چپتر 343: فصل 343
0یکی از مردها کلاهِ سیلندریاش را برداشترهبر و گفت: «فکر میکنم سوءتفاهمی پیش اومده.اسمِ شاید بتونیم این موضوع رو خصوصی حلوفصل کنیم.»
از بینِ آن پنج مرد، این یکی بیشترین خونسردی را نشان میداد و احتمالاً رهبرِ گروه بود. لکس فقط سربقیه تکان داد و آنها را به یکی از دو اتاقِ خصوصیاش در طبقهٔ همکف راهنمایی کرد. تا زمانی که درکشتیسازیِ میخانه بودند، برایش مهم نبود کجا حرف میزنند. اما همزمان، نمیتوانست بگذارد بفهمند که اعتمادبهنفسش فقط محدود به میخانه است.
با اینکه خودِ لکس برتریِ روانیاش را حفظ کرده بود، در همان چند لحظهٔ کوتاهی که طول کشیدطول تا واردِ اتاق شوند، بقیهٔ مردها هم خونسردیشان را به دست آوردند. آنها بیتجربه نبودند و جهانبینیِ لوسخود و تحریفشدهٔ فرزندانشان را هم نداشتند. اگر تسلط بر خود نداشتند، بهسادگی نمیتوانستند تا اینجای زندگی پیش بروند.
تنها دلیلی که در وهلهٔ اول ذهنیتشان به هم ریخته بود، این بود که با چیزی جدیدبنیانگذارِ و غیرمنتظره روبهرو شده بودند. لکس ذهنیتِ آنها را با ۵ تزکیهگرِ اولیهٔ نوزادِ روح که بر زمینگرفته حکومت میکردند مقایسه کرد. بهجز برندون که وضعیتِ روانیاش با معیارهای عادی قابلسنجش نبود، بقیه بهشدت ضعف داشتند.
رهبر با صدایی آرام و باوقار گفت: «فکر میکنم هنوزباوقار معرفی نشدیم. اسمِ من رجینالد مودـه، رئیسِ اتحادیهٔ کشتیسازان، مالکِ بیشترِبیشترِ کارخونههای کشتیسازیِ این منطقه و بنیانگذارِ تأسیساتِ تحقیقات و مهندسیِ دریایی.»
بقیه هم یکییکی خود و شغلشان را معرفی کردند. آنها واقعاً حق داشتند مغرور باشند، چرا که صنایعِ تحتِ فرمانشان هم پرتعداد بود و هم گسترده. از ساختوسازهنوز گرفته تا کشاورزی و پزشکی و غیره، هر جنبه از زندگیِ مردمِ عادی در بابیلون بهطورِ مستقیم یا غیرمستقیم در کنترلِ این مردان بود. علاوه بر این، فراموشفرمانشان نکردند اشاره کنند که تنها اشرافِ منطقه نیستند، بلکه فقط اشرافی هستند که هنگامِ فرا رسیدنِ تاریکی به بابیلون نزدیک بودهاند و مجبور شدهاند در اینجا پناه بگیرند.
بسته به زاویهٔ دید، میشد حرفشان را یک تهدید تلقی کرد. اما لکس بر این باور بود که میتواندکشید از این ۵ نجیبزاده برای دسترسی به بقیه استفاده کند. این موضوع برای برنامههایش مهم بود، چرا که اگرچه مهمانخانهاینجای یکی از راههای جمعآوریِ انرژی بود، اما نمیخواست چیزهایی را هم که در قلمروی بلور پایهگذاری کرده بود رها کند.
میتوانست از آنها برای رسیدن به درکِ عمیقتری ازرئیسِ منطقه استفاده کند و شبکهٔ ارتباطیِ خودش را توسعهتأسیساتِ دهد. همین الان هم کاربردهای زیادی به ذهنش میرسید.
او خیلی ساده گفت: «من لکسام،داشتند مالکِ میخانهٔ نیمهشب.» در این موقعیت،معرفی داشتنِ یک پیشینهٔ مرموز به نفعش بود.
