چپتر 389: چپتر ۳۸۹
0لکس بعد از اینکه کارش با جوزف و ماریو تمام شد،میداد آواتارش را مرخص نکرد. در عوض، به سراغِ ایجیس رفت کهبزرگ در میخانه نشسته بود و بارِ دیگر با رولند گرمِ گفتگو بود.
لکس کمی کنجکاو بود بداند آن دو دربارهٔ چهثروتِ حرف میزنند، اما نه آنقدر که فالگوش بایستد. فقطفکر به ایجیس اشاره کرد برای صحبت به اتاقِ خصوصی بیاید.
ولیعهد بیدرنگ درخواستش را پذیرفت ویکی رولند را گذاشت تا فعلاً باداشت یک بشقاب سیبزمینیِ سرخکرده خلوت کند.
وقتی ایجیس واردِ اتاق شد، لکس وقتمیداد را هدر نداد و دو کلید پیشِاعتمادی رویش گذاشت؛ یکی پلاتینی و دیگری طلایی.
لکس در ابتدا قصد داشت تا وقتی ایجیس زاگان را وادار به استفاده از کلیدِ پلاتینی نکرده، کلیدی به خودشدادنِ ندهد، اما تصمیم گرفت اینقدر سختگیر نباشد. این کار نهتنها ذهنیتِ بهتری برای ایجیس میساخت، بلکه با این واقعیت همفهرستِ جور درمیآمد که قلمروی بلور اکنون به سیستم متصل بود و درهای طلایی ممکن بود خودبهخود هر جایی ظاهر شوند.
با وجودِ این شرایط، ایجیس ممکن بود هر لحظه تصادفاً سر ازکردن مهمانخانه درآورد، برای همین لکس ترجیح داد اول یک کلیدِ طلایی بهکارِ او بدهد. اما اگر کلیدِ پلاتینی را میخواست، باید کارش را انجام میداد.
البته احتمالِ اینکه ایجیس به یکیکی درِ طلایی بربخورد بسیار کم بود،داشت اما لکس دیگر به شانس اعتمادی نداشت.
دادنِ کلیدِ طلایی به او یک ایرادِ بزرگ هم داشت؛ با توجه به ثروتِ ایجیس، چیزِ زیادی دربزرگ کار کردن برای مهمانخانه وجود نداشت که خودش نتواند راحت بخرد. این موضوع لکس را به این فکر انداختکارهایِ که باید مزایای کارکنان را ارتقا دهد. این هم کارِ دیگری بود که به فهرستِ کارهایِ تمامنشدنیاش اضافه میشد.
لکس گفت: «این یه کلیدِ طلاییه و میتونه تو رو به مهمانخانهٔ نیمهشب ببره. هر وقت بخوایشانس میتونی جستجوت برای فرصتهای بزرگتر رو از همونجا بهعنوان یه مهمان شروع کنی. اما اگه میخوای به مهمانخانهٔمزایای نیمهشب ملحق بشی، باید خودت رو ثابت کنی و زاگان رو وادار کنی از کلیدِ پلاتینی استفاده کنه.»
ایجیس با احتیاط کلیدها را از دستِ لکستوجه گرفت، درحالیکه چهرهاش بهشدت سنگین و وهمآلود بود. فکرموضوع نمیکرد به این راحتی به مهمانخانه راه پیدا کند.
اما در عینِ حال، حتی به ذهنش هم خطور نکرد که توافقشانداشت را زیر پا بگذارد و از زاگان دوری کند. چه به مهمانخانهسختگیر میپیوست و چه نه، بهتر بود رابطهشان را با تجربهای بد شروع نکند.
لکس افزود: «قبل از اینکه بری سراغِمیداد زاگان، میتونی یه بار از کلیدِ طلاییاعتمادی استفاده کنی. خوبه بدونی داری برای چی میجنگی.»
نفس در سینهٔ ایجیس حبس شد، چرا که حتیباید پیش از حرفِ لکس هم بهشدت وسوسه شده بوداعتمادی دقیقاً همین کار را بکند. حالا که اجازه هم داشت...
پیش از آنکه ایجیس بتواند تصمیمی بگیرد، لکس آواتارش را مرخص کردکردن و از پیشِ چشمش ناپدید شد و او را زهرهترک کرد! غافلگیر کردنِفهرستِ یک جاودانه اصلاً کارِ آسانی نبود، اما لکس مدام این کار را میکرد!
اما خودِ لکس در جلسهای با بخشِ برنامهریزی حضور داشت. آنها تغییراتداشت و اصلاحاتِ زیادی برای ساختارِ فعلیِ مهمانخانه پیشنهاد داده بودند، از جملهسختگیر برای «خیابانِ اصلی» که در گذشته محلِ قرارگیریِ تمامِ جاذبههای اصلیِ مهمانخانه بود.
حالا با اضافه شدنِ دهکدهٔ مهمانی، بیشترِ جمعیت به آنجادرِ جذب میشدند، درحالیکه خیابانِ اصلی و بقیهٔ بخشهای مهمانخانه به مکانهاییچیزِ دنج برای مهمانانی تبدیل شده بود که صرفاً برای بازدید میآمدند.
