چپتر 558: تالار اسرار
0لکس بخشِ مربوط به دیدارِ رهبران با دیوها را فقطقرار به میراندا گفت، آن هم از طریقِ حسِّ روحیاش. اگرحرفهایشان شروع میکرد به پخش کردنِ بیحسابوکتابِ اطلاعاتِ محرمانه، کارِ زشتی بود.
در واقع،بالا این اتفاقِوقتی جدیدی نبود.
از زمانی که پنج خاندانِ اصلی از قدرت برکنار شده و انجمنِ نظمِ جدید جایشان رابرگزار گرفته بود، برخی از اعضای اصلیِ پنج خاندانِ حاکم دیدار با دیوها را آغاز کردند. درقدرتشان واقع، براندون موریسون و کویین تنها تزکیهگرانِ نوزادِ روحی بودند که در این دیدارهای سرّی حضور نداشتند.
لکس متوجه نشده بود این دیدارها دقیقاً کِی شروع شد، اما آنقدر زیاد با هم قرار میگذاشتند که سرانجام توجهش را جلب کرد. باشاید این حال، در همان چند باری که به حرفهایشان گوش داده بود، نقشهٔ خیلی شومی نمیکشیدند. بیشتر داشتند روابطشان را برای زمانی توسعه میدادندبیرون که خاندانها احساس کنند برای پس گرفتنِ کنترل آمادهاند. علاوه بر این، مستقیماً از دیوها گنجینههای خاصی میخریدند تا سطحِ تزکیهشان را بهسرعت بالا ببرند.
وقتی حمله آغاز شد، لکس طبیعتاً از آنها هم جاسوسی کرد تا ببیند چهجلب نقشهای در سر دارند. اما برخلافِ دفعاتِ قبل، آنها دیدارشان را در تالارِ اسرار برگزارروابطشان میکردند. حتی لکس هم نمیتوانست آنجا جاسوسی کند، بنابراین کاری جز گمانهزنی از دستش برنمیآمد.
با این حال، دادنِ همین اطلاعات به میراندا بیدرنگ جایگاهِ قدرتشان را جابهجا کرد. لکس چیزِ زیادی به او نگفته بود و فقطکند اشاره کرد که شاید دارند با دیوها نقشهای میکشند. اما همین کافی بود. حتی اگر استیصالش را نشان نمیداد، همان تماسِ چشمیِ میانشان برایچشمیِ انتقالِ ناگفتهها کفایت میکرد. بهترین کار برای او این بود که از لئو پیروی کند، چون متحدِ دیگری نداشتند که به او روی بیاورند.
میراندا فقط سر تکانطبیعتاً داد و از اتاق بیروندارند رفت تا پیشِ لئو برود.
لئو گفت: «اگه ممکنه دنبالم بیاید.» اما واقعاً فرصتیکاری برای مخالفت به او نداد. لحظهای بعد، هر دوقدرتشان آنی به اتاقِ جداگانهای در تالارِ اسرار منتقل شدند.
لئو همانطور که مینشست گفت: «ببخشید که عجلهآنقدر دارم. یهکم وقتم تنگه و تا جایی کهحال میفهمم، شما هم وقتِ زیادی برای تلف کردن ندارید.»
میراندا از رفتارِ رکوراستِ لئو و همچنینآنها از اینکه به همین راحتی آنی بهقبل جای دیگری منتقل شده بود، جا خورد!
لئو توضیح داد: «ما تو تالارِ اسرار هستیم. دلیلی که شما رو آوردم اینجا اینه که موضوعِ من کمی حساسه.آنجا یه معامله برای پیشنهاد دادن دارم و این تنها معاملهٔ روی میزه. برای پیدا کردنِ چند نفر تو سیارهتون به کمکاستیصالش نیاز دارم. هرچی زودتر بتونید پیداشون کنید یا اطلاعاتِ مربوطه رو به من برسونید، من هم زودتر میتونم بهتون کمک کنم.»
میراندا بیاختیاربرگزار پرسید: «چه جورنمیتوانست کمکی پیشنهاد میدید؟»
«البته که کمکنشده میکنم مشکلتون باکِی این حمله حل بشه.»
میراندا در حالی که احساسِ امیدی را که ناگهان در دلش جوانه زده بود فروخورد،دیدارشان پرسید: «دقیقاً چهجوری میخواید این کار رو بکنید؟» مهم نبود چه میشد، اجازه نمیداد به ایناطلاعات راحتی تحتتأثیر قرار بگیرد. چیزهایی که بیش از حد خوب به نظر میرسیدند، معمولاً واقعی نبودند.
