---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 176: چپتر ۱۷۶ • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 176: چپتر ۱۷۶

0

لری صبحانه‌اش را که تمام کرد، آهی از سرِ شگفتی کشید و آرام به پشتیِ صندلی‌اش تکیه داد؛ برآمدگیِ واضحی زیرِ پیراهنش‌اکنون​ به چشم می‌خورد. مدت‌ها بود غذایی نخورده بود که خودش نپخته باشد، و چنین غذاخوردنِ مجللی شکوهی بود که از مدت‌ها پیش از‌اختیارش​ آن محروم شده بود. خوشبختانه، مارلو هزینهٔ اقامتِ چند روزِ آینده‌اش را پرداخته بود، بنابراین می‌توانست کمی بیشتر از این وضعیت لذت ببرد.

چشمانش را بست و از نسیمِ ملایمی که در گوشش زمزمه می‌کرد لذت برد. اما لری در کنارِ صدای زوزهٔ باد، به گفت‌وگوی اطرافیانش هم گوش می‌داد. لکس به او‌مدام​ گفته بود چطور جلوی شنیده‌شدنِ حرف‌هایشان را بگیرد، اما به نظر می‌رسید افرادِ زیادی از این قابلیت‌ها خبر ندارند. لری در طولِ اقامتش در اینجا چیزهای زیادی یاد می‌گرفت و مهم‌باشند​ بود که مدام دانشش را بیشتر کند. هرچه اطلاعاتِ بیشتری می‌داشت، برنامه‌ریزی برای آینده برایش آسان‌تر می‌شد؛ چون برخلافِ تصورِ لکس، با کمک‌خواستن از الکساندر، وضعیتِ لری می‌توانست بسیار بدتر شود.

وقتی به لکس گفت شک دارد خانواده‌اش به‌خاطرِ وفاداری به سرانِ خاندان شکار شده باشند، دروغ نمی‌گفت. اما در عینِ حال، تمامِ‌دروغ​ حقیقت را هم نمی‌گفت. رازی در سینه‌اش پنهان بود که چه‌بسا دلیلِ اصلیِ نابودیِ خانواده‌اش بود. همچنین به همین دلیل بود که‌نماند​ با وجودِ ناتوانیِ اولیه‌اش در تزکیه، اکنون می‌توانست تزکیه کند. ناگفته نماند که دلیلِ توانایی‌اش در جذبِ فلزاتِ روحی نیز همین بود.

اما عمقِ رازش بسیار بیشتر از این حرف‌ها بود و با وجودِ تمامِ‌نمی‌گفت​ اعتماد و احترامی که برای لکس قائل بود، بهتر بود برخی رازها ناگفته‌همین​ بمانند. رازِ او، در کنارِ این مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب، فرصتی تکرارنشدنی در اختیارش می‌گذاشت.

اگر کسی به دستِ راستش دقت می‌کرد، متوجه می‌شد که دارد با سکه‌ای طلایی بینِ انگشتانش بازی می‌کند. در حالی که سکه در کفِ دستش می‌رقصید، شاید می‌شد نشانِ‌نیز​ حک‌شدهٔ «ام‌آی» را روی آن دید، چرا که این همان سکهٔ یادبودِ بازی‌های نیمه‌شب بود که لکس ساخته بود. قرار بود از فلزی به‌شدت مقاوم ساخته شده باشد و‌می‌کند​ قاعدتاً می‌توانست در برابرِ گذرِ زمان دوام بیاورد، اما سکهٔ توی دستِ لری از همین حالا کدر به نظر می‌رسید، انگار که یک میلیون سال فرسودگی را تاب آورده بود.

اگر کسی با استفاده از حسِّ روحی‌اش او را زیرِ نظر می‌گرفت، می‌دید که هر چند ساعت،‌می‌رسید​ کوچک‌ترین بخشِ قابل‌تصور از سکه جذبِ تنِ لری می‌شود. همچنین متوجه می‌شدند که هربار ذره‌ای از سکه را‌بیشتری​ جذب می‌کرد، پایهٔ تزکیه‌اش بالا می‌رفت. با این سرعت، پیش از پایانِ روز، به قلمرو آموزش چی می‌رسید.

صدایی نرم و ملایم از لری پرسید: «ببخشید، اشکالی نداره میز رو‌وقتی​ تمیز کنم؟» و باعث شد چشمانش را باز کند. یکی از کارکنانِ‌عینِ​ هوشِ مصنوعی بود؛ زنی جوان با موهای بلوند و چشمانِ سبزِ خیره‌کننده.

«قبلاً بهت نگفته بودم؟ چطور می‌تونم بذارم ریخت‌وپاشِ منو جمع‌شکار​ کنی؟ فوق‌العاده‌ترین کاری که می‌تونی برام بکنی این نیست که‌پنهان​ بشقاب‌هام رو برداری، بلکه اینه که اجازه بدی همراهیت کنم.»

