---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 271: موارد عجیب • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 271: موارد عجیب

0

سه روز گذشت تا اینکه نمایندهٔ آکادمی سرانجام از راه رسید. جنگ حتی یک لحظه هم متوقف‌همگی​ نشد، اما خوشبختانه در این مدت کسی کاری به کارِ انسان‌ها نداشت. نماینده جلسهٔ طولانی‌ای با تولمی‌به‌نوعی​ داشت که در آن مصاحبهٔ دقیقی دربارهٔ تمامِ اتفاقاتِ تا آن لحظه و همچنین دلیلِ احضارش انجام داد.

به‌محضِ اینکه از چاهِ روح باخبر شد، تولمی را برداشت تا راهنمایی‌اش کند و مستقیم از روی جنگل پرواز کردند تا به تونل‌گذاشته​ رسیدند. تونلِ اصلی که لکس کشف کرده بود فروریخته بود، اما برای نماینده مشکلی نبود که دوباره آن را حفر کند. بی‌آنکه به‌هیولا​ هیچ‌یک از موجوداتِ سرِ راهش اعتنایی کند، به‌سرعت از میانِ تونل‌ها گذشت و نشانگری را که بری کنارِ چاه گذاشته بود دنبال کرد.

وقتی به چاه رسید، اصالتش را بررسی کرد و سپس با استفاده از یک طلسمِ خاص آن را مُهر‌چاه​ کرد. تا زمانی که مُهر برداشته نمی‌شد، هیچ‌کس نمی‌توانست به چاه دسترسی پیدا کند؛ کاری که گفتنش راحت‌تر از انجام‌راحت‌تر​ دادنش بود. طبیعتاً هر حشرهٔ گو، هیولا یا جانوری که به این مُهروموم اعتراض می‌کرد، با مرگی سریع روبه‌رو می‌شد.

جزئیاتی مانندِ فهمیدنِ اندازهٔ چاه، نحوهٔ استفاده از آن و اینکه حقِ‌چندانی​ برداشتِ آب به چه کسی اختصاص می‌یابد، همگی بر عهدهٔ شخصِ دیگری‌دخالت​ بود؛ او فقط آنجا بود تا گزارشِ ارسالی به آکادمی را تأیید کند.

او قرار نبود کمکِ چندانی به گروهِ اعزامی بکند، چرا که این مأموریت به‌نوعی آزمونِ فارغ‌التحصیلیِ این دانشجوها هم بود. در جنگِ‌آنجا​ ترلوپ‌ها هم دخالت نمی‌کرد، چون وظیفه‌اش نبود. در آینده، اگر گولی از سازش سر باز می‌زد و بر نگه‌داشتنِ چاهِ روح پافشاری‌آینده​ می‌کرد، شخصِ دیگری برای مقابله با او فرستاده می‌شد. این مسئله به‌گونه‌ای حل‌وفصل می‌شد که بیشترین نفع را برای انسان‌ها داشته باشد.

اما با اینکه دخالت نمی‌کرد، زمان‌بندیِ جنگ بیش از حد تصادفی بود، بنابراین نیاز به بررسیِ بیشتری‌میانِ​ داشت. نماینده در تحقیقاتش چندان هم «مؤدب» نبود. با تزکیهٔ برترش، پیداکردنِ بدن‌های واقعیِ ترلوپ‌ها اصلاً کارِ‌زمانی​ سختی نبود؛ نه آن فرمِ انسان‌نمای برگی یا فرمِ ماری که ترلوپ‌ها دوست داشتند به دنیا نشان دهند.

زحمتِ در میان گذاشتنِ نتیجهٔ تحقیقاتش با تولمی را به خود نداد، اما با توجه به اینکه جنگ مثلِ‌چاه​ قبل ادامه داشت، حتماً مشکلِ بزرگ و خاصی در کار نبود. وقتِ بازگشتش فرا رسیده بود و قرار بود تمامِ‌راحت‌تر​ اعضای به‌شدت مجروحِ گروهِ اعزامی را نیز با خود ببرد، چرا که دیگر شرایطِ لازم برای ادامهٔ مسیر را نداشتند.

اما یکی از پزشک‌ها جلویش‌فقط​ را گرفت. اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم،‌کمکِ​ همان پزشکی که مراقبِ لکس بود.

پزشک با تردیدِ فراوان در‌سریع​ صدایش گفت: «باید شرایطِ خاصی‌فهمیدنِ​ رو دربارهٔ یک بیمار گزارش بدم.»

نماینده بی‌آنکه پزشک را مرخص کند، پرسید: «موضوع چیه؟» در حالتِ‌هیچ‌یک​ عادی، بعید بود وضعیتِ یک بیمار به شخصی مثلِ او ربطی‌چاه​ داشته باشد، اما به شایستگی و حرفه‌ای‌بودنِ دانشجوهای آکادمی اعتماد داشت.

