چپتر 418: قلمروی آغاز، سیارهٔ آبی
0قلمروی آغاز، سیارهٔ آبی
در سیارهای بهشدت شبیه به زمین، اما کاملاً متفاوت از زمین، جایی که همهٔ مردم، فارغ از اینکه چه نامی داشتند، مردمِ واقعیِ زمین نبودند، پسرِ جوانی برای نجاتِ جانشنمیخواستند میدوید و چهرهای تاریک و مرموز در تعقیبش بود. حتی اگر صبحِ زود هم نبود، آدمهای زیادی آن اطراف پیدا نمیشدند تا پسرک را نجات دهند، زیرا تپههایی که در آنهابهمعنای میدوید، از هر شهر و روستایی دور بود. حتی اگر نزدیکِ شهری هم بود، مناطقِ روستاییِ ماساچوست طوری بود که میتوانست تمامِ روز و شب را بدود و به هیچکس برنخورد.
انگار که این موضوع چیزی را هم عوض میکرد. از روزی که آن پیشگوییِ شوم بیروناین آمد، زندگیِ پسر به جهنمی زنده تبدیل شده بود. بله، پیشگویی! زیرا برخلافِ زمین که بهتازگیبله تزکیهگران در آن شناخته شده بودند، در سیارهٔ آبی تزکیه از مدتها پیش امری عادی بود.
در اعماقِ تالارهای مقدسِ کنگره، جایی که قدرتهای پنهان خفته بودند، رئیسِ مجلس پیشگوییای را به زبان آورد که بههیچوجه مبهم یاپسر ساختگی نبود و مستقیماً از او نام برد؛ جان فیک کندی، معروف به جان اف. کندی، برگزیدهای که صلحِ جهانی را بهپنهان ارمغان میآورد و مهمتر از آن، او را بهعنوانِ وارثِ گنجینهٔ مقدسی نامید که قدرتِ کنترلِ میلیونها روح را داشت: سوپر بول!
با اینکه این حرفها خوب و قشنگ به نظر میرسید، اما همه صلحِ جهانی را نمیخواستند،وارثِ چون سودی نداشت و حتی افرادِ بیشتری میخواستند سوپر بول را بدزدند. در حالی که برخی نقشهنمیخواستند میکشیدند تا پسر را مخفیانه ترور کنند، یک جنگسالار بود که علنی واردِ عمل شد: ولادیمیر کارداشیان!
ولادیمیر کارداشیان، چهرهای مردمی، خواننده و نمادِ مد، به درست و غلط اهمیتی نمیداد، زیرا ارتشی از طرفدارانِ شستوشویمغزیدادهشده داشت که بهمعنای واقعیِ کلمه حاضر بودند اعضای بدنشان راهمه بفروشند و به دستورِ او تا پای مرگ بجنگند. با نفوذی که او داشت، حتی اگر به جرمی محکوم میشد، نهایتاً مجازاتی در حدِ یک توبیخِ ساده میگرفت. درارتشی این صورت، از چه چیزی باید میترسید؟ او مستقیماً دستیارِ خودش، دواینِ صخره، قهرمانِ مبارزاتِ غیرقانونی و زیرزمینی را فرستاد تا برود و جی. فیک کیِ جوان را خرد کند.
درست وقتی که انرژیِ پسرک داشت تهمیکشید و به نظر میرسیدروز پیشگویی هرگز به حقیقت نخواهد پیوست، یک درِ طلایی درست درپیشگوییِ مسیرش ظاهر شد. در آنقدر نزدیک بود که حتی وقت نکرد بایستد!
بهطورِ غریزی چشمانش را بست و منتظرِ برخورد ماند، اما بهجای اینکهموضوع به درِ مرموز بخورد، به جلو و درونِ علفزاری افتاد. گیج وزنده سردرگم به اطراف نگاه کرد و خودش را در محیطی کاملاً ناآشنا یافت.
هوا بوی تمیزی و تازگی میداد و علفها سبز و باطراوت بودند. هیچ تپهای آن اطراف نبود، در عوض فقط دشتهای باز و جادهای دیده میشدبول که به نظر میرسید به شهرِ کوچکی در دوردست میرسد. همان نزدیکی، یک شومینهٔ دلپذیر با آتشی کوچک و گرم روشن بود و یک شمارشِ معکوسولادیمیر هم داشت. فیک در پسِ ذهنش، با سر به شمارشِ معکوس تأیید داد. همیشه هوشمندانه بود که برای زمانِ اضافهکردنِ هیزم به آتش، یادآوری تنظیم شود.
فیک که نگذاشت حواسش زیاد پرت شود، بهسرعت برگشت تا پشتِمهمتر سرش را نگاه کند، اما متوجه شد که هیچ اثری ازسوپر دواینِ صخره نیست. انگار واقعاً به جای دیگری آنی منتقل شده بود.
