چپتر 157: چپتر 157
0جمعیت در مهمانخانه غوغا میکرد. از فراز و نشیبهای هر مبارزه لذت میبردند و با دیدنِ سلاحهای گوناگونی که به نمایش درمیآمد، از خود بیخود میشدند. مبارزهٔ الکساندراستقامتِ تنها یکی از مبارزاتِ بسیار بود؛ خیلیها توانسته بودند برای خودشان نامی دستوپا کنند. چند جانورِ برجسته توجهِ زیادی را به خود جلب کردند و طبیعتاً بسیاری از انسانهاصندوقچهٔ نیز همینطور. سربازانِ یوتون با نمایشهای پرزرقوبرق کسی را خیره نمیکردند، اما عملکردِ بینهایت یکدست و باثباتشان تحسینبرانگیز بود. حتی تا همین الان هم یک نفر تلفات نداده بودند.
اما خودِ شرکتکنندگان ذهنیتِ کاملاً متفاوتی داشتند. بیشترشان بهشدت خسته بودند. نبردهای بزرگمقیاس با مبارزاتِ کوچک تفاوتِ زیادی داشت و آنها باید میانِ استقامتِ فیزیکی و روحیشان تعادل برقرار میکردند؛ چیزی که خیلیها برایش آموزش ندیدهندیده بودند. خستگیِ ذهنی هم داشت آنها را از پا درمیآورد. با این حال، حدود ۵ ساعت فرصت داشتند و هنوز چیزی بین ۱۵ تا ۲۰ هزار زامبی سرِ پا بودند. آنها حتی نمیخواستند زامبیها را بکشند، فقطگره میخواستند دستشان به صندوقچهٔ گنجی برسد که گله داشت بهسرعت به عقب میبُرد، اما همین هم مأموریتی خطیر به نظر میرسید. و اگر از پسِ همین یک کار برنمیآمدند، نابود کردنِ گره از این هم سختتر میشد.
اما روحشان هم خبر نداشت که چیزی نمانده بود گره کاملاً تصادفی نابود شود. پرامود که لتوپار وتصادفی کتکخورده بود، مدام سعی میکرد الکساندر را از مرکز دور کند. مدتی میشد که الکساندر پیدرپی از حملاتِخطرِ بهشدت ویرانگری استفاده میکرد که تنها با اصابت به همان حوالی، خطرِ نابودیِ گره را به همراه داشت.
از همهجای بدنِ خودش خون میآمد و زرهش در بسیاری از قسمتها متلاشی شده بود. اما واقعاً به آسیبیخسته که میدید اهمیتی نمیداد؛ بهنوعی، وقتی گفته بود جاودانه است، دروغ نگفته بود. چنین حملاتی هرچند بار هم کهخستگیِ به او اصابت میکردند، هرگز نمیتوانستند او را بکشند. البته قرار نبود این موضوع را برای الکساندر توضیح بدهد.
حالا تنها چیزی که در سر داشت این بود که الکساندر را آنقدر معطل کندمتفاوتی تا زامبیهایش صندوقچهٔ گنج را به دستش برسانند. پس از آن، اجازه میداد الکساندر گره راتعادل نابود کند، چرا که در حقیقت فهمیده بود در حالِ حاضر کشتنِ الکساندر برایش غیرممکن است.
در گیرودارِ تمامِ این اتفاقات، لکس حالا آرام گرفته بود و با نگاهیکاملاً موشکافانه بازی را تماشا میکرد. او آنقدر دربارهٔ تزکیه نمیدانست که پیچیدگیِ فنون واستقامتِ تواناییهای بهکاررفته را درک کند، اما یک چیز را خیلی خوب میفهمید: ضعفِ خودش.
اخیراً با آنهمه نفوذی که در مهمانخانه داشت، کمی مغرور شده بود. افرادی مسنتر و قویترنداشت از او چشم به دهانش دوخته بودند و او خودسرانه تصمیم میگرفت. در تلاش برای شستوشوی مغزیِاصابت خودش تا در نقشش بااعتمادبهنفستر ظاهر شود، در مقطعی واقعاً باورش شده بود که آدمِ بزرگی است.
اما تنها یک بحران روی زمین کافی بود تا او را به دنیای واقعی برگرداند. هرچقدر در مهمانخانه نفوذ داشت، بیرون از آنتفاوتِ هیچچیز نبود. قدرتِ شخصیاش ضعیف بود و ارتباطاتِ لکس ویلیامز به هیچ دردی نمیخورد. آنقدر درگیرِ فرار از دردسر روی زمین شده بودهنوز که وقتی دردسر به سراغش آمد، هیچکس را نداشت تا از او کمک بخواهد. حتی ارتباطش با مارلو را هم قطع کرده بود.
