---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 559: فصل 559 • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 559: فصل 559

0

لکس پس از ترکِ میراندا به دفترش برگشته و همان‌جا نشسته بود؛ ظاهراً به هیچ‌چیز نگاه‌روبه‌رو​ نمی‌کرد. ارتباطش با مهمان‌خانه از طریقِ لباس و صندلی، او را از تمامِ اتفاقات باخبر نگه‌جست‌وجو​ می‌داشت و هم‌زمان سعی می‌کرد حال‌وهوای کنونی‌اش را حلاجی کند. راستش را بخواهید، حسی دوگانه داشت.

خانواده‌اش حتی زحمتِ شریک کردنِ او در رازشان را به خود نداده بودند، با این حال حالا اینجا بود و دنبالِ‌وجود​ خواهرانش می‌گشت. با اینکه خواهرانش را مقصر نمی‌دانست، اما ته‌دلش حس می‌کرد به او خیانت شده است. بخشی از وجودش فقط‌تمرکز​ می‌خواست برود، با ویلیام روبه‌رو شود و حقیقت را بیرون بکشد. اما از طرفی هم، دیگر همه‌چیز برایش بی‌اهمیت شده بود.

دلیلش این بود که... با وجود اینکه قصد نداشت به این راحتی‌ها دست از جست‌وجو بکشد، اما مدت‌زمانی که روی زمین صرفِ‌افرادِ​ گشتن کرده بود، پیش‌حسی مبهم به او می‌داد. لکس نمی‌دانست چطور شهودش را دقیقاً روی چیزهای خاص متمرکز کند، اما تمرکز روی یک‌اهریمن‌ها​ کارِ مشخص قطعاً بی‌تأثیر نبود. به دلیلی عجیب، حس می‌کرد شهودش دارد به او می‌گوید کسی که دنبالش می‌گردد، اصلاً روی زمین نیست.

لکس به شهودِ خودش اعتمادِ کامل داشت، اما در عینِ حال می‌خواست حقیقت‌پیدا​ را هم با چشمِ خودش ببیند. تا زمانی که به جواب نمی‌رسید به جست‌وجویش‌چون​ ادامه می‌داد، اما از همین حالا داشت نسبت به زمین حسِ دافعه پیدا می‌کرد.

همیشه به خودش می‌گفت که محال است بتواند به هر کسی که در جهان سرِ راهش سبز می‌شود کمک کند. این کار‌دیگر​ عملاً غیرممکن بود، چون افرادِ بسیار زیادی در جهان از شرایطِ ناگوار رنج می‌بردند و او فقط یک نفر بود. اگر می‌خواست‌دقیقاً​ به هر کسی که نیازمندِ کمک است یاری برساند، خیلی زود منابعش ته می‌کشید و دیگر حتی نمی‌توانست به خودش هم کمک کند.

با این حال، پیش‌تر یک بار در وگوس مینیما دخالت کرده و علیه‌بیرون​ اهریمن‌ها و دیوها واردِ عمل شده بود؛ و حالا هم داشت خودش را به‌مدت‌زمانی​ آب و آتش می‌زد تا به زمین در برابرِ این دشمنانِ ناشناخته کمک کند.

لکس بی‌اختیار آه کشید. می‌دانست باید چه کار کند. باید خودش را از این‌راهش​ دلبستگی‌های اضافی رها می‌کرد و تمامِ تمرکزش را روی توسعه و تأمینِ امنیتِ مهمان‌خانه‌می‌بردند​ می‌گذاشت. این‌طور هم نبود که خودش هر از گاهی با دردسرهای شخصی روبه‌رو نشود.

با صدای شنیدنی به خودش گفت:‌نمی‌رسید​ «این بارِ آخره. حداقل تا وقتی که‌پیدا​ اون‌قدر قوی بشم که از تلافی‌کردنشون نترسم.»

کمک کردن چیزِ بدی نبود.‌اما​ فقط اول باید مطمئن می‌شد‌بخشی​ که می‌تواند از خودش محافظت کند.

توجهش را به مهمان‌خانه معطوف کرد. صندوقِ پناهندگان‌برود​ چند خیّرِ دیگر هم پیدا کرده بود و‌دیگر​ خودِ پناهندگان هم داشتند به‌خوبی اسکان داده می‌شدند.

دژِ جاودان رفت‌وآمدِ بیشتری را به خود جلب می‌کرد. بخشی‌محال​ از این شلوغی به‌خاطرِ مهمان‌هایی بود که صرفاً از آنجا خوششان‌چون​ می‌آمد، اما بیشترِ جمعیت را سربازان و شهروندانِ امپراتوری تشکیل می‌دادند.

رویدادِ ماهیگیری به‌خوبی پیش می‌رفت،‌جواب​ هرچند لکس هنوز وقت نکرده‌نسبت​ بود شخصاً به تماشای آن بنشیند.

کشتی... لکس مکث کرد.‌نمی‌دانست​ روی کشتی‌اش، یک پرندهٔ‌شده​ سولِ بی‌هوش افتاده بود!

لکس همان‌طور که پرنده را‌وجودش​ بررسی می‌کرد، پرسید: «مری، چرا‌روبه‌رو​ در این مورد چیزی بهم نگفتی؟»

نام: -

سن: ۶

جنسیت: مذکر

جزئیاتِ تزکیه: عالمِ نوزادِ روح

گونه: پرندهٔ سول

سطحِ اعتبارِ مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب: ۱

تبار: پرستوی امپراتور

وضعیت: دچارِ تخلیهٔ شدیدِ انرژی. در صورتِ عدمِ درمان و ناتوانیِ پرنده در بهبودِ خود، این وضعیت می‌تواند کشنده باشد. مهمان‌خانه امکاناتِ پزشکیِ لازم برای درمانِ این گونه را ندارد.

