چپتر 543: چپتر ۵۴۳
0یکی از پرتکرارترین سؤالاتی که لکس در کودکی با آن روبهرو میشد این بود که نامش به چه معناست، یا مخففِهستیم چیست. بسته به سن یا حالوحوصلهاش، لکس جوابهای متفاوتی میداد؛ از اینکه مطلقاً هیچ معنایی ندارد، تا اینکه مخففِ «کشتیِ بادبانیِ فوقالعادهمبارزههات تحسینبرانگیز» است، تا نامِ یک قهرمان یا شرورِ معروف. خیلیها اغلب فرض میکردند که نامش مخففِ الکساندر است، هرچند که اینطور نبود.
حقیقتِ ماجرا خجالتآورتر از آن بود که بخواهد همهجا پخش شود. وقتی به دنیا آمد،گفت پدر و مادرش داشتند دربارهٔ اینکه چه نامی رویش بگذارند بحث میکردند، اما متوجه شدند کههستیم فرزندِ اولشان، بِل، یهجوری توانسته فرمها را پر کند و شناسنامهاش را با نامِ لکس بگیرد.
هرچند با توجه به سنِ کمِ بِل در آن زمان این کار مضحک به نظر میرسید، اما اوکمِ از بدوِ تولد کمی متفاوت بود. نمیشد او را با همسنوسالهایش مقایسه کرد. وقتی از او پرسیدند چراادعا نامِ لکس را انتخاب کرده، ادعا کرد که نامِ او را از روی حرکتِ کشتیِ موردعلاقهاش برداشته است: سوپلکس!
پدر و مادرش این داستان را شیرین میدانستند. اما برای خودش ضربهٔکند روحی بود. خواهرش هم این داستان را بهانهای کرده بود تا درتولد اجرای سوپلکس استاد شود، آن هم روی چه کسی؟ روی خودِ او!
لکس برگشت، به سمتِ خودش در راهرو نگاهذهنم کرد و گفت: «میدونی، تازه به ذهنم رسیداسمامون که ما واقعاً اشتراکاتِ زیادی با هم داریم.»
«هر دو از زمینیم. هر دو یهاجرای استاد داشتیم. اسمامون شبیهِ همه. هر دو خیلیگفت قوی هستیم و هر دو خانوادههای عجیبی داریم.»
لکس بخشِ آخر را تقریباً زمزمه کرد. اگر کسِ دیگرییهجوری بود، در میانِ سروصدای رباتهایی که نزدیک میشدند حرفهایش را نمیشنید،مضحک اما ششدانگِ حواسِ الکساندر پیشِ لکس بود و کلمات را شنید.
لکس گفت: «میدونی، مبارزههاتمتوجه رو تو بازیهای نیمهشببِل دیدم. اون موقع محشر بودی.»
الکساندر با پوزخندی موذیانهنگاه جواب داد: «بعضیها میگن بینِرسید همسنوسالهای خودم تو زمین بهترینم.»
لکس از این کریخوانی نزدیک بودبهانهای خندهاش بگیرد، اما فرصتی برای جوابسمتِ دادن نداشت. رباتهای گربهسان رسیده بودند!
خیلی بزرگ نبودند، بیشتر شبیهِ یک گربهٔ خانگیِ کمیبِل بزرگتر بودند. اما با وجودِ اینکه اندازهشان از گونههایکمِ گربهسانِ تهاجمیتر کوچکتر بود، این رباتها اصلاً ضعیف نبودند!
بدنهای کوچک و چابکشان برای مانور دادن در راهروی تنگ عالی بود و در عینتوجه حال ضربه زدن به آنها را سخت میکرد. بدتر از همه، سرعتشان باورنکردنی بود، نیشها وپرسیدند چنگالهایشان بهشدت تیز بود و از آنجا که ربات بودند، از جاهای غیرمنتظرهشان سلاح بیرون میآمد!
هرچند لکس در گفتوگو با الکساندر کاملاً بیخیال رفتار میکرد، اما حقیقت این بود که بهمحضِ شروعِ حمله، بلافاصله تا مرزِ تواناییهایش تحتِ فشار قرار گرفت! تعدادشانزمزمه خیلی زیاد بود و با شدت و سرعتِ زیادی حمله میکردند! هرچقدر هم که لکس میخواست به چالشِ سالم نگهداشتنِ لباسهایش ادامه دهد، تنها پس از چندداد ثانیه شکست خورد! هرچند هنوز نتوانسته بودند پوستش را بشکافند، اما رباتها قطعاً آنقدر قوی بودند که بتوانند تمامِ فنونِ دفاعیِ ازردهخارجِ لکس را در هم بشکنند.
