چپتر 28: چپتر ۲۸
0لکس به خانه رسید و اولین کاری که کرد این بود که یک بطریِ دیگر از شبنمِ بوتلام را سر کشید و خودش را روی تخت انداخت. نزدیک بهکبود دوازده ساعت خوابید و وقتی بیدار شد، گیج و دردمند و بهشدت گرسنه بود. لکس آبدهانش را از روی صورت پاک کرد و گوشیاش را برداشت تا اعلانها راخستگیِ چک کند... و شاید هم مقدارِ زیادی غذای بیرونبر سفارش دهد. آشپزی بلد بود، اما نمیشد از یک آدمِ مجروح انتظار داشت آشپزی کند، مگر نه؟ دلیلش دقیقاً همین بود.
متأسفانه هنوز اعلانِ واریزِ پولِ مارلو را دریافت نکرده بود؛ که البته دور از انتظار همبیشماری نبود. با این حال، تماسهای بیپاسخ و پیامهای بیشماری از هری و الین، دوستان و همکارانِپیام سابقش داشت. کاملاً فراموش کرده بود با آنها تماس بگیرد و از زمانِ استعفایش هم مدتی میگذشت.
به هر دو پیام داد و گفت شغلِ جدید و هیجانانگیزی پیدا کرده و به همین دلیل بهشدت سرش شلوغ بوده است، و بهزودی با آنها تماس میگیردسرتاسرِ تا دیداری تازه کنند. از اینکه به آنها دروغ میگفت کمی احساسِ گناه میکرد. آنها در خیلی چیزها همراهیاش کرده بودند، اما در حالِ حاضر تنها چیزی کهجدیِ اهمیت داشت امنیت بود. وقتی اوضاع را تثبیت میکرد و در سطحِ تزکیهٔ بالاتری قرار میگرفت، کسی چه میدانست، شاید آنها را هم با دنیای تزکیه آشنا میکرد.
با ناله از تخت بیرون آمد و لنگلنگان به سمتِ حمام رفت. لباسهایش را درآورد، جلوی آینه ایستاد وآینه از دیدنِ وضعیتش چهره در هم کشید. مثلِ زمانی که تازه برگشته بود سرتاسرِ بدنش کبود و سیاه نبود،نام اما هنوز تمامِ تنش پوشیده از کوفتگی بود. وضعیتش را باز کرد تا درکِ بهتری از اوضاع پیدا کند.
نام: لکس ویلیامز
سن: ۲۳
جنسیت: مرد
سطحِ تزکیه: مرحلهٔ ۱ آبدیدگیِ تنِ آغوشِ شاهانه
سلامتی: پایینتر از حدِ مطلوب (در حالِ رشدِ تومورِ مغزی)، آسیبِ جدیِ عضلانی (در حالِ بهبودی)، خستگیِ مفرط (در حالِ بهبودی)، شکستگیهای موییِ متعدد (در حالِ بهبودی)، تخلیهٔ بیش از حدِ نیروی حیات (در حالِ بهبودی)، تخلیهٔ ذات (در حالِ بهبودی)، آسیبِ جزئیِ روح (در حالِ بهبودی)
امتیازِ نیمهشب: ۵۱۵۱
سطحِ مهمانخانهٔ نیمهشب: ۲
موجودی: دمپایی حمام، کاردِ کره برای دفاعِ شخصی، ۱ بلیتِ طلایی، لباسِ میزبان، سوتِ آرامش
رویدادهای در دسترسِ نیمهشب: آزمونها
مأموریتها:
مأموریتِ جدید: مهمانخانهٔ نیمهشب بهعنوانِ پرآوازهترین مهمانخانه در جهان، تنها میزبانِ ثروتمندان و قدرتمندان نیست! بخشِ رایگانِ مهمانخانه راهاندازی و توسعه یابد و اولین مهمانِ رایگان پذیرفته شود!
ملاحظات: به سختکوشی ادامه بده! اگه تزکیهات رو بهاندازهٔ کافی بالا ببری، یه روز میتونی توهماتی بسازی که قیافهت رو بهتر نشون بده!
مأموریتِ ناگهانی آغاز شد: مارلو با شخصیتی عالی و انرژیِ فراوان، نامزدِ فوقالعادهای برای پادوییِ مهمانخانه است! مارلو بهعنوانِ اولین پادو استخدام شود!
مهلتِ مأموریت: ۱ ماه
پاداشِ مأموریت: ۱ خوابگاهِ کوچکِ کارکنان، ۱۰۰۰ امپی، +۱ سطحِ مهمانخانهٔ نیمهشب
جریمهٔ شکست در مأموریت: ۱۰۰۰- امپی (اگر میزبان قادر به پرداخت نباشد، منجر به مرگِ فوریِ او خواهد شد!)