«از آشنایی باهاتون خوشحالم، لکس. خیلی مایهٔ تأسفه که دیدارمون تو این شرایطِ ناخوشایند اتفاق افتاد، اما بهتون اطمینان میدم که نیتِ پشتِ این «حادثه» اونقدرها هم که بهمعرفی نظر میرسه شوم نبود. با کمالِ ناراحتی باید اعتراف کنم که بچههای ما یهکم... با راهورسمِ دنیا ناآشنا هستن. اما در نهایت، اونا هنوز فقط بچهان، پس برای یاد دادنِساختوساز آدابِ درست بهشون خیلی دیر نشده. مطمئنم که میتونیم بینِ خودمون به یه توافقی برسیم تا این موضوع رو پشتِ سر بذاریم و به یه رابطهٔ کاریِ بهتر امیدوار باشیم.»
لکس بلافاصله جواب نداد و مدتی را صرفِ ارزیابیِ رجینالد کرد. این مرد بیشک سرسخت بود.لحظهٔ هر کسی که به موفقیتِ بزرگی دست مییافت، نمیتوانست به این سرعت خودش را با تهدیدفرزندانشان شدن وفق دهد و حتی بدونِ تلافی کردنِ آن تهدید، دنبالِ راهی برای حلوفصلِ اوضاع بگردد.
طبیعتاً هنوز این احتمال وجود داشت که رجینالد منتظر بماند تا بچهها را نجات دهند و بعد برای انتقام نقشه بکشد،دریایی اما لکس فکر نمیکرد چنین چیزی محتمل باشد. دشمنیِ بیشتر با لکس هیچ سودی نداشت و خطراتِ زیادی به همراه میآورد. مردِبهطورِ تاجرپیشهای مثلِ رجینالد کاری نمیکرد که هیچ سودی برایش نداشته باشد و در عینِ حال امنیت و ثباتش را به خطر بیندازد.
لکس بهآرامی و انگار که میخواست آنها را محک بزند، گفت: «اگه واقعاً فقط یه اشتباهِ ساده بوده و تو تلاشتون برای جبران صادق هستین، من یه راهحلِ ساده میبینم که همه رو راضی میکنه. راستش، من بهتازگی این میخونه رو بازساختوساز کردم و بهشدت کمبودِ نیرو دارم. شما از طرفِ دیگه، نیاز دارین بچههاتون جهانبینیشون رو گسترش بدن و در عینِ حال ادب بشن. این برای هر دوی ما یه فرصته. همهٔ کسایی که درگیرِ ماجرا بودن میتونن بیان و یه هفته توباور میخونهٔ من کار کنن. البته مقصرِ اصلی باید بیشتر از بقیه مجازات بشه، پس میتونه یه ماه اینجا کار کنه. این هم میتونه براشون یه درسِ افتادگی باشه، هم جبرانی برای رفتارِ بدشون. اگه با این موافقین، میتونن از فردا شروع کنن.»
در ظاهر اینطور به نظر میرسید که لکس به عنوانِ لطفی در حقِ آن پنج مرد، اجازه داده بچهها با مجازاتی سبک قسر در بروند، اماآرام در حقیقت، امیدوار بود با افزایشِ میزانِ ارتباطشان، رابطهٔ عمیقتری شکل بدهد. در عینِ حال، با یک بار مرخص کردنِ بچهها، به آنها نشان داد کهباشند از زیرِ قول زدنشان ترسی ندارد، و به این ترتیب کاری کرد اینطور جلوه کند که اعتمادبهنفسش ذاتی است و هیچ ربطی به خودِ میخانه ندارد.
در این مدت، لکس همچنین میگذاشت بچهها «تصادفاً» شاهدِ برخیبرتریِ از جنبههای عمیقترِ میخانه باشند تا به والدینشان گزارش دهندواردِ و از این طریق رازورمزِ پیرامونِ خودش را بیشتر کند.
رجینالد معطل نکرد و بیدرنگ پیشنهادِ لکس را پذیرفت. لکس یخِ بچهها را باز کرد و بهبنیانگذارِ والدینشان اجازه داد آنها را به خانه برگردانند. این کار به بچهها فرصت میداد تا به خودشان بیایندگرفته و به والدین هم مجالی میداد تا دربارهٔ آنچه واقعاً رخ داده بود، درستوحسابی از آنها سؤالوجواب کنند.
قاتلِ زنجیرهای خون را از روی تیغهاش لیسید و از هیجانِ آخرین قتلش لذت برد. تاریکیوضعیتِ انجامِ پنهانیِ کارهایش را آسانتر میکرد، اما در عینِ حال روندِ پوسیدگی را هم سرعت میبخشید. بهزودیمودـه مردم متوجهِ بوی عجیبی که از خانههای این منطقه میآمد میشدند، بنابراین باید شکارگاهِ جدیدی پیدا میکرد.