او مجبور شد برای دفعِ حملات بهاجرای دستوپاهایش متوسل شود، بلافاصله واردِ حالتِ فلو شدگفت و از تحرکِ محدودش بیشترین بهره را برد.
سختیِ این پاگودا شوخیبردار نبود!
او حسِّ روحیاش را در امتدادِ سالن گسترش داد، هم برای اینکه حواسش به وضعیتِ الکساندرسنِ باشد و هم تا بتواند از آن برای اختلال در حملاتِ دوربرد استفاده کند. در کمالِ تعجب،انتخاب با وجودِ اینکه الکساندر قدرت و سرعتِ فیزیکیِ عظیمِ او را نداشت، اما وضعیتش خیلی بهتر بود!
برخلافِ لکس که برای دفاع در برابرِ این یورش بهواقعاً غرایزش تکیه کرده بود، الکساندر از تمرینات و تجربیاتِ قبلیاشقوی استفاده میکرد تا با کاراییِ چشمگیری با دشمنان مقابله کند!
هرچند خیلیها فکر میکردند او زندگیِ نازپروردهای داشته، اما این فرسنگها با حقیقت فاصله داشت. او بیش از حد به روبهرواشتراکاتِ شدن با دشمنانی با تعدادِ بسیار بیشتر و قدرتِ بهمراتب بالاتر از خودش عادت داشت. در این موقعیت که عملاً بهتنهایی دررباتهایی برابرِ تعدادِ ظاهراً بیپایانی از دشمنانِ فوقالعاده قوی قرار گرفته بود، به مرزِ تواناییهایش نرسیده بود. برعکس، انگار در خانهٔ خودش بود!
هر شش شمشیر هماهنگ با هر قدمِ او حرکت میکردند و یا حملات راشناسنامهاش دفع میکردند یا خودشان هوشمندانه به دشمنان ضربه میزدند. انگار شخصِ جداگانهای هر شمشیرنمیشد را کنترل میکرد و با کارِ تیمی و هماهنگیِ بینقص، بادقت از موقعیت بهره میبردند.
با توجه به اینکه لکس بهتازگی تواناییهای چندوظیفگیِ فوقالعاده قویای را باز کرده بود، استفاده از چندین سلاح باکار چنین هماهنگیِ بینقصی باید همان چیزی میبود که او دنبال میکرد. اما در عوض، مجبور شده بود به کالبدِموردعلاقهاش خودش تکیه کند و حتی با وجودِ قابلیتهای بیشتر، نمیتوانست حتی نیمی از نتیجهٔ همتایش را به دست آورد.
برای لحظهای، لکس فروتن شد. با اینکه بهسرعت قوی شدهواقعاً بود و به نظر میرسید بر قدرتش مسلط شده، اماقوی هنوز با بهترین عملکردش فاصلهٔ زیادی داشت؛ حتی در حالتِ فلو!
اما خیلی زود آن لحظه گذشت و لکس لبریز ازخودِ روحیهٔ رقابت شد! از حالتِ فلو بیرون آمد و واردِواقعاً حالتِ اوردرایو شد و توجهش را به رباتهای سمتِ خودش برگرداند.
بازوی چپش را پشتِ کمر برد وفرزندِ در همان حال آرایهای دورش شکل گرفت، وبگیرد برای حمله تنها از بازوی راستش استفاده کرد.
با اینکه بهتازگی دریافته بود چطور عملکردش را بهبود ببخشد، هنوز وقت نکرده بود بر آن مسلط شود، برایکار همین به روشِ قدیمیِ خودش برگشت. بهشدت به تحملِ بیپایانِ تنش در برابرِ ضربات تکیه کرد و دیگر جلویموردعلاقهاش حملهها را نگرفت. هنگامِ حملهٔ دشمن از هر فرصتی برای ضدحمله استفاده میکرد و قدرتِ عظیمش را در مشتش میریخت.
لباسهایش پاره شده و پوستش پر از خراشهای سفید بود، اما در عوض با هرداشتیم حرکت رباتها را خرد میکرد. انگار این کافی نبود؛ هر رباتی که مشت یا لگددیگری میخورد، به میانِ گلهٔ پشتِ سرش پرتاب میشد و با قدرتی ویرانگر به رفقایش برخورد میکرد.
اگر لکس در برابرِ میل به غرش واستاد نعره مقاومت نکرده بود، تصویرِ بینقصی از یکمیدونی بربرِ وحشی را میساخت که جانورانِ وحشی شکار میکند!
