چپتر 138: چپتر ۱۳۸
0کمی بعد، کمدین از صحنه پایین رفت و یوتیوبر روی صحنه آمد. درست مثلِ اجرای قبلیاش، تنها روی یک چهارپایه روی صحنه نشست.نهنگ هیجان بهوضوح در چهرهاش پیدا بود، هرچند لکس فکر نمیکرد جایزهای که قرار بود به کلِ سیاره داده شود برایش اهمیتی داشته باشد.شدهاند مشخص بود کسی که او را آورده، به او قولِ جوایزِ دیگری داده بود تا در صورتِ کسبِ مقامِ اول به او بدهد.
پس از چند لحظه که خودشتسلای را آرام کرد، اجرایش را شروع کرد.لاکپشتِ این بار آهنگِ «هزار سال» را خواند.
صدایش آهنگین و شیرین بود و هماهنگیِ بینظیری داشت. با این حال، برای لکسجانوران عجیب بود که جانوران از چنین چیزی خوششان میآمد. میتوانست قسم بخورد که لهدرسش کردنِ رودههای دو مبارز برایشان جذابتر بود. انگار درسش را دربارهٔ کلیشهسازی گرفته بود.
برای چند دقیقه، مهمانخانه در سکوت فرو رفت. صدایداشت یوتیوبر در هر گوشهای شنیده میشد و همهٔ مهمانهامیتوانست دست از کار کشیدند تا از آهنگ لذت ببرند.
پرندگان و طوطیهای بومیِ مهمانخانهکردند به کولوسئوم آمدند و شروعکوچولو کردند به چرخیدن دورِ صحنه.
حتی آبیِ کوچولو که داشت بهانه میگرفت، ایستادباغبان تا گوش کند و این باعثِ تسلای خاطرِنکشید باغبان شد، چون فقط او مراقبِ نهنگ بود.
لاکپشتِ فرمانروای کهکشانی دست از کار نکشید، چون مشغولِ استفاده ازحال دیو/کود برای پرورشِ سه بذرِ نادری بود که لکس به اوکردنِ داده بود، اما با ملایمت سرش را با آهنگ تکان میداد.
برای اولین بار، لکس متوجه شد که تزکیهگران و جانوران به یک اندازه مجذوبِ صدای زنِ جوانمیآمد شدهاند، با وجودِ اینکه او یک فانیِ کامل بود و هیچ تباری برای کمک به او نداشت.فرو لکس در این لحظه بیاختیار به یادِ بالرین افتاد. اگر انصراف نداده بود، آیا به فینال میرسید؟
این فکر گذرا بود و لکس خیلی زود آن را فراموش کرد،میگرفت چون در لحظه غرق شد. اجرای او کوتاهترین اجرا بود، اما تأثیرشلاکپشتِ انکارناپذیر بود. با پایانِ اجرا، بخشِ اولِ نمایش رسماً به پایان رسید.
لکس ناگهان متوجه شد که در این لحظه باید روی صحنه میرفت تا برندهها راکهکشانی اعلام کند و جزئیاتی دربارهٔ بخشِ بعدیِ بازیها بگوید. اما او کنارِ هری و جانتزکیهگران ایستاده بود و اگر درست قبل از ظاهر شدنِ مهمانخانهدار ناگهان غیبش میزد، بهشدت مشکوک میشد.
نمیفهمید آیا این فقط نتیجهٔ فراموشکاریاش استشیرین یا تومورش دوباره داشت روی تصمیمگیریاش تأثیر میگذاشت.چنین در هر صورت، باید اوضاع را مدیریت میکرد.
پس از لحظهای فکر کردن بهشیرین اینکه چه کار کند، تصمیمش راعجیب گرفت. اعلانی در سراسرِ مهمانخانه شنیده شد.
«برندهٔ بخشِ اول ساعتآمدند ۶ عصر اعلام میشود، بهآبیِ همراهِ جزئیاتِ بخشِ مبارزهٔ بازیها.»
با این حرف، کسانی که منتظرِ مراسمِ اهدای جوایز بودند خیالشان راحت شد. این کار همچنین به آنها زمان داد تابذرِ با هر کسی که غایب بود تماس بگیرند تا آنها هم بتوانند در مراسم شرکت کنند. یک بارِ دیگر، همهچیز طوری بهنداشت نظر میرسید که انگار برای رفاهِ مهمانها برنامهریزی شده است، و اصلاً شبیهِ یک افتضاحِ برنامهریزی نبود، چیزی که در واقعیت بود.
