---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 297: چپتر ۲۹۷ • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 297: چپتر ۲۹۷

0

لکس در‌زندگی​ ذهنش از لوتوس‌می‌توانست​ پرسید: «کدوم طرف؟»

«همون دوردست، از‌بگوید​ جایی که نور‌حدسِ​ از پشتِ کوه میاد.»

لکس سر تکان‌بود​ داد و به‌نمی‌توانست​ کوئنهیلد نزدیک شد.

«کوئن، مطمئن نیستم این کمکی به در‌نوری​ دست گرفتنِ کنترلِ قلمروی کوچک بکنه یا نه،‌خود​ اما یه منبعِ انرژیِ عظیم سمتِ اون کوه‌هاست.»

کوئنهیلد از اطلاعاتی که لکس داد واقعاً جا خورد، چرا که آن کوه‌ها مایل‌ها دورتر بودند‌برابر​ و تشخیصِ چیزی در چنان فاصله‌ای، بدونِ کمک، برای هر یک از آن‌ها غیرممکن بود. با این‌نامحسوسِ​ حال، هنوز نمی‌توانست با اطمینان بگوید چیزی که دنبالش بودند آنجاست یا نه، اما حدسِ خوبی بود.

کوئنهیلد با رگه‌ای از بی‌حوصلگی در صدایش به مرد نگاه کرد و داد زد: «جووی، پس کی‌فردِ​ تموم می‌شه؟» یک فردِ بی‌تجربه ممکن بود به اعضای گروهِ او نگاه کند و گمان ببرد که‌داشت​ جووی یکی از ضعیف‌ترین و بی‌مصرف‌ترین اعضاست، در حالی که این موضوع با حقیقت فرسنگ‌ها فاصله داشت.

جووی یک هم‌افزا بود؛ حرفه‌ای که کسانی آن را در پیش می‌گرفتند که مسیرهای روح و‌مرد​ ذات را دوگانه تزکیه می‌کردند. به‌خاطرِ حساسیتِ شدیدش به زندگی و همچنین انرژی، می‌توانست متحدانش را به‌شدت‌اعضاست​ تقویت کند. بسته به قدرت و مهارتش، حتی می‌توانست قدرتِ یک نفر را مستقیماً دو برابر کند.

جوویِ کلافه داد زد: «یه لحظه امون بده...‌زرد​ تموم شد!» و سپس بدنش شروع به ساطع کردنِ‌سرعتش​ نوری زرد کرد که گروه را در بر گرفت.

لحظه‌ای که لکس گرمای نامحسوسِ نور را روی خود حس کرد،‌مهارتش​ متوجه شد که سرعتش به‌شدت افزایش یافته است. قدرتِ کلِ گروه‌سپس​ بیشتر شده بود و آن‌ها مسیرشان را به‌سمتِ کوه‌ها تغییر دادند.

دویدن در یک باتلاق دست‌کم کلافه‌کننده بود و با اینکه کارِ تیمی‌شان به آن‌ها اجازه می‌داد اکثرِ دشمنان را دفع کنند، دلیلی برای هدر دادنِ انرژی‌شان وجود‌بی‌مصرف‌ترین​ نداشت. در نهایت، نباید فراموش می‌کردند که هرچند آن‌ها زودتر واردِ قلمرو شده بودند، دیگران نیز تا چند ساعتِ دیگر وارد می‌شدند. با اینکه اکثریتِ آن‌ها صرفاً‌به‌شدت​ به‌دنبالِ شکارِ هر چیزِ ارزشمندی بودند، برخی نیز ممکن بود هدفِ مشابهی داشته باشند. بهترین کار این بود که از این برتریِ زمانیِ خود نهایتِ استفاده را ببرند.

کوئنهیلد داد زد: «تیم، کارت رو بکن.» مردِ قدبلند سر تکان داد و از دویدن دست کشید و عقب ماند. هیچ‌کس‌می‌شه​ سؤالی نپرسید، چرا که همه با تیم آشنا بودند. او یک تزکیه‌گرِ تن و ذات بود و هرچند حرفهٔ منحصربه‌فردی نداشت‌کسانی​ که متمایزش کند، تبارِ قدرتمندی داشت که او را به یک متخصصِ تخریب و فردی فوق‌العاده توانا در تله‌گذاری تبدیل می‌کرد.

چند دقیقه بعد در حالی که کمی رنگ‌پریده به نظر می‌رسید، به‌گرمای​ آن‌ها رسید. اما چهره‌اش تنها حالتی از رضایت را نشان می‌داد و‌مسیرشان​ فقط چند لحظه بعد، وقتی انفجاری زمین‌لرزان رخ داد، لبخندش پهن‌تر شد.

هر چیزی که در تعقیبشان بود پس از آن متوقف شد و گروه به تخته‌سنگِ عظیمی رسیدند که از زمین بیرون زده‌سپس​ بود و جای خشکی برای استراحتی کوتاه به آن‌ها می‌داد. نه اینکه هیچ‌کدامشان غیر از تیم به استراحت نیاز داشته باشند. دلیلِ‌مسیرشان​ اصلیِ توقفشان این بود که پاتریک، یک تزکیه‌گرِ روح و ذات، بتواند با استفاده از یک ردیابِ ویژه قلمرو را اسکن کند.