اما رسیدن به این درک به آن معنا نبود که غرق در دلسوزی به حالِ خودش شدهبیشترشان است. در واقع، کاملاً برعکس. او داشت با حقیقتِ تلخ و بیرحم روبهرو میشد تا بتواند چارهایچیزی برایش بیندیشد. اگر در توهماتش باقی میماند، تنها یک اتفاقِ ساده کافی بود تا آسیبی جبرانناپذیر ببیند.
با رسیدن به این خودشناسی، باید تصمیم میگرفت قدمِ بعدی چیست. او ازکاملاً پیش درخواستی برای اقلامی جهت شفای روح یا اطلاعاتی در این باره ثبتمیانِ کرده بود، پس حالا در این زمینه کاری جز صبر کردن از دستش برنمیآمد.
از آن مهمتر، لکس نگرانِ خانوادهاش بود. بدون اینکه از جایش تکان بخورد،میشد از تواناییاش استفاده کرد تا درخواستِ دیگری در اتاقِ گیلد برای کسبِ اطلاعاتِ دقیقکند از وضعیتِ لندن ثبت کند؛ جایی که خانوادهاش در حالِ حاضر آنجا اقامت داشتند.
او همچنین درخواستِ دیگری برای کسبِهمین اطلاعاتِ عمومی دربارهٔ جزئیاتِ اتفاقاتی کهشرکتکنندگان روی زمین رخ میداد، ثبت کرد.
بهمحضِ اینکه اطلاعاتِ کافی به دست میآورد، تصمیم میگرفت چه کار کند. بزرگترین قدرت و داراییاش، مهمانخانه و نفوذِ آن بود و قصد داشت از این قدرت نهایتِ استفاده را ببرد. دربرقرار حالِ حاضر، حواسش بینِ سرانِ خاندان و بازیها تقسیم شده بود. به نظر میرسید آنها منتظرِ کسی هستند، که همین هم غنیمت بود. بهمحضِ اینکه آنها چیزی میفهمیدند، او هم باخبر میشد.مأموریتی و اگر خانوادهاش توی دردسر افتاده بودند... رویداد برگزار میکرد، درخواست ثبت میکرد، پیشنهادِ کار میداد، آزمون تعیین میکرد؛ هر کاری که از دستش برمیآمد انجام میداد تا از امنیتِ آنها مطمئن شود.
مری به نرمی گفت: «لکس، دوباره داری عصبانی میشی» و او را از افکارش بیرون آورد. روی شانهاش نشسته بود و با کمی دلسوزی نگاهش میکرد.میانِ این اواخر کمتر و کمتر با او وقت میگذراند، چون فهمیده بود دستِ خودش نیست و مدام به او توصیه میکند. این بهخودیخود چیزِ بدی نبود،بکشند اما لکس باید یاد میگرفت چطور بر اساسِ اطلاعاتی که خودش دارد تصمیم بگیرد. هر چه باشد، اگر روشِ او برای انجامِ کارها اینقدر عالی بود، الان...
لکس زمزمه کرد: «ممنون» واگر حواسش را به بازی داد.کردنِ باید خودش را مشغول نگه میداشت.
در بازی، دسته آنقدر به پرامود نزدیک شده بود که اوخودِ کاملاً الکساندر را نادیده گرفت و بهسمتشان دوید. نمیتوانست بگذارد آن انسانتفاوتِ بفهمد صندوق دستِ آنهاست، وگرنه با قدرتِ آتشِ کوبندهاش آن را میدزدید.
از دیدِ الکساندر، انگار پرامود فقط داشت فرار میکرد. اول میخواست تعقیبش کند، اما حالا دیگر خودش هم فهمیده بودنبردهای که با وجودِ آسیبِ فراوانی که زده، نمیتواند اهریمن را بکشد. و با وجودِ نیروهای مختلفِ دیگری که سایهبهسایه دردرمیآورد تعقیبِ دسته بودند، الکساندر به این نتیجه رسید که بهتر است پیش از رسیدنِ آنها گره را پیدا و نابود کند.
نمیدانست کدامشان میتواندتحسینبرانگیز جایزه را بگیرد، امانفر دیگر برایش مهم نبود.
