجودِ اینکه اسمشون «بازی»ئه، هر دور پرحالتِ از خطراتِ واقعی خواهد بود. وقتی واردِ بازی بشید، تا زمانی که پیروزی یا شکست مشخص نشه، جونتون واقعاً در خطره.
«بازیها یکییکی برگزار میشن و فقط بازماندگانِ بازیِ اول میتونن واردِ بازیِ دوم بشن.پیوستهٔ تیمهای هر دنیا همزمان واردِ بازی میشن و این کاملاً به خودتون بستگی داره کهقلمرویی بخواید با هم همکاری کنید، مستقل کار کنید یا حتی کارِ همدیگه رو خراب کنید.
«در پایانِ هر دور، هر سه دنیا بر اساسِ سهکار چیز امتیاز میگیرن: تعدادِ کلِ زامبیهایی که شرکتکنندگانِ اون دنیاکنند کشتن، میزانِ کلِ مشارکت در نابودیِ گره و تعدادِ کلِ بازماندگان.
«بازیها در قالبِ محاصره برگزار میشن؛ زامبیها دفاع میکنن واتفاق سه دنیا حمله میکنن. با این حال، ممکنه در طولِمیزد هر دور اتفاقاتِ غیرمنتظرهای بیفته که هر دور رو جالبتر کنه.
«بخشِ مبارزهٔ بازیهای نیمهشب دقیقاً ۲۴ ساعتِ دیگه شروع میشه و تمامِباورش شرکتکنندگانِ پنج بازیِ اول باید تا اون موقع ثبتنام کرده و درمیزد مهمانخانه حاضر باشن، وگرنه فرصتِ شرکت در بازیها رو از دست میدن.»
مهمانخانهدار لحظهای مکث کردگنجینههایشان و به چهرههای جدیِصرفاً مهمانانِ مختلفش نگاه کرد.
«ما تا الان دیدیم که این سه دنیا وقتی در صلح و هماهنگی هستن چطورمدتِ زندگی میکنن. حالا وقتشه ببینیم در زمانِ جنگ چطور عمل میکنن. تشویقتون میکنم که تمامِ تلاشتونمیزد رو بکنید، چون پاداشهای این بخش از بازیها فقط از قبلیها بهتر خواهند بود، نه بدتر.»
لکس بیآنکه به آنها فرصتی برای سؤال پرسیدن بدهد،کنند از روی صحنه ناپدید شد. کارهای زیادی برای آمادهسازیمهمانخانهدار داشتند و بهتر بود از وقتشان بهدرستی استفاده کنند.
حتی تنبلِ نیبیرو که تا آن لحظه علاقهای به رقابتبیسابقه نداشت، برگشت و به پناهگاهِ سبز نگاه کرد و گفت:بماند «ارتشهاتون رو جمع کنید. ما باید این جایزه رو ببریم.»