چپتر 93: مأموریت اضطراری
0برای لکس، امنیت بسیار مهم بود، اما در عین حال حسابی گران تمام میشد.اتاقِ پس از آنکه مدتها به گزینههایش خیره ماند، تصمیم گرفت در آخر به آنقرار بپردازد. مقدار امپیِ باقیمانده پس از برنامهریزی برای رویداد، مشخص میکرد چقدر میتواند خرج کند.
«مری، سیستم چیزی داره کهکافی کمکم کنه تزکیهام رو سرعتدیگر بدم؟ یا حداقل تزکیهٔ کارکنانم رو؟»
«چیزای زیادی هست که میتونه تزکیهات رو سرعت بده. متأسفانه سیستم نمیتونه اونا رو در اختیارت بذاره.تمرکزِ شاید اگه یه روز شانس بیاری، تو پاداشِ مأموریت چیزی گیرت بیاد که بهت کمک کنه. اماچرا بعیده، چون تمرکزِ سیستم رو توسعهٔ مهمانخانهست، نه تزکیهٔ تو. واسه این کار باید رو خودت حساب کنی.»
لکس شکستخورده آه کشید. حالا که بههرحال یک تقلب در دست داشت، چرا نمیتوانست تا تهش تقلب کند؟ توجهش را دوباره به پنلِ رویداد داد وکشید به اقامتگاههای موقت نگاه کرد. فعلاً نمیخواست اتاقهای دائمیِ زیادی بسازد چون مهمانخانهاش دلگیر و شلوغ میشد، و بهعنوان کسی که چند سال در نیویورک زندگی کردهچند بود، بهاندازهٔ کافی از این وضع کشیده بود. ۱۰۰٬۰۰۰ امپیِ کاملِ دیگر را به ۱۰۰۰ اتاقِ موقت اختصاص داد تا مهمانها بتوانند در طولِ رویداد اجارهشان کنند.
رویدادِ فرهنگی در کولوسئوم برگزار میشد و پیش از بخشِ مبارزه قرار داشت. هر دو بخش شاملِ چند مرحله بودند و طبقِ برنامهریزیِ لکس، مرحلهٔ اول شبیهِ جشنوارهای بود که چندین غرفهبودند بهطورِ همزمان در آن برپا میشد. مهمانها میتوانستند غرفهها را از اتاقهایشان تماشا کنند یا بروند و حضوری ببینندشان. لکس ابتدا قصد داشت نوعی سیستمِ رأیگیری راه بیندازد تا بهترین غرفهها بالادید بیایند، یا شاید خودش آنها را انتخاب کند، اما دید برنامهریزِ رویداد برای این مورد هم گزینههایی دارد. هر نمایشی که بهترین واکنشها را جلب میکرد، بهطورِ خودکار شناسایی میشد و ارتقا مییافت.
البته این روش همهچیز را بیشتر به نوعی اجرا تبدیل میکرد تا صرفاً نمایشِ آثارِ فرهنگی یا قطعاتِکنند تاریخی. برای مثال، اگر کسی میخواست نقاشیهای مهمِ تاریخیِ تأثیرگذار بر فرهنگش را نشان دهد، میتوانست یک بارجشنوارهای توجهِ مردم را جلب کند، اما در مراحلِ بعدی، نمایشِ همان چیزهای تکراری واکنشِ مشابهی به دنبال نداشت.
لکس برای این موضوع هم راهحلی در نظر گرفته بود. اگر غرفهای قصدِ چنین کاری داشت، در مرحلهٔ اول میتوانست نقاشی یا شیءِ باستانیِ تاریخی را به نمایش بگذارد و در مراحلِدست بعدی، نقاشیهای جدید یا هر چیزِ دیگری خلق کند تا نشان دهد آثارِ پیشین چگونه بر آفرینشهای مدرن تأثیر گذاشتهاند. و اگر کسی از این ایده خوشش نمیآمد؟ خب، مشکلِ خودش بود.۱۰۰٬۰۰۰ از لحظهای که پای جایزه برای سیارهٔ برنده به میان آمد، رویداد از یک تجربهٔ نابِ تبادلِ فرهنگی به نوعی رقابت تبدیل شد. طبیعتِ دنیا اینطور بود. یا طبیعتِ جهان. هرچه که بود.
لکس چند ساعتِ بعد را صرفِ تنظیمِ دقیقِ جزئیاتِ بخشِ فرهنگیِ رویداد و روندِ اجرای آن کرد. سرانجام وقتیاین کارش تمام شد، آماده شد تا برگردد و به مراقبه بنشیند، اما پیش از آن یک بار مهمانخانه را اسکناقامتگاههای کرد. مارلو هنوز در اتاقِ مراقبه بود و هلن دوباره روی صندلیِ حیاط نشسته و طاووسها دورش حلقه زده بودند.