در واقع، از زمانِ توسعهٔ دهکدهٔ مهمانی، اتفاقِ قابلتوجهی رخ داده بود که لکس مدتها از آن غافلاعتمادی مانده بود. وقتی زمین در بخشِ فرهنگیِ بازیهای نیمهشب پیروز شد، جایزهای دریافت کرد که بر اساسِ آن،کارکنان بهترین هنرمندانش به مهمانخانه احضار میشدند تا رایگان برنامه اجرا کنند. البته در واقعیت، آنها برای اجراهایشان دستمزد میگرفتند.
اما از آنجا که مهمانخانه مکانِ مناسبی برای میزبانی از چنین رویدادهاییکردن نداشت، آن بخش از جایزهشان هرگز فعال نشده بود. حالا سرانجام، هنرمندانِکارِ مختلف از سراسرِ زمین داشتند در برابرِ کلِ جهان اجرای زنده میکردند.
این اتفاق اگر هیچ فایدهٔ دیگری هم نداشت، دستکم اقتصادِ زمین و همچنین روندِ تزکیهاستفاده را رونق بخشیده بود. اکنون بیش از ۱۰۰ تزکیهگرِ عالمِ نوزادِ روح در این سیارهبهتری حضور داشتند، اما تقریباً همهٔ آنها بهخاطرِ محیطِ بهتر، عملاً برای همیشه در مهمانخانه زندگی میکردند.
بگذریم؛ لکس داشت برنامههای بازسازیِ خیابانِ اصلی را بررسی میکرد که چشمش به پیشنهادیاعتمادی برای اضافهکردنِ یک کلیسای جامعِ بسیار گوتیک افتاد. مدتها پیش فهمیده بود که کارکنانِ بخشِفکر برنامهریزی همگی شخصیتهای منحصربهفردی دارند و این شخصیتها اغلب در کارشان هم نمود پیدا میکند.
اصلاً با ظاهرِ گوتیکِ کلیسا مشکلی نداشت، فقط میخواست از ساختِ بناهای مذهبی دوری کند، چون نمیخواست خودشاعتمادی را درگیرِ مسائلِ دینی کند. زمین بهتنهایی پر از ادیان و متعصبانِ مذهبی بود، بقیهٔ جهان که دیگرکارکنان جای خود داشت. بنابراین، این یکی از آن مقولههای بحثبرانگیزی بود که میخواست فاصلهاش را با آن حفظ کند.
با این حال، همان لحظه که کلیسابزرگ را انتخاب کرد تا آن را ازنتواند پیشنهادها حذف کند، یک مأموریتِ پنهان فعال شد!
مأموریتِ پنهان: مهمانانِ مختلف برای زندهماندن به محیطهای متفاوتی نیاز دارند. ۵ زیستبومِ محیطیِ منحصربهفرد ایجاد شود تا نیازهای انواعِ مختلفِ مهمانان از سراسرِ جهان، از جمله مهمانانِ ایزدی، برآورده گردد!
پیشرفتِ مأموریت: ؟ تکمیل شد!
- زیستبومِ خاکیِ پایدار (آشوبِ کم)
- زیستبومِ آبی
- زیستبومِ حفّارِ پایدار (زیرزمینی)
لکس مکث کرد؛ نه فقط بهخاطرِ روشِ عجیبی که زیستبومها دستهبندی شده بودند، بلکه چونبربخورد میتوانست این مأموریت را تقریباً در دم تکمیل کند. دلیلش این بود که ظاهراً بهمحضِراحت ساختِ کلیسا، یک زیستبومِ دیگر به دست میآورد. زیستبومی که به موجوداتِ ایزدی اجازهٔ حضور میداد.
اساساً از میانِ زیستبومهای فعلیاش، خشکی، آب و زیرِ زمین، همگی زیستبومهایی منحصربهفرد به حساب میآمدند، اما به هر دلیلی، فضای آسمان جزوِدهد آنها شمرده نمیشد. یا شاید هم بخشی از همان زیستبومِ خاکی بود. پس برای بهدستآوردنِ یک زیستبومِ دیگر چه کارِ دیگری باید میکرد؟اگه هرچه باشد، در قلهٔ کوهستانِ نیمهشب یک منطقهٔ برفی داشت، با این حال، این تغییرِ آبوهوا بهعنوانِ یک زیستبومِ مجزا به حساب نیامده بود.
پیشِ خودش نظریه داد که تفاوتِ محیطپلاتینی آنقدر شدید نبوده که به حساب بیاید. برایاستفاده فهمیدنِ این موضوع باید چند آزمایش انجام میداد.
ضمناً، مگر در تمامِ این مدت مهمانانی داشت کهاحتمالِ زیرِ زمین زندگی میکردند؟ باید این موضوع را بررسیبزرگ میکرد، چون باید راهی برای خدماترسانی به آنها پیدا میکرد.