چپتر 47: چپتر ۴۷
0حماد داشت از رفتارِ بیتفاوتِ الکساندر از کوره درمیرفت که ناگهان غرشِ خفیفی از دورباز شنید. صدا که در ابتدا خفیف بود، بهسرعت بلندتر میشد. به آسمان، به همان سمتیهمه که الکساندر نگاه میکرد، چشم دوخت و دید ده گلولهٔ آتشین با سرعتی سرسامآور بهطرفشان میآیند!
فقط توانست فریاد بزند: «جاخالی بدید!» و بعد ده گلولهٔ آتشین جلوی پایشان به زمین کوبیده شدند، جاده را کاملاً از بین بردند و آوار را به هر طرف پرتاب کردند. ابری از گردوغبار هوا را پردستگیریشون کرد، اما تندبادی بهسرعت آن را پراکنده کرد و ده غلافِ استوانهای و بلند نمایان شد. دریچهٔ یکی از آنها با لگد باز شد و سربازی را نشان داد که غرق در زرهِ مصنوعیِ سیاهرنگی بود. بلافاصلهاینها غلافهای دیگر هم باز شدند و سربازانِ درونشان بیرون آمدند. همه دقیقاً یکشکل لباس پوشیده بودند و با نقابی که روی صورت داشتند، اگر سلاحهایشان با هم فرق نمیکرد، محال بود بشود آنها را از هم تشخیص داد.
یکی از سربازها که تبر و سپریخدمت در دست داشت، بهطرفِ الکساندر رفت، زانوچهرهاش زد و فریاد کشید: «تایتان ۰۳۶، آمادهٔ خدمت.»
الکساندر به تزکیهکننده هسته طلایی کهطلایی جلویش زانو زده بود نگاه کرد،میخوام اما حالتِ بیتفاوتِ چهرهاش را حفظ کرد.
«میخوام حریمِ هواییِ کلِ مصر بسته بشه و جلوی تمامِ پروازهای خروجی رو بگیرید. تیپِ سومِ موریسون باید تو کلِ مصر مستقر بشه و رفتوآمدِ همهٔ تزکیهگرها موقتاًبیرون متوقف بشه. میخوام صاحبِ اون حراجی رو پیدا و دستگیر کنید، رئیسِ منطقهایِ ایدیاف هم باید دستگیر بشه. غیرنظامیهای این اطراف رو تخلیه کنید و تمامِ مهاجمهام رو۰۳۶ دستگیر کنید. اگه دستگیریشون خیلی سخت شد، راحت بکشیدشون. یه بسته سوزنِ طبِ سوزنی هم میخوام، اما اگه هیچکدومتون ندارید، یه چاقوی خیلی تیز هم کارم رو راه میندازه.»
تایتان ۰۳۶ بهسرعت چرخید و درحالیکه به تعقیبِ قاتلانِ الکساندر میرفت، غرید: «تایتانها، دستورات رو شنیدید.» بهمحضِرفتوآمدِ اینکه غلافها به جاده کوبیده شدند، قاتلان پا به فرار گذاشته بودند و با استفاده از انواعواقسامِ فنونمهاجمهام ردِ خود را پاک میکردند—اما اینها هیچکدام دغدغهٔ الکساندر نبود. او به تواناییِ تایتانها برای پیداکردنشان شکی نداشت.
یکی از تایتانها به الکساندر نزدیک شد و کیسهای سیاه به دستش داد وچهرهاش او هم بهسرعت رفت. هیچکدام از تایتانها نماندند تا در صورتِ حملهٔ قاتلانِ بیشترسومِ از الکساندر محافظت کنند—انگار اصلاً به ذهنشان خطور نمیکرد که او در خطر باشد.
گریگ و هلن خشکشان زده بود و از آنچه در حالِ رخدادن بود، ترکیبی از شوک و وحشت را حس میکردند. سربازان از آسمان فرود آمده بودند؟ استقرارِ نیرو در کلِ مصر؟ دستگیریِصاحبِ رئیسِ منطقهایِ ایدیاف؟ ایدیاف همان جبههٔ دفاعیِ آفریقا بود، شبیهِ پرنده آبی از این نظر که مسئولیتِ نظارت بر فعالیتِ تزکیهگرها را در آفریقا بر عهده داشت، اما تفاوتش با پرنده آبی در اینمیرفت بود که بهجای یک سازمانِ واحد، خوشهای از سازمانهای کوچکتر بود که با هم متحد شده بودند. با این حال، این بدان معنا نبود که ایدیاف ضعیف است یا میشد بهراحتی با آن درافتاد.
