---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 497: بدون عنوان • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 497: بدون عنوان

0

چهار برادرِ کوچک‌ترِ جوتون ناگهان به یادِ خانواده‌های خود افتادند. حرجی بر آن‌ها نبود، چرا‌نباید​ که پس از این‌همه سال عمر، درکشان از خانواده و ارزش‌های خانوادگی ناگزیر با مردمِ عادی‌سیارهٔ​ فرق می‌کرد. با این حال چاره‌ای نداشتند جز اینکه حرف‌های مهمان‌خانه‌دار را هشداری برای خود بدانند.

حتی با معیارهای خودشان هم بیش از حد از خانواده‌هایشان فاصله گرفته بودند و ده‌ها هزار سال بود که با‌حرف‌هایش​ آن‌ها بیشتر مثلِ کارمند رفتار می‌کردند تا خانواده. شاید وقتش رسیده بود که کمی در روابطشان بازنگری کنند. به این‌می‌آورد​ معنی نبود که از این پس خانواده‌هایشان را لوس می‌کنند، اما دست‌کم نباید تا این حد از آن‌ها دور می‌ماندند.

تا حدودی درست بود که نظارت‌نداشتنِ آن‌ها به مشکلِ بزرگی تبدیل‌مردم​ شده بود. اگر این‌طور نبود، پس بیگانگان چطور توانسته بودند نومان‌حرفِ​ را در سیارهٔ خانوادهٔ خودش شکار کنند، بی‌آنکه کسی بویی ببرد؟

لکس از کجا می‌دانست جملهٔ بی‌مقدمه‌ای که در لحظه‌ای غلیانِ‌معنی​ احساسات به زبان آورده، قرار است فسادِ کلانِ درونِ امپراتوری‌نظارت‌نداشتنِ​ را برملا کند و پیامدهای گسترده‌ای به دنبال داشته باشد؟

اما این تنها یک سوءتفاهمِ کوچک بود. دلیلِ اینکه لکس اصلاً به ذهنش رسیده بود یکی از افکارش را به زبان بیاورد، این بود‌شده​ که به وجههٔ خودش اطمینان داشت و می‌دانست مردم به‌جای گشتن دنبالِ سوتی در حرف‌هایش، راهی پیدا می‌کنند تا به آن‌ها معنی ببخشند و‌آورده​ توجیه‌شان کنند. هر چه باشد، وقتی به حرفِ کسی گوش می‌دهید که دانش و تجربه‌اش از شما بیشتر است، این تنها کارِ منطقی است.

چیزی که مطلقاً انتظارش را نداشت، سوءتفاهمی بود که برای جوتون‌بیاورد​ پیش می‌آورد. هنالی هیچ‌چیز دربارهٔ مهمان‌خانه‌دار نمی‌دانست؛ نه نژادِ واقعی‌اش را‌پیدا​ و نه اینکه—هرچند باورنکردنی به نظر می‌رسید—کِی واردِ قلمروی خاستگاه شده است.

با اینکه بیشتر از همه انسان‌ها را استخدام می‌کرد، هیچ‌کس حتی برای یک لحظه هم باور نداشت که خودش انسان باشد، هرچند انسان‌نما بودنش واضح بود. اما حالا‌کارِ​ جوتون چیزِ بسیار مهمی فهمیده بود. مهمان‌خانه‌دار هم نوعی پشتوانه داشت و این پشتوانه، به‌جای پیوندهای نسبتاً سستی مثلِ یک سازمان یا نژاد، خانواده‌اش بود. مهم‌تر از آن، با‌هرچند​ اینکه از دور افتادن از خانواده‌اش حرف می‌زد، استفاده‌اش از زمانِ حال نشان می‌داد که این خانواده، هر که بودند و هر جا که حضور داشتند، هنوز پابرجا هستند.

جوتون گمان نمی‌کرد فرستاده‌شدنش به اینجا از طرفِ هنالی رازِ پنهانی باشد، پس هر چه مهمان‌خانه‌دار می‌گفت باید معنای عمیق‌تری می‌داشت. هر‌بزرگی​ چه مهمان‌خانه‌دار فاش می‌کرد، قرار بود به مقاماتِ بالاترِ آن‌ها منتقل شود؛ پس در واقع مهمان‌خانه‌دار داشت چیزی از پیشینهٔ خودش را‌لحظه‌ای​ برملا می‌کرد. هر چه باشد، خانواده‌ای که می‌توانست یک سرورِ دائو به دنیا بیاورد... بسیار قدرتمندتر از سازمانی بود که چنین می‌کرد.

لکس متوجهِ تغییرِ حالتِ چهرهٔ‌رسیده​ مخاطبانش شد، اما فقط می‌توانست‌معنی​ حدس بزند در ذهنشان چه می‌گذرد.

مهمان‌خانه‌دار گفت: «مدتی می‌شد که چنین گپی با یکی از مهمانانم نزده‌وجههٔ​ بودم. واقعاً حال‌وهوایم را عوض کرد. اما نمی‌توانم بگذارم این گفتگوی دلپذیر‌توجیه‌شان​ مرا از پرداختن به دغدغهٔ اصلیِ شما غافل کند. آقایان، در خدمتم، بفرمایید.»