«اگه این رو بهتون بگم، دیگهجاسوسی معامله چه فایدهای داره؟ باید صبرقبل کنید تا سهمتون از معامله کامل بشه.»
لئو سه انگشتش را بالا آورد و گفت: «سه نفر. بِل،دستش الیزا و مون ویلیامز. هر سه خواهرند و خواهرِ بزرگتر، بِلنگفته ویلیامز، باید در لندن به شکلی برای انجمنِ شما کار کرده باشه.»
میراندا چشمانش را باریک کرد و احتمالاتِ مختلفیآنقدر از ذهنش گذشت. اما پیش از آنکه بهحال نتیجهای قطعی برسد، لئو رشتهٔ افکارش را پاره کرد.
«زحمتِ نتیجهگیریِ عجولانه رو به خودتون ندید. دلیلِ اینکه شما رو به تالارِ اسرار آوردم اینه کهاسرار وقتی از اینجا برید، تمامِ خاطراتِ مربوط به مأموریتِ من از ذهنتون پاک میشه. میفهمم که ممکنه نتونیدجابهجا بهتنهایی این کار رو انجام بدید. مشکلی نیست. هر کسی هم که ازش کمک بگیرید، خاطراتش پاک میشه.»
میراندا اخم کرد، اما نه به این خاطر که لئو از پاکشدنِ حافظهاش گفته بود. دلیلش این بود که فهمید اینکند مأموریت سختتر از چیزی است که به نظر میرسید. اگر لئو فقط یک روز پیش از او خواسته بود، میتوانست در عرضِنمیداد چند دقیقه کار را تمام کند. اما حالا، پیداکردنِ یک شخصِ خاص روی زمین تقریباً غیرممکن بود، چه برسد به سه نفر.
«برای پیداکردنشون یه مشکلِ کوچیک وجود داره، اما اگهکاری اطلاعاتی که ازشون دادید درست باشه، باید بتونم مکانقدرتشان و وضعیتِ اخیرشون رو پیدا کنم. یهکم زمان میبره.»
«عالیه. چند ساعتِ دیگه همینجا همدیگه رو میبینیم. به خودتونقرار زحمت ندید که اطلاعاتِ درخواستِ من رو مخفیانه به افرادِحرفهایشان نامربوط برسونید. اگه بهم دروغ بگید، راهی برای فهمیدنش دارم.»
لئو میخواستبالا برود، اما میرانداحمله جلویش را گرفت.
«میتونید... میدونید رهبرانِ «سابقِ»طبیعتاً سیارهٔ ما برای چینقشهای دارن با دیوها دیدار میکنن؟»
لئو لبخندِ معناداری زد و گفت: «نمیتونم اطلاعاتِ حساس رو فاش کنم. این کارهمین حریمِ خصوصیِ مهمانهای ما رو نقض میکنه. تنها دلیلی هم که دربارهٔ این دیدار بهتوننمیداد گفتم این بود که خودشون زیاد پنهانکاری نمیکردن. اگه دقت میکردید، خودتون هم متوجه میشدید.»
میراندا در دل ناسزا گفت، اماکِی نیازی نبود خودش را کنترل کند،سرانجام چون لئو از قبل ناپدید شده بود.
بیآنکه وقتِ بیشتری تلف کند، بهسرعت پیشِ بقیهٔ اعضای انجمن برگشت. درخواستِ لئو راقبل فاش نکرد، اما به آنها گفت که اگر بتواند خواستهاش را برآورده کند، لئو قولِدادنِ احتمالِ کمک داده است. همچنین به آنها گفت که باید مراقبِ سرانِ سابقِ خاندانهایشان باشند.
از نظرِ فنی، آنها دیگر تهدیدی محسوب نمیشدند، چون حالا شمارِ قابلتوجهی از تزکیهگرانِ سطحِاسرار نوظهور روی زمین حضور داشتند و اصلاً به همین دلیل بود که دیگر تحتِ نظارتبیدرنگ قرار نداشتند. اما محکمکاری ضرری نداشت. در این شرایط نمیتوانستند هیچ دردسری را به جان بخرند.
با انجامِ این کار، آنی به زمین منتقل شد. باید راهی پیدابرنمیآمد میکرد تا اطلاعاتی از آن سه دختر به دست بیاورد. از بختِشاید بدش، مأموریتِ او بیدرنگ بسیار سختتر شد. سفینههای بیگانگان به انگلستان رسیده بودند.