---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 436: چپتر ۴۳۶ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 436: چپتر ۴۳۶

0

همه‌چیز در مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب در آرامش بود، و این روالِ عادی بود. برای آناکین ایندیانا مک‌کلین سخت بود که بعد از‌دوستشان​ هرج‌ومرجِ دفعهٔ پیشِ مهمان‌خانه، کاملاً احساسِ آرامش کند. اما به نظرِ فروتنانهٔ او، مهمان‌خانه‌دار با شکافتنِ خودِ جهان برای حمله به تک‌تکِ‌حاضر​ آدم‌بدها و هفت‌جدوآبادشان، نارضایتی‌اش را خیلی شفاف نشان داده بود؛ بماند که ارواحِ مهاجمان را هم به شکنجهٔ ابدیِ روح محکوم کرد.

البته آناکین آدمی نبود که خشونت را تأیید کند، ابداً. اما حسِ خاصی به او می‌داد که‌دوزخی​ می‌دید مالکِ هتل برای منصرف کردنِ بقیه از حملهٔ دوباره، تا جایی پیش رفته که دوزخی کوچک‌کردن​ به شکلِ یک شومینه ساخته است. راستش، آناکین حتی به سرش زد که از او امضا بگیرد.

متأسفانه، آناکین این اواخر آن‌قدر سرش شلوغ بود که وقتی برای تلف کردن نداشت. پدربزرگِ‌پیش​ عجیبی که در خواب به دیدنش می‌آمد، از اینکه آناکین خاصیتِ تاریکیِ ویژه‌اش را تزکیه نکرده‌شلوغ​ بود حسابی شاکی بود. بنابراین برای راضی کردنِ پیرمرد، با وظیفه‌شناسی در اتاق‌های مراقبه تزکیه می‌کرد.

انگار این کافی نبود، کلاه‌برداریِ جدیدش—اِهم، کسب‌وکارِ جدیدش برای بهره‌برداری از تواناییِ نومان در تشخیصِ دروغ، حسابی او را محبوب کرده بود. کارِ رسمی و ثبت‌شده‌ای نبود،‌بگیرد​ اما بسیاری از زنان، دوست‌پسرانشان را بی‌آنکه به روی خودشان بیاورند مخفیانه پیشِ او می‌آوردند تا بسنجند که آیا این پسرها واقعاً دوستشان دارند یا نه. اولش نومان‌می‌کرد​ برای استفاده از توانایی‌اش به این شکل دودل بود، اما فقط توجهِ یک دخترِ دل‌شکسته کافی بود تا نظرش عوض شود. کنار آمدن با نوجوان‌ها واقعاً راحت بود.

البته مشتری‌های بزرگ‌تری هم پیدا کرده بود. در حالِ حاضر، جدیدترین مشتری‌اش، سوتا، روبه‌روی آناکین نشسته‌می‌آوردند​ بود. بحثشان در تالارِ اسرار انجام شده بود، برای همین رازِ سوتا را به یاد نمی‌آورد، اما‌عوض​ یک چیز را یقین داشت: سوتا می‌خواست کسی بمیرد. اگر دقیق‌تر بگوییم، یک آقای سوزوکی باید می‌مرد.

چنین کارِ وحشتناک، شرورانه و موذیانه‌ای کاملاً خارج از تخصصِ آناکین بود، چون او تا حالا حتی یک ماهی‌قرمزِ خانگی را هم نکشته بود، چه برسد به یک‌متأسفانه​ انسان. دقیقاً به همین دلیل، لری هم روبه‌رویش نشسته بود. آن‌ها داشتند خیلی عادی دربارهٔ این حرف می‌زدند که چطور سوزوکی برای کشتنِ لری استخدام شده است. اینکه‌انگار​ لری با این اطلاعات چه می‌کرد کاملاً و تماماً به خودش بستگی داشت، چون آناکین به هیچ‌وجه دربارهٔ انگیزه‌ها و تعهدِ سوزوکی برای انجامِ این کار اغراق نکرده بود.

بله، روزی کاملاً عادی، آرام و بی‌دردسر بود که در‌کردنِ​ آن آناکین داشت گفتگویی معمولی می‌کرد و هیچ اتفاقِ عجیبِ‌شومینه​ دیگری در جریان نبود. باد می‌وزید، پرنده‌ها آواز می‌خواندند، خورشید می‌درخشید—هان؟

یک لحظه گروهِ زمینی‌ها در باغ نشسته بودند و پیناکولادا می‌نوشیدند، و لحظهٔ بعد،‌جایی​ سایه‌ای عظیم همه‌جای اطرافشان ظاهر شد. این تغییر آن‌قدر ناگهانی بود که نمی‌توانست کارِ‌متأسفانه​ یک ابر باشد و بزرگیِ سایه نه‌تنها آن‌ها، بلکه منطقهٔ پهناوری را پوشانده بود!

آن سه نفر سر بلند کردند و دیدند... یک سفینهٔ فضاییِ غول‌آسا! این سازهٔ فلزی صدها مایل‌بسنجند​ امتداد داشت، اما بی‌هیچ زحمتی در هوا شناور بود. در واقع، شهرِ پرنده در بالای روستا چیزی نمانده‌کنار​ بود به این سفینهٔ عظیم برخورد کند، اما به‌سرعت مسیرش را تغییر داد تا از آن جاخالی بدهد.

