---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 46: بدون عنوان • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 46: بدون عنوان

0

الکساندر که پیش‌تر برای برداشتنِ کلیدها دست دراز کرده بود، برای جاخالی دادن از خنجری که به سمتش می‌آمد تکان نخورد و تنها با نگاهی سرگرم به حماد چشم دوخت. خنجر بی‌هیچ مانعی به او رسید، اما وقتی به گردنش خورد، صدایی شبیه به‌چیکار​ برخورد با دیواری فلزی داد و جرقه‌هایی به هوا برخاست. با شکافته شدنِ دیوارها بر اثرِ چند حملهٔ دیگر به سمتِ او، آوار و خاک در اتاق به هوا برخاست و برای لحظه‌ای دیدن را دشوار کرد. با این حال، وقتی خاک فرونشست، می‌شد دید‌بی‌همتا​ که الکساندر بی‌خیال روی صندلی‌اش نشسته، به پشتی تکیه داده و پای راستش را روی پای چپش انداخته است. هلن و گریگ که با این حمله‌ها کاملاً غافلگیر شده بودند، داشتند خودشان را از روی زمین جمع می‌کردند و آن‌ها هم به‌نحوی آسیبی ندیده بودند.

حماد ایستاد و دو بادیگاردش در کنارش قرار گرفتند. سپس هفت نفرِ‌سالم​ نقاب‌دارِ دیگر واردِ اتاق شدند و با هاله‌ای تهدیدآمیز نوجوان‌ها را محاصره‌پرسید​ کردند. همهٔ کسانی که آن‌ها را محاصره کرده بودند، تزکیه‌کنندگان هسته طلایی بودند.

الکساندر با لحنی تمسخرآمیز گفت: «یالا،‌ادامه​ ادامه بدید. چند بارِ دیگه هم‌قول​ حمله کنید، قول می‌دم جاخالی ندم.»

اما آن ده تزکیه‌گر حمله‌ای نکردند و تنها به آن‌ها خیره ماندند. سعی داشتند‌بدید​ بفهمند این سه بچه چطور از حمله جانِ سالم به در برده‌اند، اما چیزی دستگیرشان‌بچه​ نمی‌شد. هلن و گریگ جلو آمدند و نزدیکِ الکساندر ایستادند؛ ترسِ روی چهره‌شان واقعی بود.

گریگ پرسید و سعی کرد‌تمسخرآمیز​ لحنش تهدیدآمیز باشد: «می‌دونید دارید‌بارِ​ چیکار می‌کنید؟ می‌دونید ما کی هستیم؟»

الکساندر آرام ایستاد و گفت: «اوه، اونا می‌دونن.» مستقیم به چشمانِ حماد خیره شد و‌دستگیرشان​ حالتِ سرگرمِ قبلی‌اش جای خود را به چهره‌ای جدی‌تر داد. «چته پیرمرد، گیج شدی؟ از‌می‌کنید​ آخرین باری که واردِ میدون شدی زمانه عوض شده. دنیا دیگه به این سادگی‌ها نیست.»

البته الکساندر قرار نبود توضیح دهد که چطور یا چرا توانسته از حمله‌های قبلی دست‌نخورده باقی بماند. حقیقت این بود که بدنش با چیزی به نامِ گَردهٔ سرخ-طلایی پوشیده شده بود؛ فلزی بی‌همتا که خانواده‌اش در مریخ کشف و فرآوری کرده بودند. فلزی واکنش‌ناپذیر بود و در حالتِ عادی، اگر نگوییم هیچ، کاربردِ بسیار کمی داشت. با این حال، هر زمان که یک تزکیه‌کننده هسته طلایی انرژیِ روحی آزاد می‌کرد،‌البته​ این سنگِ معدن به‌سرعت آن را جذب می‌کرد، تا جایی که فنونِ روحی و آرایه‌ها را مختل می‌ساخت. چه انرژی به سمتِ فلز هدایت می‌شد چه نه، آن را جذب می‌کرد. وقتی فلز به اندازهٔ کافی انرژی جذب می‌کرد، تبخیر می‌شد. خانوادهٔ الکساندر آن را به گنجینه‌ای دفاعی تبدیل کرده بودند که تمامِ انرژیِ هستهٔ زرین را جذب نمی‌کرد، بلکه تنها حملاتِ درونِ شعاعی مشخص را به خود می‌کشید. به همین‌امان​ دلیل بود که حتی هلن و گریگ هم از این حملات نسبتاً در امان مانده بودند. البته، خنجری که به الکساندر حمله کرده بود، حتی با از دست دادنِ بیشترِ انرژی‌اش، همچنان شتابِ کافی برای دریدنِ او را داشت، اما الکساندر فنی دفاعی مخصوصِ تزکیه‌کنندگان بدن به کار بسته بود که پوستش را به فلز تبدیل می‌کرد. تنها ایرادِ این فن این بود که هنگامِ استفاده از آن نمی‌توانست حرکت کند.