با این حال، لکس این بار متوجهِ تغییری در هلن شد. دفعاتِ پیش که او را دیده بود، به نظر میرسید ذهنش درگیر است یا در افکارش غرق شده،بخش اما این بار صرفاً انگار حوصلهاش سر رفته بود. در مهمانخانه گیر افتاده بود و حالا که افکارش بسیار شفافتر شده بود، حس میکرد هیچ کاری برای انجام دادن ندارد.بالا مدتی را به تزکیه گذرانده بود، اما این کار هم مثلِ ورزشِ سنگین باید در حدِ اعتدال انجام میشد وگرنه به خودش آسیب میزد. همین باعث شده بود بیکار بماند.
درست وقتی لکس داشت با خودش فکرکشیده میکرد که آیا باید فکری به حالِ اینبتوانند قضیه بکند یا نه، اعلانِ جدیدی دریافت کرد.
مأموریتِ اضطراری:
مهمانِ میزبان چند روز در مهمانخانه اقامت داشته و از تلاشهای ناچیزِ میزبان برای باشکوه به نظر رسیدن سرخورده شده است. وسیلهای برای حواسپرتی یا سرگرمیِ مهمان فراهم شود!
مهلت: ۳ ساعت
جریمه: -۱۰۰۰ امپی
پاداش: کلاهِ سیلندرِ شیک
این جریمه حالا برای لکس تقریباً ناچیز بود،کافی اما باز هم نمیخواست شکست بخورد. ولی چطوراختصاص باید حواسش را پرت میکرد؟ چطور باید سرگرمش میکرد؟
بهسرعت بازارِ نیمهشب را زیروروچند کرد، اما هیچ ساختمانِ جدیدبهاندازهٔ یا گزینهای برای سرگرمی نیافت.
از مری پرسید: «ایدهای داری؟»
مری سر تکان داد و گفت: «من نمیتونمطولِ سرِ مأموریتها کمکت کنم لکس. تو میزبانی، نه من.مبارزه اینا چیزاییه که خودت باید راهش رو پیدا کنی.»
لکس اخم کرد و به این فکر افتاد که چه کاری از دستش برمیآید. پیشتر میخواست فیلمها و برنامههایی از زمین بیاورد، اما اگر فقط محتوایی از زمینمبارزه داشت و نه سیاراتِ دیگر، مشکوک میشد. بماند که اگر او بهعنوانِ مهمانخانهدار برای هر جزئیاتِ کوچکی مثلِ فراهم کردنِ سرگرمی برای یک مهمان جوش میزد، عجیب به نظرراه میرسید، پس نباید مستقیماً دخالت میکرد. باید تصویرش را بهعنوانِ موجودی مرموز و قدرتمند حفظ میکرد. چقدر راحتتر میشد اگر میتوانست کلونی بسازد تا کارها را انجام دهد یا...
لکس وقتی حس کرد فکری به ذهنش رسیده، خشکش زد. میتوانست حسش کند، همانجا بود، نوکِ زبانِ افکارش،اتاقِ اما دستش به آن نمیرسید. مثلِ کلمهای بود که میدانست اما وقتی کسی از او میپرسید، فراموشش میکرد. فقططبقِ کمی دور از دسترس. بهسرعت دوباره افکارش را مرور کرد تا ببیند چه چیزی باعثِ این جرقه شده است.
چقدر راحت میشد اگر میتوانست کلونی یا کسیبیاری را داشته باشد که بتواند وانمود کند کارمند استتمرکزِ تا کارهایی را که بهعنوانِ مهمانخانهدار نمیتوانست، انجام دهد!
یافتم! ناگهان راهِ حلی به ذهنش رسید! بیدرنگ بازارِ نیمهشب را بررسی کرد تا ببیند میتواند کاری را کهبخش میخواهد انجام دهد یا نه. بازار دقیقاً چیزی را که میخواست نداشت، اما چند چیزِ مختلف را بررسی کرد وحضوری شیءِ خاصی را که داشت آزمود تا ببیند با هم کار میکنند یا نه، و برخلافِ انتظار، کارها جور شد.
