چپتر 39: آزمون
0مارلو گفت: «قبول نمیکنم!» ایندرستش کلمات بلند ادا نشد، اماشفا مثل رعد در گوشِ لکس پیچید.
لکس از تعجب خشکش زد و نمیدانست چه واکنشی نشان دهد. مریتصور هم که پنهانی تماشا میکرد، از شوک میخکوب شد! شرایطِ فعلی چنانداشت غیرمنتظره بود که خودِ سیستم هم فراموش کرد اعلانِ مأموریتِ شکستخورده را بدهد.
بدنِ مارلو منقبض شد و عضلاتش کمی سفت شدند تا برای هر واکنشی آماده باشد. لکس با تزکیهٔ پایینش هرگز بهتنهاییانگار متوجهِ این تغییراتِ جزئی نمیشد، اما کمکِ سیستم و لباسِ میزبان باعث میشد تا وقتی آنجاست، از هر اتفاقی که درناگهان اطرافش میافتد آگاه باشد. لبخندی حاکی از تسلیم زد؛ مارلو در جوابش قاطع بود، حتی اگر به معنای درگیری و مبارزه باشد.
لکس گفت: «آروم باشید. انتخاب با شماست، کسیشانسِ مجبورتون نمیکنه. اما اگه فضولی نیست، چرا ردعالمِ کردید؟ فکر نمیکنم پیشنهادمون چیزی کم داشته باشه.»
مارلو گفت: «برای هر کسِ دیگهای کموکاستی نداره. من نصفِ عمرم رو با هستهٔ آسیبدیده سر کردم و تا حالا نشنیدم چیزی بتونه درستش کنه، اما تو قراردادِ شما شانسِچیزایی شفا پیدا کردن رو حس میکردم. تمامِ عمرم رو در حسرتِ رسیدن به عالمِ نوزادِ روح گذروندم، اما تو جهانِ بیرون حتی نمیتونم تصور کنم چه چیزای دیگهای برای کشف کردنمیسوخت هست... شاید چیزایی که حتی جرئت نمیکنم بهشون فکر کنم...» صدای مارلو ضعیف شد، انگار داشت به چیزی فکر میکرد. لکس مزاحمش نشد و مارلو هم او را زیاد منتظر نگذاشت.
«اما هرچقدر هم که این پیشنهاد وسوسهانگیز باشه، اگه قبولش کنم تا آخرِ عمر زیردست میشم. مجبور میشم زانو بزنم، مجبور میشم سرم رو خم کنم، و این چیزیه که نمیتونم بپذیرم!» صدایش ناگهان دوباره پر از انرژی شد و چشمانش از اراده میسوخت. «شاید برای بقیه احمقانه به نظر برسهاحمقانه که همچین فرصتی رو بهخاطرِ غرورم از دست بدم، اما برای من هیچ پاداشی اونقدر بزرگ یا هیچ تهدیدی اونقدر جدی نیست که وادارم کنه تسلیم بشم! هر چیزی که هستم رو قدمبهقدم ساختم، با دشمن پشتِ دشمن روبهرو شدم و بارها و بارها بر مرگ غلبه کردم! شاید بهخاطرِ همینسوم تا آخرِ عمر روی زمین گیر بیفتم، بدونِ هیچ امیدی برای شکستنِ مرز. شاید افرادِ بیشماری تو جهان باشن که از من جلو بزنن و به جایگاههای خیلی بالاتری برسن، اما هیچکس، هیچکس، نه روی زمین و نه تو بقیهٔ جهان نمیتونه هنسون مارلو براویِ سوم رو مجبور کنه زانو بزنه!»
بهمحضِ اینکه حرفهای غولِ پرشور تمام شد، لکس اعلانِ دردناکِ شکستِ مأموریت و همچنین از دست دادنِ ۱۰۰۰بهشون امپی را دریافت کرد. اما در آن لحظه توجهی به آن نداشت و تمامِ حواسش به مارلو بود. راستشبزنم را بخواهید، واقعاً داشت این مرد را تحسین میکرد. حیف شد که نتوانست او را بهعنوانِ کارمند استخدام کند.
لکس در ذهنش پرسید: «مری، کارِ دیگهای هست کهشفا الان بتونم بکنم؟ واقعاً دلم نمیخواد این فرصت روروح از دست بدم که مارلو برای مهمانخانه کار کنه.»