فیک از این کشف نگران نشد. آخر بهعنوانِ فرزندِ پیشگویی وروز منجیِ مقدّرِ دنیا، منطقی نبود که بهطورِ تصادفی با برخوردهای خوشیمنِ بیشماریشوم روبهرو شود که نهتنها او را زنده نگه میداشت، بلکه قویترش میکرد؟
چیزی که فیک نمیدانست این بود که واقعاً چقدر خوششانس است. درِ طلایی که تصادفاً از آن گذشته بود، یک درِ طلاییِ تصادفی بود که ازشده طریقِ قابلیتِ جدیدِ میانقلمروییِ مهمانخانه ایجاد شده بود؛ قابلیتی که اجازه میداد درهای طلایی بهطورِ تصادفی در هر کجای کلِ قلمرو ظاهر شوند. اینکه این در رویساختگی یک سیاره باز شده بود و بعد دقیقاً جلوی فیک قرار گرفته بود، از نظرِ آماری چنان غیرمحتمل بود که فقط میشد آن را خوششانسی توصیف کرد.
فیک کاملاً خسته بود، برای همین به خودش اجازه داد چند لحظهارمغان استراحت کند و نفسش را جا بیاورد تا بعد برای کاوشِ زمینِ جدیدشسوپر بلند شود، اما ناگهان حس کرد چیزی دارد لاکِ قرمزش را قلقلک میدهد.
پایین را نگاه کرد و دید چند رشته علف به هم گره خوردهاند تا شلاقی ضخیم بسازند وکنترلِ داشتند از آن برای جلبِ توجهش استفاده میکردند. وقتی پایین را نگاه کرد، علفها با عصبانیت شروع به تکانخوردنبدزدند کردند، انگار میخواستند به او بگویند بدنِ گنده و چاقش را تکان دهد چون داشت آنها را لِه میکرد.
فیک در حالینزدیکِ که با دستپاچگی کنارماساچوست میرفت، گفت: «اوه، ببخشید.»
بعد از چند قدم، به نظر رسید علفهاهیچکس آرام شدند. ظاهراً آن تکهای که رویش ایستاده بودپیشگوییِ به خودآگاهی رسیده بود، اما همهٔ علفها خودآگاه نبودند.
فیک نفسِ راحتی کشید و پیشانیاش را با چنگالِ قرمزش پاک کرد. هیچچیزِ غیرعادیای در این کار وجود نداشت،نامید زیرا فیک انسان نبود، او یک مردِ خرچنگی بود. این به آن دلیل بود که سیارهٔ آبی هیچ وجهِبیشتری اشتراکی با زمین نداشت، بهجز چند تصادفِ عجیب مثلِ نامها، رویدادهای تاریخی، جغرافیا، هنر و چیزهایی از این دست.
بله، سیارهٔ آبی سیارهای بود که مردمانِ خرچنگی در آن سکونت داشتند ووارثِ بیشترشان با هم اختلاف داشتند. اگر در طولِ تاریخ تنها یک چیز توانستهقشنگ بود مردمانِ خرچنگیِ سیارهٔ آبی را متحد کند، آن سرور و منجیشان، امسی-دونالد بود!
اما حتی این اتحاد هم دیری نپایید، چرا که خیلی زود بر سرِ تلفظِبرنخورد درستِ «دونالد» جنگ به پا شد؛ بیشترِ تاریخدانانِ سنتی همان تلفظِ اصلیِ بریتانیایی راجهنمی قبول داشتند، اما نسلهای امروزی ترجیح میدادند لحنِ خودشان را به آن اضافه کنند.
به هر حال، وقتی فیک صلحِ جهانی را برقراربرنخورد میکرد، اینها همه به تاریخ میپیوست. اما فعلاً بایدشوم درکِ بهتری از این مکانِ جدید به دست میآورد.
انگار که فکرش ماشه را کشیده باشد، آواتارِ کوچکی از یک مردِ خرچنگیِ دیگر جلویش ظاهر شد و شروع کرد بهکنترلِ معرفیِ این مکان به عنوانِ مهمانخانهٔ نیمهشب! ظاهراً آنجا یک هتل بود و بهترین قسمتش این بود که نیازی نداشت مستقیم پولینقشه بپردازد، چون تا زمانی که ثروتِ لازم را در هر کجای جهان داشت، خودِ هتل یکجوری میرفت و هزینهها را جمعآوری میکرد.
فیک از آواتار پرسید: «میشه یه دوریصلحِ تو این مکان بزنم؟ آخه از بس دویدممقدسی خیلی خستهم، وسیلهٔ نقلیهای دارید که بیاد دنبالم؟»
آواتار جواب داد:نزدیکِ «مشکلی نیست. یه ماشینِماساچوست گلف براتون فرستاده شد.»
فیک از آواتار تشکر کرد و منتظر ماند. راستش را بخواهید، چون سطحِ تزکیهاش بسیار پایین بود، انرژیِ این راآمد نداشت که اینطرف و آنطرف بدود. در واقع با وجودِ تزکیهاش، قدرتِ فعلیِ او حتی از کسانی که انسانها «فانی» مینامیدندمقدسِ و هرگز تزکیه نمیکردند هم کمتر بود. دلیلش این بود که نقطهٔ شروعِ مردمانِ خرچنگی حتی از انسانها هم پایینتر بود.
