چپتر 447: چپتر ۴۴۷
0وقتی آن دو به هم نگاه میکردند، سکوتی در اتاق حاکم بود. مهمانخانهدار مثل همیشه آرام و بیتفاوت بود، اما مینگ جیه مدام تغییرِ حال میداد. اول احساسِ خطر کرد، چون فکرچرخهٔ میکرد رازی را فاش کرده که قرار بود پیشِ خودش نگه دارد. بعد وحشت به جانش افتاد، چون فهمید حتی اگر راز فاش نشده باشد، واکنشش ممکن است به مهمانخانهدار سرنخ دادهبرابر باشد. بعد دچارِ دودلی شد، چون مهمانخانهدار هیچگونه واکنشی از خود نشان نمیداد و همین باعث شد مینگ جیه با خودش فکر کند که شاید دارد قضیه را بیش از حد بزرگ میکند.
بخشی از وجودش هم داشت خودش را سرزنش میکرد. آدمِ بیتجربهای نبود، اما احساساتِ شدیدش او را آسیبپذیر کردهمسیرِ بود، وگرنه چنین اشتباهِ پیشپاافتادهای نمیکرد. اما چیزی که الان باید دربارهاش تصمیم میگرفت، نحوهٔ واکنشش بود. به نظرتناسخ نمیرسید مهمانخانهدار از اینکه فهمیده بود او سیستم دارد اصلاً آشفته شده باشد، پس شاید اصلاً مسئلهٔ مهمی نبود.
چند لحظهٔ دیگر وقت گذاشت تا خودشاختیار را جمعوجور کند و بعد به یادکسی آورد که مهمانخانهدار اصلاً چه گفته بود.
سرانجام، مینگ جیه پر ازگفته تردید پرسید: «منظورتون از اینکهچیزِ یه «سیستم» چیزِ دیگهای میخواد چیه؟»
حالا دوباره توجهها به لکس جلب شده بود و فشار هم روی او بود. هرچند در ابتدا داشت محک میزد و این اختیار را داشت که اگر مینگ جیه به حرفهایش دربارهٔچرخهٔ سیستم واکنشی نشان نداد، مسیرِ بحث را عوض کند، اما حالا خودش کسی بود که بازخواست میشد. خیالش راحت شده بود، چون واکنشِ مینگ جیه نشانهٔ محکمی بود که او یک کاربرِبرابر سیستم است، هرچند صراحتاً به آن اعتراف نکرده بود. اگر لکس تصمیم میگرفت اینطور القا کند که منظورش از سیستم چرخهٔ تناسخ بوده، فرصتِ رو کردنِ دستِ مینگ جیه را از دست میداد.
اما اگر ادامه میداد و سیستمها را همانطور که میشناختهرچند توضیح میداد، ولی مینگ جیه سیستمی نداشت، باعث میشد مهمانخانهدار طوریعوض به نظر برسد که انگار نمیداند دارد دربارهٔ چه حرف میزند.
وضعیتِ حساسی بود، اما لکس چندان آشفته نشد. دلیلش ساده بود: فقط در صورتی باید به برداشتِ او اهمیت میداد که در جایگاهی برابر با هماینطور صحبت میکردند، که اینطور نبود. مینگ جیه روحی بیخبر و گمگشته بود، در حالی که مهمانخانهدار موجودی مرموز و قدرتمند به حساب میآمد. حتی اگر مسیرِ بحثنشد طوری پیش میرفت که ممکن بود مهمانخانهدار را بیبصیرت جلوه دهد، میتوانست با گفتنِ اینکه سطحِ مینگ جیه برای فهمیدنِ منظورش خیلی پایین است، ورق را برگرداند.
«سیستمها موجوداتِ جالبی هستن. قدرتِ عظیمی دارن و حتی کمکهای غیرقابلتصوری به کاربرهاشون میکنن. اما، و بخشِ مهمش اینجاست، برای به دستابتدا آوردنِ این کمک، باید طبقِ قوانینِ سیستم بازی کنید. اگه پاداشهاشون رو میخواید، باید مسیری رو که تعیین میکنن دنبال کنید ونکرده با سازِ اونا برقصید. اگه میخواید کنترل یا حتی هویتِ خودتون رو حفظ کنید، باید خیلی مراقب باشید که چطور باهاشون همراه میشید.»
لکس مکث کرد تا ببیند مینگ جیه حرفی برایاین گفتن دارد یا نه، اما مرد کوهستان داشت در سکوتمیشد تمامِ حرفهای لکس را هضم میکرد، بنابراین لکس ادامه داد.
