چپتر 284: چپتر ۲۸۴
0وقتی لکس بیدار شد، انتخابش را نهایی کرد و به آپارتمانش برگشت. چیزهای زیادی برای تمرین داشت؛ از جملهتزکیه حمله با آرایهها و فنونِ جدیدش. تهِ دلش از خود میپرسید چرا نمیتواند همان فنونِ قبلیاش را به کارکاری بگیرد. هرچه باشد، وقتی همان فنون با منبعِ انرژیِ قویتری تغذیه میشدند، قاعدتاً باید قدرتشان هم بیشتر میشد، مگر نه؟
اما ماجرا اینطور نبود؛ حتی با تغذیه از انرژیِ روحی بهجایسپرد چی، عملکردِ فنون تفاوتِ چندانی نمیکرد، چون ظاهراً سقفِ توانِ مشخصی داشتند.ذهنش خودِ این فنون اصلاً برای استفاده در چنین مقیاسی طراحی نشده بودند.
لکس قرار بود پیچیدگیهای این موضوع را در یکی از کلاسهای جدیدش که روی تزکیه تمرکز داشت یاد بگیرد، اما فعلاً داشت خودش را با اتفاقاتِ مهمانخانه بهروزشعبه میکرد. با دیدنِ موجودیِ امپیاش که به ۶٬۴۵۱٬۰۰۰ رسیده بود، لبخند زد. پس از بررسیِ کاملِ اوضاع، اولین کاری که باید میکرد تصمیمگیری دربارهٔ زندانیها بود. نمیخواست درجا آنهابیمصرف را بکشد، اما با توجه به گذشتهای که داشتند، بیرون انداختنشان از مهمانخانه هم بهترین راهحل نبود؛ چرا که اگر به کسی آسیبی میرساندند، لکس خودش را مسئول میدانست.
در نهایت تصمیمگیری را به تعویق انداخت و به مری سپرد تا مراقبمقیاسی باشد از حبس فرار نکنند. دومین کاری که باید میکرد، یا بهتر بودیاد بگوید دلش میخواست بکند، چیزی بود که مدتی ذهنش را درگیر کرده بود.
«مری، حالا که امنیتِ درستوحسابی تو مهمانخانه داریم و درآمدمون هم بیشترقرار شده، یه چیزی هست که میخوام امتحانش کنم. میخوام از اختیاراتِ بیشتری کهمهمانخانه دارم استفاده کنم و یه شعبه از مهمانخانه تو این قلمرو باز کنم.»
مری جا خورد، چون چنین چیزی هرگز به ذهنش نرسیده بود. اما پس از غافلگیریِ اولیه،دومین جواب داد: «این کار اضافیه. شاید منطقی باشه که بخوای یه مهمانخانهٔ دیگه اونجا بسازی، اماهست بهمحض اینکه بتونی این قلمرو رو دوباره به مهمانخانهٔ اصلی وصل کنی، شعبهٔ جدید کلاً بیمصرف میشه.»
لکس با اطمینان جواب داد: «نه لزوماً. این یه تصمیمِ یهویی نیست. خیلی وقته دارم بهش فکر میکنم. مهمانخانهٔ اصلی همیشه سرِ جاشه، اماکنم دلم میخواد مهمانخانه تو چندتا دنیا مکانِ فیزیکی هم داشته باشه. این شعبههای جدید قرار نیست مثلِ شعبهٔ اصلی کار کنن، خیلی بیسروصداتر میشن.اینکه ولی به یه سری مشتریهای خاص، اگه ازشون خوشم بیاد، میتونیم اجازه بدیم از خدماتِ بهترمون مثل اتاقِ مراقبه یا اتاقِ بازیابی استفاده کنن.»
«هرچه باشه، تلهپورت شدن به یه مکانِ جدید برای همه ایدهآل نیست. اینجوری، مهمانخانه میتونه بخشی از یه جامعه بشه و وقتی قلمرو متصل شد، حتی میتونه راهی باشه تا کلیدهای طلایی رو پخش کنیم. تازه، وقتی این قلمرو رو دوباره به مهمانخانهٔ اصلیتصمیمگیری وصل کردیم و چندتا مکانِ فیزیکیِ دیگه هم داشتیم، پیدا کردنِ کارمندهای قابلی که بخوایم استخدام کنیم خیلی راحتتر میشه. بهعلاوه، میتونیم یه شبکه از مهمانخانهها راه بندازیم. میتونیم تو کلِ جهان اطلاعات جمع کنیم، بهترین خدمات رو ارائه بدیم، و از همهٔ منابعهست بهترین استفاده رو بکنیم. گزینههامون بینهایته، نباید خودمون رو فقط به کارهای واضح محدود کنیم. مگه خودت نگفتی راههایی پیدا کنم تا از باگهای سیستم استفاده کنم؟ گذشته از این، مهمانخانهٔ نیمهشب چطور میتونه بهترین مهمانخانهٔ جهان باشه اگه فقط یه شعبه داشته باشه؟»
جملهٔ آخرِ لکس صرفاً بهانهای الکی برای توجیهِ ایدهاشطراحی بود، اما انگار ناخواسته به شرافتِ سیستم توهین کردهروی بود، چرا که بلافاصله یک مأموریتِ جدید صادر شد!