حماد گفت: «تحتِ تأثیر قرار گرفتم. نمی‌فهمم چطور از‌لحنی​ حمله‌ها جونِ سالم به در بردی. اما مطمئنم اگه‌کنید​ به حمله ادامه بدیم، بالاخره سپرهای دفاعی‌ت تموم میشه.»

«خب که چی، حالا می‌خوای تهدیدم کنی؟ باهات بیام، وگرنه منو می‌کشی؟» الکساندر به اطراف نگاه کرد‌تزکیه‌گر​ تا ببیند آیا می‌تواند نشانی از مهاجمانش تشخیص دهد یا نه. با اینکه نقاب به چهره داشتند،‌نزدیکِ​ می‌توانست برخی از فنونی را که پیش‌تر به کار بسته بودند بشناسد، بنابراین حدسِ خوبی دربارهٔ هویتشان می‌زد.

همهٔ آن‌ها متخصص بودند و الکساندر فکر می‌کرد به احتمالِ زیاد آدم‌کش‌های بیشتری‌برده‌اند​ هنوز پنهان شده‌اند. خانهٔ حراج غرق در آشوب بود، مهمان‌ها جیغ می‌کشیدند و‌باشد​ به هر سو می‌دویدند، با این حال به‌نحوی هیچ نگهبانی به سمتشان نمی‌آمد.

«می‌تونستم از همه‌تون بپرسم چرا دارید این کار رو می‌کنید و انگیزه‌تون چیه. اما راستش رو بخواید، برام مهم نیست. از اونجا که به من‌سالم​ حمله کردید، همه‌تون باید بمیرید!» به محض اینکه الکساندر حرفش را تمام کرد، چیزی شبیه به یک کارتِ تاروت از جیبش بیرون کشید و آن‌چشمانِ​ را مچاله کرد. ده آدم‌کش سعی کردند جلویش را بگیرند، اما حتی در این فاصله، پیش از آنکه بتوانند به آن‌ها برسند، سه نوجوان ناپدید شدند.

حماد غرید:‌محاصره​ «پیداشون کنید! باید‌کسانی​ همین نزدیکی باشن!»

در واقع، آن‌ها به جای خیلی دوری آنی‌ادامه​ منتقل نشده بودند. هر سهٔ آن‌ها در جادهٔ بیرونِ‌تزکیه‌گر​ خانهٔ حراج، تنها در فاصلهٔ ۵۰ متری ظاهر شدند.

الکساندر به دو «همراهش» نگاه‌خیره​ کرد و گفت: «باید حدودِ ۶۰‌جانِ​ ثانیه دوام بیاریم. تجهیزاتِ دفاعی دارید؟»

«هیچی که بتونه جلوی تزکیه‌کننده‌های هسته طلایی دوام بیاره نداریم.»‌حمله​ گریگ این را با صدایی لرزان گفت. هلن لبخندِ بی‌میلی‌سعی​ به الکساندر زد که نشان می‌داد وضعیتِ او هم همین است.

الکساندر گفت: «پس مجبوریم یه فکری به حالش بکنیم!» و سپس آن دو را گرفت و با سرعت از‌قول​ خانهٔ حراج دور شد. تنها چند ثانیه بعد، ده مهاجمشان ساختمان را در هم شکستند و درست پشتِ سرِ‌آمدند​ آن‌ها ظاهر شدند. جست‌وجوی بچه‌ها کارِ سختی نبود؛ یک بررسیِ ساده با حسِّ روحی‌شان در نهایت آن‌ها را لو داد.

خوشبختانه به نفعِ آن سه نوجوان، الکساندر عملاً غرق در فناوریِ روحی بود، هرچند‌قول​ چندان به چشم نمی‌آمد. کفش‌هایش در دویدن به او کمک می‌کرد و این موضوع،‌برده‌اند​ در کنارِ تزکیهٔ تن و فنِّ حرکتش، از همین حالا فاصلهٔ زیادی بینشان انداخته بود.

هلن هم‌زمان با دویدنِ‌نکردند​ الکساندر در جادهٔ شلوغ‌بفهمند​ پرسید: «زئوس چی می‌شه؟»

نوجوانِ دونده گفت: «بعداً پیداش می‌کنیم، فقط باید ۵۰ ثانیهٔ دیگه صبر کنیم.»‌می‌دم​ چهره‌اش متمرکز بود، اما چندان نگران به نظر نمی‌رسید. با این حال، حتی با‌چیزی​ وجودِ برتری‌های فراوانش، تعقیب‌کنندگان در نهایت سطحِ تزکیهٔ بالاتری داشتند و به‌سرعت نزدیک می‌شدند.

حماد که پیشتازِ آن ده تزکیه‌گر بود، با تمامِ قوا خنجرِ دیگری به‌سمتِ نوجوان پرتاب کرد! خنجر پوشیده از هالهٔ سرخِ نمایانی بود که حسِّ‌خیره​ شرورانه‌ای از خود ساطع می‌کرد! پیش از آنکه خنجر به الکساندر برسد، تیغه‌ای که پشتِ پسر شناور شده بود جلوی ضربه را گرفت. پنج تیغهٔ‌می‌کنید​ دیگر، همگی به طولِ دو فوت، در هوا پشتِ سرِ الکساندر شناور شدند و هم‌زمان با دویدنِ او، دفاع در برابرِ برخی حملات را آغاز کردند.