لئو رو به جان کرد و گفت:شیرین «انگار چند ساعتی تا مراسم مونده. چطورهجانوران تو این فاصله دربارهٔ تبارها برام بگی؟»
جان گفت: «اوه، از الان ۱۰۰۰ امپی جمع کردی؟ پاتوقِ گیمرهاتبرای باید بیشتر از چیزی که فکر میکردم امپی دربیاره. باشه، دنبالمرودههای بیا تو اتاقم. ترجیح میدم اینجور حرفها رو تو جمع نزنم.»
لئو با پی بردن به یک اشتباهِ دیگر، تقریباً جا خورد. درآمدش از پاتوقِ گیمرها آنقدرها هم زیاد نبود، چون هزینهٔ اجارهٔ پیسی فقط ۱فرمانروای امپی بود، اما او ۱۰۰۰ امپی را دستکم گرفته بود چون داشت به ذخیرهٔ عظیمِ امپیاش بهعنوانِ لکس فکر میکرد. لئو باید سعی میکرد سرِ قیمتهیچ چانه بزند. این مبلغِ هنگفت همچنین محدود میکرد که هر بار چند سؤال میتواند بپرسد. اما کار از کار گذشته بود و آبِ ریخته جمع نمیشد.
«باشه، بریم. هری،گوش تو هم میخوایتسلای با ما بیای؟»
هری باهزار تردید پرسید:خواند «اوه، میتونم؟»
«البته، حالا که منصدایش دارم پولش رو میدم، دلیلیداشت نداره تو ازش استفاده نکنی.»
با این حرف، هر سه نفر به تبرِ نبرد رفتند. حتی الانمیگرفت هم چند نفری منتظر بودند تا از خدماتِ جان استفاده کنند، امالاکپشتِ او برای بقیهٔ روز مرخصی گرفته بود و همین را به آنها گفت.
در داخل، آن سه نفر راحت نشستند و لئو ۱۰۰۰ امپی برای جانلاکپشتِ فرستاد. بدونِ شک مبلغِ سنگینی بود، اما توافق این بود که از اینتکان به بعد هر وقت لکس سؤالی دربارهٔ تبارها داشت، جان به آنها جواب بدهد.
جان با صدایی بمتر از همیشه شروع کرد: «تبارها مفهومِ مبهمی هستن. بر اساسِجانوران هزاران سال مطالعه، درکِ کلیای از نحوهٔ کارشون وجود داره، اما هر از گاهی تبارِدربارهٔ جدیدی پیدا میشه که با اصولِ قبلی در تضاده، برای همین میگن قوانینِ سفتوسختی ندارن.
«وقتی حرف از تبارها میشه، اولین سؤالی که پیش میاد اینه که فرقِ بینِ یه موجودِ تباردار بامیتوانست یه موجودِ بیتبار چیه؟ دلیلش اینه که حتی تو یه گونهٔ یکسان هم میتونه تبارهای مختلفی وجود داشتهگوشهای باشه. واضحترین مثالش همون انسانِ قبلیه که تبار داشت، ولی انسانهای خیلی زیادی اینجا هستن که تبار ندارن.»
«اثرِ تبارها رو میشه به دو شکلِ اصلی بیان کرد. اولی اثریه که روی شخصِ حاملِ تبار میذاره و دومیچون اثریه که روی اطرافیانش داره. معمولاً اثرش روی خودِ شخص یه جور افزایشِ قدرت یا تواناییه، در حالی که برایمتوجه اطرافیانش یه جور سرکوبه. دارم تا جای ممکن کلی حرف میزنم، چون تبارها واقعاً خیلی متنوعان و اثرهای خیلی زیادی دارن.»
«مثلاً اون انسانِ نمایشگر. به نظر نمیرسید تبارش اطرافیانش رو سرکوب کنه، بلکه یه جور اثرِ جذابیت داشت. تو جانوران، نقشِ تبارها رایجتراما و آشکارتره. یه جانور که تبار داره راحتتر قوی میشه، ولی رشدش بر اساسِ تبارش هدایت میشه. اینجا یه ایرادی هم دارن، اونمبالرین اینه که اگه با یه جانورِ دیگه با همون تبار روبهرو بشن، اونی که تبارش ضعیفتر یا کمرنگتره، دچارِ یه سرکوبِ ذاتی میشه.»
