چپتر 115: چپتر ۱۱۵
0میدانِ نبرد در سکوت فرو رفته بود — هر گروه به دلایلِ خودش. جانوران، با وجودِ حضورِضعیفترین بسیار قویشان، از همه سردرگمتر بودند. آنها بسیاری از مفاهیمِ موردِ بحث را درک نمیکردند، نه بهسربازانِ این دلیل که احمق بودند، بلکه چون جامعهشان را بر رشدِ فردی متمرکز کرده بودند، نه رشدِ جمعی.
آنها محدودههای خودشان را تشکیل میدادند و همانجا میماندند، و تنها تبادلشان با همسایهها، دفاع در برابرِحاضر گسترشِ آنها یا گسترشِ محدودهٔ خودشان بود. این باعث میشد رشدشان بهعنوانِ یک تمدن راکد بماند، و سطحِسادهتر قدرتِ فردیشان آنقدر بالا نبود که سیاره را ترک کنند، بنابراین دامنهٔ دانششان فقط تا حدِ مشخصی میرسید.
از نظر فنی نمیشد جانوران را برای این موضوع سرزنش کرد، چون اصطلاحِ «جانوران» واژهای کلی بود. مثلاً انسانها با جانورانِ گربهسان و جانورانِ پرنده طوری رفتار میکردند که انگار هر دو در یک دستهاند، اماطوری واقعاً اینطور بود؟ جانوران با همنوعانِ خودشان مهربان بودند، اما بیشتر با گونههای دیگر دشمنی داشتند. از این زاویه که نگاه میکردی، منطقی بود که مشتاقِ اشتراکگذاریِ دانش و پیشرفتشان با جانورانِ دیگر نباشند. گذشته ازهوشمندی این، حتی روی زمین، با وجودِ تمامِ پیشرفتهای تکنولوژیکِ انسانها، آیا چیزی از آن را با جانوران به اشتراک میگذاشتند؟ هر دو موجوداتِ هوشمندی بودند، پس از نظر فنی میتوانستند، اما عبور از سدِ گونهها دشوار بود.
زمینیها ساکت بودند، نه به این دلیل که نمیفهمیدند چه اتفاقی دارد میافتد، بلکه چون بهوضوحنمیشد ضعیفترین افرادِ حاضر در آنجا بودند. آنها آماده بودند تا در بازیهای نیمهشب شرکت کنند، اماانگار اگر شرکت در آنها به معنای تحریکِ دیوها و دشمنتراشی بود، باید تحلیلِ هزینه و فایده میکردند.
برای سربازانِ یوتون، ماجرا حتی سادهتر هم بود. آنها آنجا بودند تا تعداد را تکمیل کنند و نقشِ سرباز را داشته باشند. فقط راگنار و همراهانش حقِ حرف زدن داشتند. اما چرا راگنار ساکت بود؟ بخشی از آنتعداد بهخاطرِ سنگینیِ حرفهای مهمانخانهدار بود، اما بیشتر به این دلیل بود که داشت به دیوی که مهمانخانهدار او را لورتا نامیده بود خیره میشد. او هویتِ این دیو را نمیدانست، اما بهخوبی خبر داشت که هدفِ بسیار مهمیتلاشهای در میانِ دیوها به نامِ لورتا وجود دارد. آیا واقعاً میتوانست همان شخص باشد؟ و اگر اینطور بود، مهمانخانهدار از کجا میدانست؟ با وجودِ تمامِ تلاشهای امپراتوری، آنها نتوانسته بودند جزئیاتِ زیادی دربارهٔ این «لورتا» به دست بیاورند.
دیوها، البته، غرق در سکوتی خصمانه بودند. آنها آماده بودند تا با دستورِ رهبرشان حمله کنند. درست بود که برخوردِبازیهای مهمانخانهدار او را فردی بینهایت قوی نشان میداد که با یک سیارهٔ کامل مثلِ اسباببازی رفتار میکرد، اما از طرفِداشته دیگر، مگر آنها بهعنوانِ دیو ضعیفتر بودند؟ حتی قویترین افراد در سراسرِ جهان از قدرتِ آنها میترسیدند و نفوذشان غیرقابلانکار بود.
با این حال، دلیلِ سکوتِ خودِ لورتا شوکه شدنش بود! مهمانخانهدار از کجا هویتش را میدانست؟دانششان غیرممکن بود! تغییرِ چهرهاش بینقص بود، و حتی کسانی که از او قویتر بودند هم نمیتوانستند بفهمندجانورانِ او کیست. مگر اینکه، البته، مهمانخانهدار حتی از چیزی که در ابتدا گمان میکردند هم قویتر باشد.
