چپتر 570: چپتر ۵۷۰
0این حقیقتی شناختهشده و ثابتشده بود که لکس حریص نبود و در عوض، آدمِ متواضعی بودعملاً که کشش به مادیاتِ دنیوی را کنار گذاشته بود. اینکه دهها زره را در النگوی فضاییاشکنن انبار کرده بود، ناقضِ این حقیقت نبود، چون آنها آنجا بودند تا کارکردی عملی داشته باشند.
نه جواهراتی به خود میآویخت و نه ساعتهای گرانقیمت میبست، و کلکسیونِ کفشهای گرانقیمت هم نداشت. حتی آن زمان که یک فانی بود و ۷ میلیون دلار پول درآورد، همهاش را هدر نداد و در عوضبیگانه سرمایهگذاریاش کرد. در آن مدت به کارش ادامه داد و زندگیِ عادیای داشت. بله، لکس یکپا راهب بود. تنها علاقهٔ او به گنجینههایی که تأسیسات پنهان کرده بود، کاملاً علمی بود و اگر، زبانم لال، تأسیساتجواب به دستِ مهاجمان میافتاد و لکس مداخله میکرد، فقط از روی حسِ شرافت و وظیفهشناسی بود. این وظیفهٔ او بهعنوان یک مرد، نه، بهعنوان یک انسان بود که مطمئن شود رباتهای بیگانه در اهدافشان شکست میخورند.
هیچ ربطی به طمع نداشت، مسئلهٔ شرافت بود. پس، همانطور که شرافت ایجاب میکرد، لکسنفوذ شروع کرد به... نه فریب دادن، نه، هرگز. او صرفاً... با کم کردنِ بارِ استرسِ روانیِمحرمانهای حفظِ اسرارِ دولتی، به سرگرد در انجامِ وظایفش کمک کرد. بله، لکس عملاً یک قدیس بود.
در واقع، حتی حالتِ رویفریب نقابش هم به پوزخندی صادقانهبارِ با چشمانی گردشده تغییر کرد.
سرگرد جواب داد: «اگه همین سطح از حمله رو حفظ کنن، نمیتوننسرگرد به آرایه نفوذ کنن. خیلی قویه. با این حال، نمیتونیم تا ابدگردشده سرِ پا نگهش داریم. فقط برای دو روز تأمینِ انرژیِ آرایه آذوقه داریم.»
در حقیقت، اینها اطلاعاتِ محرمانهای بود که سرگرد نباید به اشتراک میگذاشت. لکس باید برای بیرون کشیدنِ اینلال اطلاعات از زیرِ زبانش کمی بیشتر زحمت میکشید. با این حال، سرگرد پیش از این هرگز با موقعیتهای جنگیِاهدافشان واقعی روبهرو نشده بود. استرسِ موقعیت روی قضاوتش تأثیر گذاشته بود. به نظرِ لکس، این تغییر به نفعش بود.
«وقتی داشتن آرایه رو طراحی میکردن، انجمن حساب کرد کهحمله اگه نیروی کمکی از راه نرسه و کسی بتونه دو روزِسرِ تمام تأسیسات رو محاصره کنه، اونوقت احتمالاً این تأسیسات کوچکترین مشکلشونه.»
«منطقیه. گفتید قبلاً با یکی حرف زدید،هرگز پس خطوطِ ارتباطی دوباره وصل شده. حرفیاسرارِ از نیروی کمکی برای این تأسیسات زدن؟»
«بله! نیروی کمکی تو راهه. هرچند چند ساعتی طول میکشه. طبقِ گفتهٔ مرکزِ فرماندهی، حضورِکمک بیگانهها تو انگلیس در مقایسه با اروپا خیلی کمه. دلم براشون میسوزه، ولی برای ما خوبه.حفظ انتظار دارن تو چند روز همهٔ بیگانهها رو بیرون کنن، مگه اینکه خودشون نیروی کمکی بگیرن...»
لکس در حالی که لعنتی درونی رایکپا فرو میخورد، زمزمه کرد: «خوبه، خوبه. این تأسیساتعلمی برای یه مرکزِ داده خیلی خوب محافظت میشه.»
این بار، سرگردچشمانی آنقدرها هم که لکساگه دلش میخواست روراست نبود.
«مهمه. مرکزِ داده نهتنها ارزون نیست، بلکه تمامِ اطلاعاتِ ارزشمندِ انجمن رو تو خودش جا داده. این فقطوظایفش شاملِ اطلاعاتِ خصوصیِ تمامِ اعضای انجمن نمیشه، بلکه اطلاعاتِ تمامِ پروژهها و مسئولیتهای مختلفِ انجمن رو هم درکنن بر میگیره. اگه اینطور نبود، میتونستیم بهجای اینکه خودمون یکی بسازیم، از یه مرکزِ دادهٔ تجاری استفاده کنیم.»
