چپتر 569: فصل 569
0به محض اینکه لکس حرف زد، سکوتی ناخوشایند فضا را پرکرده کرد. سربازانی که دورتر بودند نمیفهمیدند چرا همهٔ اطرافیانِ لکس سرِ جایشانجای خشکشان زده است، در حالی که سربازانِ اطرافِ لکس میدانستند گند زدهاند.
بیشترِ سربازانی که اینجا کار میکردند، فقط فانیهایی بودند که در طولِ مأموریتِ معمولِ خود در این تأسیسات حضور داشتند. وقتی برق رفت و تاریکی همهجا را فرا گرفت، طبقِ پروتکلهای امنیتی عمل کردند و تأسیساتتلافیجویانه را قرنطینه کردند. با این حال، تقریباً یک روزِ کامل گذشته بود و برقِ تأسیسات برنگشته بود و بعد هم نیروهای ناشناسِ دشمن به آنها حمله کرده بودند. اضطراب به اوجِ خود رسیده بود و وقتیمبارزه لکس را دیده بودند، صرفاً از روی غریزه واکنش نشان داده بودند. در واقع جای شکرش باقی بود که کسی واقعاً به او شلیک نکرده بود، که با توجه به ظاهرِ ترسناکش، خطری جدی محسوب میشد.
لکس به اطراف نگاه کرد وروحیِ پرسید: «افسرِ مافوقی این اطراف هست؟میخکوب سروانی، یا کسی که مسئول باشه؟»
برخی از سربازانی که خارج از بُردِ حسِّ روحیِ لکس بودند، به مردی جوان اما پخته نگاه کردند که او هم با حسِّ روحیِ لکس سرِ جایش میخکوب شده بود. این فنِ زیرکانهای بود که هنگامِ تمرین با حسِّداشته روحیاش و با دنبال کردنِ آموزشِ آنلاینی که میخواند، یاد گرفته بود. هرچقدر هم که شگفتانگیز به نظر میرسید، فعلاً فقط میتوانست آن را روی فانیها به کار ببرد، چرا که حتی یک متخصصِ پرورشِ چی هم میتوانست باسپس استفاده از چیِ خود، حسِّ روحیِ او را مختل کند. اما وقتی بیشتر با حسِّ روحیاش آشنا میشد، میتوانست استفاده از فنونِ متمرکز بر حسِّ روحی را شروع کند تا کارهایی بسیار فراتر از میخکوب کردنِ فانیها انجام دهد.
لکس سربازِ فرمانده را رها کرد و بیآنکه ترسی از اقدامِ تلافیجویانه داشتهاوجِ باشد، گفت: «نیازی نیست مضطرب باشید. من برای کارِ انجمن اینجام. لطفاً رسیدنمکسی رو به سرگرد اطلاع بدید. همینجا منتظر میمونم تا همه احساسِ راحتیِ بیشتری کنن.»
انصافاً باید گفت که سرباز با وجودِ وضعیتِ قبلیاش، نه لکنت گرفت و نه ترسی از خود نشان داد. با ارادهای سرسختانهمتمرکز که نشان از عزمش برای مبارزه در صورتِ لزوم داشت، به لکس نگاه کرد و سپس برگشت و دواندوان دور شد. دربرای حالی که میدوید، چند علامت با دستانش نشان داد که بیشک انتقالِ دستوراتی مخفیانه به سربازانِ باقیمانده بود تا مراقبِ لکس باشند.
«قصدِ بدی ندارم، واسه همینحسِّ بقیهتون رو هم ول میکنم،پخته باشه؟ یهو واکنشِ افراطی نشون ندید.»
پس از دادنِ هشدارهاییاد لازم، بهآرامی تسلطش رانظر روی سربازانِ باقیمانده شل کرد.
بیشترِ سربازان توانستند همانندِ سروانِ جوان کنترلِ خود را حفظ کنند، هرچند مشخص بودرسیده که بسیار آشفتهاند. چند نفری با رها شدن تلوتلو خوردند و وحشتِ زیادی ازشلیک خود نشان دادند. دو نفر هم به محضِ رها شدن، به صورتِ لکس شلیک کردند.
گلولهها از نقابگرفته گذشتند، به صورتش برخوردمیرسید کردند و کمانه کردند.
لکس فقط آهی کشید و بارِ دیگر آنجوان دو سرباز را با حسِّ روحیاش گرفتار کرد.هنگامِ پس از آن، دیگر توجهی به آنها نشان نداد.
راستش میتوانست از گلولهها جاخالی بدهد، چون با وجودِ اینکه سرعتشان زیاد بود و سربازان هم در فاصلهٔ نزدیکی قرار داشتند، او مدتها پیش از تواناییها و محدودیتهای انسانهای عادیانجام فراتر رفته بود. تصمیم گرفت جاخالی ندهد، چون راستش تنبلیاش میآمد و در عینِ حال میخواست صحنهای را که زمانی در یک فیلم دیده بود بازسازی کند؛ صحنهای که درراحتیِ آن، گلوله پس از برخورد به یک ابرقهرمان لهومچاله میشد. متأسفانه گلولهها بهجای لهشدن، صرفاً به او خوردند و پس پریدند. فرصتی گرانبها را برای ژستِ خفن گرفتن هدر داده بود.