دستیارِ کوچک و معلّق روبهرویش ظاهر شد. ابروهایش در هم رفته بود، انگار عمیقاً در فکر فرو رفته است. بعد از چند لحظه گفت: «نفوذِ مهمانخانه تو کلِ جهان گستردهست، خدماتش بیشماره و دسترسیاش بینهایته. طبیعتاً برای پشتیبانی از همهٔ اینها باید زیردستهای خودت رو جمع کنی، اما قرار نیستزانو همهٔ کارها رو خودت و زیردستانت انجام بدید. آزمونها دقیقاً برای همین ساخته شدن. میتونی ازشون بهعنوانِ راهی برای حفظِ رابطه با مارلو استفاده کنی، تنها چیزی که باید در نظر بگیری اینه که چطور بهش پاداش بدی. با توجه به وضعیتِ فعلیِ مارلو، الان دو چیز هست که واقعاًبیشماری بهشون نیاز داره: اول اینکه هستهاش باید ترمیم بشه، و دوم اینکه آسیبهای مختلفِ بدنش باید شفا پیدا کنه. الان نمیتونی هستهاش رو ترمیم کنی، اما اگه اتاقِ بازیابی رو یک بار ارتقا بدی، میتونی بدنش رو از طریقِ غلافِ بازیابی شفا بدی. این همون فرصتیه که میتونی در اختیارش بذاری.»
لکس گفت: «پس همین کار رو میکنیم.» او دوباره دردِ قلبش را بابتِ امپیهایی که در صورتِ تکمیلِ آزمون توسط مارلو باید برای ارتقایداشت اتاقِ بازیابی خرج میکرد، فروخورد. اما این یک ضررِ کوتاهمدت برای سودی بلندمدت بود؛ او میخواست با این غول رابطه برقرار کند. بهعلاوه، دقیقاًاراده میدانست چه نوع «کارِ قراردادی»ای میتواند به مارلو پیشنهاد دهد، چرا که مدتها بود داشت دنبالِ راهی میگشت تا به اشیای خاصی دست پیدا کند.
لکس با صدای بلند به مارلو گفت: «روحیهٔ شما رو تحسین میکنم. معمولاً اگه کسی قراردادِ من رو ردصدای کنه — که البته تا حالا پیش نیومده — خیلی راحت برش میگردونم. اما شما... دلم میخواد مسیرِ دیگهای بهتونچیزیه پیشنهاد بدم... اگه مایل باشید، یک آزمون. اگه موفق بشید پاداش میگیرید، و اگه شکست بخورید هیچی به دست نمیارید.»
مارلو با شنیدنِ این پیشنهاد اخم کرد و فوراًشفا آن را نپذیرفت. «چرا باید "مسیر" دیگهای بهم پیشنهادروح بدید؟ شما که چیزی از این کار گیرتون نمیاد.»
«اینطور در نظر بگیرید که بهتون علاقهمند شدم. من مسیری بهتون نشونکردن دادم که از دنیای خودتون فراتر برید. حالا اینکه جیگرِ قدم گذاشتنتصور توش رو دارید یا نه، اینکه قدرتش رو دارید یا نه، باید دید...»
با این حرف، لکس دوباره دستش را تکان داد و قراردادِ دیگری روبهروی مارلو ظاهر شد. در آن، شرایطِ آزمون و گزینهٔ پذیرش یا ردمزاحمش نوشته شده بود. اگر میپذیرفت، به محلِ آزمون منتقل میشد و اگر رد میکرد، به زمین برمیگشت. پیش از آنکه مارلو خواندنِ شرایط را تمامبقیه کند، لکس ناپدید شد. دیگر حرفی نمانده بود که با هم بزنند، و اگر لکس سعی میکرد مارلو را متقاعد کند، وجههاش بهعنوانِ مهمانخانهدار خدشهدار میشد.
مارلو متوجهِ ناپدید شدنِ مهمانخانهدار شد، اما توجهش را دوباره به شرایطِ آزمون داد. روی آن نوشته بود: «ظرفِ ۷ روز ۱۰٬۰۰۰ زامبیِمزاحمش ردهٔ ۱، ۱۰۰۰ زامبیِ ردهٔ ۲، ۱۰۰ زامبیِ ردهٔ ۳ و ۱۰ زامبیِ ردهٔ ۴ را بکشید و هستههایشان را به دست بیاورید.اراده پس از ۷ روز، یا وقتی هستهها را به دست آوردید، بهطورِ خودکار به مهمانخانه بازگردانده میشوید. پاداش: درمانِ تمامِ جراحاتِ بدنتان بهجز هسته.»
از صحبت با لکس تا حدودی دستگیرش شده بود که ردههای ۱، ۲ و ۳ بهترتیب معادلِ عوالمِ آبدیدگیِ تن، پرورشِبیرون چی و بنیان بودند، پس ردهٔ ۴ هم احتمالاً با هستهٔ زرین برابر بود. با توجه به اینکه نباید حتی یکوسوسهانگیز خراش برمیداشت، کارِ دشواری پیشِ رو داشت، اما او کِی از سختی فرار کرده بود؟ مارلو پوزخندی دیوانهوار زد و پذیرفت.
بهمحضِ اینکه ناپدید شد، لکس و مریقراردادِ دوباره ظاهر شدند و به جایی کهتمامِ غول پیش از آن ایستاده بود نگاه کردند.