لکس تصمیم گرفت الان بهترین زمان برای تکمیلِدامنهٔ آخرین مأموریتی است که تازه دریافت کرده بود،نمیشد پس ادامه داد: «حالا که حرفِ خارش شد...»
«چون وسطِ معرفیِ بازیهای نیمهشب بودم، به این موضوع نپرداختم. اما شما حرفم را قطع کردید تا به شکایات رسیدگی کنید، پس الان وقتِ مناسبی است. مهمانخانهٔ مندیوها قوانینی دارد، نه خیلی زیاد، و نیازی نمیبینم آنها را بازگو کنم چون جزوِ عقلِ سلیم به حساب میآیند. با این حال درک میکنم که گونههای بسیاری دردیوی سراسرِ جهان وجود دارند و هر کدام برداشتِ خاصِ خودشان را از عقلِ سلیم دارند. پس از این فرصت استفاده میکنم تا بعضی از قوانین را توضیح بدهم.»
«مقدمِ همهٔ مهمانها گرامی است، فارغ از سن، پیشینه، گونه، وابستگی یا هر چیزِ دیگری. اما چیزی که از آن استقبال نمیشود، برخوردِ خصمانه است. حمله، تهدید یا آسیب رساندن به هر مهمان یا کارمندِ مهمانخانه کاملاً غیرقابلقبولنقشِ است. در سه اتفاقِ جداگانه، زامبیهای شما راهشان را به مهمانخانهٔ من پیدا کردهاند و مستقیماً به من حمله کردهاند! اما من شما را برای کارهای دیگران سرزنش نمیکنم، پس اشکالی ندارد. با این حال الان، در حضورِنتوانسته من، دیوِ همراهِ شما روی تعدادی از مهمانهای من ردیاب گذاشته است. به من بگو، لورتا، حالا باید همهٔ دیوهای شما را بهخاطرِ کارهای او مؤاخذه کنم، چون با هم آمدهاید؟ یا فقط همان یک نفرِ بزهکار را؟»
ناگهان همهٔ مهمانها بهجز دیوها خشکشان زد و شروع کردند به گشتنِ خودشان به دنبالِ بهاصطلاح ردیابها. در یک آن، میدانِ نبرد پر از صدهاموضوع حسِّ روحی شد، اما هیچکدام نتوانستند ردیابها را پیدا کنند. چطور ممکن بود به این آسانی باشد؟ گذشته از این، تزکیهٔ دیو بسیار بالاتر ازداشتند بقیه بود، و حتی خودِ لکس هم، با دسترسی به آگاهی از هر اتفاقی که در مهمانخانه میافتاد، تا قبل از مأموریت متوجهِ آن نشده بود.
مأموریت گفته بود که یکی از دیوها روی مهمانانِ مختلف ردیاب گذاشته تا آنها رافنی تا سیارههایشان ردیابی کند، و او بهعنوانِ مهمانخانهدار نمیتوانست اجازه دهد چنین رفتارِ خصمانهای بیپاسخ بماند!میکردند او نهتنها باید ردیابها را از بین میبرد، بلکه باید دیوِ موردنظر را هم مجازات میکرد.
مهمانها داشتند گیج میشدند، چون هیچکدامشان نتوانسته بودند ردیابها را پیدا کنند. لکس در این مدت ارتباطِ چشمیاش را با لورتا قطع نکرد و توانست غافلگیری را دردیوها چشمانِ او بخواند. اما پیش از آنکه لورتا جوابی بدهد، یکی از دیوها دست به کار شد! آنقدر سریع بود که لکس حتی نتوانست او را ببیند، چهدیوی رسد به اینکه واکنش نشان دهد. یک لحظه پشتِ سرِ لورتا نشسته بود و لحظهٔ بعد، با خنجری که بهسمتِ جمجمهٔ لکس نشانه رفته بود، جلوی او قرار داشت.
در واقع، دیو قصد نداشت بایستد یا آنقدر سرعتش را کم کند که دیده شود. هدفشافرادِ این بود که خنجر را در جمجمهٔ لکس فرو کند، اما درست وقتی در یکقدمیِ لکسسربازانِ بود، خشکش زد! هیچیک از مهمانها نتوانستند حرکتِ دیو را ببینند، بهجز راگنار و یک تنبلِ خاص.