مأموریتِ جدید: تأسیسِ یک شعبه از مهمانخانهٔ نیمهشب: میخانهٔ نیمهشب!
پرداختِ ۵٪ از انرژیِ انباشتهشده
پرداختِ ۱۰ میلیون امپی
پاداشِ مأموریت: ساعتِ جیبی
ملاحظات: مهمانخانهٔ نیمهشب بهترین مؤسسهٔ هتلداریِ جهانی تو این جهانه! مگه میشه شعبه نداشته باشه؟
لکس، برای یک بار هم که شده، از واکنشِ سیستم خندهاش گرفت، در حالی که مری کاملاً حیرتکرده بود. حقیقت این بود که مری ایدههای زیادی برای توسعهٔ مهمانخانه داشت، اما آنها را بهامتحانش زبان نمیآورد چون نمیخواست لکس برای ایده گرفتن به او وابسته شود. با این حال، طرزِ فکرِ نامتعارفِ لکس انگار از جسورانهترین انتظاراتِ او برای پیشرفتِ مهمانخانه هم فراتر رفته بود. به نظر میرسید لکسمیشه دارد روزبهروز خودش را بهعنوانِ یک مهمانخانهدارِ لایق ثابت میکند. هرچه باشد، دیگر او نبود که برای ارتقای مهمانخانه دنبالِ مأموریتها بدود؛ حالا این سیستم بود که برای عملی کردنِ چشماندازهای لکس مأموریت صادر میکرد.
مری گفت: «خب، راستش اصلاً انتظارِ چنین چیزی رو نداشتم.چیزی هیچ راهی به ذهنم نمیرسید که چطور باید سراغِ اینشده کار بریم، اما با یه مأموریت، همهچیز خیلی آسونتر میشه.»
لکس گفت: «آسونتر، آره. اما لحنِ این مأموریت جوریه که انگار بهمحضِ اینکه امپی و انرژی رو بپردازم، سیستمپیچیدگیهای خودش میخانه رو میسازه. این خوب نیست. تا من واسه این کار پسانداز میکنم، تو باید به فکرِ راهیلبخند باشی که بتونم کنترل کنم میخانه کجا و چطور ساخته بشه. این کار باید طبقِ خواستهٔ من پیش بره.»
«بررسیش میکنم.»
لکس بسیار خوشحالتر از چیزی که انتظار داشت از این ماجرا بیرون آمد. کاملاًفرار آماده بود که ایدهاش با مشکلاتِ متعددی روبهرو شود، چون پیشتر پنلِ سیستم رادرستوحسابی زیر و رو کرده بود و هیچ راهی برای تأسیسِ شعبه در هیچکجا نیافته بود.
حالا کارِ بعدی که باید رویش تمرکز میکرد، باز هم جمعآوریِ انرژی بود. خوشبختانه، کوئنهیلد راهِحلی پیشِ پایش گذاشت. اینکه آکادمی قصد داشت چندین قلمروی کوچکِ جدید و کاملاً کاوشنشده را باز کند، به این معنا بود کهاضافیه ناگهان مناطقِ بسیاری بهراحتی در دسترسش قرار میگرفت تا بتواند در آنها بهدنبالِ انرژی بگردد. هنوز تصمیم نگرفته بود که به گروهِ او بپیوندد یا بهتنهایی برود. وقتی اطلاعاتِ بیشتری دربارهٔ این رویداد به دست میآورد، تصمیم میگرفت.مکانِ ایرادِ پیوستن به کوئنهیلد این بود که او قصد داشت بهجای کاوش در چندین قلمرو، تنها روی یک قلمروی کوچک تمرکز کند، در حالی که مزیتش این بود که بودن در یک گروه مسلماً امنتر از تنهایی بود.