الکساندر بیتوجه به گیجیِ آنها، بهطرفِ گریگ چرخید و بهسویش هجوم برد. پیش از آنکه گریگ فرصت کند بفهمد چه شده، الکساندر مشتِ محکمی مستقیم به شکمش کوبید! نفسِ گریگ بنددقیقاً آمد و درحالیکه از درد به خود میپیچید، محتویاتِ معدهاش را بالا آورد. اما این بدترین قسمتش نبود—الکساندر نهتنها به او مشت زده بود، بلکه فورانی از انرژی معنوی را درجلویش بدنِ گریگ رها کرده بود که مستقیماً رگهایش را میسوزاند. تمامِ انرژی معنوی که گریگ در طولِ زندگیاش جمع کرده بود از بدنش خارج شد، چرا که او حالا فلج شده بود.
الکساندر بیتوجه به واکنشِ او، گریگ را برگرداند و پیراهنش را درآورد و سپس چهار سوزنِ طبِ سوزنی بیرون کشید. طبیعتاً تایتانها این سوزنها را برای مقاصدِ پزشکی نگه نمیداشتند! آنها آغشته بهاطراف زهر بودند و میشد از آنها بهعنوانِ سلاحِ پنهان استفاده کرد، گذشته از اینکه از فلزی ساخته شده بودند که انرژی معنوی را هدایت میکرد و کاربردهایشان را چندبرابر میساخت. الکساندر با استفادهگذاشته از یک فنِ روحیِ ساده، شعلهای در دستش احضار کرد تا با آن سوزنها را ضدعفونی کند و زهرِ رویشان را بخار کند—نمیتوانست ریسک کند و پیش از پایانِ کارش، گریگ را تصادفاً بکشد.
وقتی سوزنها ضدعفونی شدند، آنها را مستقیم در قلبِ گریگ فرو کرد تا اینکه سرانجام به گوِ مادرِ رگقلب رسیدند. همانطور که از نامش پیدا بود، گوِ مادرِ رگقلب خود را به رگهای اطرافِ قلبِ شخص میچسباند. گوِ مادر ازپیدا انرژی معنوی که در رگها جریان داشت تغذیه میکرد تا تخم بگذارد، تخمهایی که در نهایت از تخم بیرون میآمدند و میشد آنها را در بدنهای دیگر کاشت. گوِ فرزند هم راهش را به قلبِ میزبانِ جدیدش پیدا میکرد، امافرار برخلافِ مادرش، بهجای تغذیه از انرژی معنوی، به خواب میرفت. کاربرِ گوِ مادر میتوانست سیگنالهایی به گوِ فرزند بفرستد و به آن دستور دهد تا به قلبِ میزبانش حمله کند و در نهایت کنترلِ زندگیِ میزبان را به دست بگیرد.
الکساندر با گو آشنا بود و طبیعتاً راههای مؤثری برای مقابله با آن میدانست. برداشتنِ هر دو گوِ مادر و فرزند باید بااحتیاط انجام میشد، زیرا درمانِ هرگونه آسیب بهتزکیهگرها رگها بهشدت دشوار بود. به همین دلیل اولین کاری که الکساندر کرد فلجکردنِ گریگ بود تا کنترلش را روی گوِ مادر از دست بدهد. سپس، پیش از آنکه گوِ مادر فرصتیراه برای واکنش داشته باشد، الکساندر با سوزنهای طبِ سوزنی بدنش را سوراخ کرد و انرژی معنویِ خودش را از طریقِ آنها هدایت کرد تا کنترلِ گوِ مادر را به دست بگیرد.
در این مرحله سرعتش را کم کرد، چرا که نمیتوانست بیاحتیاطی کند، و به گوِ مادر فرمان داد تا گوِ فرزند را از بدنِ خودش خارج کند. گوِ مادر کمی مقاومت کرد، چون با این انرژی معنویِ جدیدصورت ناآشنا بود، اما در نهایت با احساسِ خطر برای جانش، تسلیم شد. الکساندر حس کرد که گوِ فرزند درونِ بدنش دارد راهش را بهسمتِ پوستش باز میکند. زمان بسیار کوتاه بود و گو هنوز به قلبِ الکساندر نرسیدهخروجی بود، که همین روند را سادهتر میکرد. سرانجام، از جایی نزدیک به شکمش پوست را شکافت و بیرون افتاد و روی زمین به خود پیچید. الکساندر پیش از آنکه آن را بسوزاند، نگاهی آمیخته به انزجار به آن انداخت!