لکس با دیدنِ بیماریهای جدیدی در وضعیتش که نیرویخیلی حیات، ذات و روحش را تحتتأثیر قرار داده بودند،امنیت کمی نگران شد و بقیهٔ وضعیتش را بهکلی نادیده گرفت.
پرسید: «مری، چه خبره؟ روح و ذاتمگناه چطوری آسیب دیدن؟ و وقتی میگه نیرویحاضر حیات بیش از حد تخلیه شده، یعنی چی؟»
مری جواب داد: «شاید بتونی تاریخچهٔ وضعیتت رو چک کنی تا بفهمی ذات و نیروی حیاتت کِی آسیب دیدن. در موردِ نیروی حیات، میتونم بهت بگم که احتمالاً اون هم موقعِ مبارزهت با زامبیها صدمه دیده.مثلِ وقتی یه آدمِ عادی آسیب میبینه، بدنش خودش رو ترمیم میکنه و این قضیه برای تزکیهگران هم صدق میکنه. وقتی کسی تا حدی آسیب میبینه که حتی با استفاده از داروی همردهٔ خودش هم نمیتونه شفاشکستگیهای پیدا کنه، نیروی حیاتش صدمه میبینه. تو اون نقطه، برای اینکه شخص بهبود پیدا کنه، باید از دارویی بالاتر از ردهٔ تزکیهاش استفاده بشه تا اول نیروی حیاتش درمان بشه و به بدنش اجازهٔ ترمیم بده.
«بدنت احتمالاً تو مبارزه با زامبیها بیشتر از ظرفیتش آسیب دیده، اماپیامهای تو از شبنمِ بوتلام استفاده کردی که میتونه کسانی رو که پایینتر اززمانِ عالمِ بنیان هستن شفا بده، و احتمالاً همون کمکت کرده تا خوب بشی.»
لکس با شنیدنِ این خبر لرزه بر تنش افتاد و بهسرعت تاریخچهٔ وضعیتشحالِ را مرور کرد تا بفهمد چه چیزی روی ذات و روحش تأثیر گذاشته است!میدانست خیلی زود جواب را پیدا کرد و این موضوع لرزهٔ بیشتری بر اندامش انداخت!
وضعیت اینطور نشان میداد:
بریدگی از زامبیِ ردهٔ ۱ دریافت شد، آلودگی به جهشزا. مقاومتِ تن در برابرِ جهشزا × ۷
بریدگی از زامبیِ ردهٔ ۲ دریافت شد، آلودگی به جهشزا. ناتوانیِ تن در مقاومت، تکثیرِ جهشزا × ۲
اثرگذاریِ جهشزا بر ذات × ۸
تغییرِ روح توسطِ جهشزا × ۴
شبنمِ بوتلام در خون جذب شد. شبنمِ بوتلام جهشزا را پاکسازی میکند، ذات و روح به حالتِ عادی برمیگردند × ۳
خدا روبودند شکر بهخاطرِحاضر شبنمِ بوتلام!
لکس در دل این را گفت و سرانجام فهمید چقدر به مرگ نزدیک شده بود. اما چیزِ شگفتانگیزِ دیگری هم یاد گرفت: شبنمِتماس بوتلام میتوانست جهشزاهای زامبی را پاکسازی کند، به این معنی که حداقل زامبیهایی که او با آنها روبهرو شده بود، شبیهِ زامبیهای توی فیلمهادروغ نبودند که به قربانی هیچ فرصتی برای مقاومت نمیدهند. نکتهٔ دیگر این بود که تبدیلشدن فوری نبود، بنابراین قربانی برای درمانِ خودش وقت داشت.
به هر حال، هیچ فایدهای نداشت که خودش را بیشترچیزها از این بابتِ این موضوع تحتِ فشار بگذارد. اوضاع دیگرتثبیت روبهراه شده بود، پس بهتر بود فعلاً روی آینده تمرکز کند.
لکس دوشِ آبگرمِ طولانیای گرفت، مقدارِ زیادی خونِ خشکشده و کثیفیهمراهیاش را از تنش شست و درست بهموقع به اتاقِ نشیمن برگشتتزکیهٔ تا مقدارِ مضحکی کباب را که سفارش داده بود، تحویل بگیرد.
