چپتر 299: فصل ۲۹۹
0برای فهمیدنِ ارزشی که این قلمرو داشت، اگر واقعاً در گذشته به نژادِ بلور تعلق داشته،چقدر نیازی نبود آدم نابغه باشد؛ هرچه باشد، آنها قویترین نژادِ آن حوالی بودند. بهعلاوه، در تاریخِ طولانیِفرایند قلمروی بلور، غیرواقعبینانه بود اگر میگفتند نژادِ بلور هرگز شکستی نخورده یا هیچ قلمرویی را واگذار نکرده.
اما با اینکه احتمالِ شکست وجود داشت، این اتفاق به چندقدم دلیل برای نژادِ بلور بسیار نادرتر بود. برای توضیحِ کاملِ اینآموزشِ دلایل، میشد سکونتگاهِ نژادِ بلور را با سکونتگاهِ نژادِ انسان مقایسه کرد.
اولین و مهمترین چالشِ یک سکونتگاهِ انسانی از جانبِ محیطِ متخاصم بود. زمانِ لازم برای اینکه یک نوزادِ انسان اصلاً قدم در مسیرِ تزکیه بگذارد ۱۵ سال بود، بنابراین منطقی بود که بگوییم انسانها بهطورِ متوسط برایالقا آموزشِ یک سربازِ ساده از بدوِ تولد به دستکم ۲۰ سال زمان نیاز داشتند. اگر در این مدت، یک سکونتگاهِ انسانی با تلفات یا مرگومیرِ بیشازحدی از سوی نیروهای متخاصم روبهرو میشد، در معرضِ آسیب قرار میگرفت. درچیزهای مقابل، نوزادِ نژادِ بلور با سطحِ قدرتی معادلِ یک تزکیهکننده هسته طلاییِ انسانی به دنیا میآمد. حتی اگر در بدوِ تولد نمیتوانستند کمکی به امنیت بکنند، نژادِ بلور صرفاً با وجودِ آنها، تحملِ بالاتری در برابرِ خطرات داشت.
دومین چالشی که یک سکونتگاه با آن روبهرو میشد، انتقالِ دانش یا مهارتها بود. برای مثال، یک نجار هر چقدر هم که ماهر باشد، توانِ کاریِ محدودی دارد. برای حفظِ حداقل نیازهای یک سکونتگاه باید افرادِ بیشتریآسیب آموزش میدیدند و فارغ از نوعِ تخصص، این فرایند طولانی و طاقتفرسا بود. اما نژادِ بلور راهِ بسیار سریعتری برای انتقالِ اطلاعات داشت و میتوانستند تجربیاتِ خود را به کسانی که میخواستند یاد بگیرند، القا کنند. هرچندحفظِ مهارت همچنان به تمرین و تلاش نیاز داشت، اما دورهٔ یادگیری با این روش بهشدت کوتاه میشد. این کار نهتنها به آنها اجازه میداد سکونتگاهِ خود را حفظ کنند، بلکه در صورتِ نیاز بهراحتی آن را گسترش میدادند.
در نهایت، یکی از بزرگترین چالشهای هر سکونتگاه، گذرِ ناگزیرِ زمان و تغییراتِ ناشی از آن بود. رهبران میمردند، ساختمانها فرومیریختند، سیاستها منسوخ میشدند و خیلی چیزهای دیگر. اگر نسلهایفارغ پیدرپیِ آن سکونتگاه در برابرِ چالشهای زمانهٔ خود قد علم نمیکردند، یک عمرِ کوتاه کافی بود تا حتی محکمترین بنیانها نیز نابود شوند. اما برای نژادِ بلور، هرچند زمان چالشهایاجازه خودش را به همراه داشت، تنها چیزی که نمیآورد پیری و زوال بود. دلیلش این بود که هر عضوِ نژادِ بلور، فارغ از سن یا تزکیه، جاودانه به دنیا میآمد.
این بدان معنا نبود که آنها هرگز بیمار نمیشدند یا نمیمردند. بلکه فقط به این معنا بود که نژادِ بلور هرگز با افتی که انسانها پستولد از گذراندنِ دورانِ اوجِ خود تجربه میکردند، روبهرو نمیشد. این یعنی آنها همیشه رهبرانِ بزرگ، بهترین پزشکان و صنعتگرانِ افسانهایِ خود را حفظ میکردند و از آنجاکمکی که هر یک از آنها تقریباً زمانِ بینهایتی برای تسلط بر مهارتهای خود داشتند، معیارشان برای کلمهٔ «افسانهای» چیزی بود که نژادهای دیگر آن را اسطوره میپنداشتند.
