چپتر 146: ارتشِ زامبیها
0پس از لکس، سربازانِ امپراتوری طبیعتاً اولین کسانی بودند که متوجهِ ارتشِ تازهواردِ زامبیها شدند. سکوتی بر سراسرِ اردوگاه حاکم شد؛ آنها با خشم به گروهِ نامردگان چشم دوخته بودند و دلشان میخواست حملهحدودی کنند. هرچند قدرتهای بزرگِ جهان به اهریمنها به چشمِ منابعِ طبیعی برای پیشبردِ تزکیهشان نگاه میکردند، طبقاتِ پایینِ همهٔ تمدنها با تمامِ وجود از آنها نفرت داشتند. چهبسا همه، یا دستکم بسیاری از سربازانِنداشت حاضر در اردوگاه، دوست یا خویشاوندِ نزدیکی را به دستِ اهریمنها از دست داده بودند. البته دلیلِ دیگرش این بود که آنها سرباز بودند و خیلی بیشتر از آدمهای عادی با اهریمنها روبهرو میشدند.
اما خوشبختانه انضباطشان را حفظ کردند و کسی دست از پا خطا نکرد. پیشتر به آنها اطلاع داده بودند که در مهمانخانه هیچ درگیریای نباید رخ بدهد. البته اگر زامبیها دستِهسته پیش را میگرفتند... اما متأسفانه، با وجودِ میلشان به حمله، پرامود کنترلِ سفتوسختی روی آنها داشت. اهریمن سر چرخاند، انگار داشت به سربازانی که دورش کرده بودند نگاه میکرد، اما رویگذشته زرهِ فلسدارش هیچ سوراخی برای چشم نبود. با این حال، پس از نگاهی گذرا به همه، هولوگرامِ شخصیاش را که او را بهسمتِ بخشِ خودشان در اردوگاه راهنمایی میکرد، دنبال کرد.
با این حال، درست وقتی که بیخیالِ همهچیز و همهکس ارتشش را ازخیلی آنجا میبُرد، ارتشِ دیگری ظاهر شد تا جایشان را بگیرد. این زامبیها در حالِپیشتر پوسیدن به نظر نمیرسیدند و چهبسا میشد گفت بعضیهایشان تا حدودی تمیز هم بودند.
این زامبیها که همگی در قلمرو هسته طلایی بودند، شکل و شمایلِ متفاوتی داشتند. هرچند هنوز پیدا بود که فرمِ اولیهشان اساساًنمیرسیدند انساننما بوده، اما حالا انواع و اقسامِ اندامهای اضافی از بدنشان بیرون زده بود. بعضیهایشان فلس داشتند، بعضی بال، و بعضی دیگراقسامِ ناخنهای سیاه و بلند و موهایی داشتند که دستکمی از راپانزل نداشت. گذشته از ظاهرِ چندشآورتر و خطرناکترشان، باهوشتر هم به نظر میرسیدند.
این زامبیها با آرایشی نسبتاً معمولی ایستادند و با دقت اطرافشان را زیر نظر گرفتند. به انسانهای نزدیکشان غریدند،همهکس اما با وجودِ غرایزشان، بدون اینکه کسی دستوری بدهد جلوی خودشان را برای حمله گرفتند. با این حال، هرچندهسته نیازی به دستور نداشتند، باز هم رهبری برایشان تعیین شده بود. اما برخلافِ پرامود، رهبرِ این بار یک زامبی بود.
دختری چهار فوتی با ظاهری نسبتاً معمولی در خطِ مقدمِ ارتش ایستاده بود و با دقت به آینهٔ کوچکی درحالِ دستش نگاه میکرد. بیتوجه به تماشاچیان، آرام و با دقت به صورتش کرمپودر میزد تا مطمئن شود با وجودِ حالتِاساساً نامردهاش، کسی بویی نمیبَرَد. در واقع، اگر هالهٔ اهریمنیِ بهطرزِ مضحکی قویِ او نبود، خیلیها واقعاً فکر میکردند انسان است...
لکس وضعیتِخویشاوندِ او رادستِ هم بررسی کرد.
نام: هریوت شلبی روبی سلما جین
سن: ۱۲۲
جنسیت: زن
جزئیاتِ تزکیه: هستهٔ زرین
گونه: زامبی
سطحِ اعتبار در مهمانخانهٔ نیمهشب: ۱
وضعیت: بیمار از عوارضِ جانبیِ یک متحرکسازیِ مصنوعیِ ناموفق رنج میبَرَد. مهمانخانهٔ نیمهشب در حالِ حاضر امکاناتی برای درمانِ بیمار ندارد.