نگاه کردن به این گروه ممکن بود باعث شود آدم به کمیاب بودنِ تزکیه‌گرانِ دوگانه شک کند، اما نباید‌ممکن​ فراموش می‌شد که حتی برای داشتنِ صلاحیتِ لازم جهتِ جلبِ توجهِ کوئنهیلد، آن‌ها باید بهترین‌ها در زمینه‌های خود می‌بودند.‌پیش​ اغراق نبود اگر می‌گفتیم هر کدامشان یکی در یک میلیون بودند. در واقع، این احتمالاً دست‌کم گرفتنِ آن‌ها بود.

با این حال، چیزی که پاتریک را متمایز می‌کرد، فنِ تزکیهٔ غیرمعمولش بود. به دلایلِ مختلف و پیچیده‌ای که همگی از آن فن نشئت می‌گرفتند، او حسِّ‌کند​ روحیِ خود را پیش از رسیدن به عالمِ هستهٔ زرین پرورش داده بود. در عوض، تا زمانی که به عالمِ هستهٔ زرین می‌رسید، تنِ او بسیار شکننده می‌ماند‌همچنین​ و نمی‌توانست فشارِ سنگینی را تحمل کند. اما مزیتی که در توانایی‌های شناسایی با کمکِ تجهیزاتِ مختلف به دست می‌آورد، آن‌قدر بزرگ بود که نمی‌شد از آن گذشت.

بقیه از این فرصت برای بررسیِ تجهیزاتشان و مراقبت در برابرِ دردسرهای بیشتر استفاده کردند. لکس نیز به همین شکل هوشیار ماند.‌بیشتر​ شکی نبود که در صورتِ نزدیک شدنِ هر خطری، غرایزش به او هشدار می‌دادند، اما این به معنای آن نبود که می‌تواند‌انرژی‌شان​ بی‌خیال شود. تجربیاتِ خودش کافی بود تا بداند همیشه برای هر چیزی که فکر می‌کنید یک قانونِ قطعی است، استثنائاتی وجود دارد.

چند باری حس کرد موجوداتی از زیرِ آبِ گل‌آلود به آن‌ها نزدیک می‌شوند. اما‌نفر​ هر بار، موجودات پس از حس کردنِ قدرت و هوشیاریِ گروهِ او عقب‌نشینی می‌کردند.‌زرد​ او هنوز در واقع ندیده بود که موجوداتِ این قلمرو دقیقاً چه شکلی هستند.

اینکه تا الان در آب پنهان شده بودند شاید یک دلیلش بود،‌نگاه​ اما با توجه به اینکه تنها منبعِ نور در این قلمروی کوچک‌ببرد​ بسیار کم‌نور بود، چه‌بسا چند موجود را که از دور می‌گذشتند ندیده بود.

پاتریک بعد از مدتی گفت: «اسکن تموم شد.» و توجهِ گروه را جلب کرد. «اندازهٔ تقریبیِ این قلمرو حدودِ ۱۰۰٬۰۰۰ جریبه، هرچند تو همچین مناطقِ بزرگی حدسِ دقیق زدن سخته. چند زیست‌بومِ متمایز درست‌حالی​ کنارِ هم هستن. مهم‌تر از اون، به نظر می‌رسه تو خیلی از مناطق نشانه‌هایی از خرابه‌های بزرگ وجود داره که ممکنه تو همه‌شون گنجینه‌های باارزشی باشه، یا شاید هم سوابقی دربارهٔ خاستگاهِ این قلمرو.‌برابر​ دور و برِ کوه‌ها تداخلِ زیادی هست، واسه همین نمی‌تونم اطلاعاتِ دقیقی بگیرم، اما می‌تونم سازه‌های بزرگی رو هم اونجا به‌طورِ مبهم تشخیص بدم. احتمالِ زیادی داره که بزرگ‌ترین یا شاید سالم‌ترین خرابه‌ها اونجا باشن.»

کوئنهیلد لحظه‌ای احتمالات را بررسی کرد و بعد از پاتریک خواست تا مسیری‌نامحسوسِ​ به‌سمتِ کوه برایشان ترسیم کند که از میانِ خرابه‌های نزدیک بگذرد. با کمی‌تغییر​ انحراف از مسیر، می‌توانستند به دو خرابهٔ مختلف در طولِ سفرشان سر بزنند.

یکی از اعضای گروه به نامِ نس گفت: «بفرما، از همین الان می‌دونیم‌قدرتِ​ باید چیکار کنیم. این قضیهٔ فتحِ قلمروهای کوچک خیلی آسون‌تر از چیزیه که می‌گفتی.»‌نوری​ لکس با دیدنِ دختری که داشت پرچم‌های مرگ را بالا می‌برد، گوشهٔ لبش پرید.