ملاحظات: اگه لاک‌پشت در حالِ تزکیه نبود، این یکی رو هم به سرپرستی قبول می‌کرد!

مری روی شانه‌اش ظاهر شد و گفت: «وضعیت اون‌قدرها هم که به نظر‌بیرون​ می‌رسه حاد نیست.» برای یک بار هم که شده، کتی شبیه به لباسِ‌جست‌وجو​ میزبان پوشیده بود که او را هم رسمی و هم باوقار نشان می‌داد.

«پرنده تا حالا چند بار بیدار شده، اما‌همیشه​ همیشه ترجیح میده همین‌جا به چرت زدن ادامه بده.‌کمک​ اون یه مهمانِ رایگانه، پس هزینه‌هاش جای نگرانی نداره.»

«اما طبقِ وضعیتش، دچارِ تخلیهٔ‌جواب​ انرژی شده و به نظر‌نسبت​ نمیاد حالش رو به راه بشه.»

«رسیدگی به این وضعیت سخته. اتاق‌های بازیابی که داری فقط برای شفا و درمانِ طیفِ‌ویلیام​ خیلی محدودی از گونه‌ها تنظیم شدن. با اینکه برای بیشترِ انسان‌نماها و جانوران جواب داده،‌راحتی‌ها​ هر موجودی که حتی کوچک‌ترین نشانه‌ای از یه عنصر داشته باشه، نمی‌تونه ازش استفاده کنه.»

لکس نپرسید منظورش از نشانهٔ عنصر چیست، چون خودش می‌دانست. برای مثال، به نظر می‌رسید تمامِ بدنِ پرندهٔ‌برایش​ سول شعله‌ور است. مثالِ دیگر جانوری بود که مدت‌ها پیش از نژادی به نامِ گلوبینِ جیوه‌ای دیده بود.‌چطور​ به نظر می‌رسید تمامِ بدنش از مایعی نقره‌ای ساخته شده که لکس فقط می‌توانست حدس بزند جیوه است.

جبرانِ کمبودِ دستگاه‌هایی که بتوانند این مواردِ استثنایی را شفا دهند یک دغدغه بود، اما حل‌وفصلِ‌می‌شود​ آن کارِ آسانی به حساب نمی‌آمد. در عوض استخدامِ یک دکترِ بااستعداد بسیار راحت‌تر بود، چرا‌یاری​ که دستگاه‌هایی که می‌توانستند طیفِ وسیعی از نژادها را درمان کنند، واقعاً آن‌قدرها هم کارایی نداشتند.

لکس افکارِ نامربوطش‌ببیند​ را کنار زد و‌جست‌وجویش​ گفت: «یه فکری دارم.»

خودش و پرنده را به‌صورتِ آنی به معبدِ آتش، که درست روی دریاچه‌ای از‌برود​ موادِ مذاب قرار داشت، منتقل کرد. نمی‌دانست پرنده به چه نوع انرژی نیاز دارد،‌قصد​ اما با خود فکر کرد شاید بتواند آن را از موادِ مذاب تأمین کند.

پرندهٔ سولِ بی‌نام به‌محضِ انتقالِ آنی بیدار شد، اما‌ویلیام​ به نظر نمی‌رسید انرژیِ لازم برای واکنش نشان دادن را‌بی‌اهمیت​ داشته باشد. تنها با چشمانی نیمه‌باز به مهمان‌خانه‌دار خیره ماند.

لکس به موادِ مذاب اشاره کرد و پرسید: «هی، به نظرت این محیط به‌راهش​ دردت می‌خوره؟» وقتی پرنده به پایین نگاه کرد، واکنشِ مثبتی نشان داد. در واقع،‌می‌بردند​ حتی هیجان‌زده شد. اما چشمانش به معبدِ آتش دوخته شده بود، نه موادِ مذاب.

این واکنشی نبود که‌زمانی​ لکس انتظارش را داشت،‌ادامه​ اما همین هم کفایت می‌کرد.

لکس فردریک را احضار کرد؛ اولین حواریِ اژدهایی که تا به حال احضار کرده بود. حواریِ‌روبه‌رو​ اژدهایی دومین نژاد از کارمندانی بود که لکس باز کرده بود، اما آن‌ها فقط می‌توانستند در محیط‌های‌مدت‌زمانی​ خشن زنده بمانند و به همین دلیل پیش از این هرگز به کمکشان نیاز پیدا نکرده بود.

لکس به کارمندش که شبیه یک زنبورِ‌می‌خواست​ عسلِ غول‌آسا بود گفت: «این مهمان رو‌بکشد​ ببر به معبدِ آتش و ازش مراقبت کن.»

با تماشای کارمندِ زنبورمانند که پرندهٔ شعله‌ور را با خود می‌برد، بی‌اختیار برای اولین بار با‌می‌شود​ سیستم موافق بود. حسی قوی به او می‌گفت که اگر لاک‌پشتِ فرمانروا در حالِ تزکیه نبود،‌یاری​ سعی می‌کرد پرنده را به سرپرستی قبول کند؛ درست همان‌طور که با بچه نهنگ کرده بود.

ناولها | novelha.net