---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 318: چپتر ۳۱۸ • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 318: چپتر ۳۱۸

0

لکس با احساسِ شادابیِ بی‌نظیری از خواب بیدار شد. بدنش طوری بود که انگار تازه از چشمهٔ آب‌گرم بیرون آمده است، و خستگیِ ذهنیِ ناشی از استفادهٔ‌می‌شد​ طولانی‌مدت از تاج، و همچنین فشارِ جسمیِ ناشی از بی‌غذایی، از بین رفته بود. او این را پای چرتش گذاشت، اما اگر ارزشِ موادِ به‌کاررفته در سوپی‌درآورد​ را که خورده بود می‌دانست، جا می‌خورد. حتی مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب هم غذایی با آن کیفیت سرو نمی‌کرد — دست‌کم هنوز نه. طبیعتاً کوئنهیلد با شریکِ تجاری‌اش بدرفتاری نمی‌کرد.

اما پیش از اینکه بلند شود، باید به مسئلهٔ کوچکی رسیدگی می‌کرد. در مهمان‌خانه، برنامهٔ بانو کاسموس هنوز‌کاسموس​ ادامه داشت، اما حالا وقتش بود که نمایشگاه را برای زمین برپا کند. برخلافِ بانو کاسموس که مهمان‌خانه‌بگیرد​ باید رویداد را مدیریت می‌کرد، برای نمایشگاه فقط لازم بود مهمان‌خانه میزبانی و بازاریابی‌اش را بر عهده بگیرد.

ازآنجاکه آنجا سیارهٔ مادری‌اش بود، نمی‌خواست سرسری از آن بگذرد و از بخشِ برنامه‌ریزی خواست تا‌مهم‌تر​ سالنِ همایشِ مناسبی برای رویداد طراحی کنند. هم‌زمان، ۸۰۰٬۰۰۰ ام‌پی برای بازاریابی خرج کرد. با اینکه بُردِ‌می‌شد​ مهمان‌خانه بسیار گسترده شده بود، او تصمیم گرفت برای این کار دو جبهه را هدف قرار دهد.

همهٔ سیاراتِ منظومهٔ ایکس-۱۴ هدف قرار می‌گرفتند، چرا که به‌نوعی‌به‌طورِ​ سیاراتی تجاری بودند. اما مهم‌تر از آن، به‌طورِ غیرمستقیم به بوتی‌نگرانِ​ مأموریت داد تا در سیاراتِ تجاریِ بزرگ و کوچک اطلاع‌رسانی کند.

نیازی نبود نگرانِ چیزِ دیگری باشد،‌به‌نوعی​ چون می‌شد از تدارکاتِ رویدادِ بانو‌غیرمستقیم​ کاسموس برای این یکی هم استفاده کرد.

با انجامِ این کار، از روی مبل بلند شد و کش‌وقوسی به خودش داد.‌می‌کرد​ متأسفانه، یکی از معایبِ بازگشتِ بدنش به اوجِ آمادگی این بود که هنگامِ کشش،‌برخلافِ​ دیگر نمی‌توانست صدای رضایت‌بخشِ شکستنِ قولنجِ بندِ انگشتان یا هیچ‌یک از استخوان‌هایش را درآورد.

پیامی برای کوئنهیلد فرستاد و او خیلی زود از راه رسید.‌چرا​ برای اینکه متوجهِ قدم‌های پرانرژی‌ترِ او بشود نیازی نبود کارآگاه باشد،‌تجاریِ​ و لکس این را نشانه‌ای از پیداکردنِ خریدار در نظر گرفت.

کوئنهیلد درحالی‌که می‌نشست پرسید: «خوب خوابیدی؟» گروهی از‌بودند​ پیشخدمت‌ها پشت‌سرش وارد اتاق شده بودند و شروع‌بزرگ​ به چیدنِ ضیافتی برای لکس و او کردند.

لکس جواب‌منظومهٔ​ داد: «عالی خوابیدم.‌چرا​ چقدر بی‌هوش بودم؟»

«نزدیکِ ۱۳ ساعت. شانس آوردی که بیدار‌اینکه​ شدی، دیگه کم‌کم داشتم طاقتم رو از دست‌مهمان‌خانه​ می‌دادم و می‌خواستم یه تشت آب بریزم روت.»

لکس درحالی‌که ۶ کوفته‌قرار​ را در دهانش می‌چپاند،‌منظومهٔ​ گفت: «صبر یه فضیلته.»

«تنها فضیلتی که من قبول دارم پوله. تا وقتی ندونیم‌به‌طورِ​ قلمرو چه شکلیه نمی‌تونیم مذاکره رو شروع کنیم، اما تو ورودی‌نگرانِ​ رو بستی. بازش کن تا بتونم یه تیمِ ارزیاب بفرستم داخل.»

لکس بشکنی زد و‌می‌گرفتند​ با باز کردنِ مُهرِ قلمرو‌بودند​ گفت: «آه، تقصیرِ من بود.»

