چپتر 244: یک سیستمِ ابتدایی
0کلاسِ برنامهریزیِ استراتژیک خیلی انتزاعیتر از کلاسهای دیگرش بود، دستکم در آغازِ کار. بهجایمنابعِ آموزشِ مباحثِ مشخص، تمرکزِ کلاس بیشتر روی طرزِ تفکر بود. اینکه چطور موقعیتها را ارزیابیفقط کند، چطور بینِ اهدافِ مختلف تعادل برقرار کند، چطور اولویتبندی کند و خیلی چیزهای دیگر.
به او مسائلِ نظریِ مشابهِ مسئلهٔ معروفِ تراموا داده میشد، با این تفاوت که در اینجا،پایگاهِ معمولاً بهجای جانِ آدمها، باید بر سرِ اهدافش کوتاه میآمد. استاد به آنها گفت که پسمیرفت از کمی تمرینِ نظری، برای تمرینِ تصمیمگیری در شرایطِ فشار، چند مانورِ عملی انجام خواهند داد.
وقتی کلاس تمام شد، آدلاید، استادِ کلاس، به هر دانشجو پوشهای دادرسمی که جزئیاتِ آزمونِ میدانیشان در آن بود. از آنجا که عنوانِ لکس مشاورِدانشجویانِ منطقهٔ جنگی بود، آزمونِ میدانیاش هم او را در همین موقعیت قرار میداد.
یک ماهِ دیگر، یک سفرِ اکتشافی به رهبریِ چند دانشجو به برخی ازاکتشافاتِ سرزمینهای خالی از سکنه در محدودهٔ ملتِ هام انجام میشد. این گروه ترکیبینیز از دانشجویان با عنوانهای مختلف بود و به همین ترتیب، اهدافِ گوناگونی هم داشت.
گروه نهتنها باید این سرزمینهای جدید را کاوش میکرد، بلکه باید بهدنبالِ منابعِ ارزشمندِ احتمالی میگشت،احتمالی مناطقِ مناسب برای سکونتگاههای جدید را علامتگذاری میکرد و در نهایت، یک پایگاهِ پیشرو برای اکتشافاتِبودند بعدی میساخت. اینها فقط اهدافِ اعلامشدهٔ رسمی بودند، چرا که همیشه احتمالِ وجودِ اهدافِ پنهان نیز میرفت.
لکس نهتنها بهعنوانِ کانالِ ارتباطی میانِ دانشجویانِ مبارز یااحتمالی همان «سربازان» و رهبرِ گروهِ اکتشافی عمل میکرد، بلکه بایدبعدی در مسائلِ امنیتی و جنگی نیز به رهبر مشاوره میداد.
اما اینکه محدودهای که در حالِ کاوشِ آن بودند چه چیزی در خود داشت، چه خطراتی در انتظارشپنهان بود و باید مراقبِ چه چیزهایی میبود، همگی مواردی بودند که باید خودش دربارهشان تحقیق میکرد. انجامِ تحقیقمحدودهای و داشتنِ آمادگیِ کافی نیز بخشی از کارِ چنین مشاوری بود، بنابراین کیفیتِ آمادگیاش تنها به خودش بستگی داشت.
لکس حس کرد سردردی دارد به سراغش میآید. ازعلامتگذاری وضعیتی که وقتِ آزادِ زیادی داشت، مستقیماً به جایی رسیدهرسمی بود که حس میکرد بیشازحد کار روی سرش ریخته است.
بعد نوبتِ کلاسِ آرایهها رسید. برای یک بار هم که شده، کلاس همانطوربهدنبالِ پیش رفت که انتظار داشت و مطالعهٔ آرایهها شباهتِ زیادی به مطالبِ کتابیبعدی داشت که جان به او داده بود. اما شبیهبودن لزوماً بهمعنای یکیبودن نبود.
رویکرد به آرایهها در قلمروی بلور بسیار سختگیرانهتر از چیزی به نظر میرسید که کتاب گفته بود. روشِ بسیار مشخصیمیساخت برای چیدمانِ «نویسهها» وجود داشت. آنها قوانینِ خاصی را کشف کرده بودند، فهمیده بودند نویسهها در موقعیتهای خاص چگونه واکنشسربازان نشان میدهند، و بهنوعی با مهندسیِ معکوس، یک قالبِ ثابت برای تمامِ آرایهها ساخته بودند تا از آن پیروی کنند.
به این ترتیب، در مقایسه با کتابی که لکس میخواند، شکلدادن به آرایههای جدید بسیار آسانتر بود، چرا که فقط کافیبهعنوانِ بود از آن قوانین پیروی کنی. اما در عینِ حال، اتلافِ انرژیِ بهمراتب بیشتری هم داشت. آنها بهشدت از نویسههای پیوندی استفادهمراقبِ میکردند؛ نویسههایی که بهخودیِخود هیچ اثری نداشتند، اما میتوانستند اثرِ دو نویسهٔ همراه را بدونِ ایجادِ واکنشی ناپایدار به هم پیوند دهند.