«بیمارِ موردنظر در سطحِ پرورشِ چی قرار داره و به‌خاطرِ برخورد با دیوارِ در حالِ ریزش و پرتاب‌شدن توی استخرِ موادِ مذاب، دچارِ سوختگی‌های شدید و ترومای ناشی از ضربه شده. علاوه بر این، وضعیتِ بدنش در‌پیدا​ حینِ فرار وخیم‌تر شد، چون یک دانشجوی ناتوان رو تا اردوگاه به دوش کشید. در شرایطِ عادی، با چنین جراحت‌هایی، اصلاً انتظارِ بهبودیِ کامل رو نداریم و بهبودیِ نسبی هم دست‌کم یک سال طول می‌کشه؛ البته اگر اصلاً‌بکند​ بتونه تا اون موقع زنده بمونه. با این حال، نه‌تنها روندِ بهبودیِ این بیمار سریع‌ترین چیزیه که تا به حال دیدم، بلکه چند عاملِ دیگه هم در موردش وجود داره که دقیقاً با منطقِ رایجِ پزشکی همخوانی نداره.»

نماینده گفت: «نشونم بده.» و‌فقط​ قضاوتِ نهایی‌اش را برای بعد‌قرار​ از تکمیلِ گزارش نگه داشت.

پزشک نماینده را به داخلِ یک چادرِ پزشکی راهنمایی کرد؛ جایی که لکس‌حقِ​ جدا از سایرِ بیماران تحتِ درمان بود. بدنش در ارتفاعِ سه‌فوتیِ هوا، روی‌قرار​ یک سکوی مرمرِ سفید معلق بود و لوله‌های مختلفی به او وصل شده بود.

او را در تمامِ این مدت تحتِ آرام‌بخش نگه داشته بودند، چرا که پزشک‌ها پیش‌بینی می‌کردند اگر لکس وضعیتِ واقعیِ بدنش را ببیند، دچارِ شوک می‌شود. حالا که تمامِ سوختگی‌ها،‌استفاده​ خاک و کثیفی‌ها از روی بدنش پاک شده بود، می‌شد دید که بیشتر شبیه به نمودارِ دستگاهِ قلبی‌عروقیِ انسان است تا یک شخصِ زنده. دلیلش این بود که تقریباً هیچ پوستی‌برداشتِ​ برایش نمانده بود و در گازِ پانسمانِ سفیدی پیچیده شده بود که تا حدِ زیادی بدن‌نما بود. در قسمت‌هایی که اسکلتش بیرون زده بود، ترک‌های واضحی روی استخوان‌ها به چشم می‌خورد.

نماینده آدمِ دل‌نازکی نبود،‌نبود​ اما حتی او هم از‌موجوداتِ​ دیدنِ این صحنه جا خورد.

«گفتی سریع‌ترین روندِ‌شخصِ​ بهبودی رو داره؟ قبل‌گزارشِ​ از این چطوری بود؟»

پزشک با لحنی جدی جواب داد: «خیلی، خیلی بدتر. بخشِ زیادی از گوشتِ بدنش پخته شده بود، سنگ و خاک توی اندام‌هاش فرو‌گزارشِ​ رفته بود و تمامِ چیِ خودش رو کاملاً تخلیه کرده بود. راستش رو بخواید، اصلاً نمی‌دونم چطور تونسته از تونل تا خودِ اردوگاه رو‌سازش​ بدوه. یک آدمِ عادی فقط از فشارِ نفس‌کشیدن یک میلیون بار می‌مرد، چه برسه به اینکه بخواد کسِ دیگه‌ای رو هم به دوش بکشه.»

برای لحظه‌ای، سکوت بار‌فروریخته​ دیگر خیمه را فرا گرفت‌حفر​ و سپس دکتر ادامه داد.

دکتر پیش از آنکه لکس را برگرداند، گفت: «اما واسه این شما رو نیاوردم اینجا. من‌نشانگری​ اولین کسی بودم که متوجهِ چیزای عجیبِ بیمار شدم، واسه همین دستور دادم فقط خودم ازش‌برداشته​ مراقبت کنم تا قضیه به بیرون درز نکنه. بذارید اولین موردِ عجیب رو بهتون نشون بدم.»

از آنجا که تنِ لکس در هوا معلق بود، برگرداندنش کارِ آسانی بود، اما به‌محضِ اینکه پشتش نمایان شد، اصلِ قضیه خود را نشان‌دخالت​ داد. اینکه پشتش مستقیماً در معرضِ موادِ مذاب قرار نگرفته بود، به این معنا نبود که هیچ سوختگی‌ای در کار نیست. اما با وجودِ‌بنابراین​ درجاتِ مختلفِ جراحت روی پشتش، تکه‌ای از پوستِ آن کاملاً سالم و بی‌نقص مانده بود؛ البته به‌جز خالکوبیِ یک نیلوفر که روی آن قرار داشت.

دکتر در حالی که چشمانش به پشتِ لکس دوخته شده بود، گفت: «نه‌تنها پوستِ اطرافِ‌اختصاص​ خالکوبی هیچ سوختگی‌ای ندیده، بلکه حتی ستونِ فقراتش هم درست زیرِ خالکوبی کاملاً سالم مونده.‌اعزامی​ حدس می‌زنم همین موضوع نقشِ بزرگی داشته که تونسته با پای خودش به اردوگاه برگرده.»