سرانجام با رفعِ خطر، الکساندر سوزنهای طبِ سوزنی را از تنِ گریگتیپِ بیرون کشید و به سمتِ هلن برگشت. حالا دیگر حسابی آرام شدهحراجی بود و تنها با غمی در چشمانش به دو دوستِ خود نگاه میکرد.
الکساندر با لحنی آرام و بیتفاوت، انگار نه انگار که همینجلویش الان یکی از قدیمیترین دوستانش را فلج کرده و روی زمینبشه به حالِ مرگ رها کرده بود، گفت: «فکر کنم وسطِ حرف بودیم.»
هلن که خودش هم بهطرزِ عجیبی کاملاً آرام بود،حالتِ گفت: «پرسیدی نقشِ من تو این ماجرا چی بود. راستشتمامِ رو بخوای، نمیدونم اونا چی میخواستن، ولی میتونم حدس بزنم.»
«منظورت ازهوا "اونا" خانوادهته؟ پدرتندبادی و مادرت بودن؟»
با اندوه گفت: «نمیدونم. من از طریقِ مجاریِ رسمیِ خانواده دستور گرفتم، ولی نمیتونم مطمئن باشم کیرفتوآمدِ دستور داده. فکر کنم این یه اقدامِ احتیاطی بود، برای وقتی که اوضاع طبقِ برنامه پیش نمیره.تخلیه در واقع، فکر کنم اونا اصلاً روی این حساب کرده بودن که اوضاع طبقِ برنامهشون پیش نره.»
«اوه، اززانو کجا بهتایتان این نتیجه رسیدی؟»
«تنها کارِ من مسموم کردنِ توطلایی بود. ده نوع سم بود که بهشونحریمِ میگفتن ۱۰ سمِ ایشکبال. میدونی کارشون چیه؟»
این سؤال الکساندر را کمی آشفته کرد، چرا که بانمایان وجودِ دانشِ گستردهاش، پیش از این هرگز نامشان را نشنیده بود.مصنوعیِ هلن از تأخیرش در پاسخ دادن، توانست جواب را حدس بزند.
«چیزای عجیبیان. بهتنهایی، این سمها هیچ کاری نمیکنن. اونا تو بدنت خفته میمونن، شاید برای همیشه، اما اگه هر دهتاشون تو جریانِ خون با هم ترکیب بشن، همهشون مستقل از هم شروع به کار میکنن. هر دهتا اثراتِ متفاوتی دارن و همهشون هم کشنده نیستن. یکیشون روی ثباتِ رگتکارم تأثیر میذاره، یکی انرژیِ روحیت رو آلوده میکنه، یکی باعثِ جوشهای بهشدت دردناک تو تمامِ بدنت میشه، یکی روی مغزت اثر میذاره، بقیهشون رو نتونستم بفهمم. ولی فکر کنم هدف اینه که دکترا رو گیج کنن، بهجای اینکه بفهمن اینا ده تا سمِ متفاوتن، دکترا ممکنه فکر کنن همهٔگریگ این علائم مالِ یه سمه. اگه بتونن اثراتِ کشنده رو درمان کنن، سمهای دیگه بازم میتونن استعدادِ تزکیهت رو نابود کنن و دیگه محاله بتونی به سطحِ بالاتری برسی. البته، این فقط حدسِ منه. اونا تقریباً هیچ اطلاعاتی به من ندادن، شاید از همون اول همهٔ حدسهام اشتباه بوده باشه.»
الکساندر که الحق از این سمِ ناجوانمردانه نگران شده بود، گفت:جلویش «حدسهای جسورانهایه. پس اگه خانوادهت هیچ اطلاعاتی بهت ندادن، چهجوری تونستیبشه اینقدر گمانهزنی کنی، حتی بعضی از اثراتِ سم رو هم حدس بزنی؟»
هلن لبخندِ بیرمقی به دوستش زد.طلایی الکساندر از خیلی جهات بسیار باهوش بود،حریمِ اما گاهی اوقات جوابهای بدیهی را نمیدید.
