چپتر 358: [بدون عنوان]
0بیشتر از گرمای شعله یا غرشِ رعد، این فشارِ انفجار بود کهزاییدهٔ لکس را تکان داد. بدنش مثل گلوله به هوا پرتاب شد وآسیبِ مانند ژیمناستی که در حالِ بهترین اجرای خود است، چرخید و پشتک زد.
چند ثانیه طول کشید تا لکسِ گیج و مبهوت چند لحظه وضوحِ ذهن پیدا کند، و چند ثانیهٔ دیگر زمان بردانفجاری تا بتواند بدنش را ثابت نگه دارد. در یک چشمبههمزدن آسیبهای تنش را بررسی کرد و با کمالِ تعجب متوجه شدآرایهای که پشتش کاملاً سالم است. هیچ زخمِ چاقویی در کار نبود و درد بهکلی ناپدید شده بود، انگار فقط زاییدهٔ ذهنش بود.
اما غیر از آن، در بهترین حالتِ خود نبود. موجِ انفجاری کهشده از تنش عبور کرد لکس را تا مغزِ استخوان لرزانده بود واستخوان با اینکه آسیبِ چندانی ندیده بود، نقصِ آشکارِ نقشهٔ آرایههایش بیشتر آزارش میداد.
لکس که تصمیم گرفته بود دیگر ریسک نکند، قیدِ استفاده از هر آرایهایفرودش را که شکلگیریاش بیش از ۲ ثانیه طول میکشید، زد. اما پیش از آنکهرسید بتواند برای حمله به قاتل کاری کند، باید مطمئن میشد که بهسلامت فرود میآید.
آرایههایی سریع و کوچک شکل داد تا بیدرنگ مسیرششده را تغییر دهد، مبادا قاتل برای محلِ فرودش نقشهایانفجاری کشیده باشد، و بلافاصله سرعتِ سقوطش را کم کرد.
اما تغییرِ مسیر کارساز نبود، زیرا همان لحظه که پایش به زمین رسید، دوفقط دردِ خنجرمانند در پاهایش پیچید، انگار که مستقیماً روی دو نیزه فرود آمده باشد. باندیده وجودِ تجربهٔ قبلی، لکس بیاختیار پایین را نگاه کرد و دید که پاهایش کاملاً سالماند.
پشتش مورمور شد که هشدارِ حملهای قریبالوقوع بود، اما دردِ پاها و واکنشِ ناخودآگاهشفقط برای بررسیِ آنها لحظاتِ ارزشمندی را هدر داد و باعث شد نتواند مثلِ همیشهچندانی پاتک بزند. در عوض، به جلو پرید و غلت زد تا کمی فاصله بگیرد.
اما وقتیمیآید برگشت، قاتلسریع در دیدرس نبود.
لکس چشمانش را ریز کرد. قاتل هرچند در حملاتش ناشی بود، اما تواناییهایی به کار میبست که واقعی و کاملاً مرگبار بودند. لکساینکه دیگر فهمیده بود که هر وقت دردِ خنجری حس میکرد، درد قلابی بود و فقط برای حواسپرتی به کار میرفت. اما جرئت نمیکرد دردقاتل را بهکلی نادیده بگیرد، مبادا این یک فریب باشد و وقتی یاد گرفت که انتظارِ چیزی را نداشته باشد، حملهٔ واقعی از راه برسد.
همچنین تا حدودی به ناپدید شدنِ قاتل ونبود حملههای مداومش از پشتسر عادت کرده بود. اما بااما این قضیه هم جرئت نمیکرد خیلی احساسِ راحتی کند.
اما هر کاری هم میکرد، لکس با منتظر ماندن برای حملهٔناپدید اولِ او، نمیتوانست بر قاتل پیروز شود. بهسرعت نقشهای کشید و آرایهایمغزِ شکل داد که باعث میشد مِهی در سطحِ زانو آرامآرام جمع شود.
اینگونه میتوانست بهمحضِ اینکه مهاجم دست به هر حملهای میزد، جای او را تشخیص دهد. آرایهٔ دیگریبلافاصله هم شکل داد تا با استفاده از مهِ کمارتفاع، تلهای را پنهان کند. اما کاراییِ تله به اینآمده بستگی داشت که آیا قاتل همچنان از پشت حمله میکند یا نه، و البته به ماهیتِ خودِ حمله.
اگر توانسته بود کلاهِ تفکرش را با خودناپدید بیاورد، میتوانست از تلههای پیچیدهتر و قویتری استفاده کند،موجِ اما افسوس که زندگی همیشه بر وفقِ مراد نیست.