طولی نکشید که فیک دید وسیلهٔ نقلیهٔ کوچک اما باشکوهی بهسرعت به سمتشمیآورد میآید و خانمی با ظاهری غیرعادی رانندهاش است. در واقع راننده خیلی معمولیبول بود، اما چون فیک تا به حال انسان ندیده بود، به نظرش عجیب میآمد.
اما فیک نژادپرست نبود و اعتراضی نداشت که یک راهنمای انسانی او را در مهمانخانه بگرداند. اتفاقاً خیلی خوب با هم کنار آمدند و بهسرعت باقشنگ هم دوست شدند. پاملا، رانندهٔ ماشینِ گلف، در حالی که از کنارِ تمامِ جاذبههای اصلی میگذشتند، انواع و اقسامِ اطلاعاتِ جالب را دربارهٔ مهمانخانه به فیکخواننده گفت. از روستا گرفته تا کوهِ عظیم، تا خیابانِ اصلی و حتی عمارت، فیک همهچیز را دید، هرچند چند ساعتی طول کشید تا کلِ مسیر را بگردند.
با اینکه فیک از مهمانخانه خوشش آمده بود، اما با دیدنِ رودخانهٔ آرام قلبش از سینهاین بیرون پرید! رودخانهای نسبتاً کوچک با آبی که بهآرامی جریان داشت، همراه با تیوپهای پلاستیکیِ دوناتشکلبله و قایقهای پاروییِ کوچکی که مهمانها را با جریانِ آب پایین میبردند، برای فیک بینهایت جذاب بود.
آنقدر جذاب که بیدرنگ پول داد تا یک اتاقِ معمولی را برای چند شب اجارهمیکرد کند، چرا که ظاهراً اگر اتاقی رزرو نکرده بود یا جایی برای ماندن نداشت، نمیتوانست بیشترتزکیهگران از مدتِ مشخصی در مهمانخانه بماند، و از پاملا خواست او را نزدیکِ رودخانه پیاده کند.
فیک بیآنکه وقت را تلف کند، تیوپِ پلاستیکیِ خالیای را که از آنجامیآورد میگذشت گرفت، خودش را درونش جا داد و راحت نشست. گذاشت تمامِ چنگالهایش درحرفها آب فرو برود و اجازه داد تیوپ با جریانِ آب برای خودش پیش برود.
حسِّ برخوردِ آبِ سرد با پوستهٔ سختش او را آرام کرد، و در همینگنجینهٔ حین، جریانِ ملایمِ آب تیوپِ فیک را تکان میداد و اعصابِ متشنجش را تسکینمیرسید میبخشید. زندگیاش مدتها بیش از حد سخت بود، بنابراین بالاخره استراحت کردن حسِ خوبی داشت.
آرامآرام پلکهایش سنگین شد و فیک در رودخانه به خوابتمامِ رفت. برای مدتِ کوتاهی همهچیز خوب بود، اما ناگهان و برخلافِروزی انتظار، برای اولین بار، یکی از جدیدترین قابلیتهای مهمانخانه فعال شد.
«درآمیختنِ واقعیت» قابلیتی از مهمانخانه بود که اجازه میداد گاهی بخشهایی از مهمانخانه با دنیاهای متصل به آن ادغام شود. سیستم تضمین میکردجهنمی که تمامِ مهمانها در امان میمانند و تصادفاً واردِ منطقهٔ خطرناکی نمیشوند، اما گاهی درآمیختنِ مهمانخانه و دنیاهای دیگر به تجربههای بینظیری ختم میشدمجلس که افراد میتوانستند از آنها لذت ببرند. علاوه بر این، گاهی مردمانِ دنیاهایی که ادغام شده بودند میتوانستند از این طریق واردِ مهمانخانه شوند.
از قضا، از آنجا که فیک خواب بود، متوجه نشد که تیوپش از حرکت در امتدادِ رودخانه،گنجینهٔ به شناوریِ تصادفی در واحهای کوچک و دورافتاده تغییرِ مسیر داده است. برای مدتی همهچیز خوب بود، تاسودی اینکه تنها شخصِ دیگری که نزدیکِ واحه بود، ناگهان متوجهِ موجودِ عجیبی درست در وسطِ منبعِ آبش شد!
آلیشا جا خورد! این اولین باری بود که از وقتی سیستمِ کشاورزی در کویر او را بهقدرتِ ناکجاآباد تلهپورت کرده بود، موجودِ زندهٔ دیگری میدید. اما ناگهان، موجود از جلوی چشمانش ناپدید شد. برایافرادِ مدتی، دخترِ جوان نمیتوانست تصمیم بگیرد که آیا آنچه دیده واقعی بوده یا فقط یک سرابِ دیگر.