بعد از چند نوشیدنی و خوردنِ گوشتی بهاندازهٔ یک گاوِ کامل، لکس تصمیم گرفت قبل از رسیدگی بهدنیای مهمانخانه کمی استراحت کند. کارِ زیاد برای روحِ یک پسرِ جوان خوب نبود. برای گرامیداشتِ افتخاراتِ اخیرش، تصمیممثلِ گرفت یک بازیِ زامبی انجام دهد. کامپیوترش را روشن کرد، یک بازی انتخاب کرد و مشغولِ بازی شد.
در ابتدا وقتی بازی را شروع کرد، کمی معذب بود: بازی بیشازحد خشک بود و بادوستان تجربهاش جور درنمیآمد. علاوه بر این، هرچه بیشتر بازی میکرد، بیشتر حس میکرد که ترجیح میدهدشغلِ تمرین کند تا دفعهٔ بعد که با آنها روبهرو شد، بتواند اوضاع را کمی بهتر مدیریت کند.
درست همان موقع که میخواست از بازی بیرون بیاید، شخصیتش در بازی حرکتِ خاصی انجام داد و لکس، درست مثل لامپیسطحِ که روشن شود، حس کرد ایدهٔ فوقالعادهای به ذهنش رسیده است! شخصیتش را وادار کرد آن حرکت را تکرار کند وایستاد هرچه بیشتر این کار را میکرد، بیشتر حس میکرد که ایدهاش محشر است. دچارِ روشنبینیِ ناگهانی شد و ناگهان ذهنش باز شد.
فهمید که سردرگم بوده، اما خودش هم خبر نداشته است.چیزها در زمینهٔ مبارزه دچارِ توهم شده و بهنوعی مسیرِ اشتباهیتثبیت را پیش گرفته بود، اما خوشبختانه به حقیقت پی برده بود!
چند ساعتِ دیگر هم بازی کرد تا ایدهاش را تأیید کند و هرچه بیشتر بازی میکرد، بیشتر حس میکرد که نابغهای بینظیر است. بهنوعی، بدونِ اینکه خودش متوجه شود، تحتتأثیرِجلوی پیشفرضهایی قرار گرفته بود که دربارهٔ مبارزه داشت، اما بالاخره از آن زنجیرها رها شده بود. این موضوع او را به فکر فرو برد؛ اگر در زمینهٔ مبارزه تحتتأثیرِ باورهای غلطحدِ قرار گرفته بود، دیگر چه چیزهایی را نادیده گرفته بود؟ از آنجا که بازیهای ویدئویی طرزِ فکرش را آزاد کرده بودند، به هنر روی آورد تا خودش را بیشتر رها کند.
برای اینکه ایدههایی برای کار با مهمانخانه پیدا کند، گوشیاش رابیپاسخ درآورد و محبوبترین رمانِ تزکیهٔ این روزها را جستوجو کرد. یکیآنها پیدا کرد و مشغولِ خواندن شد، و عجب کتابی هم بود!
شخصیتِ اصلی که در بدوِ تولد رها شده و خانوادهٔ «دور»ش او را بزرگ کرده بودند، در هر فرصتیاوضاع بهشدت طرد میشد و رفتاری وحشتناک با او داشتند. هر کسی که میدید، بهطرزِ غیرقابلدرکی از او متنفر بود ودرآورد همه از هیچ تلاشی برای آسیبزدن به او دریغ نمیکردند، حتی تا جایی که خودشان را هم به دردسر میانداختند.
با این حال، بهعنوانِ شخصیتِ اصلی، این پسرِ پانزدهساله اخلاقیاتی درخشان داشت، هرگز بیدلیل به دیگرانچیزی آسیب نمیرساند، از هیچکس متنفر نبود و همیشه به هر کسی که میدید کمک میکرد —بیرون چون بهنحوی، با وجودِ محاصرهشدن در میانِ آنهمه انرژیِ منفی، اخلاقیاتِ درونیِ او هرگز فاسد نمیشد.
تنها کسی که رفتارِ درستی با او داشت، خواهرخواندهاش بود که در کودکی پیدایش کرده و با وجودِ اینکه خودش هم بچهبیرون بود، او را بزرگ کرده بود. آنقدر زیبا بود که هیچکس قبل یا بعد از او هرگز به این زیبایی زاده نمیشد، اماپوشیده بهنوعی هیچکس جز شخصیتِ اصلی متوجهِ این موضوع نشده بود، چون بهخاطرِ کارهای یدی، لباسها و صورتش با کمی خاک پوشیده شده بود.