الکساندر پیش از آنکه بتواند دستورش را کامل کند، گفت: «جوخههای ۱ ومیشد ۲...» اما تازه فهمید که گوشیاش افتاده یا جایی از بین رفته است.دور نمیتوانست با سربازانش ارتباط بگیرد، پس باید خودش بهتنهایی فکری به حالِ ماجرا میکرد.
در آن لحظه، هیچ تجهیزات یا سلاحی جز تیغههایش نداشت، برای همینشرکتکنندگان تعیینِ محلِ گره کمی سخت میشد. احساساتش در آن وضعیتِ ملتهب، کشیدنِ نقشهایآنها دقیق را برایش دشوار میکرد، پس به سراغِ سادهترین و خشنترین راه رفت.
زمین را با رگبارِ بیپایانی از فنِ «شکوهِ نهایی» بمباران کرد. با فرود آمدنِ حملاتش، زمین خرد شد و به لرزه درآمَد. هرتفاوتِ حمله ابری از گردوخاک به پا میکرد، تا جایی که الکساندر حس میکرد تبدیل به ماشینِ دودزا شده است، اما دست نکشید. و بهبین همین سادگی، به احمقانهترین شکلِ ممکن، سرانجام یکی از حملاتش بهاندازهٔ کافی نفوذ کرد و با برخورد به گره، آن را از بین برد.
آژیری در سراسرِ میدانِ نبرد به صدانفر درآمد و پس از آن، صدای مهمانخانهدارمتفاوتی پر از انرژی و نشاط شنیده شد.
«تبریک به الکساندر موریسون که یکتنه اولین گره را نابود کردگره و بازیها را به این شکلِ باشکوه کلید زد! بقیهٔ شماکتکخورده نیز عملکردِ فوقالعادهای داشتید. چطور است کمی استراحتِ جانانه به شما بدهیم؟»
با این حرف، تمامِ شرکتکنندگان در حبابی محافظ قرار گرفتند و آنی بهذهنیتِ مهمانخانه منتقل شدند. ازآنجاکه بسیاری از آنها درگیرِ مبارزه بودند، هنگامِ بازگشت باباید فاصلهٔ زیادی از هم قرار گرفتند تا مبادا تصادفی به یکدیگر آسیب بزنند.
این تغییرِ ناگهانی بسیاری از آنها را غافلگیر کرد و بیشترشان از پایانِ بازی بهجای آسودگی، احساسِ سرخوردگیبهشدت میکردند. بعد از آنهمه تلاش، الکساندر یکتنه امتیازاتِ گره را قاپیده بود! البته بقیهٔ زمینیها سر از پاآموزش نمیشناختند. هرچند از الکساندر جدا شده بودند، اما امتیازاتِ او در نهایت به مجموعِ امتیازاتِ زمین هم اضافه میشد.
پس از حسِ سرخوردگی، موجِ خستگی به تنشان نشست. بازیِ بعدی حدودِ ۱۷ ساعتِ دیگر برگزار میشد،بهشدت که قطعاً برای استراحتِ کامل کافی نبود. این تازه بدونِ در نظر گرفتنِ مجروحان بود. اما مسلماًبرایش وقتی فکرِ آنها به اینجا میرسید، فکرِ لکس هم میرسید و از قبل فکری به حالش کرده بود.
«به تمامِ شرکتکنندگان توصیه میکنم به پایگاههای تعیینشدهتان برگردید و استراحتگره کنید. اقامتگاههای هر پایگاه به قابلیتهای شفابخشِ اتاقِ بازیابی مجهز شدهاندکتکخورده تا تمامِ شرکتکنندگانِ باقیمانده برای مسابقهٔ بعدی در بهترین وضعیتِ ممکن باشند.»
شرکتکنندگان که خستهتر از آن بودند که به چیزِ دیگری فکر کنند، برای استراحت بهسمتِ پایگاههایشانداشتند راه افتادند. صدای سوت و تشویقِ تماشاچیان در کولوسئوم پسزمینهٔ زیبایی برای بازگشتشان ساخته بود، امابرقرار درحالیکه بیشترِ شرکتکنندگانِ زمینی غرق در شادیِ پیروزیِ خود بودند، الکساندر به مادربزرگش خیره مانده بود.
پدربزرگش غیبش زده بود و ازهمین رؤسای دیگرِ خاندانها هم خبری نبود.شرکتکنندگان حتماً اتفاقی افتاده بود. اتفاقی بد.