ملاحظات: نذار ذهنِ تکهپاره، بدنِ نامرده و نیتِ شیطانیاش گولت بزنه. این یه یاندرهٔ واقعیه.
لکس از فهرستِ نامعمول و طولانیِ نامهای کوچکی که اسمِ این زامبی را میساختند گیج شده بود ونمیرسیدند بقیهٔ وضعیتش هم برایش چندان با عقل جور درنمیآمد. یعنی او بهعنوانِ یک زامبی مریض بود؟ زامبیها بهانساننما مراقبتِ پزشکی نیاز داشتند؟ یعنی ممکن بود یک روز زامبیای مهمانش شود و بخواهد از اتاق بازیابی استفاده کند؟
در همین فکرهای لکس، انگار هریوت آرایشِ لحظهآخریاش را تمام کرد. با لبخندی درخشان به جمعیتانضباطشان نگاه کرد و بعد شاد و خندان دور شد. اگر کسی ارتشِ زامبیهایی را که پشتسرشمتأسفانه راه افتاده بودند نمیدید، واقعاً باورش میشد که این فقط دختربچهای است که دارد تفریح میکند.
حالا دیگر بقیهٔ مهمانخانه هم از ورودِ زامبیها باخبر شده بودند. مهمانانِ زمین با فاصله درجایشان یک صف ایستادند و با حیرت ناپدیدشدنِ گروهِ نامردگان در چادرهایشان را تماشا کردند. هیچکس انتظارِشمایلِ زامبیهایی به این خوشرفتاری را نداشت و حتی بعضیهایشان از این ورودِ ضدحال کمی ناامید شدند.
حتی الکساندر هم که داشت بحثِ جدیای با پدربزرگش میکرد، از این هیاهو باخبر شد و بیرون آمد تا آنها را ببیند. بقیهٔ خاندانها رویِارتشش خوشی به برنامههای شخصیاش نشان نداده بودند و بیمیلیاش برای واگذاریِ کنترلِ سربازانِ تحتفرمانش، به نقطهٔ اختلافی میانِ انسانها تبدیل شده بود. در نهایت بهفرمِ توافقی رسیده بودند، اما در حالی که الکساندر بیتفاوت بود، بقیهٔ خاندانها از این توافق خشمگین بودند. برندون بیش از حد هوای نوهاش را داشت.
پدربزرگ و نوه در سکوت ایستاده بودند و تماشا میکردند. افکارِ برندون نامعلومجایشان بود، اما بازوی الکساندر با تماشای ارتشِ نامردگان آرامآرام به لرزه افتاد. چشمانشهسته روی دشمنانِ آیندهاش چرخید و هرچه زامبیهای بیشتری میدید، دستش محکمتر مشت میشد.
از قضا، الکساندر درست زمانی که اهریمن میخواست واردِ چادرش شود، چشمش به پرامود افتاد. نوجوان نمیتوانست تزکیهٔ طرفِ مقابل را تشخیص دهد، اما چهرهٔ ترسناکش توجهِ پسر را جلب کرد. پرامود، انگار که نگاهیپرامود را روی خودش حس کرده باشد، ایستاد و مستقیماً به الکساندر که در فاصلهای دور ایستاده بود چرخید. آن دو به هم خیره شدند، انگار که شکاری را برانداز میکنند. الکساندر نتوانست جلوی لبخندش رادیگری بگیرد و ناگهان لرزشِ دستش متوقف شد. چرخید تا برود و ناگهان نسبت به هرچه در حالِ رخدادن بود بیتفاوت شد. باید پیش از شروعِ بازیها حالوهوایش را مهار میکرد؛ هیجانش داشت روی کنترلش تأثیر میگذاشت.
تنها دو ساعت تا شروعِ بازیها باقی مانده بود و خیلیهاارتشش میتوانستند تنش را در هوا حس کنند. سربازها مضطرب نشدند، اما هرچهگفت عقربهها به لحظهٔ موعود نزدیکتر میشدند، هالهٔ مرگبارشان به بیرون تراوش میکرد.
رفتوآمد در سراسرِ مهمانخانه فروکش کرد و آرامآرام همه به اتاقهایشانگذرا برگشتند. معلمان حتی بچههای آکادمی را هم احضار کردند و آنها راهمهچیز واداشتند تا به اتاقهای خود بروند. سکوتی مصنوعی بر مهمانخانه حاکم شد.
