چپتر 226: چپتر ۲۲۶
0حروفِ قرمزِ خیرهکنندهای که خطر را فریاد میزدند، به لکس میگفتند فرار کند، اما ناگهان دید نمیتواندسمتِ تکان بخورد. این بدنش نبود که از حرکت سر باز میزد، بلکه ذهنش بود که یخ زده بود.بین انگار ذهنش را در لجن فرو برده بودند و حتی نمیتوانست یک فکر را تا آخر پیش ببرد.
فقط میتوانست همانجا بایستد و ناظرِ خاموشِ مرگِ قریبالوقوعِ خودش باشد.توده البته، حتی با چشمانِ باز هم باید منتظر میماند تا رعدوبرقشده بزند تا اصلاً بتواند چیزی را ببیند. اصلاً وقتِ کافی داشت؟
از قرارِ معلوم، بله. هرچه که او را اسیر کرده بود تکان نخوردمیداد و یک دقیقه بعد، وقتی بالاخره رعدوبرق زد، لکس توانست تودهای از لجنِ سیاهتماشایش را با استخوانهای شکستهای که از آن بیرون زده بود، داخلِ گودالی روبهرویش ببیند.
هرچه که بود، آسیبِ شدیدی دیده بود؛ اتفاقی که به نفعش بود، هرچند در آن لحظه نمیتوانست این مفهوم را درکشده کند. گیر افتاده بود و به تاریکی خیره مانده بود و گهگاه لحظاتِ کوتاهی از نور همهجا را روشن میکرد. ازمختلفِ جهتی، ناتوانیاش در فکر کردن شاید چیزِ خوبی بود، چون هر درخششِ نور نشان میداد که آن توده دارد حرکت میکند.
ذرهذره داشت به سمتِ لکس میخزید. بعد از گذشتِ زمانی که انگار ابدیت بود، آن «لجن» آنقدر نزدیک شدهگذشتِ بود که لکس بتواند بهتر تماشایش کند. در واقع نوعی موجودِ لجنی یا چسبناک نبود، فقط هر حملهای کهانداخته به آن شده بود، گوشتش را کاملاً از بین برده و آن را به این روزِ اسفبار انداخته بود.
شاید در اصل این موجود شکل و شمایلِ مشخصی داشت، همانطور که استخوانهای مختلفِ بیرونزده از گوشتش نشان میداد،ابدیت اما در آن لحظه فقط تودهٔ چندشآوری از گوشتِ سیاه و لزج بود که به سمتش میآمد. اگر ذهنِموجود لکس کار میکرد، چهبسا به راهی برای فرار میاندیشید، اما حالا فقط بیحرکت ایستاده بود و زیرِ باران خیس میخورد.
آن بالا در آسمان، مبارزه همچنان ادامه داشت؛ مبارزان یا از اتفاقاتِ پایین بیخبر بودند، یا آنقدر درگیر بودند که نمیتوانستند کمکیابدیت کنند. موجود با نزدیک شدن به لکس شتاب گرفت و خیلی زود فاصلهاش به ۲۰ فوت رسید. دفعهٔ بعد که رعدوبرق زد،مشخصی در ۱۰ فوتی بود. طولی نکشید که لکس حتی در تاریکی هم میتوانست شکلِ مبهمی را تشخیص دهد که به سمتش میآمد.
ناگهان، طلسمِ محافظِ لکس او را در هالهاینشان از نورِ آبی پوشاند و تودهٔ سیاهی راگذشتِ که به سپرِ طلسم چسبیده بود، روشن کرد.
هیولای لزجِ سیاه درست در ۲ فوتیِ لکس و دقیقاً در میدانِ دیدش بود. هیچ چشمیذرهذره در کار نبود، اما هر کسی که از دور نگاه میکرد، چهبسا فکر میکرد دو عاشقاند کهگوشتش به چشمانِ هم خیره شدهاند؛ صحنهای که انگار یکراست از یک فیلمِ ترسناکِ رمانتیک بیرون آمده بود.
لحظهٔ بعد، شمشیری از آسمان فرود آمد و توده را شکافت و لکس راذرهذره از زندانش آزاد کرد. تمامِ احساساتی که لکس تا آن لحظه قادر به درکشان نبود،چسبناک ناگهان مثلِ سونامی بر سرش آوار شد، او را درهم کوبید و به زانو درآورد.
مردی دست روی شانهٔ لکس گذاشت و در حالی که بدنش را برای یافتنِ جراحاتدارد اسکن میکرد، گفت: «خوب تونستی کریون رو عقب نگه داری. نورش توجهم رو جلب کرد،موجودِ وگرنه تا میفهمیدم خیلی دیر شده بود. فقط طاقت بیار بچه، کارمون زود تموم میشه.»