او همچنین عاشقِ برادرش بود، چون ظاهراً در رمانهای تزکیه اجباری است که خواهر و برادرهای ناتنی یا به هم خیانتکرده کنند یا عاشقِ هم شوند. یک روز گروهی از افراد تاروپودِ فضا و زمان را شکافتند، جلوی شخصیتِ اصلی ظاهر شدند ودیداری بیهیچ دلیلِ موجهی او را کتک زدند. سپس چند پاراگراف را صرفِ توهین به او کردند. بعد دوباره کمی دیگر کتکش زدند.
وقتی دست نگه داشتند، خواهرِ شخصیتِ اصلی بهنحوی پیدایشان کرد و بهسمتشان هجوم برد تا متوقفشان کند، اماامنیت دستگیر شد. معلوم شد آن تزکیهگرها به این دلیل به سطحِ فانی نزول کرده بودند که قدّیسهٔ خاندانشانحمام بهنوعی گم شده بود و داشتند دنبالش میگشتند، و خواهرخواندهٔ شخصیتِ اصلی از آب درآمد که همان قدّیسه است.
آنها که از پیدا کردنش خوشحال بودند، تصمیم گرفتند شخصیتِ اصلی را بکشند، چون چطور جرئت کرده بود از او مراقبت کند و بزرگش کند تا بهمیدانست او احساس پیدا کند؟ خواهرِ قدّیسه تهدید کرد که اگر به او آسیب برسانند خودکشی میکند، اما قول داد که اگر جانش را ببخشند با آنها برود. گروهپوشیده موافقت کرد و از جانش گذشت، اما هیچکس خبر نداشت که موقعِ رفتن، بهجای کشتنِ شخصیتِ اصلی تصمیم گرفتند کلِ دنیایی را که در آن بود منفجر کنند.
به این ترتیب، از نظرِ فنی او را مستقیماً نمیکشتند و در نتیجه زیرِ قولشان به خواهرِمیدانست قدّیسه نمیزدند؛ خواهری که در این نقطه آنقدر زیبا تشخیص داده شده بود که خودِ جهان ازوضعیتش تحسین به گریه افتاده بود، چون آن مقدارِ کمِ خاکِ روی صورتش در مقطعی پاک شده بود.
وقتی دنیا نابود شد و شخصیتِ اصلی در آستانهٔ مرگ قرار گرفت، قلبش از کینه و اندوه لبریزسابقش شد، زیرا از دستِ آن افراد بهخاطرِ کشتنِ خودش کینهای نداشت، بلکه بهخاطرِ تمامِ آن مردمِ «بیگناهِ» دنیادلیل که آنها هم مرده بودند ناراحت بود — همان مردمی که تمامِ عمرش به او توهین کرده بودند.
این به آن دلیل بود که قلبی از طلای ناب داشت. در لحظهٔ پیشحاضر از مرگش، گنجینهای که پدر و مادرِ مرموزش برایش به جا گذاشته بودند شروع بهتزکیه درخشش کرد و نجاتش داد، و شانسِ دوبارهای برای زندگی و تزکیه به او بخشید.
تمامِ اینها در همان فصلِ اولِ رمانی اتفاق افتاد که لکس برای خواندن انتخاب کرده بود. راستش را بخواهید، از نسبتِ تعدادِ کلماتبالاتری به کلیشههایی که رمان به آن دست یافته بود، تحتتأثیر قرار گرفت. با این حال، این داستان ایدهای به او داد. در بیشترِمثلِ رمانهایی که پیشتر خوانده بود، شخصیتِ اصلی از هیچ تلاشی برای جمعآوریِ فرصتها و گنجینههای نایابی که به پیشرفتش کمک میکردند، دریغ نمیکرد.
اما او بهعنوانِ مالکِ مهمانخانه، نه فقط به یک دنیا، بلکه به چندین دنیا دسترسیمیگرفت داشت. میتوانست گنجینههایی از سراسرِ جهان جمعآوری کند و آنها را در مهمانخانه در دسترسجلوی قرار دهد و به این ترتیب، مهمانخانه را از قبل هم مجللتر کند. چه ایدهٔ محشری!
دیگر از کجا میتوانست الهام بگیرد؟ کامپیوترش را بازحال کرد و مشغولِ گوشدادن به جدیدترین آهنگها شد، تا ببیندکاملاً آیا متنِ ترانهها بیشتر به او الهام میبخشند یا نه.
در پسزمینه، مری در هوا شناور بود و با نگاهی مبهوت و کلافه لکس راتنها تماشا میکرد. مهم نبود، فعلاً نادیدهاش میگرفت. ذاتِ لکس آسیب دیده بود و این روی طرزِناله فکرش تأثیر میگذاشت. وقتی ذاتش ترمیم میشد، عقلش هم سرِ جایش میآمد. دستکم اینطور امیدوار بود.