پشتش بارِ دیگر مورمور شد و لکس برای پنهاندرد نگهداشتنِ تله، بهطورِ عادی جاخالی داد، اما درست همانطورغیر که برمیگشت تا نگاه کند، پشتش دوباره مورمور شد.
این بار حمله آنقدر سریع بود که حتی با وجودِ هشدار هم نتوانست جاخالی بدهد و چیزی محکم بهحالتِ پشتش کوبیده شد که او را به زمین پرت کرد. برخلافِ انتظاری که از کارد داشت، حمله تیز و بُرندهنکند نبود. در عوض، ضربهٔ کُند و بزرگی بود، انگار که کیسهٔ شن یا چیزی شبیهِ آن به او خورده باشد.
قاتل با صدایی لبریز از خشم و سرخوشیمسیرش فریاد زد: «تو هیچی نیستی، احمق! تو هیچیباشد نیستی. تو مُردی. این فقط دستوپا زدنِ آخرته.»
لکس با وجودِ گیجی همچنان حواسش به اطراف بود و بهمحضِ اینکه جهتِذهنش صدا را پیدا کرد، گلولهآتشینِ دیگری پرتاب کرد. اما این بار هیچ اتفاقِندیده تصادفیای نیفتاد که جلوی حمله را بگیرد و خودِ قاتل بهراحتی جاخالی داد.
با این حال وقتی برگشت تا به لکس فخرفروشیدرد کند، از دیدنِ مردی شعلهور که بهسویش میآمد جاغیر خورد. لکس واقعاً خودش را به آتش کشیده بود!
این یک تاکتیکِ انحرافی نبود. در واقع، لکس داشت بر اساسِ غریزهاش عمل میکرد. حس میکرد مادهای لزجغیر در همان نقطهای که ضربه خورده بود به تنش چسبیده است؛ مادهای که زنده بود و سعی داشتتصمیم به زیرِ پوستش نفوذ کند! او از جانبِ این ماده، خطری واقعی و جدی برای جانش احساس میکرد.
اما اطلاعاتی که غرایزش میدادند درهمریخته و مبهم بود.تغییر فقط توانست بفهمد که آن مادهٔ لزج زنده استسرعتِ و حالا که به پوستش چسبیده، بهراحتی کنده نمیشود.
پس لکس با بهرهگیری ازنبود سرسختیِ تنش، به کمک یکانگار آرایه خودش را به آتش کشید.
اما این همهٔ ماجرا نبود. لکس بیش از درد، از اینکه مجبور شده بود خودش را آتش بزند، احساسِ تحقیرِ خفیفیانفجاری میکرد. این احساسِ تحقیر از حسِّ غرورِ تازهای نشئت میگرفت که با پشتسر گذاشتنِ آنهمه آزمون، در وجودش ریشه دوانده بود.آرایهای حالا این غرور داشت شعلهای بسیار روشنتر از شعلههای روی تنش را تغذیه میکرد و ذهنِ لکس را به حالتِ اوردرایو برد.
این حالت شبیهِ همان حسِّ «فلو» بود که لکس قبلاً تجربهاش میکرد، اما بسیار عظیمتر و با محدودیتهایی بهمراتب کمتر. نهتنها ذهنش برای جذبِاستخوان تمامِ اطلاعاتی که حواس و غرایزِ مختلفش به او میدادند سریعتر کار میکرد، بلکه تقریباً میتوانست ذهنش را به دو نیم تقسیم کند. میتوانستبرای بیشترِ توجهش را روی یک کارِ خاص متمرکز کند و همزمان، بیآنکه از کیفیتِ کار کم شود، بخشی از افکارش را روی کاری جداگانه بگذارد.
علاوه بر این، ارتقای روندِ فکریاش دهها برابر بیشتر از زمانی بودمحلِ که از تاجِ ساختهشده به دستِ نژادِ بلور استفاده میکرد، یا حتیهمان زمانی که پیش از ورود به عالمِ بنیان واردِ حالتِ فلو میشد.
اگر لکس انتظارش را داشت، این ارتقا عالی میشد. اماانگار چون انتظارش را نداشت و غافلگیرانه گرفتارِ این حالت شده بود،استخوان تمامِ انرژیِ ذهنیِ اضافهاش روی خشمش نسبت به قاتل متمرکز شد.