بنابراین حالا، با نگاه به ویرانههایی که حتماًماهر نوعی سکونتگاهِ نژادِ بلور بوده، کلِ گروه بیاختیار درافرادِ این فکر بودند که چه اتفاقی در اینجا افتاده.
کوئنهیلد از پاتریک که داشتزمانِ با ردیابش ساختمانها را اسکنمسیرِ میکرد، پرسید: «چیزی حس میکنی؟»
پاتریک جواب داد: «ردپای انرژیِ زیادی تو ساختمونها هست، اماسکونتگاه زنده نیستن. یعنی یا اشیا و گنجینههای خیلی باارزشی اونجاست،محدودی یا محتملترین حالت اینه که ساختمونها هنوز آرایههای فعالی دارن.»
کوئنهیلد گفت: «منطقه رو بگردید، میخواممتخاصم قبل از اینکه بریم داخل بدونم جانوریتزکیه اینجا رو قلمروی خودش کرده یا نه.»
بیشترِ اعضای گروه منتظر ماندند و در این حین پاتریککاریِ و سیندی، متخصصِ ردیابی و تزکیهکننده بدن و روح، برایمیدیدند گشتنِ منطقه رفتند. وقتی برگشتند، اخبارِ قابلپیشبینیای با خود آوردند.
ویرانهها به لانهٔ یک شکارچیِ بزرگ به نامِ جیتِ خونین تبدیل شدهبگذارد بود. پرندهای بیپرواز بود، نه به این دلیل که بال نداشت، بلکهتولد چون جثهاش آنقدر عظیم بود که بالهایش نمیتوانستند وزنش را تحمل کنند.
بهشدت مرگبار و بهطرزِ مضحکی قوی بود و درندگیِ یک گردباد را داشت، پس طبیعتاً اولینچقدر قدمِ کار کشتنِ این پرنده بود. اینجا بود که تمامِ آموزشهایشان خودی نشان داد و بهمحضِ اینکهفرایند پاتریک نقشهای از ویرانهها و زمینهای اطراف را به گروه داد، برنامهریزی برای مبارزه را شروع کردند.
شاید انتظار میرفت در چنین نبردی، لکس نقشِ طعمه را بازی کندمسیرِ تا جانور را به کمینگاه بکشاند. اما نه، او وظیفهٔ دیگری داشت؛ساده وظیفهای که سرانجام به او اجازه میداد آرایههایش را به کار ببندد.
وقتی موجود به جایی که گروه میخواستند مبارزه کنند کشیده میشدمحدودی و جنگجویان نبرد را آغاز میکردند، باید مطمئن میشدند که با برگشتنِتخصص ورقِ نبرد، جانور فرار نمیکند. در اصل، او باید قفسی گریزناپذیر میساخت.
برای خواستههایی در این سطح، لکس باید به کتابی تکیه میکرد که از جان گرفته بود. نویسنده شماریبهطورِ از آرایههای عالی را ثبت کرده بود که ظاهراً برای هر سناریویی کاربرد داشتند و حالا لکس میخواست ازآسیب آنها استفاده کند. اما چون هنوز تازهکار بود، ساختنِ چنین آرایهای بیش از یک ساعت از او وقت میگرفت.
خوشبختانه، آمادهشدن برای مبارزه بابالاتری جیتِ خونین هم زمان میبُرد.سکونتگاه گروه دست به کار شد.
سیارهٔ آرام، محدودهٔ امپراتوریِ یوتون
این سیاره که چند برابر بزرگتر از مشتری بود، یکی از محبوبترین نقاطِ گردشگری در تمامِ محدودهٔ یوتون به شمار میرفت. چنین ادعایی مسئلهٔ کوچکی نبود، چرا کهداشتند نه فقط یک کهکشان، بلکه تمامِ کهکشانهای تحتِ فرمانِ یوتون را در بر میگرفت. دلیلش تنها این نبود که سیاره سرشار از هر نوع منبعی بود، زیباییِ فراوانیتحملِ داشت، کاملاً امن بود و قطبِ تجارت در مقیاسِ میانستارهای محسوب میشد، بلکه به این خاطر بود که این سیاره ملکِ شخصیِ یکی از اشرافیترین خاندانهای امپراتوریِ یوتون بود.
امپراتوریِ یوتون، در کنارِ خاندانِ سلطنتیاش، چندین خاندانِ اشرافی هم داشت که هر کدام از درجهٔ اهمیتِ متفاوتی برخوردار بودند. ازدارد میانِ آن خاندانها، سه خاندان هم در اعتبار و هم در قدرت، مستقیماً یک رتبه پایینتر از خاندانِ سلطنتی قرار داشتند.کسانی هر خاندان تخصصِ خودش را داشت، اما در چنین جهانِ منفعتطلبی، قدرتِ مطلق مهمترین عامل در تعیینِ ارزشِ یک خاندان بود.