برای مثال، اگر کسی سعی میکرد نویسههای نمایانگرِ آتش و هوا را با هم ترکیب کند، در صورتِ ناسازگاریِ نویسهها، بهجای اینکه انفجاری رخ دهد، نویسهها صرفاً بدونِ همکاری باارتباطی یکدیگر محو میشدند. این موضوع از آن جهت اهمیت داشت که حتی برای چیزِ سادهای مثلِ آتش، صدها نویسه وجود داشت که هر کدام ویژگی یا رفتارِ متفاوتی از شعلهآمادگیِ را تجسم میکردند. به این ترتیب، کشفِ اینکه کدامیک با نیازهای موقعیتِ شما سازگار است، نهتنها دردسر داشت، بلکه خطرناک هم بود. نویسههای پیوندی این خطر را از بین میبردند.
این کار نهتنها به استادانِ آرایه در قلمروی بلور اجازه میداد تا کتابخانهٔبهدنبالِ بسیار متنوعتری از آرایهها داشته باشند، بلکه به آنها امکان میداد هنگامِ خلقِبعدی آرایههای جدید با خیالِ راحت آزمایش کنند. اما این روش معایبی هم داشت.
از آنجا که آرایهها با استفاده از انرژیِ روحی اجرا میشدند، هرچهمناسب یک آرایه نویسههای بیشتری داشت، انرژیِ بیشتری هم میطلبید. علاوه بر این،رسمی بهدلیلِ اثرِ تضعیفکنندهٔ نویسههای پیوندی، آرایههای دفاعی و تهاجمی بسیار ضعیفتر بودند.
از آنجا که هر دو روش کارساز بود، لکس تصمیم گرفت مطالعهٔ هر دو را ادامه دهد. اگرچه آرایههای قلمروی بلور از نظرِ قدرت ضعیفتر بودند و انرژی را هدرگروهِ میدادند، اما به لکس اجازه میدادند تا رفتارِ هر نویسه را در امنیتِ کامل یاد بگیرد. بهعلاوه، وقتی درکِ عمیقی از نویسهها و همچنین نحوهٔ کارکردِ یک آرایه پیدا میکرد،کیفیتِ میتوانست سعی کند آرایههای قلمروی بلور را با استفاده از روشِ نویسندهٔ کتاب بازسازی کند. از نظرِ تئوری، آن آرایهها باید همان اثرات را حفظ میکردند، اما با نتایجی قویتر.
وقتی کلاسهایش تمام شد، دیگر عصر شده بود. لکس بعد از خوردنِپیشرو وعدهٔ غذاییِ ازدسترفتهاش، با ذهنی خسته به خوابگاه برگشت. اما هرچند دلش میخواستپنهان هیچ کاری نکند، داشتنِ اینهمه وقتِ آزاد برای فکر کردن به نفعش نبود.
ذهنش مدام به سمتِ مهمانخانه میرفت، به اینکه از خانه دور است، به حضورش در یک قلمرویمیگشت دیگر. این افکار باعث میشد بفهمد در مقایسه با جهان، یا حتی یک قلمرو، چقدر کوچک وهمیشه ناچیز است. اما درست وقتی ذهنش به سمتِ این افکارِ تاریک کشیده میشد، به خودش مسلط میشد.
پیش از اینکه تزکیه کند، مدتی به مراقبه مینشست. بهجای احساسِمناطقِ کوچکی، به خودش میگفت که قوی است. اینکه تا وقتی نفسفقط در سینه دارد، جهانِ پهناور هنوز او را شکست نداده است.
بهجای خستگی و ضعف، ارادهای سرسخت در چشمانش میدرخشید. از قضا در زمانی که باید بیشترین احساسِ درماندگی را میداشت،میرفت لکس از همیشه متمرکزتر شده بود. ذهنش سریعتر از همیشه کار میکرد، تکتکِ چیزهایی را که در کلاسها یاد گرفتهخود بود مرور میکرد و به خاطر میسپرد، و بعد وقتی وقتِ آزاد پیدا میکرد، برای تحقیقِ بیشتر به کتابخانه میرفت.
وقتی پیشِ اسلحهساز کار میکرد، هر حرکتِ او را زیر نظر میگرفت و به خاطرمیساخت میسپرد، و هر سؤالی را که به ذهنش میرسید میپرسید. بیشترِ اوقات، زنِ اسلحهساز آنقدرارتباطی درگیرِ کار بود که جواب نمیداد، اما وقتی جواب میداد، همهچیز را کامل توضیح میداد.