لکس بیآنکه از جا بپرد یا هیچ واکنشی نشان دهد، با خونسردی نگاهش را از لورتا گرفت و به خنجرِ سیاهی که بهسمتش نشانه رفتهموضوع بود دوخت. او میتوانست نیتِ شومی را که در آن خنجر نهفته بود بهوضوح حس کند، و لکس میدانست که ضربه زدن پیشکش، اگر خنجر حتیزاویه لمسش هم میکرد، کشته میشد. پس چرا اهریمن متوقف شده بود؟ چون بادیگاردِ لکس پشتِ سرش ایستاده بود و دستش را روی شانهٔ دیو گذاشته بود.
چند نفسِ بریده از میانِ جمعیت به گوش رسید، چراکه تازه فهمیده بودند چه اتفاقی افتاده است. کسی سعی کرده بود آنقدرواژهای سریع به مهمانخانهدار حمله کند که آنها حتی نتوانسته بودند متوجهش شوند! موجی از ترس وجودِ مهمانها را فرا گرفت وقتی بهزاویه دیوها نگاه کردند که هنوز با خونسردی آنجا نشسته بودند. اما برخی از حاضران با وحشتِ مطلق به بادیگارد خیره شده بودند!
جان در ذهنش فریاد زد و تمامِ تلاشش را کرد تا جلوی لرزیدنش را بگیرد: یهبهوضوح کیهانی! آخه این دیگه چه دیوانهٔ روانیایه که من براش کار میکنم و یه کیهانی همهزینه زیردستشه؟ اصلاً چه وجودِ مسخرهای میتونه اون عجایبِ مغرور رو راضی کنه که براش کار کنن؟
لکس در حالی که به لورتا نگاه میکرد گفت: «به نظر میرسد مجازاتمیافتد فقط شاملِ حالِ همین بزهکار میشود.» و سپس به بادیگارد گفت: «وقتی کارشدیوها رو تموم کردی، لطفاً تمیز انجامش بده. حیفِ این کودِ عالیه که هدر بره.»
بادیگارد بیاختیار خندید؛ باورش نمیشد مهمانخانهدار جرئتِ کشتنِ یک دیو را داشته باشد. اما چه اهمیتی برای او داشت؟ در واقع، همانطور که جان حدسموضوع زده بود، این بادیگارد از نژادی معروف به کیهانیها بود. در کلِ جهان از هیچکس نمیترسیدند! او هیچ حرکتِ واضحی انجام نداد، اما دیو مرده رویزاویه زمین افتاد. بهمحضِ اینکه جسد به زمین خورد، لکس اعلانِ تکمیلِ مأموریت را دریافت کرد. فعلاً اعلان را نادیده گرفت و جسد را به گلخانه فرستاد.
او طوری به لورتا لبخند زد که انگار همین الان دستورِ مرگِ همراهش را نداده بود، و گفت: «لطفاً فکر نکنیداصطلاحِ معنایش این است که اینجا از شما استقبال نمیشود. تا زمانی که قوانین را رعایت کنید، با کمالِ میل در خدمتتاندشمنی هستیم. حتی میتوانید در بازیها شرکت کنید، هرچند متأسفانه نمیتوانم شرایطِ بازیها را برایتان تغییر دهم، بنابراین همچنان باید با زامبیها بجنگید.»
اما لورتا دیگر چطور میتوانست حوصلهٔ ماندن در آنجا را داشته باشد؟ مهمانخانهدار یک کیهانیِ لعنتی را زیردستِافرادِ خودش داشت! بماند که او بهراحتی متوجهِ تغییرقیافهاش شده بود. با وجودِ اینکه ترتیبِ حضورِ دیوها در این جلسهسادهتر را همراه با ارتشِ کوچکی از زامبیها داده بود، به نظر میرسید که مهمانخانهٔ نیمهشب را دستکم گرفته بودند.
شاید لازم بود در نوعِ رابطهای که میخواستند با این سازمانِ تازهیافته داشته باشند، تجدیدنظر کنند. نه اینکه از مهمانخانه بترسند، اما دشمنی با آنها ضرری بیشتر از سودشتحلیلِ داشت. علاوه بر این، او اکنون باید با عواقبِ مرگِ یکی از دیوهای تحتفرمانش دستوپنجه نرم میکرد. امپراتوریِ یوتون میتوانست سپرِ بلای مناسبی باشد؛ بهخصوص که راگنار اینجا بود.هویتِ حتی با وجودِ جایگاه و قدرتش، اصلاً به این فکر نمیکرد که کیهانیِ قاتل را مقصر بداند، یا آن وجودِ غیرعادی را که با خونسردی به یک کیهانی دستور میداد.