برای چند ده ثانیه، به نظر میرسید اوضاع تحتِ کنترل است. کار به اوج رسیدهبگیرد بود، اما هر دو توانسته بودند موجِ رباتهای سمتِ خودشان را عقب نگه دارند. حالامقایسه در سکوت رقابت میکردند که چه کسی زودتر مهاجمانِ سمتِ خودش را از پای درمیآورد.
اما برخلافِ ظاهرِ ساده و آسانِ اولیهٔ پاگودا، ماجرا اصلاًتوانسته بچهبازی نبود. وقتی حرکاتِ ظاهراً تصادفیِ هر ربات یکباره بهمضحک حملهای فوقالعاده هماهنگ و استراتژیک تبدیل شد، اوضاع ناگهان تغییر کرد.
انگار نه با رباتهای متعدد و جداگانه، بلکهذهنم با ارتشی از رباتها روبهرو بودند که همگی ذهنیشبیهِ متصل داشتند. انگار... با یک ذهنِ کندویی روبهرو بودند!
به جای تمرکزِ صرف رویخواهرش آن دو، تعدادی از رباتها دورشانبرگشت زدند و پشتِ سرشان ظاهر شدند.
ناگهان، آن دو از حالتی که پشتبهپشتِ هماولشان میجنگیدند، به وضعیتی افتادند که کاملاً محاصره شدندتوجه و از هر طرف تحتِ حمله قرار گرفتند.
با اینکه لکس تا حدِ زیادی مشکلی نداشت، تعدادِ ضرباتیتوانسته که میخورد بهشدت افزایش یافت. هرچند هنوز آسیبی ندیده بود،مضحک اما خطرِ اینکه رباتها بهزودی پوستش را بشکافند بسیار جدی بود.
الکساندر هم تحتِ فشارِ زیادی قرار گرفت، اما نهتنهارسید مجموعهٔ وسیعی از فنون را در اختیار داشت، بلکههمه زرهِ اسکلتِ خارجیاش هم شوخیبردار نبود. انگار داشت دوام میآورد.
با این حال، برای هر دو روشناجرای شد که اگر میخواهند کلِ این دورنگاه را زنده بمانند، باید با هم همکاری کنند!
با تفاهمی ناگفته، هر دو همزمان دستبهکار شدند. زرهِ الکساندر ناگهان با نوریکند آبی موج برداشت، هرچند مهمتر این بود که او یکباره قدرتمندتر شد. هواکمی دورش موج برداشت و سپس انفجاری تمامِ رباتهای نزدیکش را به عقب پرت کرد.
از طرفِ دیگر، لکس کارِ بسیار سادهتری کرد. چون از قبل میدانست رباتها در برابرِ حملاتِ عنصریکمِ مصوناند، روشِ متفاوتی به کار بست. با الهام از ویدیوی یک فورانِ آتشفشانیِ بهشدت قدرتمند، آرایهای کهکرده استفاده کرد یکی از معدود آرایههایی بود که از قبل طراحی کرده بود. نامش موجِ شوک بود.
به بیانِ ساده، موجِ شوکی را در جهتی خاص میفرستاد.واقعاً در عمل، موجِ شوک آنقدر قوی و ناگهانی بود که میتوانستهستیم بهراحتی جان بگیرد. علاوه بر این، یک حملهٔ محیطیِ بینقص بود!
وقفهٔ لحظهای در حملاتِ رباتها که بر اثرِ انفجارِ الکساندرخودِ و موجِ شوکِ لکس ایجاد شد، به آن دو اجازهواقعاً داد فاصلهٔ بینِ خود را ببندند و واقعاً پشتبهپشتِ هم بایستند.
«خب آقای بهترین-در-سنِ-خودش، فکر میکنی بتونی پافرزندِ به پام بیای؟ اگه کمکی خواستی فقط بهمبگیرد بگو، باشه؟ خجالت نداره از بزرگترت کمک بخوای.»
الکساندر به جای جوابمتوجه دادن پرسید: «تچ. واسه اونیهجوری خراشِ روی صورتت چسبزخم میخوای؟»
لکس ریز خندید. واقعاً هم تمامِ تنش پر از خراش شده بود. اما تا الانداشتیم حتی یک ضربه هم نتوانسته بود پوستش را بشکافد. به جای اینکه احساس کند بهدیگری او حمله شده، بیشتر حس میکرد دارد ماساژِ خاصی میگیرد که برای رفعِ خارش طراحی شده.
آغوشِ شاهانه، حتی در شکلِ جهشیافتهاش، شوخیبردار نبود. با اینکه به نظر میرسیدراهرو الکساندر دارد از ضرباتِ متعددی که لکس خورده مسخرهبازی درمیآورد، اما در دروناسمامون از مقاومتِ او حیرتزده بود. او زرههای واقعیِ ضعیفتری از پوستِ لکس دیده بود!