مرد بهسرعت به آسمان برگشت، اما لکس بهسختی متوجهِ رفتنش شد. بدنش بهشدت ضعیفسمتِ شده بود و ذهنش آنقدر خسته بود که بهزور خودش را بیدار نگه میداشت.چسبناک در پسِ ذهنش میتوانست صدای مری را بشنود که صدایش میزد، اما نمیتوانست تمرکز کند.
خیلی زود، بقیهٔ اعضای گروه که روی زمین افتاده بودند دورش جمع شدند. آنهادارد هم همانجا که ایستاده بودند خشکشان زده بود، اما چون لکس از همه به تودهموجودِ نزدیکتر بود، بیشترین فشارِ هر حملهای را که موجود رها کرده بود، متحمل شده بود.
در نهایت،ناتوانیاش نتوانست دوام بیاوردچیزِ و بیهوش شد.
با تکانی از جا پرید؛ ترس و وحشت به جانش افتاده بود،نشان اما هیچ خطری در اطرافش نبود. روی تختی در یک سالنِ بزرگ خوابیدهشده بود و حرکتِ ناگهانیاش توجهِ چند نفر را جلب کرد، اما نه خیلی.
پرستاری در همانشاید نزدیکی به سمتش آمددرخششِ و لبخندِ ملایمی زد.
پرستار با صدایی شیرین مثلِ عسل پرسید: «حالتخوبی چطوره؟ تقریباً یه روز بیهوش بودی، پس احتمالاً گرسنهای،سمتِ اما بهتره تا وقتی وضعیتت رو نفهمیدیم چیزی نخوری.»
لکس سعی داشت به یاد بیاورد چهچون اتفاقی افتاده، اما خاطراتش بهکندی برمیگشتند. «من... امم...سمتِ سرم داره میترکه. چی شده؟ چیزی یادم نمیاد.»
پرستار دستگاهِ عجیبی بیرون آورد و روی پیشانیِ لکس گذاشتچون و زمزمه کرد: «سردرد و فراموشی... ضربهمغزی که نیستی... بهگذشتِ نظر میاد... آره، احتمالاً یه بیثباتیِ خفیف توی ذاتته. واقعاً تحسینبرانگیزه.»
وقتی معاینهٔ پرستار تمام شد و یافتههایش را یادداشت کرد، رو به لکس چرخید و گفت: «تو تحتِ فشارِ یه کریونِ بالغ قرار گرفتی.واقع با اینکه خودش تقریباً مرده بود، اینکه تونستی توی اون شرایط زنده بمونی خیلی تحسینبرانگیزه. یه مقدار آسیب به ذاتت وارد شده که دلیلِسمتش فراموشیت هم همینه، اما اونقدر نیست که آسیبِ دائمی بزنه. ولی نیازی نیست نگران باشی. الان توی آکادمی هستی، ما خوب ازت مراقبت میکنیم.»
لکس با گیجی پرسید: «آکادمی؟»کردن خاطراتش آرامآرام برمیگشتند، اما چیزیدرخششِ دربارهٔ هیچ آکادمیای به یاد نمیآورد.
«بله عزیزم، آکادمی. امروز رو استراحت کن، برات یه چیزی میفرستم بخوری ومیکند عصر میام بهت سر میزنم. تا اون موقع ذاتت باید به اندازهٔ کافینوعی جون گرفته باشه و بعدش میتونم به هر سؤالی که برات مونده جواب بدم.»
پرستار رفت و خیلی زود برای لکس کمی فرنی آورد که او آرامآرام خورد. ارزیابیِ پرستار از وضعیتِ لکس دقیق بود، اما چیزی کهنزدیک نمیدانست این بود که اگر هر کسِ دیگری جای او بود، ذهنش تا الان متلاشی شده بود. از آنجا که پرستار از قدرتِ کریونتودهٔ خبر نداشت، ارزیابیاش منطقی به نظر میرسید. تنها دلیلی که ذهنِ لکس بهجای متلاشیشدن، فقط یخ زده به نظر میرسید، دفاعِ بینقصِ آغوشِ شاهانه بود.
لکس فرنی را در حالتی مهآلود خورد و پیش از آنکه دوباره به خوابسمتِ برود، بهطورِ غریزی یک بطری شبنمِ بوتلام سر کشید. وقتی چند ساعت بعد بیدار شد،حملهای حالش خیلی بهتر بود. تمامِ خاطراتش به یادش آمدند و مهِ اطرافِ ذهنش ناپدید شد.
