---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 352: فصل 352 • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 352: فصل 352

0

تقریباً یک سال از اولین ظهورِ مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب می‌گذشت، و فارغ از محبوبیتِ ظاهری‌اش، در‌آن‌ها​ مقیاسِ جهان حتی به‌اندازهٔ نقطه‌ای ناچیز هم به چشم نمی‌آمد. اول اینکه، مقدّر نبود اکثریتِ موجوداتِ‌رفته​ زندهٔ هستی هرگز پایشان به مهمان‌خانه باز شود، چون جمع‌کردنِ حتی ۱ ام‌پی ماه‌ها پس‌انداز می‌خواست.

دوم اینکه، با وجودِ خدماتِ عالی‌اش، اصلاً نیازی به آن‌محبوبیتش​ نداشتند. حتی اگر کسی هوسِ تعطیلات می‌کرد، سفر به جایی‌بنیان​ محلی منطقی‌تر از رفتن به منطقه‌ای دورافتاده در جهان بود.

اما در میانِ گروه‌هایی خاص، محبوبیتش داشت بالا می‌رفت. این گروه بیشتر شاملِ‌ناشناس​ تزکیه‌گرانِ عالمِ بنیان و عالمِ هستهٔ زرین می‌شد. قیمت بالا اما پذیرفتنی بود، و‌باشد​ خدماتش واقعاً با هیچ‌چیزی در سیاره‌هایشان قابل‌قیاس نبود. گذشته از این، سرگرمی‌هایش حرف نداشت.

با اینکه این گروه اکثریتِ مهمانانِ مهمان‌خانه را تشکیل می‌دادند، قشرِ دیگری از موجوداتِ جهان هم بودند که مهمان‌خانه توجهشان را جلب کرده بود.‌راهِ​ این قشر شاملِ کسانی می‌شد که شایعاتِ مربوط به تمامِ سرورانِ دائو را زیرِ نظر داشتند، و تازه‌ترین شایعه دربارهٔ سرورِ دائویی ناشناس در پشت‌پردهٔ‌آسیبی​ مهمان‌خانه بود. وقتی از دهانِ دیوی به نام لورتا پرید که قویاً احتمال می‌دهد این موضوع حقیقت داشته باشد، اعتبارِ این شایعه بیشتر هم شد.

برای کسانی که وزنِ حرف‌های او را‌اعتبارِ​ نمی‌دانستند، این کلمات هیچ معنایی نداشت. اما‌معنایی​ برای آن‌ها که می‌فهمیدند، همه‌چیز عوض شد.

در کهکشانِ راهِ شیری، در سفینه‌ای فضایی که با تمامِ سرعت از میانِ ستاره‌ها می‌گذشت، مردی‌بیشتر​ با زنجیرهایی که در استخوانِ ترقوه‌اش فرو رفته بود، در هوا معلق بود. پاهایش از بیخ‌سرگرمی‌هایش​ قطع شده و بدنش پوشیده از زخم‌های وحشتناک بود، اما دست‌ها و چهره‌اش کوچک‌ترین آسیبی ندیده بودند.

این مرد به آقای جکال معروف بود و همان کسی بود که حملهٔ راسکال به مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب را تحریک کرده بود.‌قویاً​ زندگی‌اش تا همین اواخر کاملاً بر وفقِ مراد بود، تا اینکه سازمانِ حامی‌اش از شایعهٔ مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب باخبر شد. با استخدامِ بازرسانِ‌سفینه‌ای​ مستقل و خارج از سازمان، فهمیدند که مهمان‌خانه نه‌تنها از آن درگیریِ کوچکِ آن‌ها آسیبی ندیده، بلکه حامیِ بسیار مرموزی هم دارد.