«ساختمان قدیمیه. مجبور شدیدصرفاً برای تبدیل کردنش بهروانیِ مرکز داده بازسازیش کنید؟»
«از این جزئیات خبر ندارم. وقتی منیکپا اینجا مستقر شدم، مرکز داده راه افتاده بودعلمی و کار میکرد، منم تاریخچهاش رو بررسی نکردم.»
لکس فقط سر تکان داد و در عوض تصمیم گرفت تأسیسات را با حسِّ روحیاش اسکن کند. دیوارها مانعی برای حواسشسرِ نبودند—یا دستکم قرار نبود باشند. در اعماقِ زیرزمینِ تأسیسات، دیوارهایی از مادهای خاص ساخته شده بود که انگار حسِّ روحی رابیشتر مسدود میکرد. خب، دستکم اگر زمانی لازم میشد... منابعِ زمین را از چنگِ بیگانگانِ مهاجم نجات دهد، میدانست کجا را بگردد.
اما هرچند میشد حسِّ روحیاش را مسدود کرد، شهودش مهارشدنی نبود.استرسِ حس میکرد هرچه آن پایین ذخیره شده، شخصاً به دردِ اوواقع یا تزکیهاش نمیخورد و همین مسئله تا حدودی از علاقهاش کم کرد.
سرگرد لکس را به سالنِکردنِ بزرگی راهنمایی کرد و گفت:اسرارِ «بفرمایید. این اولین اتاقِ سروره.»
رکهای سرور روی قفسههایی فلزی قرار داشتند تا هوای سرد بتواند از زیر بهکاملاً آنها بخورد؛ بماند که کانالهای تهویه هم از بالا به سمتشان تنظیم شده بود. باوظیفهٔ وجودِ قطعیِ برق و اینکه سیستمِ تهویه آشکارا خاموش بود، اتاق همچنان سوزِ سرما داشت.
لکس همانطور که سبکسنگین میکرد چند عدداگه از آنها در النگوی فضاییاش جا میگیرد،آرایه پرسید: «اولین اتاق؟ چندتا اتاقِ اینشکلی اینجاست؟»
«توی هر طبقه ۴شروع سالنِ اینشکلی هست وصرفاً پنج طبقه هم سرور داریم.»
لکس برای انتقالِ همهٔ این سرورها قطعاً باید چند بار تا مهمانخانهسرگرد میرفت و برمیگشت. واقعاً باید قابلیتِ مهمانخانه برای تبدیلِ اشیا به کارتهایگردشده قابلِحمل را بررسی میکرد. این کار دردسرِ بزرگی را از سرش باز میکرد.
«خب پس، من شروع میکنم.»
سرورها را در حسِّ روحیاش پیچید و مستقیماً به داخلِ النگوی فضاییاش انتقال داد و حواسش بود که تا جای ممکن سیمها را همبرای با خود ببرد. بردنِ سرورها به مهمانخانه تازه بخشِ اولِ ماجرا بود. بعد از آن باید دوباره روشن میشدند و احتمالاً به پیکربندی همواقعی نیاز داشتند. در حالتِ ایدهآل، مهندسها باید از قبل سرورها را برای جابهجایی آماده میکردند، اما در بحبوحهٔ جنگ نمیشد توقعِ همهچیز را داشت.
کارِ طاقتفرسایی بود و هرچند سرگرددادن را ماتومبهوت کرده بود، لکس حسروانیِ میکرد دارد کارِ یدی انجام میدهد.
مجبور بود بارها تا مهمانخانه برود،بارِ سرورها را خالی کند و دوبارهسرگرد بهصورتِ آنی به تأسیسات منتقل شود.
پس از ۲۰ دقیقه، با وجودِ سرعتِ بالایش، کارش هنوز تمام نشده بود. اما انگار وقتاگر تمام شده بود، چون ساختمان چنان به غرش افتاد که گویی زلزله آمده است. لکس دست نگهمطمئن داشت و به سرگرد نگاه کرد. او هم نگران بود، اما سعی میکرد ظاهرش را حفظ کند.
«نگران نباشید، این ساختمان...»
نتوانست حرفش را تمام کند؛ صدایدادن انفجارها میانِ کلامش پرید و بهدنبالِروانیِ آن لرزشهای بیشتری فضا را پر کرد.
لکس همانطور که حسِّ روحیاش رابارِ به سمتِ بالا گسترش میداد، با لحنیانجامِ عبوس گفت: «انگار آرایه از کار افتاده.»