چپتر 473: بدون عنوان
0همهٔ حاضران در اتاق از این صدا حسابی جا خوردند، از جمله لکس، چه برسد به لریِ چشمقرمز کهاما داشت پروندهٔ لکس را میخواند. بیدرنگ همه بلند شدند و بهسمتِ پنجره دویدند تا شاید بفهمند علتِ این هیاهودیوی چیست. حتی اگر صدا را رعد تشخیص میدادند، باز هم نمیتوانستند مطمئن باشند، چون در مهمانخانه اتفاقاتِ غیرعادیِ فراوانی میافتاد.
لکس یک قدم مکث کرد و گذاشت همه جلوی او پشتِ پنجره جمع شوند، چراکههماندازهٔ در ذهنش از همان لحظه داشت مهمانخانه را اسکن میکرد تا علت را بیابد. اتفاقِدیو واقعاً عجیبی در جریان بود؛ برای اولین بار، آبوهوای مهمانخانه از کنترلِ لکس خارج شده بود.
ابرِ تاریکی بر فرازِ منطقهای دورافتاده از مهمانخانه شکل گرفته بود وباشد انگار با سرعتی ثابت داشت بزرگتر میشد. از چشمِ لکس دور نماندهماندازهٔ که درست زیرِ آن، یکی از مجللترین اقامتگاههای ساختهٔ دستِ خودش قرار داشت.
در میانِ انواعِ اقامتگاههایی که مهمانخانه معمولاً ارائه میداد، اتاقِ معمولی، خانهٔ کوچک، خانهٔ بزرگ، عمارتِ حیاطدار و در نهایت دهکدهٔ کوچکهماندازهٔ به چشم میخورد. با اینکه تصور میکرد هر کس به مراقبه میرود شاید بخواهد تنها باشد، اما این تصمیم را به سلیقهٔمرزش خودش محدود نکرد و اقامتگاههایی با گنجایشِ افرادِ بیشتر هم طراحی کرد. بزرگترین اقامتگاههایی که ساخته بود، هماندازهٔ یک دهکدهٔ کوچک بودند.
اقامتگاهی که هدفِ برخوردِ صاعقه قرار گرفته بود، یکی از همین موارد بود ومراقبه دیوی در آن اقامت داشت که در همان لحظه داشت مرزِ عالمِ نوزادِ روح راساخته میشکست. دیو از صاعقه غافلگیر نشده بود و این اتفاق اصلاً مانعِ شکستنِ مرزش نشد.
لکس حتی فرصت نکرد به چراییِسلیقهٔ این اتفاق فکر کند که صدایطراحی آشنای اعلانِ سیستم در گوشش پیچید.
مأموریتِ جدید: مهمانی در حالِ شکستنِ مرزِ عالم است و اولین مصیبتِ خود را تجربه میکند. بهعنوانِ یک مؤسسهٔ جهانی، مهمانخانه برای کسانی که در جستجوی محیطی امن هستند، مکانی بینقص جهتِ رویارویی با مصیبت است. امکاناتی با محوریتِ رویارویی با مصیبتها به مهمانخانه اضافه شود.
۱) افزودنِ اتاقِ آبدیدگیِ صاعقه (اتاقِ جدید باز شد)
۲) افزودنِ اتاقِ آبدیدگیِ آتش (اتاقِ جدید باز شد)
۳) ساختِ اتاقِ مصیبت (قابلیتِ جدید باز شد)
پاداشِ مأموریت: بسته به عملکرد
لکس مشغولِ خواندنِ اعلان بود، اما بهلطفِ تواناییِ جدیدش در انجامِ همزمانِ چند کار، میتوانستنکرد بهراحتی روی چند موضوع تمرکز کند. به این معنا که میتوانست بیآنکه حواسش از کارِدیوی دیگرش پرت شود، به گفتوگو با یک شخص ادامه دهد و تماموکمال به او توجه کند.
با این حساب،خانهٔ فرصت را برای دستانداختنِحیاطدار آناکین از دست نداد.
«بگو، یه بارِ دیگهاما بگو آدمِ صادقی هستی، ببینیمگنجایشِ بازم صاعقه میزنه یا نه.»
تکهپرانیِ بیخیالِ لکس تنشِ اتاق را در هم شکست و درحالیکه آناکین بااما دهانِ باز مانده بود و نمیدانست چه جوابی بدهد، بقیه با کنجکاوی بهاقامتگاهی لکس نگاه کردند. برخوردِ خونسردش نشان میداد که میداند قضیه از چه قرار است.
نومان همانطور که به صندلیاش برمیگشت گفت: «نمیدونم آدمِ صادقی هست یا نه، ولی هیچوقت دروغ نمیگه.»افرادِ برخوردِ آرامِ لکس باعث شد چیزی در ذهنِ نومان جرقه بزند و متوجهِ ماجرا شود. راستش را بخواهید،روح با پیشینهای که او داشت، خجالتآور بود که اولین نفری نبود که میفهمید قضیه از چه قرار است.