حالتِ خوشایندِ چهرهٔ جوتون‌ذهنش​ محو شد و نگاهی‌وجههٔ​ عبوس جای آن را گرفت.

«من واقعاً خواسته‌ای ندارم، مهمان‌خانه‌دار، اما هنالی به من مأموریت داده‌لوس​ که به اینجا بیام. چند مسئله بود... که توی مجمع هنالی‌بزرگی​ نتونستن درباره‌شون با شما صحبت کنن، برای همین من رو فرستادن.»

لکس حالتِ چهره‌اش را تغییر نداد، اما در دم بسیار جدی‌تر شد و تمامِ افکارِ مربوط به خانواده‌اش را از‌نظارت‌نداشتنِ​ سر بیرون کرد. مجمع هنالی سرآغازِ دردسرهای زیادی برای او بود، پس این موضوع را دست‌کم نمی‌گرفت. گذشته از این،‌کجا​ پیش‌بینی می‌کرد که ناپدیدشدنِ ناگهانی‌اش در آینده دردسرهایی برایش بتراشد. حالا وقتش بود ببیند دقیقاً چقدر گرفتارِ دردسر شده است.

لکس چیزی نگفت و فقط‌کوچک​ به جوتون چشم دوخت، پس‌افکارش​ امپراتور به حرف‌هایش ادامه داد.

«هنالی تصمیم گرفتن از مسئلهٔ آزاد کردنِ قدرت‌هاتون توی قلمروی خاستگاه چشم‌پوشی کنن، با توجه به‌حرف‌هایش​ اینکه رع اول به شما حمله کرد. اما درخواست کردن که دیگه از چنین توانایی‌هایی استفاده‌انتظارش​ نکنید. همون‌طور که می‌دونید، فورانِ انرژی توی دورهٔ بلوغِ یک قلمرو می‌تونه باعثِ بی‌ثباتیِ کاملش بشه.»

لکس حرفی نزد و حتی سر هم تکان نداد. او در‌لوس​ واقع نه این موضوع را می‌دانست و نه هیچ‌چیزِ دیگری در‌بزرگی​ این باره، پس بهترین کار این بود که اصلاً چیزی نگوید.

«با این حال، دو مسئله هست که هنالی می‌خوان مطرح کنن و هر دو به یک اندازه جدی‌ان. اولیش اینه که هیچ‌بزرگی​ سندی مبنی بر اینکه شما عوارضِ ورود به قلمروی خاستگاه رو پرداخت کرده باشید ندارن. این مسئلهٔ مهمیه که نمیشه ازش چشم‌پوشی‌لحظه‌ای​ کرد، چون همهٔ سرورانِ دائو که واردِ این قلمرو شدن، عوارضش رو پرداخت کردن. توی این مورد هیچ استثنایی نمیشه قائل شد.»

امپراتور مکث کرد تا اگر مهمان‌خانه‌دار می‌خواهد حرفی‌ذهنش​ بزند یا موضوع را روشن کند، فرصت داشته‌به‌جای​ باشد، اما وقتی دید مهمان‌خانه‌دار چیزی نمی‌گوید، ادامه داد.

«مسئلهٔ دوم هم بسیار جدیه. طبقِ قوانینِ هنالی، تمامِ موجوداتِ غیربومی که واردِ قلمروی خاستگاه میشن باید توی‌پیدا​ مبارزه با فوگان مشارکت کنن. این هم مسئله‌ایه که هیچ استثنایی توش پذیرفته نیست. هرچند با توجه به‌می‌آورد​ محدودیت‌های کنترلِ قدرتتون، از شخصِ شما انتظار نمیره که دست به کار بشید، اما مهمان‌خانه باید مشارکت کنه.

«هر مسئله‌ای غیر از این دو مورد‌روابطشان​ قابل‌مذاکره‌ست و میشه سرِ فرصت درباره‌شون بحث کرد.‌نباید​ اما این دو مسئله... باید بی‌چون‌وچرا رعایت بشن.»

میلیون‌ها فکرِ مختلف از ذهنِ لکس گذشت، چرا که سعی داشت پیامدهای این حرف‌ها و‌نباید​ اقداماتِ احتمالیِ آینده‌اش را تحلیل کند. با این حال یک چیز روشن بود: لکس نمی‌توانست‌نومان​ ریسکِ رنجاندنِ هنالی را به جان بخرد، اما در عین حال نباید ضعیف به نظر می‌رسید.

برای یک بار هم که شده، لکس واکنشِ طبیعی‌اش را سرکوب‌بیاورد​ نکرد، چرا که واقعی بودنِ این واکنش به نفعش تمام می‌شد‌پیدا​ و از قبل موضعش را در این باره مشخص کرده بود.

آهی از میانِ لبانِ مهمان‌خانه‌دار برآمد و‌بیاورد​ در حالی که انگار با دردسرِ کوچکی‌دنبالِ​ روبه‌رو شده باشد، به‌آرامی سر تکان داد.

ناولها | novelha.net