هرچند این سازمان از پسِ درگیری با خاندانِ ویلیام برمی‌آمد، اما درافتادن با یک سرورِ دائو‌کلمات​ اصلاً جای بحث نداشت. با این حال، با توجه به اینکه هیچ اقدامِ تلافی‌جویانه‌ای در کار‌استخوانِ​ نبود، فرض را بر این گذاشتند که سرورِ دائو اصلاً حوصلهٔ درگیری با آن‌ها را ندارد.

با این حال، باید آقای جکال را مجازات می‌کردند تا غرورش را مهار‌هیچ​ کند و دیگر بی‌دلیل باعثِ رنجشِ کسی نشود. تا الان هم به‌خاطرِ تواناییِ یکتایش‌زنجیرهایی​ با او مدارا کرده بودند، اما ارزشش را نداشت که به‌خاطرِ او نابود شوند.

صدایی در تاریکی‌منطقه‌ای​ پیچید: «استراحت دیگه بسه.‌میانِ​ بریم سراغِ ادامهٔ مجازاتت.»

اگر شایعهٔ سرورِ دائو آن‌قدر پیچیده بود که حتی سازمان‌های ساده هم توانسته بودند از‌نمی‌دانستند​ آن باخبر شوند، پس بزرگ‌ترها هم به‌زودی مطلع می‌شدند. واقعیت این بود که به‌محضِ اینکه خانوادهٔ‌زنجیرهایی​ سلطنتیِ یوتون تا حدی از این موضوع مطمئن شدند، خبر را در محافلِ مربوطه پخش کردند.

شاید به نظر می‌رسید که آن سازمان‌های بزرگ‌تر هیچ اقدامی نکرده‌اند، اما دلیلش‌هیچ​ فقط این بود که آن‌ها در مقیاسِ جهان عمل می‌کردند. کمتر از یک‌مردی​ سال که جای خود دارد، حتی ۱۰٬۰۰۰ سال هم برایشان زمانِ کوتاهی بود.

اما روندِ مقدماتی از قبل آغاز‌اما​ شده بود و امروز، آن‌ها رسماً‌بالا​ وجودِ مهمان‌خانه را به رسمیت شناختند.

با برقی از نور، چند موجودِ انسان‌نما هم‌زمان در مهمان‌خانه ظاهر شدند. اگر کسی‌پشت‌پردهٔ​ می‌خواست بر اساسِ اسطوره‌ها و افسانه‌های زمین قضاوتشان کند، شبیه یک دیو، یک فرشته، یک‌برای​ الف، یک کوتوله، موجودی ناشناخته که هیچ اسطوره‌ای درباره‌اش وجود نداشت، و یک انسان بودند.

در سکوت به هم‌قویاً​ نگاه کردند و هر‌حقیقت​ کدام در فکرِ چیزی بودند.

سرانجام فرشته به حرف آمد.

«۶ موجود از ۶ کهکشانِ مختلف،‌اما​ اما دقیقاً هم‌زمان رسیدیم. این شبیهِ‌بالا​ هیچ تله‌پورتی نیست که من می‌شناسم.»

دیو با لحنی خشک و قاطع گفت: «نیازی نیست بشناسی. فقط باید‌دائویی​ کارت رو بکنی. یادت نره فرشته، ما اینجا فقط پیام‌رسانیم. دردسر درست‌موضوع​ نکن، چون به ما دیوها دستور دادن که مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب رو تحریک نکنیم.»

الف بی‌توجه به‌پرید​ بحثِ آن‌ها گفت:‌می‌دهد​ «من یه اژدها می‌بینم.»

کوتوله گفت: «نشانِ سردارِ مزدور رو‌باشد​ داره. اگه مهمان‌خانه مجبوره محافظ استخدام‌کلمات​ کنه، شاید نیروی انسانیِ قوی‌ای ندارن.»

موجودی که از نژادِ ناشناخته‌بود​ بود گفت: «این‌قدر سرک نکشید،‌محبوبیتش​ ممکنه باعثِ رنجشِ کسی بشید.»

الف جواب‌تمامِ​ داد: «دیگه‌دائو​ دیر شده.»

