چپتر 542: فصل 542
0مهمانخانهٔ نیمهشب هر روز دستکم هزاران مهمانِ جدید میپذیرفت. هرچند بیشترشان با استفاده از کلیدهای طلایی به مهمانخانه میرسیدند، شمارِ کسانیاگر که از درهای طلاییِ تصادفی میآمدند آنقدر بود که لکس بفهمد پیدایشِ این درها چندان هم تصادفی نیست. با اینکه هنوزبیهوش الگوی باز شدنشان را کشف نکرده بود، میتوانست تشخیص دهد که احتمالِ باز شدنشان در جاهایی که راحتتر پیدا شوند بیشتر است.
ته دلش شک داشت که ماجرا به همینجا ختم نمیشود، چرا که الگوهای عجیبی درسفینه نوعِ مهمانانی که از درهای طلایی میآمدند دیده بود. خلاصه اینکه، در مقایسه با کسانیبیهوش که از طریقِ پخش شدنِ کلیدهای طلایی میآمدند، این دسته احتمالاً شخصیتهای جالبتر یا مهمتری بودند.
با این حال، هنوز دستهٔ دیگری از مهمانان وجود داشتند کهکسی از روشِ دیگری میآمدند و اغلب حتی از مهمانانی که معمولاًمیکرد از درهای طلایی میآمدند هم مهمتر بودند. آنها مهمانانِ رایگان بودند!
درهای طلاییِ مهمانخانهٔ نیمهشب باز شدند، اما این بار بهجای اینکه مثلِ همیشه نزدیکِ زمین باز شوند، در ارتفاعی بالا در هوا باز شدند. یک پرندهٔ سولِبلافاصله زخمی از در به بیرون افتاد و مستقیم روی سفینهٔ فضاییِ همان حوالی فرود آمد. تواناییِ شگفتانگیزِ مهمانخانهٔ نیمهشب در کنترلِ تأثیرِ ناخواستهٔ مهمانان و تزکیهشان، جلویعنصری بالا رفتنِ دمای اطرافِ پرنده را گرفت، هرچند حتی اگر این کار را هم نمیکرد، باز هم این دما برای انداختنِ حتی یک خط روی سفینه کافی نبود.
بلافاصله پس از افتادنِ پرنده، در بسته شد و جلوی هرکنترلِ کسی را که در تعقیبش بود گرفت. پرنده یک نگاه انداخت تانمیکرد ببیند دیگر تعقیب نمیشود و بعد از حال رفت و بیهوش شد.
لکس داشت به این فکر میکرد که چرا آرایههایش بینتیجه مانده بودند. مشکل ضعیف بودنشان نبود، بلکه دشمن بهشکلی استثنایی درفکر برابرِ حملاتِ عنصری مصون بود. او انواعِ دیگری از حملات را هم در اختیار داشت که از قبل برایشان برنامهریزی کرده بود،کرده اما آنقدر به استفاده از حملاتِ عنصری عادت کرده بود که تا مدتها بعد اصلاً به ذهنش نرسید از آنها استفاده کند.
با این حال، اگر یک چیز بود که از آن رضایت داشت، سرعتش در شکل دادنِ آرایهها بود. سرانجام داشت به نقطهای میرسید که میتوانستکافی با سرعتِ کافی در نبرد از آنها استفاده کند. با اینکه دامنهٔ فنونِ لکس بسیار محدود بود، اما تنوعِ مهارتهایش اصلاً کم نبود. او حالابهشکلی نهتنها بهشکلی باورنکردنی قوی و سرسخت شده بود، بلکه ذهنش آنقدر سریع کار میکرد که بالاخره آرایهها را به یک راهحلِ واقعاً عملی تبدیل کند.
با این وجود، صرفاً چون از به کار بردنِ آرایهها خوشش میآمد، دلیل نمیشد که از تواناییهای دیگرشاطرافِ غافل شود. پیش از رسیدن به طبقهٔ بعدی، بهسرعت تمامِ کارهایی را که از دستش برمیآمد مرور کرد. باببیند اینکه به نظر نمیرسید، اما لکس باید اعتراف میکرد که درجهٔ سختیِ هر طبقه داشت خیلی سریع بالا میرفت.
هرچند تا اینجا آسیبی ندیدهدمای بود، اما شک داشت کهکار اوضاع برای مدتِ زیادی همینطور بماند.
لحظهای که قدم به طبقهٔ چهارم گذاشت، اطلاعاتِ جدیدی در ذهنش جای گرفت. جالب اینجا بود که این اطلاعات، یک نویسهٔفکر جدیدِ آرایه بود. با این حال، این نویسه کمی غیرعادی بود. برخلافِ سایرِ نویسهها که تغییرِ ثابت و مشخصی در جهان ایجادکرده میکردند، این نویسه به معنای «من» بود. تأثیرِ آن بسته به اینکه چه کسی و چگونه از آن استفاده میکرد، تغییر میکرد.