شاید بهتر بود از تاریکی استفاده کند و دست به شکارِ سختتری بزند. همانطور که از خانهکوتاهی بیرون میرفت، خندهای کرد و با خود فکر کرد بعد به کجا برود. دیگر از بخشهای فقیرنشینِاگر بابیلون خسته شده بود. در قدمِ بعدی، میخواست ببیند آیا خونِ ثروتمندان جورِ دیگری میریزد یا نه.
مهمانخانهٔ نیمهشب، دهکده
میراندا از لای پردهها به جمعیتِ عظیمِ داخلِ سالن نگاه کرد و نفسِ عمیقی کشید. استقبال خوبمعیارهای بود، اما نمیدانست نتایج هم رضایتبخش خواهد بود یا نه. نمایشگاهِ زمین یک ماه طول میکشید ورئیسِ اگر میتوانستند حمایت یا بودجهای محکم از یک منبعِ میانستارهای به دست بیاورند، توسعهٔ زمین بسیار سرعت میگرفت.
تعدادِ تزکیهگران اخیراً بهطورِ تصاعدی افزایش یافته بود، اما حتی با باز شدنِ قلمروی کوچکِ جدید، امیدی نداشتند که بتوانند تقاضا برایشوند منابع را برآورده کنند. علاوه بر این، قلمروی کوچک تنها شش ماهِ دیگر باز میماند و پس از آن باید خودکفا میشدند.وهلهٔ مستعمره کردنِ بقیهٔ سیاراتِ منظومهٔ شمسی کمکِ بزرگی به این تلاش میکرد. اما برای این کار، به فناوری و منابعِ بهتری نیاز داشتند.
برنارد که پشتِ سرش ایستاده بود، پرسید: «نگرانی؟» اورئیسِ یکی از رهبرانِ انجمنِ نظمِ نوین بود و یکی ازتحقیقات محرکانِ اصلیِ برکناریِ پنج رهبرِ قبلیِ دنیا به شمار میرفت.
«فقط امیدوارم چیزی برای ارائه داشتهداشتند باشیم. هرچی بیشتر تو مهمانخانه وقت میگذرونم،نشدیم بیشتر میفهمم که زمین واقعاً چقدر ناچیزه.»
با لحنی سرخوش گفت: «اونقدر ناچیز که یه مسابقهٔ زیباییِ ساده از زمین، چند تا سیاره رو کاملاً درگیرِ خودش کرده.» برناردضعف روشِ منحصربهفردی داشت که همیشه حتی در وخیمترین شرایط هم فرصتها را پیدا میکرد. او کسی بود که وقتی زنِ هولوگرامی، فرناندا،تحقیقات ظاهر شد، جلوی فروپاشیِ انجمن را گرفت و همان کسی بود که از همان اول اجازهٔ برگزاریِ این رویداد را از فرناندو گرفت.
با صدایی که مثلِ همیشه آرام بود گفت: «نگران نباش. ما از پسِ چالشهای زیادی براومدیم و بازم برمیایم. سرنوشتِ ما نمیتونه محدودبقیهٔ به زمین باشه. اینجا فقط سکوی پرتابی برای داستانهای ماست. قدمِ بعدی اینه که راهی برای ترمیمِ رگهات پیدا کنیم تا بتونی دوباره تزکیهریخته رو شروع کنی. با طولانی شدنِ عمرت، دیگه نیازی نیست نگرانِ سرعتِ پیشرفتِ ما باشی. ما تمامِ وقتِ جهان رو در اختیار خواهیم داشت.»
امید و هیجان در چشمانش سوسو زد، اما نگذاشت در چهرهاش نمایان شود. وقتی میراندا کاری برایبنیانگذارِ انجام دادن داشت، نمیگذاشت هیچچیزِ دیگری حواسش را پرت کند. در حالِ حاضر، باید نمایشگاهی را افتتاحساختوساز میکرد و بعد از آن تنها یک ماه فرصت داشت تا هرچه را نیاز داشتند، تأمین کند.
با فروخوردنِ هیجان و همچنین نگرانیاش، از لایصدایی پرده گذشت و به وسطِ صحنه رفت. مراسمِمودـه افتتاحیهٔ اولین نمایشگاهِ میانستارهایِ زمین آغاز شده بود.