آن شش تیغه سلاح‌های اصلیِ الکساندر بودند و همگی با گَردهٔ سرخ‌طلایی پوشیده شده بودند. اما با این وجود، دفعِ حملات فشارِ زیادی به الکساندر می‌آورد، به‌ویژه از‌برده‌اند​ آنجا که داشت از حسِّ روحی‌اش برای تشخیصِ مسیرِ حملات و دفعِ آن‌ها استفاده می‌کرد. متأسفانه اوضاع فقط سخت‌تر می‌شد. شماری از قاتلان از آن‌ها جلو زدند و‌جای​ راهِ الکساندر را بستند. الکساندر بی‌درنگ سعی کرد تغییرِ مسیر دهد و به داخلِ ساختمانی بدود، اما دیگر خیلی دیر شده بود. یک بارِ دیگر محاصره شده بود.

دو دوستش را روی زمین انداخت تا دست‌هایش آزاد شود و‌جانِ​ تمامِ تمرکزش را معطوفِ دشمنان کرد. از لحظه‌ای که آنی منتقل شده‌واقعی​ بودند، تنها ۲۷ ثانیه می‌گذشت. باید ۳۳ ثانیهٔ دیگر هم وقت می‌خرید!

الکساندر گفت: «نزدیکِ من بمونید.» اما پیش از آنکه بتواند بیشتر توضیح دهد، حس کرد کسی پایش را گرفت. پایین را نگاه کرد و دوستش را دید... کسی‌دستگیرشان​ را دید که زمانی دوستش بود؛ گریگ محکم ساقِ پای راستش را چسبیده بود. از دستِ گریگ کرمی با ظاهرِ بی‌نهایت چندش‌آور بیرون زد و سعی کرد خودش را‌جدی‌تر​ در پای الکساندر فرو کند. الکساندر به‌سرعت فنِّ دفاعی‌اش، «پوستِ تیتانیومی»، را به کار بست، اما در کمالِ ناباوری کرم توانست پوستِ سخت‌شده‌اش را بشکافد و واردِ پایش شود.

حماد درحالی‌که آرام دست می‌زد، گفت: «تلاشِ دلاورانه‌ای بود. ولی هنوز فقط یه بچه‌ای. هرچند واسه کسی به سن‌وسالِ تو خوب جنگیدی...» حماد داشت به حرف‌هایش ادامه می‌داد، اما الکساندر‌چطور​ گوش نمی‌کرد. او فقط به گریگ خیره شده بود که چهره‌اش غرق در شرم و عذاب‌وجدان بود. در نهایت گریگ نگاهش را دزدید؛ تابِ تحملِ نگاهِ مردِ جوانی را نداشت‌قبلی‌اش​ که همین الان به مرگ محکومش کرده بود. الکساندر برگشت تا به هلن نگاه کند و دید که او نیز به گریگ چشم دوخته و ناامیدی در چهرهٔ زیبایش موج می‌زند.

آرام از‌هسته​ دختر پرسید:‌لحنی​ «تو می‌دونستی؟»

دخترِ جوان لحظه‌ای مکث کرد و لبِ پایینش را‌بچه​ آن‌قدر گاز گرفت تا به خون افتاد. در نهایت سر‌نزدیکِ​ تکان داد و گفت: «من هیچی در موردِ گریگ نمی‌دونستم.»

«در موردِ زئوس چی؟ می‌دونستی؟»

دختر با تعجب پرسید: «مگه‌کسانی​ زئوس هم دست داشت؟» همین‌تمسخرآمیز​ سؤال به‌خودیِ‌خود جوابِ الکساندر را داد.

«پس از این دو نفر خبر‌گفت​ نداشتی، اما از نقشهٔ قتل خبر داشتی.‌کنید​ نقشِ تو تو این ماجرا چی بود؟»

هلن می‌خواست جواب بدهد،‌نکردند​ اما حماد که داشت‌بفهمند​ بی‌حوصله می‌شد، میانِ حرفش پرید.

«کافیه! بچه، کرمی از گوِ مادرِ رگ‌قلب تو بدنت کاشته شده!‌کنید​ جونت تو دستای منه، پس مثلِ بچه‌آدم تیغه‌هات رو بنداز زمین و‌چطور​ دست از مقاومت بردار، وگرنه خیلی زود معنیِ آرزوی مرگ رو می‌فهمی!»

الکساندر نگاهی بی‌تفاوت به پیرمردِ خرفت انداخت و سپس چشم به آسمانِ‌یالا​ شب دوخت. تنها ۷ ثانیه باقی مانده بود و در آسمانِ شب می‌توانست‌خیره​ ۱۰ شهاب را ببیند که پهنهٔ آسمان را می‌شکافتند و به‌سمتِ او می‌آمدند.

ناولها | novelha.net