در کلاسهای مبارزه، تمامِ توانش را میگذاشت و در حملاتش ترسی به دل راهمنابعِ نمیداد. واقعبینانه که نگاه میکردی، لکس در واقع داشت به مبارزِ بدتری تبدیل میشداینها چون در نهایت ضرباتِ بیشتری میخورد، اما از دیدگاهِ این کلاس، عملکردِ لکس عالی بود.
با این حال، موضوعی که بیشتر از همه توجهِ لکس را به خود جلب کرد، آرایهها بود. مبحثی سخت و پیچیده بود و بهرسمی نظر میرسید به اندازهٔ یک اقیانوس نماد برای یادگیری دارد. اما یک بار، وقتی استادش آرایهای را نشان داد که ابتدا شرایطِ لازم برای بارانحالِ را بهطور مصنوعی ایجاد میکرد و بعد کار را به دستِ طبیعت میسپرد تا بارانی ناگهانی ببارد، لکس حس کرد چیزی در ذهنش جرقه زد.
انگار به روشنبینیِ ناگهانی رسیده بود؛ نه دربارهٔ یک آرایهٔ خاص، بلکهرسمی در موردِ کلیتِ آرایهها. اوایل که لکس آرایهها را به یک زبانِمیانِ برنامهنویسی تشبیه کرده بود، تا حدی قضیه را به شوخی گرفته بود.
اما اگر یک لحظه به این موضوع فکرسکونتگاههای میکرد و آرایهها را راهی برای برنامهنویسیِ طبیعت یافقط خودِ جهان در نظر میگرفت، دستاوردهایش میتوانست بیحدوحصر باشد.
آتشِ چشمانش شعلهورتر شد. میدانست دیدگاهش محدود است و چیزهایکاوش زیادی هست که نمیداند، اما در کارِ استادش که چیزیسکونتگاههای به سادگیِ ایجادِ باران بود، لکس آیندهٔ بیکرانِ خودش را میدید.
اگر میشد باران ایجاد کرد، چرا به همین راضی بماند؟ او به «جادو» اعتقادی نداشت، برای همین شروع کرد تامیساخت تمامِ کارهای سیستم را از زاویهٔ دیدِ آرایهها بررسی کند. اگر سیستم میتوانست کاری بکند، پس او هم یک روز ازرهبرِ پسِ انجامش برمیآمد. و اگر کاری بود که سیستمش نمیتوانست بکند، به این معنی نبود که لکس هم نمیتواند انجامش دهد.
تا زمانی که محتاجِ لطفِ سیستم بود، هر لحظه که اوضاع به هم میریخت ممکن بود در سیارهای دیگر یا در قلمروییکانالِ دیگر گیر بیفتد. اما اگر خودش میتوانست در جهان سفر کند، دیگر چه اهمیتی داشت که سیستم چه کاری میتواند یا نمیتواندچیزهایی بکند؟ چرا باید غصه میخورد که سطحِ اختیاراتش به اندازهٔ کافی بالا نیست؟ اختیارات مزخرف بود؛ این آرایهها بودند که واقعاً اهمیت داشتند.
اما درست وقتی لکس داشت به این مسیر فکر میکرد، با نقطه ضعفِ آشکارِ آرایهها روبهرو شد؛ اینکه خودشانرسمی ضعیف بودند. چطور میتوانست این مشکل را دور بزند؟ تشکیلات از آرایهها قویتر بودند، چون به اشیای فیزیکی وعمل گنجینههای مختلف تکیه داشتند، اما همین موضوع آنها را بیحرکت میکرد و به نوعی دیگر نقطه ضعفشان محسوب میشد.
بهترین حالت این بود که بتواند چیزی بسازد؛ یک گنجینه، یک شیء، یک قطعهٔ فناوری، یا هر چیزِ دیگری،مناسب و بعد آرایههایش را روی آن حک کند. در این صورت آرایه به اندازهٔ آن شیء قوی میشد ونیز تا زمانی که آرایههای حکشده آسیب نمیدیدند، میتوانست کار کند. اما آنوقت به یک منبعِ انرژی نیاز پیدا میکرد...
افکارِ بیشماری از ذهنِ لکس گذشت و او هیچ محدودیتی برایشان قائل نشد. به خودش اجازه داد بزرگ فکر کند، چون اینفقط تنها راهِ رسیدن به نتایجِ بزرگ بود. او دربارهٔ ایدهٔ گنجاندنِ آرایهها در سلاحها با زنِ اسلحهساز مشورت کرد و وقتی زن بالاخرهرهبر جوابش را داد، فهمید که چنین چیزی از قبل وجود داشته است و زن چندین نمونه از آن را به او نشان داد.
لکس اصلاً خبر نداشت که در مسیرش برای غلبه بر سیستم ورسمی ساختِ آرایههایی که به او اجازه میداد کارکردهای سیستم را شبیهسازی کند،میانِ بهطور اتفاقی به توضیحی بسیار ابتدایی دربارهٔ ماهیتِ خودِ سیستم دست یافته است.