نس... باهوش‌ترین آدمی نبود که لکس تا به حال دیده بود. حتی با محتاطانه‌ترین قضاوت‌ها هم فقط می‌شد به او گفت خنگ. در واقع،‌ببرد​ وقتی به این قلمرو رسیدند، کوئنهیلد مجبور شد جلوی او را بگیرد تا از آبِ گل‌آلودِ باتلاقی که گازِ سمی از آن متصاعد می‌شد‌شدیدش​ ننوشد. اما در ازای تمامِ کمبودهایش، چه‌بسا خطرناک‌ترین کسی بود که لکس در عالمِ بنیان دیده بود. البته انصافاً هنوز ندیده بود کوئنهیلد جدی بجنگد.

اما نس که پیروِ مسیرِ تن و مسیرِ نادر و خطرناکی به نامِ تینو بود — که آن هم در واقع شکلی از مسیرِ تن‌اعضای​ به حساب می‌آمد — فوق‌العاده سریع، قوی و بی‌رحم بود. لکس فقط امیدوار بود قدرتش به او کمک کند تا با پرچم‌های مرگِ بی‌پایانی که بالا‌به‌خاطرِ​ می‌برد مقابله کند، چون حتی وقتی تخته‌سنگ را ترک کردند و به‌سمتِ اولین خرابه‌ها راه افتادند، مدام تأکید می‌کرد که این ماجرا چقدر دارد خسته‌کننده می‌شود.

بعد از یک ساعت دویدنِ آرام، لکس بی‌اختیار اعتراف کرد که سفر تا‌نامحسوسِ​ اینجا واقعاً خیلی راحت‌تر از حدِ انتظار پیش رفته است. شاید سر زدن‌تغییر​ به قلمروهای متعدد و جذبِ انرژی آن‌قدرها هم که فکر می‌کرد مصیبت نباشد.

هنوز این فکر در ذهنِ لکس کامل نشده بود که زمین بی‌هیچ هشدارِ قبلی‌نفر​ زیرِ پایشان شکافت. تا غرایزِ لکس به کار بیفتند، او دیگر در هوا پرواز‌زرد​ می‌کرد و نیزه‌ای سنگی و تیز در فرورفتگیِ بزرگی روی زرهش گیر کرده بود.

در هوا، در حالی که هیچ ایده‌ای نداشت چه‌بی‌حوصلگی​ بلایی سرِ بقیه آمده، به‌سرعت پاهایش را در سینه جمع‌ممکن​ کرد و درست به‌موقع از نیزهٔ سنگیِ دیگری جاخالی داد.

با وجودِ این حملهٔ غافلگیرانه، لکس اصلاً آسیبی ندیده بود. این نتیجهٔ سرسختیِ او نبود، بلکه حاصلِ‌نگاه​ آمادگی‌اش بود. او از «صدفِ موج‌دار» استفاده کرده بود؛ فنِ دفاعی‌ای که به‌محضِ ورودش به قلمروی کوچک بدنش‌موضوع​ را پوشانده بود. بهترین قسمتش این بود که فن تا زمانی که غیرفعال یا درهم‌شکسته نمی‌شد، فعال می‌ماند.

وقتی لکس بالاخره به زمین رسید، به‌سرعت به کناری جهید تا اگر کسی به محلِ فرودش حمله کرد در امان بماند،‌کلِ​ و بعد اوضاع را بررسی کرد. دشمن... شبیه به نوعی سنگِ خودآگاه بود که می‌توانست موادِ معدنیِ زمینِ اطرافش را دست‌کاری‌هدر​ کند. نگاهی به لباس‌ها انداخت و متوجه شد که جووی، سوهی و پاتریک صدمه دیده‌اند و پاتریک در بدترین وضعیت قرار دارد.

بی‌آنکه لحظه‌ای را هدر بدهد، فنِ «ماراتنِ قلب‌ها» را به کار بست تا سرعتش را بالا‌برابر​ ببرد و یکراست به دلِ معرکه دوید. حالا که عنصرِ غافلگیری از بین رفته بود و‌گرمای​ غرایزش با تمامِ توان کار می‌کردند، به‌راحتی از تک‌تکِ نیزه‌های سنگی که به‌سمتش پرتاب می‌شدند جاخالی داد.

بدونِ اینکه فکری برای حمله به سنگ در سر داشته باشد، همهٔ مجروحان را گرفت و بی‌درنگ از درگیری عقب کشید. این از‌گمان​ روی بزدلی نبود، بلکه دلیلِ ساده‌اش این بود که اگر حمله می‌کرد، در حملهٔ هماهنگی که بقیه در حالِ انجامش بودند تداخل ایجاد می‌کرد.‌حساسیتِ​ در هر موقعیتی، او ابتدا از آموزش‌هایش پیروی می‌کرد و تنها در صورتی برای گرفتنِ تصمیماتِ متفاوت پیش‌قدم می‌شد که تغییرِ شدیدی رخ می‌داد.

درست همان‌طور که از منطقهٔ نبرد عقب نشست و‌دنبالش​ آن سه نفر را زمین گذاشت، زمینِ پشتِ سرش بارِ‌جووی​ دیگر شکافت و رگباری از نیزه‌های سنگی به‌سویش پرواز کرد.

ناولها | novelha.net