لکس فعلاً همهٔ این افکار را کنار گذاشت و رویاصلاً تمرینِ تشکیلِ آرایهها تمرکز کرد. کمی هیجانزده بود، چون این اولینیکی باری بود که میخواست کشیدنِ یکی از آنها را امتحان کند.
از آنجا که تازه کارش را شروع کرده بود، آرایهای بسیار ساده و پایدار انتخاب کرد.یکی تنها چند نویسه داشت و تنها اثرش ایجادِ مقدارِ کمی گرما بود. این آرایهای بود کهرسیده معمولاً هنگامِ سفر برای گرم کردنِ مکانهایی مثلِ اتاقها، چادرها، تختها یا حتی حمامها به کار میرفت.
انگشتِ اشارهاش را جلو آورد و بهآرامی شروع به کشیدنِ یک نویسه در هوا کرد. در واقع نیازی نبود هر نویسه را اینطور با انگشت کشید، اما با توجه به اینکه لکس تازه به عالمِ بنیان رسیدهبیشتری بود، کنترلش روی انرژیِ روحی در بهترین حالت نبود و این کار همهچیز را بسیار آسانتر میکرد. با آزاد شدنِ انرژی از انگشتش، انرژی با هالهای نقرهای در هوا معلق ماند. این هاله اثرِ یکی از فنونِنیست «تزئینی» بود که لکس یاد گرفته بود، چون انرژیِ روحیِ عادی نامرئی بود. او این کار را عمداً انجام داد، چون باید میدید که آیا درست میکشد و آیا هیچ انحرافی در نویسه رخ میدهد یا نه.
ناگفته نماند که دستخطِ لکس... بهترین نبود. البته، این مالِ قبل از زمانیدرگیر بود که تزکیه را شروع کند. حالا کنترلِ بسیار بهتری روی تنش داشت ودارم با اینکه دستخطش بهتر شده بود، کشیدنِ نویسهها برای آرایهها نیازمندِ دقتِ فوقالعادهای بود.
بعد از اینکه اولین نویسه را کامل کرد، هالهٔ نقرهایِاصلاً انرژیِ روحی محو شد و نویسه رنگی نارنجی به خودموضوع گرفت. این طبیعی بود، چون این نویسه نمایانگرِ نوعی شراره بود.
یک لحظه بعد، وقتی نویسه منفجر نشد یا بهطرزِ فجیعی به هم نریخت، لکس سراغِ بعدی رفت. راستش را بخواهید، بخشی از وجودش انتظار داشت کهبهروز یکجوری گند بزند، اما کنترلش روی انرژی پایدار ماند و هر نویسهای که میکشید بینقص بود. چند دقیقه بعد، وقتی آرایه کامل شد، نویسهها یکی شدند وکسی نوری زرد و ملایم، گرمای مطبوعی را در اتاقش پخش کرد. مثلِ پوشیدنِ یک جفت جورابِ نرم بود که تازه از خشککن درآمده و هنوز گرم است.
برای یککسی لحظه، لکس ماتمسئول و مبهوت ماند.
واقعاً همون بارِ اول انجامش داده بود؟ مگه قرار نبودچیزی این کار امتحانی برای تعهد و پشتکار باشه، چیزی که بههست تلاشهای بیشماری نیاز داره؟ یعنی ذاتاً تو این کار استعداد داشت؟
نه، اینکه تا این حد پیش برود و خودش را یک استعدادِ ذاتی بداند، مسلماً از روی خودپسندی بود. با اینیکی حال، پس از لحظهای تأمل، شروع به کشیدنِ چند نویسهٔ جدید کرد. این بار، یک آرایهٔ امتحانپسداده را نمیکشید، بلکه آرایهایاولین را میکشید که خودش به آن رسیده بود. از نظرِ تئوری باید کار میکرد، و حالا وقتش بود که نتیجه را ببیند.
این یکی نُه نویسه داشت، برای همین خیلی بیشتر طول کشید، چونقرار بسیار کُند پیش میرفت. اما سرانجام، وقتی آخرین نویسه را کشید واتفاقاتِ تمامِ نویسهها شروع به یکی شدن کردند، قلبش یک لحظه از تپش افتاد.
یعنی واقعاً ممکن بود؟
صدایی بیاحساس وفرار الکترونیکی در گوششبهتر زمزمه کرد: «سلام دنیا.»
لکس زیرِ خندهٔ دیوانهواریسقفِ زد. این کار قرارخودِ بود حسابی جالب شود.