یک ساعت پیش از شروعِ رویداد، مهمانخانهدار در کولوسئوم ظاهر شد. نمایشِ آتشبازی بر فرازِ کولوسئومپوسیدن توجهِ همه را جلب کرد و به آنها فهماند که زمانِ یک اعلانِ دیگر فرا رسیدهپیدا است. رهبرانِ جناحهای مختلف بهسوی صندلیهایشان رفتند و منتظر ماندند تا ببینند میزبانشان چه خبری برایشان دارد.
مهمانخانهدار، انگار که از حالوهوای حاکمبود بر مهمانانش بیخبر باشد، لبخندِ همیشگیاشروبهرو را زد و به همه خوشامد گفت.
«خوش آمدید، همگی. زمانِ بخشِ بعدیدرست تقریباً فرا رسیده، برای همین فکر کردممیبُرد بیایم و این مهمانی را راه بیندازم.»
لکس آنقدر مشغولِ رسیدگی به امورِ مختلفِ مهمانخانه بود که حتی متوجه نشد دیگر اضطرابی ندارد. او بادنبال مسائل همانطور که پیش میآمدند دستوپنجه نرم میکرد و آنقدر درگیرِ این بود که همهچیز بینقص پیش برود،میشد که بدونِ ذرهای تردید در برابرِ بزرگترین جمعیتی که مهمانخانه تا به حال به خود دیده بود، ظاهر شد.
«پیش از شروع، فقط چند نکته هست که همه باید بدانند. اول اینکه، درست مثلِ نمایشهای قبلی، میتوانید بازیهامیشد را از هر کجای مهمانخانه تماشا کنید. میتوانید انتخاب کنید که روی هر شخص یا ارتشی تمرکز کنید و صفحهنمایشهایتانانواع همانها را نشان میدهند. همچنین میتوانید در کولوسئوم بمانید و تماشا کنید، چون اینجا داغترین بخشهای بازیها به نمایش درمیآید.
«هر بازی حداکثر ۱۲ ساعت طول میکشد. اگر در این بازهٔ زمانی گره نابود نشود،خوشبختانه بازی شکستخورده تلقی میشود و هیچکس برای نابودیِ گره امتیازی دریافت نمیکند، هرچند همچنان میتوانید برایمیگرفتند تعدادِ شرکتکنندگانِ زندهمانده امتیازِ کل، و برای تعدادِ زامبیهای کشتهشده بهازای هر شرکتکننده، امتیازِ فردی بگیرید.»
صفحهنمایشی غولپیکر با چند تیترکرد بالای سرِ مهمانخانهدار ظاهر شد:همهکس زامبیهای کشتهشده، دستاوردها و امتیازاتِ کل.
«اما تماشای چنین بازیای چه هیجانی دارد اگر احساسِ مشارکت نکنید؟ پیش از شروعِ مسابقه، میتوانید روی ارتشها و شرکتکنندگانِ محبوبتان شرط ببندید. چههمهکس کسی بیشترین امتیاز را میآورد؟ کدام سیاره پیشتاز میشود؟ چه کسی بیشترین کشته را خواهد داشت؟ آیا شرکتکنندهٔ محبوبتان از این دور جانِ سالم بهپیدا در میبرد؟ آیا گره نابود میشود، یا زامبیها میتوانند از آن دفاع کنند؟ با شرطبندیهایتان نشان دهید چقدر به کسانی که حمایتشان میکنید اطمینان دارید!»
مهمانخانهدار لبخندِ گشادی به همه زد. تمامِ شرطها فقط پیش از شروعِ هر بازی قابلِ ثبت بود و لکس که ازبعضیهایشان پشتوانهٔ عمیقِ امپراتوریِ یوتون و دیوها خبر داشت، برای هر شرط سقفِ حداکثری تعیین کرده بود. موجودیِ او محدود بود واضافی نمیتوانست ریسک کند. اما این فقط یک اقدامِ پیشگیرانه بود. بعید بود کسی یک شرطِ تکی با چنین مبلغِ بالایی ببندد.
«وقتی بازی شروع شود، ارتشهای هر سیاره بهطورِ تصادفی به مکانی آنی منتقل میشونداما و کارشان را از همانجا آغاز میکنند. اما در موردِ اینکه وقتی به محلِ خوداگر رسیدند چه چیزی در انتظارشان است... خب، نمیتوانم همین الان همهچیز را لو بدهم، میتوانم؟»
برخلافِ دفعاتِ پیش که مهمانخانهدار پس از هر اعلان ناپدید میشد،ارتشش این بار از صحنه پایین رفت و درست در ردیفِ جلومیشد نشست تا بازیها را تماشا کند. حتی خودش هم هیجانزده بود.