لکس از فنی استفاده کرد که از زمانِ یادگیریاش حتی یک بار همانگار به کار نبرده بود: «خانهٔ شیرینم». با انفجارِ سرعتی که بهسختی قابلدرک بود،اینکه در یک چشمبههمزدن جلوی قاتل رسید و تنِ شعلهورش را مستقیم به او کوبید!
تنِ سوخته و لهشدهٔ قاتل بهچاقویی گوشهای پرت شد، اما لکس مچِشده پایش را گرفت و نگذاشت دور شود!
لکس با غرشِ خشمگینِ بلندی، تنِ او را به زمین کوبیدمبادا و پای شعلهورش را روی سینهاش گذاشت. آرایهاش را بهسمتِ صورتِکارساز قاتل نشانه گرفت و یک گلولهٔ آتشین به طرفش پرتاب کرد.
اما درست در لحظهای که گلولهٔ آتشین میخواست بهشده او برخورد کند، زمینِ زیرِ پایش فروریخت و گودالی نمایانعبور شد که تنِ قاتل را از مسیرِ ضربه کنار کشید.
لکس بیدرنگ اطلاعاتِ زیادی را جذب کرد و بهسرعت بهبهکلی این نتیجه رسید که برای حملاتِ غیرکشنده هیچ تصادفی رخ نمیدهد،انفجاری اما بهمحضِ اینکه سعی میکرد قاتل را بکشد، چیزی مانعش میشد.
چند نظریه به ذهنش خطور کرد، اما پیش از آنکهبهکلی بتواند امتحانشان کند، قاتل که روی گودال آویزان بود فریادِموجِ خشمگینی کشید و درست از لای دستِ لکس ناپدید شد.
لکس با رسیدن به نتیجهای دیگر، چشمانش رامسیرش ریز کرد. قاتل نامرئی نمیشد، بلکه کاملاً ناپدیدباشد میشد، یا آنی به جای دیگری منتقل میشد.
لکس با بیاعتناییِ کامل به این واقعیت که هنوز درانگار آتش میسوخت و مادهٔ لزجِ روی شانهاش تا الان کاملاًمغزِ سوخته و از بین رفته بود، دو آرایهٔ دیگر شکل داد.
شکل دادن به این دو آرایه، حتی در حالتِ اوردرایو،بهکلی ۲٫۴ ثانیه زمان برد. اما بهمحضِ تکمیل شدنشان، موجی از انرژیِانفجاری روحی در اطرافش به جریان افتاد و شروع به چرخیدن کرد.
تنِ شعلهورش مثل سنگچخماق عمل کرد و انرژی رادرد بهشکلِ گردبادی آتشین شعلهور ساخت که رو به بیرونغیر گسترش یافت و بهسرعت هرچه را لمس میکرد سوزاند.
این حمله محدودیتهای انتقالِ آنیِ قاتل را، اگر محدودیتیتغییر در کار بود، برملا میکرد. خب، شاید نمیتوانست محدودیتِ تواناییاشسقوطش را کاملاً بسنجد، اما لکس آنها را یکییکی خط میزد.
تنها در چند لحظه، گردباد نیمی از زمینِ قابلرؤیت راانگار فرا گرفت و همچنان در حالِ بزرگ شدن بود کهمغزِ خودبهخود و بیهیچ هشداری، شهابی شعلهور از آسمان سقوط کرد!
شهاب در فاصلهای از لکس به زمین برخورد کرد و انفجارِ عظیمی به راه انداخت کهذهنش حتی لکس را هم جا پراند. او بهسرعت فنِ «با دستم حرف بزن» را به کارنقشهٔ بست و با استفاده از هر دو دستش، جلوی پیامدهای برخوردِ گردبادِ آتشین و شهاب را گرفت!
ترکهایی روی سپرِ نامرئی افتاد، اما در نهایت تا زمانی که نیروی انفجار بگذرد دوام آورد و منظرهایغیر شبیهِ آخرالزمان از خود به جا گذاشت. تنها دو تکهٔ کوچک از زمین دستنخورده به نظر میرسیدند: یکی پشتِگرفته سپرِ لکس و دیگری، که از قضا تختهسنگی عظیم و فرورفته در زمین جلوی آن را سد کرده بود.
پشتِ آن تختهسنگ، قاتل نفسنفسزنان و دردمند ایستاده بود. با وجودِ زنگ زدنِ گوشهایش، توانست صدایباشد ضعیفی بشنود. وقتی برای بررسی سرش را بالا آورد، لکسِ شعلهور را دید که از بالایمستقیماً تختهسنگ به او نگاه میکرد، درست مثلِ شاهی که میخواهد حکمِ مرگِ کسی را صادر کند.