پیشخدمت سرخ شد و نگاهش‌حال​ را دزدید؛ نمی‌توانست ارتباطِ چشمی‌اش‌پنهان​ را با لری حفظ کند.

«زیِ کوچولو میگه که...‌باد​ تو آدمِ بدی هستی‌می‌داد​ و باید ازت دور بمونم.»

لری با لحنی‌چون​ سرگرم پرسید: «اوه؟‌کمک‌خواستن​ و قلبت چی میگه؟»

پیشخدمت لحظه‌ای تکرار کرد: «قلبم؟» و بعد‌وفاداری​ در افکارش غرق شد. سرانجام گفت: «قلبم‌عینِ​ میگه... که مهمان‌خانه‌دار خیلی از تو خوش‌تیپ‌تره.»

پیشخدمت به‌سرعت بشقاب‌های لری را برداشت و با عجله‌سینه‌اش​ دور شد، و مرد را همان‌جا رها کرد تا‌وجودِ​ با خودش فکر کند که باید بخندد یا گریه کند.

وقتی مارلو رفت، لکس هم به اتاقش برگشت. حالا که کمی وقت داشت، به آینده‌اش فکر کرد. کسی روی زمین‌شکار​ در تعقیبش بود، اما این موضوع برایش اهمیتی نداشت، چون به‌سادگی می‌توانست انتخاب کند که به زمین برنگردد. می‌دانست با‌اولیه‌اش​ شغلی که بِل در انجمن دارد، خانواده‌اش در امان خواهند بود، بنابراین می‌توانست تمامِ تمرکزش را روی کارهای خودش بگذارد.

مهمان‌خانه حسابی در معرضِ دید قرار گرفته بود، در نتیجه دیگر نیازی نبود‌نمی‌گفت​ به روزهایی برگردد که برای جمع‌کردنِ کمی ام‌پی، ناامیدانه دنبالِ مهمان می‌گشت. کاری‌همین​ که الان باید می‌کرد، توسعه‌دادنش بود. همچنین باید تزکیهٔ خودش را هم بالا می‌برد.

تصمیم گرفته بود از هر راهِ دررویی که پیدا می‌کند بی‌پروا استفاده کند، بنابراین برای آن هم شروع به برنامه‌ریزی کرد. از لاک‌پشتِ فرمانروای کهکشانی پرسید چه گیاهانی می‌توانند به تزکیهٔ یک تزکیه‌گرِ پرورشِ چی کمک‌بهتر​ کنند، اما لاک‌پشت چنین دانشِ دقیقی نداشت. در نهایت، از لاک‌پشت خواست هر گیاهی را که به ذهنش می‌رسد و به تزکیه کمک می‌کند، بکارد. اما بعد مسئلهٔ بذرها پیش آمد. لکس تنها در صورتی می‌توانست آن‌ها‌یادبودِ​ را بخرد که سیستم این گزینه را در اختیارش می‌گذاشت، اما اگر این‌طور نمی‌شد، باید خودش دستی دنبالشان می‌گشت. برای حلِ این مشکل، لاک‌پشت مدتی به نیبیرو برگشت تا دنبالِ گیاهانی بگردد که می‌دانست می‌توانند کمک‌حال باشند.

کارِ بعدی که لکس باید انجام می‌داد این بود که مهمان‌خانه را بیشتر گسترش دهد و اتاق‌های بیشتری بسازد؛ کاری که تا پایانِ بازی‌ها به تعویق انداخته بود. از این حس که‌کند​ تمامِ اتاق‌هایش رزرو شده باشند خوشش نمی‌آمد؛ این نشان می‌داد که با وجودِ چنین تقلبی، نمی‌تواند پابه‌پای تقاضا پیش برود. اما وقتی شلوغیِ مضاعفِ بازی‌ها از بین می‌رفت، ایدهٔ بهتری پیدا می‌کرد‌عینِ​ که به چند اتاق نیاز دارد. پیش از این به راه‌های مختلفی برای اضافه‌کردنِ اتاق فکر کرده بود: روی زمین، زیرِ زمین، زیرِ آب و حتی در هوا؛ همهٔ گزینه‌ها برایش فراهم بود.

مسئلهٔ دیگر این بود که با وجودِ اینکه نیازی نداشت، اما از اینکه هوشِ مصنوعی‌اش بدونِ حقوق کار می‌کرد، عذاب‌وجدان می‌گرفت. اما در عینِ حال، نمی‌توانست‌تمامِ​ حقوقِ زیادی به آن‌ها بدهد، چون باید به گسترشِ مهمان‌خانه ادامه می‌داد که نیازمندِ مصرفِ عظیمِ ام‌پی بود. باید کمی وقت روی حساب‌وکتاب می‌گذاشت تا روندِ‌حرف‌ها​ اخیرِ درآمدزایی‌اش را تحلیل کند و نمودارهای پیش‌بینی برای رشدِ درآمد و هزینه‌ها بسازد تا در نهایت تصمیم بگیرد چقدر می‌تواند به‌عنوانِ هزینه‌های ثابت بابتِ حقوق بپردازد.