در حالی که به دوردستها خیره شده بود، گفت: «میدونی، من هرگز از خانوادهم کینه به دل نگرفتم. با اینکه کاملاً معلوم بود دارن من رو بزرگ میکنن تا ازم استفاده کنن، میدونستم که توبودند این دنیا هیچچیز مجانی نیست. بهجای زندگیِ سختِ یه یتیم، زندگیِ نازپروردهٔ یه دخترِ پولدار رو تو طبقهٔ مرفه داشتم. تونستم با بهترین منابعی تزکیه کنم که بقیه فقط میتونن خوابش رو ببینن، و تجربیاتی داشتممصر که هر کسی آرزوش رو داره. در ازاش، اگه تنها کاری که باید میکردم یه ازدواجِ خوب بود، هیچوقت فکر نمیکردم بهای سنگینی باشه، بماند که اصلاً لزومی نداره یه ازدواجِ سیاسی حتماً ازدواجِ بدی باشه.»
با چشمانی اشکبار به الکساندر نگاه کرد، اما الکساندر تنها با آرامش نگاهش را پاسخ داد. آدمِ عجیبی بود؛ گاهی هلنمتوقف فکر میکرد قلبی از فولاد دارد و گاهی حس میکرد دلرحمترین آدمِ روی زمین است. در این لحظه، نسخهٔ پولادینِ اوسوزنِ روبهرویش ایستاده بود، اما مگر میشد سرزنشش کرد؟ صمیمیترین دوستانِ تمامِ عمرش همین چند لحظه پیش سعی کرده بودند او را بکشند.
«من هیچوقت ناسپاس نبودم و هر کاری ازم میخواستن انجام میدادم، ولی وقتی ازم خواستنحفظ به دوستام خیانت کنم، چهجوری میتونستم؟» با احتیاط دستش را به سمتِ موهایش برد وباید آنها را کشید. کلاهگیس به سر داشت! زیرِ کلاهگیس، پوستِ سرش پوشیده از جوشهای قرمز بود!
«مجبور شدم سمها رو بخورم تا آمادهشون کنم. اونا یه فن به من یاد دادن که تمامِ سم رو به یه قطره خون منتقل میکرد و تنها کاری که باید میکردم این بود که اون قطره رو به پوستت بمالم تا مسموم بشی. ولی واقعاً لازم بود تودستگیریشون رو در معرضِ یه قطره خون قرار بدم؟ اونا اونقدر اطلاعاتِ کمی به من دادن که با خودم گفتم نکنه روشِ انتقال چیزِ دیگهای باشه؟ شاید فقط کافی بود بهت نزدیک بشم و سم خودبهخود منتقل بشه. از اونجایی که از قبل تصمیم گرفته بودن از من بهعنوانِسیاه یه مهره استفاده کنن، چه نیازی داشتن حقیقت رو بهم بگن؟ نمیتونستم ریسک کنم، برای همین مستقیماً از اون فن استفاده کردم و سم رو فعال کردم. الان چند روزی گذشته و سم کاملاً جذبِ بدنم شده. نمیدونم این سم دیگه چیکار میکنه، ولی انتظار ندارم زیاد زنده بمونم.»
این بار، الکساندر حسابی جا خورد. فرار کردنِ زئوس مثلِ یک ترسو و خیانتِ گریگ در اولین فرصت، او را چندان به هم نریخت؛ بهنوعی تهِ دلش انتظارش را داشت. اما هلن... هر چه بیشتر به او نگاه میکرد، بیشتراگر متوجه میشد که رنگوروی او طبیعی نیست. به سمتش رفت و بهآرامی و با ملایمت دستش را تا صورتِ هلن بالا آورد. با نرمی، در حالی که مراقب بود فشارِ زیادی وارد نکند، شستش را روی صورتِ او کشید و لایههایباید ضخیمِ آرایش را پاک کرد. هلن مثلِ همیشه زیبا به نظر میرسید و تنها یک خطِ صافِ کوچک نشان میداد که زیرِ این ظاهرِ زیبا، پوستی بهرنگِ مرگ رنگپریده قرار دارد، درست مثلِ پوستِ کسی که در بسترِ مرگ افتاده است.