«به‌محضِ اینکه درکِ دقیقی از قلمرو پیدا کنیم، می‌تونیم روش قیمت‌مسئلهٔ​ بذاریم. همین الانش هم بیشتر از یه خریدارِ آماده داریم، پس‌وقتش​ بهترین قیمت رو براش می‌گیریم. در موردِ پرداخت، شرایطِ خاصی مدنظرت هست؟»

لکس گفت: «چند تا چیز تو ذهنم هست.» با این حال، در طولِ این مکالمه‌بودند​ حتی یک لحظه هم از سرعتِ غذا خوردنش کم نکرده بود. وقتی به ظرفِ حالا خالیِ‌باشد​ کوفته‌ها نگاه کرد، نگاهِ حسرت‌باری در چشمانش بود، اما توجهش را به جای دیگری معطوف کرد.

«چقدر احتمال داره دستمون به یه‌سیاراتی​ گنجینهٔ فضایی برسه؟ چیزی که بشه‌بوتی​ تجهیزات یا اقلام رو توش ذخیره کرد؟»

پیش از آنکه کوئنهیلد حتی بتواند جواب بدهد، زنی خندید. صدای خندهٔ او لکس را غرق در شوک و هراسی عظیم کرد،‌نگرانِ​ چرا که تمامِ این مدت درست کنارش ایستاده بود، اما لکس تا زمانی که صدایی از او درنیامد متوجهِ حضورش نشده بود.‌دیگر​ با این حال، این احساس تنها یک لحظه دوام آورد و لکس با ولع شروع به حمله به بشقابِ کبابِ تازه کرد.

«گنجینه‌های فضایی وجود دارن، اما از آسمون نمی‌افتن. برای اینکه کسی حتی بتونه برای ساختنش تلاش کنه، به دانشِ پیشرفته‌ای از قوانینِ فضایی نیاز داره. حتی بیشترِ‌کند​ جاودانه‌ها هم همچین چیزی ندارن، پس می‌تونی رسیدن بهش رو فراموش کنی. اوه نه، صبر کن، راستش اگه تصادفاً به یه قلمروی دیگه پر از بلورهای خوابیده‌ام‌پی​ بربخوری، می‌تونی برای گرفتنش با نژادِ بلور معامله کنی. متأسفانه برای تو، ما همین الانش هم لطفی رو که بابتِ محمولهٔ قبلی دریافت کرده بودیم، نقد کردیم.»

کوئنهیلد با دلخوری به مادرش نگاه‌همهٔ​ کرد. حتی او هم متوجه نشده‌به‌نوعی​ بود که مادرش داشت فال‌گوش می‌ایستاد.

«لکس، ایشون مادرم، نورا‌چرا​ هستن. برای فروشِ قلمرو‌بودند​ از کانال‌های ایشون استفاده می‌کنیم.»

لکس با نیم‌لبخندی موذیانه گفت: «از آشنایی با شما خوشبختم.» اگر‌به‌طورِ​ لپ‌هایش پر از گوشت نبود، چه‌بسا حتی جذاب به نظر می‌رسید.‌نگرانِ​ راستش الان آن‌قدر گرسنه بود که این چیزها برایش مهم نباشد.

«اگه گنجینهٔ فضایی دور از دسترسه، پس می‌خوام تمام سهمم کریستال‌های انرژی باشه.‌رسیدگی​ یا آب روحی. در واقع هر انرژی دیگه‌ای که بیشترین تراکم رو داره.‌برپا​ اول برید سراغ کیفیت، اما وقتی اون تموم شد، می‌تونید کمیت رو جایگزینش کنید.»

کوئنهیلد و نورا‌هدف​ هر دو از این‌سیاراتِ​ درخواستِ غیرعادی جا خوردند.

کوئنهیلد با تردید پرسید: «همه‌اش؟ مطمئنی؟» می‌دانست لکس انگیزه‌های خودش را‌غیرمستقیم​ دارد، اما واقعاً می‌فهمید الان دربارهٔ چه ثروتِ هنگفتی حرف می‌زنند؟‌چیزِ​ احتمالِ زیادی بود که نتیجهٔ این کار را دست‌کم گرفته باشد.

«آره، همه‌اش. اگه ممکنه، فروش رو هرچه زودتر انجام بدید و تو این فاصله، یه لیستِ‌تجاریِ​ دیگه از قلمروهای فرعیِ باقی‌مونده و جزئیاتشون بهم بدید. یه لیست از تجهیزاتِ جدید هم بهتون‌انجامِ​ می‌دم که باید آماده‌شون کنید. فقط چند تا کار هست که تو این مدت باید بهشون برسم.»

کوئنهیلد پرسید: «صبر کن، بازم می‌خوای بری؟ این از اون کارایی‌مسئلهٔ​ نیست که بشه مدتِ زیادی زیرسبیلی ردش کرد. قطعاً یکی متوجه می‌شه‌نمایشگاه​ و از اینکه داریم تو آزمون‌های هستهٔ آکادمی تقلب می‌کنیم، خوشش نمیاد.»