«۱۰ تا زامبیِ ردهٔ ۴عالمِ ممکنه خیلی سخت باشه، فکربیرون نمیکنی براش زیادی سختش کردی؟»
«چون میخواد من خرجِ درمانش رو بدم، خودش هم باید بهاشکنم رو بپردازه.» لکس حاضر نبود اعتراف کند که بابتِ رد شدنِداشت پیشنهادش کمی دلخور است. این کارش کاملاً برای جبرانِ هزینهٔ امپیاش بود.
وقتی مارلو دوباره ظاهر شد، اولین چیزی که دید جنگ بود! روی صخرهای ایستاده بود و به شهری تحتِ محاصره نگاه میکرد. شهر دیوارهایی با بیش از سی فوت ارتفاع و ده فوت عرض داشت که از نوعی فلز ساخته شده بودند. دیوارها با نوعی میدانِ نیرو پوشیده شده بودند که هر زامبیِ نزدیکشدهای راصدایش میسوزاند، اما این سوختن برای متوقف کردنِ زامبیها کافی نبود. توپها و برجکهای عظیم بیوقفه به سمتِ گلههای بیپایان شلیک میکردند و سربازان فنونِ خود را روی هر زامبی که نزدیک میشد به کار میبستند. اما تمامِ آن قدرتِ آتش بهسختی میتوانست موجی در آن گله ایجاد کند؛ گلهای که به نظر میرسید چند میلیون زامبینمیتونه در خود دارد! ناگفته نماند که همهٔ زامبیها هماندازهٔ انسانهای معمولی نبودند. جانورانِ عظیمی شبیه به مارمولکهای غولپیکرِ بیستفوتی با شش پا و بال، چیزی شبیه به یک سوارهنظام تشکیل داده بودند و از آسمان به شهر یورش میبردند، اما برجکهای هوایی و تزکیهگرانی که با لباسهای عجیبِ پرواز در هوا بودند، آنها را ساقط میکردند.
هرچند با آسیب دیدنِ هستهٔ زرینش حسِّ روحیِ خود را از دست داده بود، اما غرایزش در زمانِ تزکیهٔ تن بهخوبی صیقل خورده بودند؛ و همین غرایز به او میگفتند که تزکیهگرانِ سطحِ هستهٔ زرین در این میدانِ نبرد فراواناند و بسیاری هم از آن عالم فراتر رفتهاند.اراده این حیرتانگیزترین نبردی بود که تا به حال دیده بود و بهجای ترس، لبریز از انگیزه و هیجانِ بیپایان شده بود. زمین برایش بیش از حد خستهکننده شده بود و از آنجا که مسیرِ تزکیهاش به پایان رسیده بود، دیگر چیزی برای تحریکِ جاهطلبیهایش نداشت. هرچند راههایی پیدابرسن کرده بود تا قدرتش را بدونِ افزایشِ تزکیه بالا ببرد، اما این روندی کُند و تازه بود و معلوم نبود به کجا ختم میشود. اما حالا دنیای جدیدی با افقهای بسیار وسیعتر پیشِ رویش قرار داشت و این به خودش بستگی داشت که از مواهبِ آن بهرهمند شود.
اولین کاری که کرد، بررسیِ وضعیت بود. کسی که فقط آوازهاش را شنیده بود شاید این کار را عجیب میدانست، چرا که انتظار داشتند این غولِ هیجانی یکراست به دلِ دشمن بزند. اما او احمق نبود؛ در واقع بسیار باهوشتر از آن چیزی بود که بقیه فکر میکردند. او با یورشِ کورکورانه به دلِ مبارزات به اینبدم سطح نرسیده بود، بلکه در واقع آدمِ بسیار دقیقی بود. ظاهرِ عظیم و شخصیتِ هیجانیاش در واقع بزرگترین فریبِ او بود تا مردم را گول بزند که دستکمش بگیرند. او عاشقِ این بود که دستکم گرفته شود، بهخصوص وقتی مردم هوشش را دستکم میگرفتند؛ این کار وظایفش را بسیار آسانتر میکرد. علاوه بر این، او تنِ خودامپی را با روشی تزکیه میکرد که خودش ابداع کرده بود، اما این روش او را از قدرتی ناپایدار لبریز میکرد که اغلب به بدنش آسیب میزد و دردِ زیادی برایش به همراه داشت. وقتی دیگر نمیتوانست جلوی فریاد زدنش از درد را بگیرد، شروع به خندیدن میکرد و از آن بهعنوانِ پوششی برای جیغ کشیدن استفاده میکرد.
در حالِ حاضر، احمقانهترین کاری که میتوانست بکند، جلبِ توجهِ زامبیها یا مردمِ شهر بود. او میخواست از پهلو به گلههابیرون حمله کند و آزمونش را آرامآرام به پایان برساند. چند ساعتی به مشاهده ادامه داد و وقتی درکِ خوبی از جریانِ نبردقبولش و همچنین پستیوبلندیهای زمین پیدا کرد، از روی صخره پرید و یکراست در حاشیهٔ گلهٔ زامبیها فرود آمد. وقتِ شروعِ آزمون بود!