به آسمان نگاه کردند و بچه‌نهنگی را دیدند که در آسمان شنا می‌کرد. زیرِ‌حرف‌های​ آن، لاک‌پشتِ بزرگی با تک‌شاخی بیرون‌زده از سرش، آرام قدم برمی‌داشت. در ابتدا گروه‌سرعت​ توجهِ چندانی نکرد، چون ضعیف بود. اما بعد نژادش را شناختند و خشکشان زد!

انسان که آمادهٔ فرار بود، گفت: «لعنتی.» این خیلی ترسناک‌تر از یک اژدها بود. اما لاک‌پشت اصلاً‌همه‌چیز​ به آن‌ها توجهی نکرد و فقط به راهش ادامه داد. گذشته از این، کاملاً طبیعی بود که‌پاهایش​ مهمان‌های جدید مهمان‌خانه را با حسِّ روحی‌شان اسکن کنند. او دیگر به این کار عادت کرده بود.

تازه بعد از رفتنِ آن بود که ۶ موجودِ انسان‌نما که در آستانهٔ تبدیل‌این​ شدن به جاودانه‌ها بودند، نفسِ راحتی کشیدند. حتی اگر جاودانهٔ واقعی هم می‌شدند، آن‌قدر‌هیچ‌چیزی​ دیوانه نبودند که موجودی را برنجانند که کلمهٔ فرمانروا مستقیماً در نامِ نژادش آمده بود.

زوزهٔ موجود علامتی بود که آشوب را به همراه آورد. از سکوتی بهت‌آور‌وزنِ​ تا صدای خُردشدنِ شیشه در همه‌جا، و به‌دنبالش جیغ‌های تلخ. اوضاع نباید تا این‌فضایی​ حد بد می‌شد، چون این موجودات نسبتاً ضعیف بودند و همه تزکیه‌گر محسوب می‌شدند.

اگر دقیق‌تر بگوییم، لکس نمی‌توانست ببیند اوضاع چقدر خوب یا بد است، چون‌هیچ​ بیشترِ مبارزه‌ها داخلِ ساختمان‌های مختلف در جریان بود. لکس لحظه‌ای فکر کرد دلیلش‌مردی​ ترسِ ناگهانی از تاریکی است، اما بعد فکری مثل رعد به ذهنش خطور کرد.

اینجا قلمروی بلور بود، نه زمین. شاید این اولین بار بود که لکس با چنین تاریکی‌ای در اینجا روبه‌رو‌عالمِ​ می‌شد، اما برای شهروندان نباید این‌طور می‌بود. آن‌ها باید از نظر روانی آماده می‌بودند تا هر لحظه با حادثه‌ای‌قشرِ​ روبه‌رو شوند. با این حال، هیچ‌چیز در مشاهداتش نشان نمی‌داد که حتی یک نفر در تلاش برای مقابله باشد.

یک جای کار به‌شدت می‌لنگید، و فقط قطع‌شدنِ ناگهانیِ آرایهٔ نور نبود. چیزی داشت ترسِ‌وقتی​ همه را تشدید می‌کرد و جلوی درست فکر کردنشان را می‌گرفت. در ابتدا وقتی لکس‌وزنِ​ دید همه ترسیده‌اند، فکر کرد واکنشی طبیعی است، اما حالا به نظر می‌رسید این‌طور نیست.

گذشته از این، فقط آن‌ها تحت‌تأثیر قرار نگرفته بودند! حتی اولین واکنشِ لکس به تاریکی هم ترس بود. او به‌راحتی خونسردی‌اش را‌عوض​ از دست داد و حتی شروع کرد به ترسیدن از حملهٔ جاودانه‌ها. با اینکه روندِ فکری‌اش منطقی بود، اما لکس دیگر کسی نبود‌وحشتناک​ که به این راحتی‌ها بترسد. او بر موانعِ پیش‌بینی‌نشدهٔ بی‌شماری غلبه کرده بود و دلیلی نداشت از چیزی که «شاید» اتفاق بیفتد بترسد.