این اصلاً استفاده از واژگانِ تخصصی‌به‌خاطرِ​ برای فرار از فکرکردن به پرداختِ‌دروغ​ حقوقِ کارمندانش نبود، اصلاً و ابداً!

لکس نالید. کارهای زیادی برای انجام‌دادن داشت و دلش نمی‌خواست هیچ‌کدام را انجام دهد. ناگهان هوس کرد‌دلیل​ به مهمان‌هایش رسیدگی کند. در ابتدا، شخصاً به مهمان‌هایش می‌رسید، اما اخیراً کارکنانش همه‌چیز را مدیریت می‌کردند و‌قائل​ به‌ندرت فرصت می‌کرد با مهمانی هم‌کلام شود. دلتنگِ حس‌وحالِ میزبان‌بودن و تماشای شگفتیِ مهمان‌هایش از نزدیک شده بود.

ناگهان تصمیم گرفت کارهایش را کنار بگذارد و دنبالِ مهمان‌هایی بگردد تا از آن‌ها پذیرایی کند. چند بار‌افرادِ​ مهمان‌خانه را اسکن کرد تا ببیند کسی کارِ جالبی می‌کند یا نه. در همان لحظه چشمش به مهمانی‌می‌داشت​ افتاد که مدت‌ها بود او را ندیده بود و لبخندی زد. واقعاً باید شخصاً به مهمان‌های قدیمی‌اش خوشامد می‌گفت.

جلوی عمارتِ نیمه‌شب، بلین در حالی که دستِ دوست‌دخترش را در دست داشت، به منظرهٔ تغییریافته نگاه‌وفاداری​ کرد. اولین باری که به اینجا آمده بود، یک زامبی او را همراه با هم‌رزمش، چن، به‌نابودیِ​ داخل کشیده بود. مهمان‌خانه‌دار زخم‌های هر دوی آن‌ها را درمان کرده بود و به‌نحوی زنده مانده بودند.

بعد از آن سفرِ درازی را پشتِ سر گذاشته بود و در نهایت از چن جدا شد تا به جست‌وجوی دوست‌دخترش،‌چه‌بسا​ آیریس، برود که به خارج از سیاره برده شده بود. کمی طول کشید، اما بالاخره ردش را زد و پس از تماس‌اعتماد​ با او و خبردادن از زنده‌بودنش، مجبور شد روندِ بسیار طولانی‌ای را طی کند تا به همان سفینهٔ فضاییِ او منتقل شود.

امروز، پس از روزهای طولانی، بالاخره دوباره به هم رسیده بودند. از اولین باری که به‌همین​ مهمان‌خانه آمد، دلش می‌خواست آیریس را به اینجا بیاورد و در نهایت فرصتش را پیدا کرد.‌حرف‌ها​ اما با وجودِ اینکه برخی چیزها دست‌نخورده باقی مانده بود، دنیای مهمان‌خانه نیز به‌شدت تغییر کرده بود.

آیریس با حیرت گفت: «هوای اینجا بوی خیلی خوبی میده.» شاید‌چطور​ انتظار می‌رفت دوست‌دختری که بلین این‌قدر عاشقش بود، زیباییِ خیره‌کننده‌ای داشته‌ندارند​ باشد، اما در وگوس مینیما دوشیزگانِ زیبا وجود نداشتند، فقط جنگجویان بودند.

زنی که کنارِ بلین ایستاده بود، به‌شدت عضلانی بود و با وجودِ تغییرِ محیطشان، لباسِ رزم‌به‌خاطرِ​ به تن داشت. او یک چشم‌بند بسته بود تا در حالی که بدنش به ایمپلنتِ جدید عادت‌اصلیِ​ می‌کرد، به روندِ بهبود کمک کند. پیش از ایمپلنت، چشم‌بند را برای محافظت از چشمِ کورش می‌بست.

چند خطِ چروک روی پیشانی‌اش افتاده بود و سنش از دورِ چشم‌هایش پیدا بود، اما هیچ‌کدام از این‌ها برای بلین اهمیتی نداشت. برای او، آیریس‌همچنین​ گلی بود که در بهار شکوفه می‌داد و عسلی بود که طعمی شیرین‌تر از درخشان‌ترین میوه‌های روحی داشت. او را به اینجا آورده بود چون‌رازِ​ برایش، بعد از آغوشِ آیریس، اینجا مکانی بود که بیشترین خوشحالی را برایش به ارمغان می‌آورد و می‌خواست این حس را با او شریک شود.

مهمان‌خانه‌دار در حالی که از دلِ نوری درخشان بیرون‌سینه‌اش​ می‌آمد، با صدایی گرم و صمیمی گفت: «خوش آمدید، مهمان.‌ناتوانیِ​ مدتی از آخرین دیدارمان می‌گذره، امیدوارم حالتون خوب بوده باشه.»

ناولها | novelha.net