---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 48: چپتر ۴۸ • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 48: چپتر ۴۸

0

الکساندر پس از سکوتی طولانی پرسید: «چرا فقط بهم نگفتی؟» در این لحظه از اعتمادبه‌نفسِ پیشینش پشیمان بود. برای امروز برنامه‌ها و تدابیرِ زیادی داشت؛ سفینهٔ استتارشده‌ای که آن بالا شناور بود و ۱۰ تایتان را بیرون‌سرشان​ فرستاد، تنها یکی از آن‌ها بود. در هیچ لحظه‌ای از حمله یا تعقیب و گریز احساس نکرده بود که در خطرِ واقعی است. واقعاً حس می‌کرد فقط دارد نمایشی را تماشا می‌کند و منتظر بود تا همهٔ‌ملأ​ بازیگران یکی‌یکی سعی کنند به او حمله کنند. بیرون زدنِ گو از زیرِ پوستش غافلگیرکننده بود، اما حتی با این وجود هم به‌راحتی از پسش برآمده بود. اما حالا، احساسِ گم‌گشتگی می‌کرد. اصلاً نمی‌دانست باید چه کار کند.

هلن گفت: «وقتی دستورا به دستم رسید، تو قلمروی کوچک بودی. از زئوس یا گریگ خبر نداشتم، فقط بهم گفتن یکی سعی می‌کنه بهت حمله‌خبر​ کنه و اون بهترین موقع واسه مسموم کردنته. فکر کنم هیچ‌وقت حدس نمی‌زدن که از دستوراشون سرپیچی کنم، چون فکر می‌کردن اون‌قدر می‌ترسم که سم‌نگه​ رو تو بدنِ خودم نگه نمی‌دارم. نمی‌خواستم ریسک کنم، و نمی‌خواستم با پشیمونی زندگی کنم. زندگیِ خوب و پرباری داشتم، نمی‌ترسم اگه همین‌جا تموم بشه.»

الکساندر بارِ دیگر زبانش بند آمد. چطور متوجهِ خطرِ دوستانش نشده‌بند​ بود؟ چرا هرگز به ذهنش خطور نکرده بود که ممکن است‌ترورِ​ دوستانش برای شرکت در ترورِ او تهدید یا اخاذی شده باشند؟

صدای کسی الکساندر و هلن را از جا پراند: «اَه، عشقِ بچگانه. واقعاً حالم رو به هم‌اصلاً​ می‌زنه.» برگشتند و دخترِ کوتاه‌قدی با موهای بلوند را دیدند که پشتِ سرشان ایستاده بود. نقاب به‌نداشتم​ چهره داشت تا هویتش پنهان بماند، اما الکساندر او را شناخت؛ همان دخترِ مرموزِ قلمروی کوچک بود.

دختر کیفِ دستی‌ای را به سمتِ الکساندر پرت کرد و گفت: «بیا. من از قبل یکی از کلیدها رو برداشتم، پس بی‌حساب شدیم. اگه از اون یکی کلید استفاده کنی،‌برگشتند​ می‌تونی دوستت رو ببری یه جای خاص. اونجا باید درمانی براش باشه. لازم نیست این‌جوری تو ملأ عام یه خداحافظیِ دراماتیک راه بندازید، واقعاً حالِ آدم رو به هم می‌زنه.» لحنِ‌کنی​ دخترِ مرموز کلافه به نظر می‌رسید، اما صدای ناپخته‌اش باعث می‌شد شنوندگان نتوانند او را جدی بگیرند. زحمتِ صبر کردن برای جوابِ الکساندر را به خود نداد و برگشت تا برود.

الکساندر پرسید: «صبر‌به‌راحتی​ کن، چه‌جوری از‌حالا​ کلید استفاده کنم؟»

«مطمئن نیستم ولی خودت‌اگه​ باید بتونی سر دربیاری،‌بارِ​ نباید خیلی پیچیده باشه.»

الکساندر به امیدِ شنیدنِ یک اسم، دوباره پرسید: «اگه تو آینده‌به‌راحتی​ خواستم باهات تماس بگیرم، چه‌جوری پیدات کنم؟» دخترِ مرموز پیش از‌هلن​ جواب دادن، لحظه‌ای مکث کرد، انگار که غرق در افکارش شده باشد.

«نامِ کاربریِ من تو تمپست‌زبانش​ شاهدختِ روسیِ ۷۷ـه. از اون‌دوستانش​ طریق می‌تونی باهام تماس بگیری.»