«نگرانش نباش. فوقش اگه اوضاع خراب شد، می‌تونی همه‌چیز رو بندازی گردنِ من. تازه،‌تجاری​ نمی‌تونن منو به‌خاطر اینکه از بقیهٔ دانشجوهاشون ماهرترم سرزنش کنن. منم روحیهٔ کارآفرینی دارم،‌نگرانِ​ کجاش ایراد داره؟ فوقش می‌گم از شعارِ آکادمی که می‌گه «گورِ بابای همه‌چیز» الهام گرفتم.»

کوئنهیلد با فکر کردن به موانعِ مختلفی که در صورتِ ادامهٔ کار با آن‌ها روبه‌رو می‌شدند، مکث کرد. اما نورا نیشخندِ پهنی بر لب داشت. دیدنِ‌می‌شد​ اینکه بچه‌ها روی پای خودشان بزرگ می‌شدند، لذت‌بخش بود. تصمیم گرفت اگر به دردسر افتادند، هیچ کمکی به آن‌ها نکند. این لکس بیش از حد از‌استخوان‌هایش​ شعارِ آکادمی استفاده می‌کرد و حتی روی دخترش هم تأثیر گذاشته بود. امیدوار بود لکس یک کتکِ حسابی بخورد. در واقع، مشتاقانه منتظرِ چنین روزی بود.

بحث مدتی ادامه یافت، اما لکس سرانجام او را برای اجرای نقشه‌اش متقاعد‌بوتی​ کرد. هرچه بود، لکس فارغ از هر اتفاقی می‌خواست به‌دنبالِ آن انرژی در قلمروهای‌می‌شد​ فرعیِ بیشتری برود. پس چه بهتر که بیشترین استفاده را از این موقعیت ببرند.

با این حال، وقتی شامش تمام شد، راهیِ کتابخانه شد.‌باید​ می‌دانست نمی‌تواند یک‌شبه به استادی برسد، اما تجربه‌اش دیدِ بهتری نسبت‌حالا​ به فنونِ بیشتری که نیاز به یادگیری‌شان داشت، به او داد.

اول از همه به یک فنِ مخفی‌کاری نیاز داشت و پس از آن، یک فنِ شناسایی. همچنین به حملاتِ سبک‌تر و‌داد​ همه‌کاره‌تری نیاز داشت. افزایشِ قدرتش گزینه‌های جدیدِ بسیاری در اختیارش می‌گذاشت. در نهایت، می‌خواست اطلاعاتی دربارهٔ سنگ‌ریزهٔ سبزی که پیدا کرده بود،‌متأسفانه​ به دست بیاورد. واقعاً می‌خواست بداند آبی که تولید می‌کند برای نوشیدن بی‌خطر است یا نه، و چه تأثیراتی به همراه دارد.

روزِ بعد را صرفِ تحقیق کرد‌سیاراتی​ و وقتی پیش کوئنهیلد برگشت، مذاکرات‌بوتی​ برای فروشِ قلمرو به پایان رسیده بود.

کوئنهیلد قراردادی جلوی لکس گذاشت که جزئیاتِ تقسیمِ سود، دستمزدِ دریافتی‌اش و یک‌سری مسائلِ قانونیِ جزئی در‌بزرگ​ آن قید شده بود. لکس آن را امضا کرد و قلمروی فرعی را از طریقِ روشی که کوئنهیلد‌کش‌وقوسی​ به او یاد داده بود، به واسطه‌ای انتقال داد تا او نیز آن را به دستِ مشتری برساند.

هرچند دلش می‌خواست درآمدش را با چشمانِ خودش ببیند، اما وقتِ چندانی برای تلف کردن‌مهمان‌خانه​ نداشت. تنها چند دوجین قلمرو در قلمرو پایه باقی مانده بود که هنوز کسی صاحبشان‌مدیریت​ نشده بود، و او می‌خواست تا جای ممکن، تعدادِ بیشتری از آن‌ها را به چنگ بیاورد.

لکس قلمروی بعدی را انتخاب کرد و از دروازهٔ بعدی گذشت. قرار بود آنجا یک سرزمینِ عجایبِ زمستانی باشد، جایی‌مأموریت​ که یخ و برف همه‌چیز را پوشانده بود. دمای زیرِ صفر و جانورانِ محلی، فعالیت در این قلمرو را برای دیگران‌کش‌وقوسی​ دشوار می‌کرد، اما لکس به‌سادگی می‌توانست از همان فنّی استفاده کند که برای دفعِ سرمای پرندگانِ فریو به کار برده بود.

اما قرار نبود هیچ‌چیز طبقِ برنامه پیش برود. وقتی لکس آنی به این قلمرو منتقل شد، خودش را غوطه‌ور‌نیازی​ در آبی یخ‌زده دید. بالای سرش لایهٔ ضخیمی از یخ، سطحِ هر پهنهٔ آبی را که در آن بود‌بازگشتِ​ کاملاً بسته بود و صدها ماهی او را احاطه کرده بودند. چقدر احتمال داشت این ماهی‌ها رفتارِ دوستانه‌ای داشته باشند؟

ناولها | novelha.net