«البته، داشتنِ سیستم بهخودیخود چیزِ بدی نیست. همونطور که گفتم، تا زمانی که با احتیاط ازشون استفاده بشه، میتونن میانبرهای عظیمی در اختیارتون بذارن و این میتونه کلیدِ رشدِ شما باشه. اگه میخوایدنکرده بدونِ اون تزکیه کنید، اول باید دنبالِ یک روشِ تزکیه برای نژادِ جدیدتون بگردید. نباید خیلی سخت باشه، مطمئنم وجود داره و حتی میتونید از خدماتِ مهمانخانه برای پیدا کردنش استفاده کنید. اما اینکهاهمیت چقدر باید خرج کنید تا با موفقیت یکی رو پیدا کنید، و مهمتر از اون، روشی پیدا کنید که واقعاً پایدار باشه و حتی بهتون بخوره، سؤالیه که خودتون باید جوابش رو کشف کنید.»
لکس بهشدت وسوسه شده بود مستقیم بپرسد، یا دستکم به کنجکاویاش دربارهٔ اینکه سیستمِ مینگ جیه چیستخیالش اشارهای بکند. اما باید به خودش یادآوری میکرد که باید وجههٔ خونسرد و بیتفاوتش را حفظ کند.دستِ سیستمها برایش کسرِ شأن بودند. مهمانخانهدار نیازی به سیستم نداشت. این همان وجههای بود که باید حفظ میکرد.
مینگ جیه تمامِ گزینههای مختلف را در ذهنش بررسی کرد. بدونِدیگهای سیستم شاید نمیتوانست فنِ تزکیهٔ مناسبی پیدا کند، در حالی که بامحک سیستم میتوانست تزکیه کند اما مجبور بود طبقِ خواستههای سیستم پیش برود.
بعد از مدتی، مینگ جیههرچند پرسید: «راهی هست که بتونماختیار دوباره به انسان تبدیل بشم؟»
لکس واقعاً از این سؤال جا خورد. اصلاً تغییرِروی نژاد ممکن بود؟ خب راستش، مینگ جیه هر طورنداد که بود این کار را کرده بود، پس حتماً میشد.
«به این سادگیها نیست. اما همونطور که قبلاً گفتم، وقتینداد قویتر بشید و تزکیهتون به سطحِ بهاندازهکافی بالایی برسه، میتونیدنشانهٔ کارهایی بکنید که الان حتی تصورش رو هم نمیتونید بکنید.»
«اگه بیخیالِ سیستممیاد بشم چی؟ اونوقت دوبارهتردید برمیگردم به حالتِ اول؟»
وقتی لکس بالاخره تأییدی را که دنبالشمحک بود گرفت، هیجانِ خالصی در ذهنش دوید،مسیرِ اما حالتِ چهرهاش همچنان مثلِ قبل بود.
«دلیلی دارید که فکردوباره کنید سیستمتون شما رو توروی این شکلِ فعلی نگه داشته؟»
«بله، اسمش «سیستمِ تناسخ بهشکلِ یک کوه»ـه.اختیار اگه از شرش خلاص بشم چی؟ اگهکسی بدمش به شما چی؟ میتونم دوباره انسان بشم؟»
مینگ جیه ارزشِ یک سیستم را نمیدانست، اما چون قدرتِ عظیمی داشت، حتماً ارزشمند بود. اگر میتوانست سیستم را بهعنوانِ دستمزد برای کمکِ مهمانخانهدار بدهد، همهچیز بینهایت راحتدربارهٔ میشد. گذشته از این، از آنجا که برای رسیدن به خواستهاش باید قویتر میشد، آیا راهِ سادهتر این نبود که فقط از کسی که خودش از قبل قویسیستمها بود کمک بخواهد؟ و برای کمک خواستن، چه کسی بهتر از این مهمانخانهدارِ مرموز؟ حاضر بود از تمامِ میانبرهایش بگذرد، اگر این همان بهایی بود که باید میپرداخت.
از طرفِ دیگر، لکس فوراً جواب نداد. وسوسهٔ جذبِ یک سیستمِ دیگر شدیدنداد بود، اما نمیتوانست خودش را راضی کند که فقط برای به دست آوردنشصراحتاً یک مردِ بیگناه را بکشد. اما اگر خودش با میلِ خودش آن را میداد...
«مری، میتونمچیه بدونِ کشتنشدوباره سیستمش رو بگیرم؟»