پیش از آنکه الکساندر فرصت کند سؤالِ دیگری بپرسد،‌اصلاً​ دختر پا به فرار گذاشت. الکساندر متوجه شد که‌دستم​ سطحِ تزکیهٔ او نیز به عالمِ بنیان رسیده است.

هلن با صدایی که به‌طرزِ‌همین‌جا​ غیرعادی گرفته بود پرسید: «اون‌زبانش​ کی بود؟» اما الکساندر نادیده‌اش گرفت.

کیف را باز کرد و کلیدِ باقی‌مانده را بیرون آورد. آن را در دست گرفت و وسوسه‌ای آشنا را حس کرد. مردد ماند؛ باید به حرف‌های شاهدختِ روسیِ‌قلمروی​ ۷۷ِ مرموز اعتماد می‌کرد؟ اما این تردید تنها چند لحظه طول کشید. الکساندر دستِ هلن را گرفت، اما پیش از آنکه بتواند کارِ دیگری بکند، کلید انگار که قصدِ‌خودم​ الکساندر برای استفاده از آن را حس کرده باشد، شکست. درخششِ طلایی‌رنگی پدیدار شد و آن دو نوجوان ناپدید شدند، و گریگِ نیمه‌هوشیار را همان‌طور در خیابان رها کردند.

شاید به نظر می‌رسید لکس در آن مخمصهٔ جدی دارد وقت تلف می‌کند، اما از لحظه‌ای که تصمیم گرفته بود‌قلمروی​ هرطور شده هوگو را از اتاقش بیرون بکشد و به فروشگاهِ سوغاتی بفرستد، تنها یک ساعت گذشته بود. حمامش گرم و‌نمی‌زدن​ آرام‌بخش بود؛ چیزی که برای آرام کردنِ خودش نیاز داشت تا تصمیماتِ عجولانه نگیرد. هرچه وضعیتش خطرناک‌تر می‌شد، باید آرام‌تر می‌ماند.

دوباره لباس پوشیده بود و تازه می‌خواست از مهمان‌خانه بیرون برود تا سیگاری بکشد، اما‌دوستانش​ در کمالِ تعجب و خوشحالی‌اش، دو مهمانِ جدید در مهمان‌خانه ظاهر شدند! لکس پس از‌اَه​ اطمینان از مرتب بودنِ ظاهرش، به دروازه آنی منتقل شد تا به مهمان‌هایش خوشامد بگوید.

دو نوجوان دست‌دردستِ هم در‌زیرِ​ ورودی ایستاده بودند و با‌وجود​ گیجی به محیطِ جدیدشان نگاه می‌کردند.

پسر قدبلند و خوش‌تیپ بود و حتی در آن حالتِ غافلگیری هم هاله‌ای از اعتمادبه‌نفس داشت. دختر‌ترورِ​ هم زمانی زیبا بود، اما لکس با قدرتِ مهمان‌خانه به‌وضوح می‌دید که ظاهرش با التهاب‌های پوستیِ مختلف‌بلوند​ در سراسرِ بدنش به‌شدت از ریخت افتاده است. لکس بی‌توجه به ظاهرِ آن‌ها، به‌سرعت جزئیاتشان را بررسی کرد.

نام: الکساندر موریسون

سطحِ قدرت: عالمِ بنیان (اولیه)

گونه: انسان

سطحِ اعتبارِ مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب: هنوز در دسترس نیست

نام: هلن سیگموند

سطحِ قدرت: پرورشِ چی (لایهٔ ۷)

گونه: انسان

سطحِ اعتبارِ مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب: هنوز در دسترس نیست

به گرمی گفت: «مهمانانِ عزیز، به مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب خوش‌حتی​ آمدید. برترین مؤسسهٔ جهان برای استراحت، بازیابی و هر‌نمی‌دانست​ چیزِ دیگری که بخواهید. من مهمان‌خانه‌دار هستم، میزبانِ شما.»

الکساندر بی‌فوتِ وقت گفت: «دوستم‌زبانش​ مسموم شده و بهم گفتن‌دوستانش​ شما راهی برای درمانش دارید. درسته؟»

بهم گفتن؟ لکس با کنجکاوی به این موضوع فکر کرد. اما به‌جای اینکه روی آن تأمل کند، رو به هلن‌قلمروی​ کرد و متمرکز شد. در حالتِ عادی، مهمان باید واردِ اتاقِ بازیابی می‌شد تا لکس بتواند گزارشِ دقیقی از سلامتی‌اش‌حدس​ ببیند، اما در نهایت مهمان‌خانه مالِ او بود و اگر روی مهمانی تمرکز می‌کرد، باز هم می‌توانست وضعیتش را ببیند.