لکس در حالی که منتظر بود، پرسید: «فکر میکنید تا کِی میتونید جلوی اونرسیده رباتها دوام بیارید؟» اما هیچکدام از سربازها حاضر به جوابدادن نبودند. هرچند دیگر مثلِ قبلنکرده تفنگهایشان را به سمتِ او نشانه نگرفته بودند، اما بهوضوح هنوز از او حساب میبردند.
لکس شانهای بالا انداخت و تصمیم گرفت فقطفعلاً در سکوت منتظر بماند. کمی بعد، درِ ساختمانِ خاکستریمختل باز شد و چند مرد با عجله بیرون دویدند.
مردِ مسنتری در حالی که از راه میرسید، فریاد زد: «عقب بکشید! عقب بکشید!» او هم درست مثلِ سربازها تجهیزاتِ جنگی به تن داشت،یاد اما تجهیزاتش بهوضوح متفاوت بود. لکس میتوانست تشخیص دهد که مرد یک تزکیهگرِ عالمِ بنیان است، هرچند هنوز در همان اوایلِ عالم قرار داشت. ازفراتر این رو، تجهیزاتش نشاندهندهٔ جایگاهش بهعنوانِ یک تزکیهگر بود و با اینکه دقیقاً شبیهِ تجهیزاتِ معمولی به نظر میرسید، اما ارتقاهای پنهانی در خود داشت.
مرد وقتی به لکس نزدیک شد، پرسید:شگفتانگیز «قربان، من پیشتر خبرِ ورودِ شما رو ازمتخصصِ طریقِ کانالِ روحی دریافت کردم! شما لئو هستید؟»
لکس گفت: «هویتِ منبرنگشته اهمیتی نداره.» و نامه راآنها از النگوی فضاییاش بیرون کشید.
«لطفاً محتوای این نامههرچقدر رو بررسی کنید و منمیتوانست رو پیشِ سرورهای پایگاهتون ببرید.»
لکس طبیعتاً پیش از این با استفاده از حسِّ روحیاش محتوای نامه را خوانده بود. البته نمیتوانست تشخیص دهد که آیا دستوریآنلاینی با استفاده از رمزهای مخفی در آن گنجانده شده است یا نه. با این حال، در خوانشِ ساده، نامه از چند خطمتمرکز کد برای تأییدِ اصالتِ خود استفاده کرده بود و سپس دستور میداد که به حاملِ نامه اجازهٔ دسترسی به سرورهای پایگاه داده شود.
«همهچیز مرتبه آقای لِـ... اِهم،گرفته اگه دنبالم بیاید، شما روفعلاً به همونجایی میبرم که میخواید.»
لکس سر تکان داد، اما پیش از رفتن، توجهش را بهکرده آن دو سربازِ بازداشتشده معطوف کرد. او با استفاده از حسِّ روحیاشجای تفنگها را از دستشان بیرون کشید و سپس آنها را رها کرد.
با حضورِ بالاترین افسرِ فرمانده در برابرشان، رفتارشان بسیار بهتر شدهببرد بود، اما هر دو بهشدت رنگبریده بودند. یا از ترس زهرهترک شدهروحی بودند و یا میدانستند که احتمالاً به دردسر میافتند. چهبسا هر دو.
لکس بیآنکه حرفی بزند، بهدنبالِ سرگرد واردِ ساختمانِ بیروح شد. نمای داخلِ ساختمان هم درست مثلِ بیرونش بسیار سادهدنبال به نظر میرسید. کاشیهای کهنه و رنگِ زردرنگِ دیوارها باعث میشد شبیهِ یک ساختمانِ اداریِ قدیمی به نظر برسدچیِ که به حالِ خود رها شده بود؛ اصلاً شبیهِ چیزی نبود که با توجه به دیوارهای اطرافش انتظار میرفت.
سرگرد در حالی که لکس را به سمتِ راهپلهٔ اضطراریفعلاً راهنمایی میکرد تا به اعماقِ زمین بروند، با حالتی معذبکند گفت: «آسانسور کار نمیکنه، برای همین مجبوریم از پلهها بریم.»
لکس دوباره پرسید و لحنش تا حدِ زیادی بیتفاوت به نظر میرسید: «فکر میکنید چقدر بتونید در برابرِ مهاجمهاواکنش دوام بیارید؟» حالا که آن دو تنها بودند، وقتش رسیده بود که ببیند چه اطلاعاتی میتواند دربارهٔ این تأسیسات بیرونپرسید بکشد. البته نه اینکه لکس علاقهای به دزدیدنِ چیزهایی که آنجا نگه میداشتند داشته باشد. او هرگز چنین کاری نمیکرد.
اما، مثلاً، اگر تأسیسات بهشگفتانگیز دستِ رباتها میافتاد، دیگر دزدی ازببرد انجمن به حساب نمیآمد، مگر نه؟