چپتر 53: چپتر ۵۳
0لکس بیدرنگ به مهمانخانه برگشت و۱۲۰۰ با هیجان از مری پرسید: «چی شده؟دستش اینهمه امپی از کجا اومد؟ کی بود؟»
هولوگرامِ کوچک پیشِ رویش ظاهر شد و همانطور که در هوا پرواز میکرد، میدرخشیدبالا و سوسو میزد. آشکارا هیجانِ لکس به او هم سرایت کرده بود: «الکساندر بود!ساخته هستههای زامبی رو خرید و هلن رو به ما سپرد و گفت زود برمیگرده.»
لکس از رفتنِ الکساندر کمی توی ذوقش خورد، اما در این لحظه اهمیتی برایش نداشت. سرانجام مقدارِ مناسبی امپی برای خرج کردن داشت و دقیقاً میدانست میخواهد آن را چطور خرج کند. اوج گرفت و از بالا به مهمانخانه نگاه کرد تا تصمیم بگیرد دقیقاً کجا میخواهد تغییراتی ایجاد کند. پس از چند لحظه تأمل،تنها به سمتِ غرب پرواز کرد؛ همانجا که پیشتر چند تپه ساخته بود. تپهها را بلندتر کرد و درختان و بوتههایی روی آنها افزود، اما مسیری هموار و در عین حال پرپیچوخم از میانشان کشید. در قلهٔ بلندترین تپه، زمینِ همواری ساخت که پوشیده از انواعِ گلهای وحشی بود. درست در وسط، تنها ساختمانی را گذاشتتغییر که مدتی بود چشمش را گرفته بود: اتاق مراقبه! این ساختمان ۱۲۰۰ امپی برایش آب خورد و تغییرِ شکلِ تپهها نیز ۳۰۰ امپیِ دیگر روی دستش گذاشت، اما خرجِ واجبی بود. تا اینجای کار همهٔ مهمانانش تزکیهگر بودند و هرچند به نظر میرسید از امکاناتِ فعلی راضیاند، مگر میشد جایی برای تزکیه در اختیارشان نگذاشت؟
اتاق مراقبه در سطحِ ۱ بود؛ به این معنی که فعلاً تنها ابتداییترین مزایا را ارائه میداد، اما برای الان کافی بود. از بیرون شبیهِ یک کلبه بود، اما فضای داخلش بسته به اینکه چه کسی از آن استفاده میکرد تغییر مییافت و آرامبخشترین محیط را میساخت. غلظتِ بالاتری از انرژیِ روحی فراهم میکرد و ورود به حالتِاتاق مراقبه و تمرکز را برای افراد آسانتر میساخت. ادراکِ کاربر را نیز کمی تقویت میکرد؛ یعنی درکِ هر چیزی که به آن میاندیشیدند یا رویش مراقبه میکردند، برایشان آسانتر میشد. اتاق مراقبه در هر زمان تنها میتوانست میزبانِ یک کاربر باشد، اما اگر زمانی به تعدادِ بیشتری نیاز داشت، در صورتِ لزوم باز هم میساخت. استفاده از آنفراهم هیچ هزینهای برای خودش نداشت، بنابراین تصمیم گرفت قیمتِ آن را روزی ۱۰۰ امپی تعیین کند. لکس با خود فکر کرد که این جاذبهٔ فوقالعادهای برای مهمانانش خواهد بود. متوجه شده بود که بسیاری از آنها مدتی را در اتاقشان به تزکیه یا مراقبه میگذرانند. مکانی اختصاصی که بتواند این روند را تقویت کند، حتی بهتر هم بود.
لکس که کارش با این پروژهٔ جانبیِ کوچک تمام شده بود، نیشخندی زد و کاری را کرد که واقعاً منتظرش بود! ۵۰۰۰هرچند امپی برای ارتقای تزکیهاش پرداخت کرد! مجموعِ داراییاش فوراً به ۸۲۴۱ امپی کاهش یافت، اما برایش مهم نبود. هنوز هم پولِ زیادی بودکلبه و واقعاً برای بالا بردنِ سطحِ تزکیهاش لحظهشماری میکرد. چشمانش را بست و منتظر ماند تا به اتاقِ سفید منتقل شود و... هیچچیز!
کمی دیگر منتظر ماند و باداشت لحنی گیج از مری پرسید: «چی شده؟گرفت مهمانخانه باید برای ارتقای تزکیهام آماده بشه؟»
بعد از مکثی جواب داد، انگار داشت با مهمانخانه ارتباط میگرفت: «نه دقیقاً. تنت هنوز بعد از فرایندِ اول جا نیفتاده. تغییرِ بزرگی رو پشت سر گذاشتی و با اینکه به نظر میاد حالت خوبه، تنت هنوز به مرحلهٔعین ایدهآل برای فرایندِ بعدی نرسیده. فکر نکن اینجا یه بازیِ ویدیوییه که هر وقت دلت خواست بتونی ارتقا بگیری، کارها باید قدمبهقدم پیش بره. وقتی تنت تثبیت بشه و برای فرایندِ بعدی آماده باشه، مهمانخانه بهت خبر میده. اگه میخوایبودند کار رو تسریع کنی، فشار آوردنِ شدید به خودت و بعد بهبودیِ کامل، تثبیتِ تنت رو جلو میندازه. نیمهٔ پرِ لیوان اینه که چون از قبل هزینهٔ ارتقا رو دادی، وقتی آماده شدی دیگه لازم نیست نگرانِ این قسمتش باشی.»
لکس نالید. البته که سیستمش هرگز قرار نبود کارها را آسان کند. شخصیتهای اصلیِ دیگر سیستمهایی داشتند که آنها را در دم شکستناپذیر میکرد. شخصیتهای اصلیِ دیگر میتوانستند در یک چشمبههمزدن بر دنیاهایشان حکومت کنند. اما او مجبور بود مدام تمرین کند، از یک غولِ دیوانه کتک بخورد و بیهدف با زامبیها بجنگد. این خبر ناامیدکننده بود و برنامههایشمراقبه را به هم ریخت. باید فکر میکرد که فعلاً چه کار کند. میتوانست سرِ فرصت پیش برود، صبر کند تا آماده شود و پس از ارتقا، برای رها کردنِ کلیدهای طلاییِ بیشتر به وگوس مینیما برگردد. اما نمیخواست تا زمانی که قویتر نشده، به آن سرزمینِ پر از زامبی برگردد. روحش هم خبر نداشت که در آن سیاره فقط باتمرکز پایینترین ردهٔ زامبیها روبهرو شده بود. اگر در همان جایی فرود میآمد که مارلو فرود آمده بود، هرگز جانِ سالم به در نمیبرد. گزینهٔ دیگر این بود که وقتی سومین بلیتِ طلایی آماده شد، از آن استفاده کند. این هم کارِ دیگری بود که میخواست تا زمانِ قویتر شدنش به تعویق بیندازد، اما به نظر میرسید چهبسا خیلی طول بکشد.
با اینکه واقعاً هیچ عجلهای در کار نبود و لکس تمامِ وقتِ دنیا را در اختیار داشت، دوست نداشت بیشازحدتزکیهگر تنبلی کند. پس از کمی فکر کردن، تصمیمش را گرفت. از قبل در رفتن به دنیایی دیگر تجربه داشت ومیداد این بار میتوانست آمادگیِ بیشتری داشته باشد. به نظر میرسید وقتش رسیده که پایگاهِ مشتریانش را به دنیایی دیگر گسترش دهد!