نام: هلن سیگموند

وضعیت:

جذبِ چندین سم در جریانِ خون

التهاب‌های پوستیِ شدید در سراسرِ بدن

کبودیِ جزئی

گزارش:

چندین سم سیستمِ بدنِ بیمار را تحت‌تأثیر قرار داده‌اند، اما قدرتِ سموم زیاد نیست. با غلافِ بازیابی یا شبنمِ بوتلام قابلِ‌درمان است.

«البته، رسیدگی به چنین درخواستِ ساده‌ای راحته. می‌تونید از بینِ دو درمان یکی رو انتخاب کنید. ما دارویی به اسمِ شبنمِ بوتلام داریم به قیمتِ ۲۰۰ ام‌پی؛‌بچگانه​ اگه به دوستتون بدید، می‌تونه مشکل رو تو چند ساعت کاملاً برطرف کنه. درمانِ دیگه اینه که دوستتون رو به غلافِ بازیابی ببریم، که به بدنش اجازه می‌ده‌کلیدها​ به‌طورِ طبیعی بر سم غلبه کنه. این روش کُندتره و با ۲۵۰ ام‌پی گرون‌تر تموم می‌شه، اما باعث می‌شه بدنش در برابرِ این‌جور سم‌ها ایمنیِ طبیعی پیدا کنه.»

الکساندر قاطعانه گفت: «از غلافِ بازیابی استفاده می‌کنیم.» و به هلن‌باید​ فرصتِ حرف زدن نداد. کارتِ اعتباریِ سیاهی از جیبش بیرون آورد‌بودی​ و به لکس داد. «می‌تونید همهٔ هزینه‌هامون رو از این کم کنید.»

لکس که متوجهِ عجلهٔ مردِ جوان شده بود،‌بارِ​ لبخندی زد و دستش را تکان داد و‌نشده​ هر سه را آنی به اتاقِ بازیابی منتقل کرد.

«لطفاً روی تخت‌کنند​ دراز بکشید، درمان‌پوستش​ به‌زودی شروع می‌شه.»

هلن پیش از اینکه در غلافِ بازیابی دراز بکشد، نگاهِ معناداری به الکساندر انداخت. بازیابی شروع شد و لکس هیجانِ شیرین و دل‌چسبِ به دست آوردنِ کمی ام‌پی را حس کرد. اما از آنجا‌بلوند​ که به نظر می‌رسید الکساندر اصلاً به قیمت اهمیتی نمی‌دهد، لکس مشکوک شد که می‌تواند بیشتر کاسب شود. فقط باید سنجیده عمل می‌کرد. فعلاً چیزی نگفت و اجازه داد الکساندر شروعِ به کارِ غلافِ‌درمانی​ بازیابی را تماشا کند، هرچند از بیرون واقعاً چیزِ زیادی برای دیدن وجود نداشت. غلافِ بازیابی تواناییِ شفابخشیِ بدن را بالا می‌برد، بنابراین تمامِ کارهایی که انجام می‌شد درونی بود و مدتی طول می‌کشید.

سرانجام، وقتی الکساندر فهمید که تنها کاری که از دستش برمی‌آید صبر کردن است، از‌گفت​ غلافِ بازیابی فاصله گرفت و برای اولین بار نگاهِ دقیقی به اطرافش انداخت. غلافِ بازیابیِ‌کنه​ دیگر به‌سرعت توجهش را جلب کرد و با دیدنِ کسی که داخلش بود، جا خورد.

«اون مارلوئه؟ اون هم اینجاست؟»

لکس درحالی‌که به‌سمتِ مردی که حالا اندازهٔ طبیعی داشت قدم برمی‌داشت،‌به‌راحتی​ گفت: «اوه، می‌شناسیدش؟» به ذهنش رسید که مارلو با حالتِ عادی‌اش‌هلن​ خیلی فرق کرده است و عجیب بود که کسی او را بشناسد.

«بله، یه زمانی‌بارِ​ معلمم بود. چه‌بند​ بلایی سرش اومده؟»

لکس لبخندی زد و گفت: «اگه مدتی اینجا بمونید،‌اصلاً​ وقتی حالش خوب شد می‌تونید خودتون ازش بپرسید. بی‌ادبیه‌دستم​ اگه من مسائلِ مربوط به مهمان‌هامون رو فاش کنم.»

الکساندر سر تکان داد، انگار حرفِ لکس منطقی بود. او اصلاً‌بند​ متوجه نشد که لکس از همین حالا نقشه‌هایش را برای تبدیل‌ترورِ​ کردنِ الکساندر به یک مهمانِ بلندمدت در مهمان‌خانه شروع کرده است.

ناولها | novelha.net