«اون دیگه چه کوفتی بود؟» این اولین چیزی بود که لکس پرسید، بیآنکه واقعاً انتظارِ جوابی داشته باشد. بهسرعت اتفاقات راابدیت در ذهنش مرور کرد. وحشتِ یخزدنِ ذهنش برای او چیزی کاملاً جدید بود. حتی از ترس یخ نزده بود، یا درشمایلِ کشمکشی قفل نشده بود. انگار کسی در ذهنش قیر ریخته بود و او کاملاً از ساختنِ حتی یک فکر عاجز شده بود.
لکس چشمانش را بست، نفسِ عمیق و بلندی کشید و آن را بیرون داد. نمیتوانست ترسش را از بین ببرد، ترس هنوز در ذهن و قلبشنوعی بود، اما میتوانست انتخاب کند که در آن غرق نشود. باید هرچه زودتر میفهمید آن موجود چیست و اطلاعاتِ بیشتری دربارهٔ این دنیا به دست میآورد.ذهنِ خوشبختانه، پرستار خودش پیشقدم شده و گفته بود که لکس حافظهاش را از دست داده، بنابراین میتوانست بدونِ اینکه مشکوک به نظر برسد، از او سؤال بپرسد.
کمی بعد، وقتی پرستار دوباره گشتزدنش را شروع کرد، لکس مثل بچهای درمیداد شهربازی برایش دست تکان داد و او را صدا زد. پرستار با دیدنِ مسخرهبازیهایتماشایش لکس ریزخندهای کرد، جلو آمد و گفت: «میبینم که حالِ یک نفر بهتر شده.»
«بهتر؟ نه! اصلاً! حالمچیزِ افتضاحه. اون لکهٔ سیاهنشان دیگه چه کوفتی بود؟»
پرستار درحالیکه او را برانداز میکرد پرسید: «اوه، هنوزچون یکم فراموشی داری؟» اما وقتی متوجهِ چیزِ غیرعادیِ دیگریمیخزید در او نشد، شانهای بالا انداخت و جواب داد:
«طبقِ گزارشی که به من دادن،خوبی تو توی برخورد با یه کریوندارد زخمی شدی، پس فرض میکنم منظورت همونه.»
«کریون چیه؟ زیاد ازشون هست؟»
در این لحظه پرستار ریزخندهایخوبی کرد و احساس کرد دارد دنیادارد را برای یک بچه توضیح میدهد.
«یه کریون، یه کریونه دیگه، خودت که دیدیش. دیگه چی رو باید توضیح بدم؟ اما در موردِ اینکه زیادن یا نه؟ توآنقدر اهلِ منطقهٔ گریستول هستی، درسته؟ نمیدونم هنوز این رو میدونی یا نه، اما گریستول به دستِ کریونها افتاد. آدمهای خیلی کمی تونستن فرارمختلفِ کنن که تو یکی از اون معدود خوششانسها بودی. تا جایی که شنیدم، منطقههای همسایه یعنی مندلی و فاروا مرزهاشون رو تقویت کردن.»
«من هیچوقت جای دوری نرفتم، اما از چیزایی که شنیدم، هر ۷ کشور با کریونها مشکلمیخزید دارن. پس آره، میتونم بگم خیلی زیادن. اما حداقل فعلاً نیازی نیست نگرانِ این موضوع باشی.کاملاً تو الان توی آکادمی هستی، دور از هر مرزی و بهشدت تحتِ محافظت، پس جات امنه.»
«آکادمی چیه؟»
«اوه عزیزم، واقعاً سختیِ زیادی کشیدی که حتی آکادمی رو هم فراموش کردی. اینجا سرزمینِ مقدسِ ملتِ هام، سرزمینِ مقدسِنزدیک تمامِ انسانهاست. اینجا جاییه که مظهرِ بشریت در اون قرار داره، مقصدِ رؤیاییِ آدمهای بیشمار. چه در زمینهٔ صنعتگری، نجاری،مشخصی پزشکی، علم، تزکیه، سیاست یا هر چیزِ دیگهای که بشریت حتی ذرهای در اون موفقیت داشته باشه، اینجا آموزش داده میشه.»
«صدها ساله که تمامِ کسانی که بهخاطرِ جنگِ کریون آواره میشن، به آکادمی منتقل میشن تا هر مهارتی رو که میتونن به بهترین شکل برایبهتر کمک به کشور به کار بگیرن، یاد بگیرن. در زمانِ جنگ، حتی از یک نیروی آزاد هم نمیشه گذشت. پس خودت رو آماده کن. وقتیلزج حالت بهتر شد، باید بری مرکزِ ارزیابی. میدونم برات آسون نیست که اینهمه فقدان رو تحمل کنی، برای همین بهتره روی یه چیزِ مثبت تمرکز کنی.»