لکس پوزخند زد و ساختمانی خرید و آن را درست کنارِ مغازهٔ جان که تابلویی با نوشتهٔ «تبرِ نبرد» داشت، گذاشت.کنند انتخابِ اسمِ عجیبی بود، اما لکس زیرِ سؤال نبردش. لکس در حالی که بهسرعت ساختمانِ جدید و فضای داخلیاش را طراحیبهطورِ میکرد، لبخند زد. باید اعتراف میکرد، وقتی به کارهایی که میتوانست انجام دهد فکر میکرد، کمی هم به او خوش میگذشت.
هلن با تنبلی روی صندلیِ حیاطش نشسته بود و به چیزهای تصادفی فکربهت میکرد. حوصلهاش سر رفته بود، اما زیاد برایش مهم نبود. در زندگیاش بهندرتکنی اینقدر وقتِ آزاد داشت. حتی بیحوصلگیِ ناشی از بیکاری هم تجربهٔ تازهای بود.
با این حال، وقتی صدایی از دور شنید، بیدرنگ تشخیص داد که صدای ساخته شدنِ ساختمانی جدید در مهمانخانه است. تا الان آنقدر از این موارداول دیده بود که به نظر میرسید با آن آشنا شده است. ساختمانِ جدید بهمعنای خدماتِ جدید هم بود که کنجکاویاش را برمیانگیخت. از روی صندلیاش بلند شدانتخاب و از جرارد خواست ماشینِ گلفی بیاورد تا او را به محلِ شلوغی ببرد. با پیادهروی مشکلی نداشت، اما دوست داشت دلِ پیرمرد را به دست بیاورد.
مدتی را به صحبت با جرارد گذرانده بود، همانطور که با بقیهٔ کارکنانِ مهمانخانه هم صحبت کرده بود. بیشترشان بسیار ساده و پاک بودند و شخصیتهای بیریایی داشتند. تنهاقرار چیزی که میخواستند پذیرایی از مهمانها و اطمینان از خوشحالیِ آنها بود و فراتر از آن علایقِ بسیار کمی داشتند. متوجه شده بود که ولما عاشقِ شایعات است. اما بهخاطرِبهترین حرفهای بودنش، هرگز از مهمانها جاسوسی نمیکرد. با این حال، هر وقت هلن با او گپ میزد، دخترِ جوان با علاقهٔ مشتاقانهٔ کودکی که عشق به سفر دارد، گوش میداد.
راضی کردنِ جرارد آسانتر بود، چون تنها کاری که باید میکرد این بود که اجازهکاملِ دهد او را به جاهای مختلف ببرد. به آنها غبطه نمیخورد چون از زندگیِ خودشبخشِ کاملاً راضی بود، اما برایش جالب بود که همهٔ آنها از چنین لذتهای سادهای کیف میکردند.
وقتی به بخشی از مهمانخانه نزدیک شد کهبیاری حالا آن را خیابانِ اصلی مینامید، ساختمانِ جدیدچون را دید و با خواندنِ نامش دهانش باز ماند.
عمراً! امکان نداره.
اینجا مهمانخانهٔ نیمهشب بود، چطور چنین جاییشانس راهش را به اینجا پیدا کرده بود؟کمک با این حال، برای فهمیدنش کنجکاوتر هم شد.
هلن بیهیچ تردیدی واردِ ساختمانی شد که تابلویی با نوشتهٔ «پاتوقِ گیمرها» داشت. اولین چیزی که دیدمهمانخانهست مردِ نسبتاً جوانی بود که با شلوارِ جین و تیشرت در مغازه ایستاده بود. متوجه شد کهتهش او هم عینکِ کلارک کنت به چشم دارد، اما خودش هم همینطور بود، پس نمیتوانست قضاوت کند.
وقتی مردِ جوان او را دید، پوزخندی هیجانزده زد و گفت: «خوش اومدید! وای، اولین مهمانم به این زودی رسید. سریعتر از چیزی بود که انتظار داشتم. میتونیدقرار من رو لئو صدا کنید و اینجا هم مرکزِ بازیِ منه! اگه فقط یه لحظه به من وقت بدید، هنوز دارم همهٔ بازیها رو روی کامپیوترها دانلود میکنم. بهمحضِبیندازد اینکه تموم بشن، این بازی رو بهتون نشون میدم که فکر کنم عاشقش بشید. اسمش لیگِ لکسهاست، یا بهاختصار الاوال. الاوال خیلی محبوبه، فکر کنم خیلی زود یادش بگیرید.»
«لئو» وقتی اعلانی برای تکمیلِ مأموریت دریافت کرد، یک ثانیه مکث کرد، امااختصاص بعد دوباره توجهش را به هلن داد و از او پرسید که آیاقرار قبلاً بازی کرده است یا نه. اوه بله، قرار بود حسابی خوش بگذرد.