چپتر 217: بدون عنوان
0سوفیا که حالا تا حدودی با مهمانخانهدار آشنا شده بود، برای حرفهایش ارزشِ زیادی قائل بود و به همین دلیل تمامِ توجهش راخصوصی به او دوخته بود. اصلاً برایش عجیب نبود که مهمانخانهدار به آن شکلِ ناگهانی آنی منتقل شد، یا بدونِ هیچ مقدمهای شروع بهکمیاب صحبت کرد. هر کسی که مدتی در مهمانخانه وقت میگذراند، میدانست که مهمانخانهدار عادت دارد هر وقت دلش خواست ظاهر و ناپدید شود.
لکس پیش از آنکه بهزنده حرف بیاید، وضعیتِ رافائل رامیزنه یک بارِ دیگر بررسی کرد.
نام: رافائل کارتر براوی
سن: ۳۷
جنسیت: مذکر
جزئیاتِ تزکیه: فلج
گونه: انسان
سطحِ اعتبارِ مهمانخانهٔ نیمهشب: ۱
وضعیت:
از آنجا که بخشِ عمدهای از بدنِ بیمار بهتازگی ساخته شده یا هنوز در حالِ بازسازی است، زمان میبرد تا روح با کالبدِ جدید سازگار شود. با این حال، یک شیءِ باستانی درونِ قلبِ بیمار بهسرعت در حالِ ترمیم و تقویتِ روح است. توصیه میشود بیمار تا زمانِ بازسازیِ کاملِ بقیهٔ بدن، در اتاقِ بازیابی بماند.
ملاحظات: اگه تقدیرِ کسی مردن باشه، خودِ جهان هم نمیتونه جلوش رو بگیره. اگه مقدر شده باشه که زنده بمونه، اونوقت جهان خودش رو به آب و آتش میزنه تا شرایطِ زنده موندنش رو فراهم کنه.
با خودش فکر کرد بهتر است حرفی از شیءِ باستانی نزند؛ دستکم باید کمی حریمِ خصوصی برای مرد قائل میشد. هر چه بود، با اینکهمیشد خودش خبر نداشت، او هم مهمانِ مهمانخانه به حساب میآمد. گذشته از این، تا جایی که لکس میدانست شیءِ باستانیای که نهتنها ۱۵ سال اووجودش را از مرگ نجات داده بلکه روحش را هم شفا میداد، بهطرزِ عجیبی کمیاب بود؛ پس هرچه افرادِ کمتری از وجودش باخبر میشدند، بهتر بود.
لکس گفت: «همزمان با بازسازیِ بدنِ پسرتون، روحش هم دارهمقدر خودبهخود ترمیم میشه. با اینکه دور از انتظاره، اما بیسابقهکنه نیست. پس تبریک میگم. پسرتون بهزودی باید کاملاً بهبود پیدا کنه.»
سوفیا با شنیدنِ این خبر به لرزه افتاد و نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد. با وجودِاینکه تمامِ کینهای که در طولِ این سالها در دلش انباشته شده بود، بیاختیار مارلو را درشفا آغوش گرفت و در حالی که میکوشید بر احساساتش مسلط شود، او را با تمامِ توان فشرد.
مارلو در حالی که همسرش را در آغوش گرفته بود، تنها گفت: «بابتِفراهم خبر ممنونم.» صدایش درست به همان آرامیِ زمانی بود که داستانِ پسرش رااینکه برای لکس تعریف میکرد. او مردِ قدرتمندی بود، آن هم از چندین جهت.
لکس پس از بررسیِ دوبارهٔ اوضاع، آنجااونوقت را ترک کرد تا زن و شوهرکنه راحت باشند. کارهای زیادی برای رسیدگی داشت.
زئون خسته بود. نه خستگیِ جسمی، هرچند آن هم سرِ جایش بود، بلکه خستگیاش ذهنی بود. بهعنوانِ یک سلبریتیِ برجسته،حساب هنرمندی استثنایی و در یک کلام نابغهای در زمینهٔ ساخت و پالایش، حتی یک لحظه هم رنگِ آرامش را نمیدید.وجودش هر جا میرفت، سیلِ هواداران روی سرش میریختند و از او امضا میخواستند یا تقاضا میکردند برایشان جواهرات و تجهیزات بسازد.
محضِ رضای خدا، تنها کاری که کرده بود ساختِ تاجی بود که شانسِ رسیدن به روشنبینیِ ناگهانی را برای افرادِ پایینتر ازحریمِ عالمِ نوزادِ روح ۱۰٬۰۰۰٪ افزایش میداد، و گردنبندی که تشعشعاتِ مضر را جذب میکرد و بهشکلِ انرژیِ روحیِ ملایمی برای استفادهٔ صاحبشبهطرزِ بیرون میداد. آیا اینها دلیلی میشد که اینطور کلافهاش کنند؟ از نظرِ خودش، اینها حتی بهترین کارهایش هم نبودند؛ دستکم از لحاظِ ظاهری.