ظرافتهای ساختارِ اجتماعیِ یوتون پیچیده بود و جایگاهِ خاندانهای اشرافی از آن هم پیچیدهتر. باسال این حال، فارغ از تمامِ این پیچیدگیها، تحتِ هر شرایطی کاملاً غیرعادی بود که یکیداشتند از اعضای چنین خاندانی اینطور با وحشت در حالِ دویدن باشد، آن هم در سیارهٔ خودش!
این تزکیهکننده هسته طلاییِ ۱۹ ساله، در حالی که از میانِ مزرعهٔ میوهٔ خالی اما معمولاً شلوغ میدوید،بیشتری هیچ شباهتی به یک اشرافزاده نداشت. کسی در تعقیبش نبود. در واقع، به نظر میرسید کلِ این منطقهبگیرند از سیاره، بهجز پسرِ در حالِ دویدن، از هر انسانی خالی است. اما نبودِ تعقیبکننده باعثِ آرامشِ پسر نمیشد.
در این لحظه، دیگر رمقی برایش نمانده بود، چرا که نهتنها چند روز بیدار مانده بود، بلکه پیش از این انرژی معنویاشساده را هم بیش از حد مصرف کرده بود. حداکثر تا چند دقیقهٔ دیگر از پا درمیآمد. انگار هر کسی که به دنبالِ پسرهسته بود از این موضوع خبر داشت و هیچ تلاشی برای کمکردنِ فاصله نمیکرد. آنها راضی بودند که فقط تماشا کنند و منتظر بمانند.
در حالی که ذهنش در آستانهٔ فروپاشی بود، با خودش زمزمهانتقالِ کرد: «کجاست... کجاست؟» درست در لحظهای که داشت امیدش را از دستحداقل میداد، دستبندِ روی مچش لرزید و چشمهایش از شدتِ شادی گرد شد.
با تهکشیدنِ انرژیاش برای ظاهرسازی، دیگرمتخاصم کارهایش را پنهان نکرد؛ ناگهان ایستادمسیرِ و شروع به کندنِ زمین کرد.
انگار که متوجهِ چیزِ غیرعادی در کارهایش شده باشند،توانِ ناگهان صدها پیکر در مزرعه ظاهر شدند؛ همگی پیکرهاییبیشتری اثیری و کلاهدار بودند. اما غرورشان کار دستشان داده بود.
پسر ناگهان ظرفِ کوچکی را از زیرِنوزادِ خاک بیرون کشید و آن را شکست،بنابراین که کلیدِ طلایی و نامهای را نمایان کرد.
بیآنکه وقت را تلف کند، نامه را چنگ زد وسکونتگاه کلید را خرد کرد، و درست چند لحظه پیش از آنکهدارد نزدیکترین پیکرِ کلاهدار به جایش برسد، در نوری طلایی ناپدید شد.
پیکرِ کلاهدار، خالیانسانی از هرگونه احساسی گفت:زمانِ «ردش رو گم کردم.»
انگار این تنها چیزی بود کهنجار نیاز داشتند بشنوند؛ پیکرهای باقیمانده دردارد هوا محو شدند، گویی هرگز آنجا نبودهاند.
بهمحضِ اینکه پسر به مهمانخانه رسید، به زانودومین افتاد و برای حفظِ هوشیاریاش جنگید. نمیدانست کجاست،چقدر یا اینکه اصلاً آنجا امن است یا نه.
انگار که متوجهِ پریشانیاش شده باشد، هولوگرامی از یک انسان روبهرویش ظاهرمسیرِ شد و به او اطلاع داد که در مهمانخانهٔ نیمهشب است وساده امنیتِ کامل دارد. کمک برای ارائهٔ خدماتِ پزشکی از قبل در راه بود.
با شنیدنِ این حرف، پسر لبخندی زد و اجازه داد از هوش برود. هرچه بود، او، نومان بات، با قدرتِمیدیدند بسیار ویژهای به دنیا آمده بود. هیچکس یا هیچچیز در جهان، فارغ از سطح تزکیهاش، نمیتوانست به او دروغ بگویدمهارت بدونِ اینکه او متوجه شود. هولوگرام هنگامِ معرفیِ مهمانخانه دروغ نگفته بود، بنابراین میدانست که جایش امن است. دستکم فعلاً.