لکس دست از بررسیِ کاراکترِ جدید کشید و توجهش را به اطرافش برگرداند. برخلافِدمای طبقههای قبلی که شکلِ تالاری عظیم را داشتند، این طبقه بهشکلِ راهرویی باریک بود.افتادنِ اگر لکس دستهایش را باز میکرد، بهزحمت میتوانست هر دو طرفِ راهرو را لمس کند.
لبخند زد، چون بیدرنگ تمامِ چیزهایی را که این طبقهٔ جدید برای عرضهناخواستهٔ داشت برانداز کرد و واقعاً انتظار نداشت چنین چیزی در چنته داشته باشد. درسفینه انتهای راهرویی که روبهرویش بود، دستهای از رباتهای کوچکِ گربهسان به سمتش هجوم میآوردند.
از صداهایی که میشنید، میتوانست بفهمد که همان رباتهااگر از آن سرِ راهرو هم دارند به سمتش میآیند.بلافاصله اما با این حال برگشت تا نگاهی به عقب بیندازد.
درست پشتِ سرش مردِ دیگری ایستاده بود. همقدِ لکس بود و مثلِ او هیکلی بسیار ترکهایدیگر داشت. او هم مانندِ خودش برگشته بود و داشت به لکس نگاه میکرد. برخلافِ لکس که انگاربرابرِ در حالِ قدمزدنی ساده بود، او یک اگزوسوت پوشیده بود و ۶ شمشیر پشتِ سرش شناور بود.
لکس با تهمایهای از تعجبآمد در صدایش گفت: «الکساندر موریسون.ناخواستهٔ اصلاً فکر نمیکردم اینجا ببینمت.»
الکساندر با تهمایهای از احتیاط در چشمانش پرسید: «من تو رو میشناسم؟» در حالی که پیشتر تحتِ هدایتِ امپراتوری ذات و تنش را تزکیه میکرد، حالاانداختنِ داشت تن، ذات و روحش را تزکیه میکرد! بهعنوانِ کسی که قبلاً تنها دو مسیر را تزکیه کرده بود، دقیقاً میدانست مسیرِ تزکیهٔ جدیدش چقدر روی اوبهشکلی و حواسش تفاوت ایجاد کرده است. دقیقاً به همین دلیل بود که به غرایزش اعتماد کرد، وقتی به او میگفتند مردی که روبهرویش ایستاده بهشدت خطرناک است!
لکس دروغ گفت: «آه، نه ما هیچوقت همدیگه رو ندیدیم.» خب،نمیکرد دستکم لکس تا وقتی که نقشِ مهمانخانهدار را بازی نمیکرد، هرگز اونگاه را ندیده بود. «اما تو کرهٔ زمین کیه که تو رو نشناسه؟»
الکساندر با تعجبِ بیشتر پرسید: «تو اهلِ زمینی؟ پس عجیبه که من تونگاه رو نمیشناسم.» میتوانست بفهمد که لکس نسبتاً جوان است و سطحِ تزکیهاش بامشکل او برابری میکند! امکان نداشت چنین کسی از دیدِ خاندانش پنهان مانده باشد!
لکس شانهای بالا انداخت و گفت: «از وقتی مهمانخانهٔ نیمهشب پیداش شده، خیلیچیزهارفتنِ عوض شده. من قبلاً ارزشِ توجهت رو نداشتم. هرچند، فکر کنم استادمون یکی بوده.بلافاصله من یه مدتِ کوتاه تو یکی از کلاسهای دفاعِ شخصیِ مارلو ثبتنام کرده بودم.»
الکساندر و لکس همچنان به همحوالی خیره ماندند و با بیخیالی دشمنانیتأثیرِ را که نزدیک میشدند نادیده گرفتند.
لکس دستش راجلوی دراز کرد واطرافِ گفت: «راستی، اسمم لکسه.»
«لکس؟ مخففِ...»
لکس با خندهای کوتاه گفت: «آه، نه دقیقاً.» میدانست الکساندر میخواهد چهجلوی بپرسد. «مردم اغلب فکر میکنن لکس مخففِ الکساندره، اما اینطور نیست. خواهرِسفینه بزرگترم اسمم رو از روی... موردعلاقهاش انتخاب کرد... اِهم خب، مهم نیست.»
حالا دیگر رباتها بهشکلی خطرناک نزدیک شده بودند، اماتواناییِ آن دو هنوز نگاهشان را از هم نگرفته بودند. ازپرنده نظرِ الکساندر، لکس بسیار خطرناکتر از کلِ آن دسته بود!