اژدهای خسته پنجرهٔ قلعهٔ ۳۰ طبقهاش را باز کرد، اما در دم با غریوِ شادیِ جمعیتِبهتر بیپایان بمباران شد. بیدرنگ پنجره را دوباره بست. این نتیجهٔ آن بود که هویتِ پنهانش لو رفتهجایی بود؛ همان هویتی که با آن به مردمِ عادی کمک میکرد و برایشان تجهیزاتِ درجهٔ طلا میساخت.
حاضر بود هر چه دارد بدهد تا از شرِ این وضعیت خلاص شود. گویی در پاسخمیزنه به دعایش، دری طلایی با کندهکاریهای باشکوه در برابرِ چشمانش ظاهر شد که در هوا شناوراینکه بود. ندایی دعوتکننده از سوی در حس کرد، انگار آزادی تنها یک قدم با او فاصله داشت.
اصلاً برایش مهم نبود که این اتفاق چقدر مشکوک است. فقط باید از دستِ تمامِمیشد زنها، و البته بعضی مردها، که از شدتِ شهوت خودشان را به سمتش پرت میکردندبلکه فرار میکرد. از این رو، اژدها بدونِ هیچ نقشه یا احتیاطی قدم به درونِ در گذاشت.
نیم ساعت بعد، مردی با لباسهای مشکوک دزدکی واردِ اتاقی شدشرایطِ که زئون ترکش کرده بود و همهجا را گشت. مرد پسحریمِ از اینکه مطمئن شد اژدها جایی پنهان نشده، با کسی تماس گرفت.
«رئیس، هدفجلوش غیبش زده.مقدر تو خونه نیست.»
«همونجا مخفی بمون. اگه تا یهجهان هفتهٔ دیگه پیداش نشد، فقط میتونیم خاندانِاونوقت دیمیتری رو بابتِ اینهمه احتیاطشون تحسین کنیم.»
مرد پیش از آنکه در سایهها فرو برود، جواب داد: «مفهومه.» او برای ترور نیامده بود،اینکه بلکه قصد داشت هدفش را برباید. بهندرت پیش میآمد که در مأموریتهایش شکست بخورد، اما در وضعیتیمیداد که هدف غیبش زده بود، کاری جز صبر کردن و امید به بازگشتِ او از دستش برنمیآمد.
وقتی زئون از در گذشت، اعلانی دریافت کرد که میپرسید آیا میخواهد هویتش را پنهانفکر کند. با اینکه نمیدانست به کجا میرود، اما بزرگترین ترسش این بود که دوباره او رامیآمد بشناسند، پس «بله» را انتخاب کرد و عینکی را که جلویش ظاهر شد به چشم زد.
دریک خودش را روبهروی عمارتی دید که دشتهای باز و وسیع و آسمانی آبی و صاف احاطهاش کرده بودند. هوا آنقدر پاک بودخصوصی که نفسکشیدن مثل چشیدنِ طعمِ یک خوراکیِ لذیذ بود. او بهعنوان یک دریک، با حواسی بسیار تیزتر از بسیاری از گونههای دیگر مانندکمیاب انسانها، به سروصدا و آلودگیِ هوا بهشدت حساس بود. به همین دلیل هم بود که بیش از دیگران از فضای مهمانخانه لذت میبرد.
این تازه بدون در نظر گرفتنِ غلظت و خلوصِ انرژیِمقدر روحی در هوا بود که باعث میشد حس کند تکتکِ فلسهایشفکر دارند انرژیِ هوا را جذب میکنند و بهطور طبیعی قویتر میشوند.
دو انسان روبهروی عمارت ایستاده بودند و به نظر میرسید پیش از رسیدنِ زئون داشتند با همخبر حرف میزدند، اما حالا او توجهشان را جلب کرده بود. در دلش بیصدا نالید. این بارِ سنگینِبهطرزِ یک نابغه بود. حتی با هویتِ پنهان هم در مرکزِ توجه قرار میگرفت. انگار طلا همیشه میدرخشید.
«مهمانِ عزیز، به مهمانخانهٔ نیمهشب خوش آمدید. من مهمانخانهدار ومیزنه مالکِ این تشکیلاتِ کوچک هستم. شما... خسته به نظر میرسید. مایلیدکمی کنارِ دریاچهٔ زیبا و آرامِ ما استراحت کنید؟ بسیار... آرامشبخش است.»
زئون جا خورد. اول اینکه انتظار نداشت سر ازآتش یک مهمانخانه درآورد. دوم اینکه توقع نداشت این مهمانخانهدارنزند آنقدر بابصیرت باشد که بتواند بلافاصله نیازش را حدس بزند.