آن بالا در آسمان، موجودی به نامِ آبروآر که برای زنده نگه‌داشتنِ تنش به‌جایی​ سفینه وابسته بود، سرانجام به مهمان‌خانه رسیده بود. پیش از آنکه گذارش برای زیستن‌متأسفانه​ به‌شکلِ یک روح را انجام دهد، باید چند کارِ نهایی را به انجام می‌رساند.

با اینکه آبروآر داخلِ سفینه گیر افتاده بود، به تمامِ حسگرهای آن دسترسی‌دوباره​ داشت و ازاین‌رو می‌توانست کلِ مهمان‌خانه را حس کند. در واقع، حتی آرایهٔ‌امضا​ پیرامونِ گلخانه هم نتوانست مانعِ دیدش شود و همه‌چیز را برایش آشکار کرد.

در نگاهِ اول، آبروآر کاملاً ناامید شد. مهمان‌خانه بسیار کوچک بود و موجوداتِ چندانی با قدرتِ درخورِ توجه —اگر اصلاً وجود داشتند— حس نمی‌کرد. اما کمی‌امضا​ بعد، متوجهِ چند نکتهٔ کوچک شد. به‌خاطرِ عالمی که پیش‌تر داشت و همچنین فناوریِ بی‌نهایت پیشرفته‌ای که سفینه‌اش از آن ساخته شده بود، دانشِ او بسیار‌وظیفه‌شناسی​ فراتر از تزکیه‌گرانِ عادی بود. بی‌درنگ متوجهِ چندین منبعِ انرژیِ ایزدی و همچنین ردپاهای پرشماری از تبارهای بی‌نهایت قدرتمند شد، سپرِ سرنوشت که دیگر جای خود داشت.

آبروآر آهی ذهنی کشید. راستش را بخواهید، اصلاً مهم نبود که این مکان چشمگیر است یا نه؛‌بسنجند​ اینجا تنها انتخابِ باقی‌مانده‌اش بود. مدت‌ها پیش متوجهِ هولوگرامِ کوچکی از گونهٔ اصلی‌اش شده بود که در پلِ‌کنار​ فرماندهیِ سفینه ظاهر شده و آماده بود تا به‌محضِ آمادگیِ آبروآر برای تعامل، اطلاعات را در اختیارش بگذارد.

موجود عزمش را جزم کرد و درست وقتی می‌خواست پیش از بهره‌گیری‌حملهٔ​ از قابلیتِ «آن‌سوی گور»ِ مهمان‌خانه، دربارهٔ انجامِ چند درخواستِ نهایی از هولوگرام بپرسد،‌سرش​ حسگرهایش موجودِ جدیدی را ردیابی کردند که در نزدیکی‌اش آنی منتقل شده بود.

در مقایسه با سفینه، موجودِ جدید کوچک بود. اما این واقعیت را تغییر نمی‌داد که مردِ کوهستان بیش از ۲۰ مایل‌ساخته​ قد داشت. با اینکه سفینه از نظرِ فنی از مردِ کوهستان درازتر بود، اما افقی قرار داشت و طولش موازی با‌خاصیتِ​ زمین بود. در عوض، مردِ کوهستان عمودی ایستاده بود و ازاین‌رو سرش بسیار بالاتر از هر چیزِ دیگری در مهمان‌خانه قرار می‌گرفت.

انگار این منظره کافی نبود، مردِ کوهستان در حالِ حرکت آنی منتقل شده بود.‌جایی​ او همین‌طوری هم به تنِ غول‌آسایش عادت نداشت و حرکتِ زمین درست از زیرِ‌متأسفانه​ پاهایش باعث شد این موجود بدجور سکندری بخورد و در نهایت روی سفینه بیفتد!

آناکین بارها چشم‌هایش را مالید و‌رسمی​ سعی کرد دیدش را واضح کند، اما‌خودشان​ هر کاری که می‌کرد، تصویر تغییری نمی‌یافت.

آناکین به‌آرامی گفت: «بچه‌ها، فکر کنم زیادی کیکِ زحل خوردم. حتماً دارم توهم می‌زنم یا یه چیزی تو‌کوچک​ همین مایه‌ها. قسم می‌خورم دارم یه مردِ غول‌آسای سنگی رو روی یه فضا— نه، یه مردِ سنگیِ غول‌آسا‌پدربزرگِ​ رو روی یه هاوربورد می‌بینم که شبیهِ یه سفینهٔ فضاییه. دمش گرم اون سرآشپزی که این کیک رو پخته.»

لری درحالی‌که چشم‌هایش برق می‌زد، گفت: «کارِ کیک نیست!» او برای قوی‌تر شدن‌دوباره​ فلزاتِ گران‌بها را جذب می‌کرد و آن «هاوربوردِ» معلق در هوا برایش از‌امضا​ هر چیزی که در تمامِ عمرش حس کرده بود، ارزشمندتر به نظر می‌رسید!

ناولها | novelha.net