آناکین که میخواست بحث رابزرگ از روی خودش منحرف کند،چشم پرسید: «اون دیگه چی بود؟»
نومان با بیخیالی جواب داد: «یک مصیبتِ آذرخشه. راستش، دیدنِ یکی از اونا نادره. اماهماندازهٔ حدس میزنم کمکی که افزایشِ رتبهٔ ستاره به تزکیهٔ همه کرده، هر کسی رو کهدیو داره این مصیبت رو میگذرونه به مرزِ شکستن رسونده. احتمالاً خیلی بیشتر از اینا رو میبینیم.»
آناکین در حالی که به صندلیاش برمیگشت، پرسید: «مصیبتِ آذرخش چیه؟» در این مدت برقِ دیگری زد، اماگنجایشِ این بار هیچ صدایی نداشت. دلیلش این بود که لکس یک قابلیتِ عایقِ صدا به تکتکِ اقامتگاههای مهمانخانهنوزادِ اضافه کرده بود. اگر مصیبتهای بیشتری در راه بود، سروصدا باعث میشد هیچکس نتواند در آرامش به کارش برسد.
«خیلی با جزئیات نمیدونم، چون هنوز به من مربوط نمیشه. ولی اساساً، در تمامِ عوالمِ بعد از نوزادِ روح، تلاش برای شکستنِ مرز بهاقامتگاهی یک عالمِ بالاتر باعثِ ایجادِ مصیبت میشه. مصیبتهای آذرخش و آتش اونایی هستن که من میشناسم، اما میدونم که قرار بوده در سطحهای بالاتر بیشترکند باشن. اونا چیا هستن... هیچ ایدهای ندارم، هرچند شایعهای شنیدم که بعضی از نژادهای منقرضشده بخشی از مصیبتها شدن. این یعنی چی... هیچ ایدهای ندارم.»
لری در حالی که پرونده را جلو آورده بود، گفت: «اگه جای نگرانی نیست، میتونیم روی این تمرکز کنیم؟» او تا الان خودش را جمعوجورافرادِ کرده بود، هرچند هر کسی میتوانست بفهمد که دارد خودش را کنترل میکند. بدون اینکه منتظر بماند کسی بپرسد، کوتاه هر چیزی را که خواندهمانعِ بود توضیح داد؛ اینکه چطور تمامِ جنگها و درگیریها روی زمین برای چند نفری که بهعنوانِ زندانی در زمین نگه داشته میشدند، فقط یک بازی بود.
بهجز نومان که هرگز به زمین نرفته بود، همه از شنیدنِ این حرفها بهشدت شوکههماندازهٔ شدند. حتی رافائلِ خونسرد و آرام هم نوساناتِ خلقیِ شدیدی داشت، هرچند توانست خونسردیاش را حفظغافلگیر کند. آناکین شخصاً خیلی غصه نخورد، اما حتی او هم فهمید که این مسئلهٔ کوچکی نیست.
رافائل در حالی کهچشم به لکس نگاه میکرد، پرسید:میرود «اصلاً چطور اینا رو فهمیدی؟»
اما لکس از این توجه تحتِ فشار قرار نگرفت و فقط پوزخند زد. «منابعِ موثقی دارم، هرچند اگه حرفم رو باور نمیکنید، حقِ شماست. راستش، اگهبرخوردِ فکر نمیکردم این موضوع ربطی به کسی داره که داره لری رو شکار میکنه، از همون اول این رو با شما در میون نمیذاشتم. باید کارِاعلانِ یکی از اون "زندانیها" باشه، اگه همونایی نباشن که دارن تمامِ این مشکلات رو درست میکنن. سؤال اینه که ما میتونیم در این مورد چیکار کنیم؟»
همه برگشتند تا به نومان نگاه کنند کهنهایت فقط سر تکان داد و چیزِ دیگری نگفت.بخواهد به نظر میرسید... لکس داشت حقیقت را میگفت.
«چیزهای زیادی هست که ممکنه بدونید یا ندونید، پس سریع براتون میگم. زمین... و بقیهٔ منظومهٔ شمسی داراییِ بعضی... افراد یا سازمانها محسوب میشن. مطمئن نیستم کی. اونا دارن از این واقعیت که زمین انرژیِ روحی نداره استفاده میکنن تا ازش بهعنوانِ زندان بهره ببرن. سعی کردمگوشش این اطلاعات رو از طریقِ انجمنِ نظمِ نوین بهشون برسونم، ولی به نظرم میاد هیچ کاری برای رسیدگی به این وضعیت نکردن. هرچقدر هم که دلم بخواد فقط برم زمین و مسئولاش رو بکشم، نمیدونم اگه اونایی که "صاحبِ" زمین هستن بهشون بربخوره، میتونیم از پسِ پیامدهاش بربیایمکار یا نه. یک راهحلِ احتمالی که به ذهنم رسید این بود که امپراتوریِ یوتون رو به زمین دعوت کنیم. به نظر میرسه اونا به گسترشِ قلمرو علاقه دارن و اگه بتونن همون کاری رو که برای سیارههای وگوس کردن برای زمین هم بکنن، وضعِ ما خیلی بهتر میشه.»
رافائل با صدایی ناامید گفت: «نقشهٔ خوبیه.تصور ولی جواب نمیده. در موردِ اینکه ازتصمیم کجا میدونم... منم منابعِ خودم رو دارم.»