زئون با خوشحالی گفت: «اوه بله، عالی بهجلوش نظر میرسه. گفتید اینجا مهمانخانهست؟ میشه بیشتر درمیزنه موردش بهم بگید؟ بدجور به یه تعطیلات نیاز دارم.»
لکس شانهبهشانهٔ دریکِ عظیمالجثه که پنج فوت قد و هشت فوت طول داشت قدم برداشت و تضادِ شدیدِ بینِ ظاهر و شخصیتِ مهمانش اصلاً او را پس نزد. دریک شبیهِبلکه یک ماشینِ جنگیِ زنده و نفسکش بود، با چنگالهایی چنان تیز که میتوانستند استخوانها را مثل کره بشکافند و فلسهایی براق اما سنگین. در امتدادِ ستونِ فقراتش و تا نوکِ دمشلرزه نوعی اسکلتِ بیرونیِ سیاه با شیارها و برجستگیهای تیز کشیده شده بود. چشمانش شبیهِ چشمانِ یک شکارچیِ برتر بود و دندانهای نیشش انگار از دلِ یک فیلمِ ترسناک بیرون آمده بودند.
اما شخصیتش شبیهِ یک بچه بود. البته لکس تازهآتش چند کلمه با او حرف زده بود و براینزند قضاوت خیلی زود بود، اما حسِ ششمِ قویای دربارهاش داشت.
وضعیتِ دریکجلوش را بهمقدر یاد آورد.
نام: زئون
سن: ۱۱۲
جنسیت: مذکر
جزئیاتِ تزکیه: هستهٔ زرین
گونه: دریک
سطحِ اعتبارِ مهمانخانهٔ نیمهشب: ۱
تبار: دریکِ آتشفشانی
وضعیت:
بهدلیلِ پرستششدنِ طولانیمدت، از خستگیِ ذهنیِ شدیدی رنج میبرد. استراحت و آرامش توصیه میشود.
ملاحظات: بیدلیل نیست که اژدهایان به دریکها از بالا نگاه میکنن، اما بعضیها برای آبروریزیِ تبارشون بیشتر از بقیه مایه میذارن!
در حینِ قدمزدن، لکس مهمانخانه را به دریکشرایطِ معرفی کرد و همان حرفهای همیشگی دربارهٔ خدماتدهیدستکم به کلِ جهان و چیزهای دیگر را تحویلش داد.
دریک هرچه بیشتر میشنید، خوشحالتر میشد. در مقیاسِ کلانِ هستی، محبوبیتِ اوفراهم احتمالاً بهحساب نمیآمد. چهبسا هیچ مهمانِ دیگری در کلِ مهمانخانه او را نمیشناختاینکه و این یعنی تا زمانی که اینجا بود، دیگر کسی بیوقفه مزاحمش نمیشد.
هنوز حتی به دریاچه نرسیده بودند و دریک از همین حالا حسِ خوبی داشت. اما لکس به چیزِ دیگری فکر میکرد. یا باید برای جرارددستکم یک وسیلهٔ نقلیهٔ جدید میگرفت، یا جداً باید کسی را پیدا میکرد تا آن را مطابق با نیازهایش ارتقا دهد. اگر دریکهای بیشتری پیدایشان میشد،بهطرزِ نمیتوانستند آنها را با یک ماشینِ کوچک جابهجا کنند چون اصلاً در آن جا نمیشدند و اگر مجبور میشدند همهجا پیاده بروند، یک عمر طول میکشید.
حرف از جرارد شد... لکس همین الان روبهروی عمارت داشتاونوقت با او حرف میزد. پیرمرد نشانههایی از جوانشدن بروز دادهحرفی بود، چون همین حالا هم به اوجِ پرورشِ چی رسیده بود!
لکس دلش میخواست موهای خودش را بکند. نه اینکه برای جرارد خوشحال نباشد، اما او کسی بودباید که سیستم داشت، پس مگر قرار نبود سریعترین سرعتِ تزکیه را داشته باشد؟ اگر با استانداردهای زمینمرگ مقایسه میشد، تزکیهاش مثل موشک بالا میرفت. اما در مقایسه با جرارد، لکس حس میکرد اصلاً حرکتی نمیکند.
برای درکِ سرعتِ باورنکردنیِ تزکیهٔ جرارد، باید به یاد آورد که دو سال طول کشید تا الکساندر به عالمِ بنیان برسدحریمِ و رکوردِ جهانی را بشکند. جرارد، از نظر فنی، تازه دو ماه بود که تزکیه میکرد! نهتنها این، بلکه جرارد به لکسبهطرزِ خبر داد که حس میکند تبارش در آستانهٔ شکستنِ مرز است و درخواستِ استراحتی کوتاه کرد تا بتواند روی آن تمرکز کند.
لکس واقعاًتقدیرِ باید بهباشه خودش تکانی میداد.