لکس به چند راه برای آزمایشِ نظریه‌اش فکر کرد، اما این کار باید‌هیچ​ برای بعد می‌ماند. با استفادهٔ ذهنی از سیستم، پشت‌بام را به نورِ بسیار‌مردی​ قدرتمندی مجهز کرد و آن را روشن کرد و رو به آسمان گرفت.

این کار نه‌تنها محیطِ اطراف را روشن کرد، بلکه مثلِ‌محبوبیتش​ فانوسی در تاریکی ایستاد و به همه علامت داد که به‌هستهٔ​ اینجا بیایند. اما عواقبِ جلبِ توجهِ بیش از حد چه می‌شد؟

وقتی پایش می‌افتاد با آن هم دست‌وپنجه نرم می‌کرد. در بدترین‌سرورِ​ حالت، می‌توانست ادعا کند پدرش یک جاودانه است. به‌هرحال این اولین‌احتمال​ باری نبود که کسی در قلمروی بلور این حرف را باور می‌کرد.

اما با اینکه می‌توانست با نور جلبِ توجه کند، این تقریباً تنها کاری بود که از‌کلمات​ دستش برمی‌آمد. با وجود اینکه هیولاهای شکل‌گرفته ضعیف بودند و می‌توانست با آن‌ها روبه‌رو شود، اتفاقِ عجیبی‌ترقوه‌اش​ در جریان بود و او آن‌قدرها هم قدّیس نبود که جانش را برای غریبه‌ها به خطر بیندازد.

هیولای استخوانی و عجیبی که آن زوزه را کشیده بود، بعد از‌کلمات​ تمام کردنِ اولین وعدهٔ غذایی‌اش مستقیم به لکس نگاه کرد. مهمان‌های داخلِ سالن‌ستاره‌ها​ فوراً وحشت کردند و به عقب افتادند، اما لکس سرِ جایش ایستاده ماند.

هیولا انگار که تحریک شده باشد، به‌سمتِ لکس خیز برداشت. اما پیش از آنکه حتی بتواند به پنجره‌ای که لکس‌بنیان​ جلویش ایستاده بود نزدیک شود، خشکش زد. وقتی از باغچهٔ کوچکِ جلو عبور کرد، واردِ محدودهٔ میخانه شده بود و در‌توجهشان​ نتیجه درونِ آرایهٔ فضایی قرار داشت. لکس آن را در اتاقی دقیقاً به شکلِ بدنش قرار داد و بعد فشارش داد.

هیولا منفجر شد، بی‌آنکه حتی بتواند ساختمانِ‌داشتند​ میخانه را لمس کند. لکس طوری نگاه‌پشت‌پردهٔ​ می‌کرد که انگار چیزِ پیش‌پاافتاده‌ای دیده است.

در واقع، او دیگر توجهی به خیابان نداشت. داشت با مری دربارهٔ اقداماتِ اضطراری بحث‌نمی‌دانستند​ می‌کرد و مدام از اسکنِ سیستم برای نظارت بر میخانه استفاده می‌کرد. گذشته از این،‌مردی​ آن‌ها آن‌قدر مؤدب نبودند که فقط از روبه‌رو حمله کنند. او باید حواسش به همه‌طرف می‌بود.

با دیدنِ انفجارِ‌موضوع​ هیولا، خیالِ مهمان‌ها‌باشد​ کمی راحت شد.

بوم! درِ آشپزخانه با شتاب باز شد و‌گروه‌هایی​ همه را از جا پراند، اما به‌جای هیولاها، سه‌قلوها‌شاملِ​ را نشان داد که با سینی‌های غذا بیرون می‌آمدند.

ناکی با‌تمامِ​ لبخند گفت:‌دائو​ «ناهار حاضره.»

ناولها | novelha.net