«دومین سؤالی که زیاد پرسیده میشه اینه که یه تبار چهجوری شکل میگیره؟ همین هم چند جوابِخوششان مختلف داره. خالصترین تبارها در نتیجهٔ تزکیه به وجود میان. وقتی یه موجود به سطحِ خیلی بالاییسکوت از تزکیه میرسه، تبارش بهطورِ طبیعی بر اساسِ نحوهٔ تزکیهاش، تواناییها یا ویژگیهای خاصی به دست میاره.»
«مثلاً اگه یه تزکیهگرِ انسان که تمرکزش روی تزکیه با یه فن با خاصیتِ آتشه به سطحِ بهاندازهمیتوانست کافی بالایی برسه، تبارش ویژگیهایی پیدا میکنه که از فنونِ مبتنی بر آتش پشتیبانی میکنه. اگه اون انسان بعدشنیده از اون بچهدار بشه، تباری شکل میگیره که تو تزکیهٔ فنونِ آتش کمک میکنه و به نوادگانش منتقل میشه.»
«دومین راه، و رایجترین راهی که تبارها شکل میگیرن، از طریقِ نوادگانِ دو گونهٔ متفاوته. مثلاًباعثِ اگه یه انسان و یه دیو بچهدار بشن، با اینکه بچه تو همون گونهٔ مادر به دنیانادری میاد، ولی تباری رو هم به ارث میبره که نقاطِ قوتِ هر دو نژاد رو ترکیب میکنه.»
«سومین راه، و شاید ناپایدارترین راهی که تبارهای خاص تولید میکنه، جذبِ جوهره خونِ هر موجودیه که تزکیهاش خیلی بالاتر از خودِ شخص باشه. برای موفقیت تو این کار بایدتزکیهگران احتیاطهای زیادی کرد و موقعِ انتخابِ جوهره خون خیلی مراقب بود. هر اشتباه یا عارضهای میتونه راحت به مرگ ختم بشه. برای اونایی که از اشتباه جونِ سالم به دراجرا میبرن، ممکنه تباری نصیبشون بشه که ضررش بیشتر از نفعشه. این جور تبارها هم بهندرت به نوادگان منتقل میشن و ممکنه نسلهای زیادی بگذره تا دوباره خودشون رو نشون بدن.»
«ولی ارتقا یا رشد دادنِ این جور تبارها هم، بهخاطرِ ماهیتِ ناپایدارشون، از همه راحتتره. تنها کاریخوششان که شخص باید بکنه اینه که به جذبِ همون تبارها یا تبارهای مشابه تو یه عالمِ بالاتر یافرو غلظتِ بیشتر ادامه بده. معمولاً فقط اونایی که نمیتونن به تزکیه ادامه بدن همچین مسیری رو انتخاب میکنن.»
جان به توضیحاتش برای آن دو ادامه داد و هر دو با اشتیاق گوش میکردند. هر دو در دنیای تزکیه تازهوارد بودند ومبارز دانش و تجربهشان بهشدت کم بود. سؤالاتِ مختلفی از او پرسیدند و جان، انگار که یک کتابخانهٔ زنده باشد، توانست تمامِ پاسخهای لازم راپرندگان به آنها بدهد. عمقِ دانشِ جان واقعاً تحسینبرانگیز بود، اما با در نظر گرفتنِ شغلش در مهمانخانه، این موضوع باید از قبل واضح میبود.
جان در پاسخ دادن به تمامِ سؤالاتِدورِ آنها بینهایت صبور بود، چرا که شغلِ واقعیاش،کند یعنی آدمکشی، هم به صبرِ بیاندازهای نیاز داشت.
درست وقتی که گفتوگو داشت به پایان میرسید و لئو به فکرِ بهانهایلاکپشتِ برای رفتن افتاد، هری پرسید: «هی جان، اشکالی نداره چند سؤالِ بیربط بهتکان این موضوع هم بپرسم؟ میتونم پولش رو هم بدم، بهاندازهٔ کافی پسانداز کردم.»
مرد با لبخند جواب داد: «حتماً، ضرری نداره.» انگاربینظیری فقر دیگر در سرنوشتش رقم نخورده بود، چرا کهمیآمد امپی بدونِ اینکه حتی تلاشی بکند به سمتش میآمد.
«میخوام بدونمسال چهجوری سطحِ روحمآهنگین رو بالا ببرم.»
جان با علاقه ابرویی بالا انداختچرخیدن و لئو سرِ جایش خشکش زد.میگرفت شاید بد نبود کمی بیشتر بماند.