نماینده که حالا واقعاً کنجکاو شده بود، پشت و تنِ لکس را با دقت بررسی کرد. اما سیستم می‌توانست خود را حتی از بالوم هم‌کرد​ پنهان کند و این نماینده مانعی برایش محسوب نمی‌شد. از طرفِ دیگر، نیلوفر حتی تلاشی برای پنهان‌شدن نمی‌کرد؛ وجودِ آن در مقایسه با نماینده، در‌می‌کرد​ عالمی کاملاً متفاوت قرار داشت. نیلوفر که جای خود داشت، نماینده حتی نمی‌توانست انرژی‌های مختلفی را حس کند که نیلوفر پیوسته برای تغذیهٔ خود جذب می‌کرد.

وقتی نماینده نتوانست هیچ‌چیزِ‌نبود​ غیرعادی در تنِ لکس‌هیچ‌یک​ پیدا کند، پرسید: «دیگه چی؟»

«موردِ بعدی واقعاً خارق‌العاده‌ست. همون‌طور که بهتون گفتم، این بیمار داره سریع‌تر از هر کسی که تا حالا دیدم بهبود پیدا می‌کنه، و اصلاً هم اغراق نکردم. این همه‌اگر​ لوله رو می‌بینید که بهش وصل شده؟ فقط تو یکی‌شون دارو هست، بقیه همگی محلول‌های تقویتی‌ان. دلیلش اینه که هر دارویی بهش می‌دیم، از هر نوعی که باشه، هزاران بار‌واقعیِ​ بیشتر از حدِ معمول روش تأثیر می‌ذاره و تنش رو با چنان سرعتی ترمیم می‌کنه که اگه با این محلول‌های تقویتی تغذیه‌اش نکنیم، به معنای واقعیِ کلمه از گرسنگی می‌میره.

«من یه نظریه در موردِ دلیلش دارم، اما هنوز راهی به ذهنم نرسیده که بتونم ثابتش کنم. ببینید، وقتی ما دارو تزریق می‌کنیم، هر دارویی که باشه، تمامش مصرف‌گروهِ​ نمیشه. اگه خیلی شانس بیاریم، شاید چند درصد از دارو جذب بشه و همون‌طوری که باید عمل کنه، در حالی که بقیه‌اش هرگز به ناحیهٔ هدف نمی‌رسه یا حتی‌نفع​ به‌عنوانِ موادِ زائد از بدن دفع میشه. اما با توجه به بررسی‌هایی که روی این بیمار داشتم، معتقدم که هر دارویی بهش تزریق کنیم، تا ۱۰۰ درصدِ ظرفیتش مصرف میشه!»

در چشمانِ دکتر هیجان و شورِ خاصی موج می‌زد، اما این موضوع برای نماینده بسیار کمتر از خالکوبیِ پشتِ او تأثیرگذار بود.‌چاه​ حقیقتِ ماجرا این بود که نیلوفر از تمامِ موادِ جذب‌شده توسطِ لکس استفاده می‌کرد تا به بهترین شکل در روندِ بهبودی به‌طبیعتاً​ او کمک کند و حتی از بازدهیِ نظریِ ۱۰۰ درصدیِ دارو هم فراتر می‌رفت، اما برداشتِ نماینده از این وضعیت کاملاً متفاوت بود.

نماینده با حوصله برای دکتر توضیح داد: «این از نقصِ اطلاعاتِ شماست. شما تمرکزتون رو گذاشتید روی‌بری​ پزشکیِ عمومی، واسه همین درکِ محدودی از فنونِ مختلفِ تزکیه دارید. بیمارِ شما مشخصاً یه تزکیه‌کنندهٔ بدنه.‌هیچ‌کس​ اینکه سرعتِ بهبود و جذبش بالاست اصلاً چیزِ عجیبی نیست. موردِ دیگه‌ای هم بود که بخواید گزارش بدید؟»

دکتر طبیعتاً مزایای تزکیهٔ بدن را می‌فهمید‌گزارشِ​ و می‌دانست که این وضعیت فراتر از‌اعزامی​ آن حرف‌هاست، اما نمی‌توانست با نماینده بحث کند.

«موردِ آخر مربوط به تزکیهٔ بیماره. با توجه به وضعیتِ تنش، فکر می‌کردم تزکیه‌اش فرو می‌ریزه، و در بهترین حالت فقط می‌تونه‌آنجا​ سطحِ تزکیه‌اش رو حفظ کنه. اما بر اساسِ سرعتِ جذبِ چی و وضعیتِ تنش، تخمین می‌زنم که تا زمانِ بهبودیِ کاملش، به‌آینده​ اوجِ پرورشِ چی برسه. من و خیلی‌های دیگه تو اردوگاه می‌تونیم تأیید کنیم که وقتی واردِ تونل‌ها شد، تو این سطح نبود.»

نماینده با بی‌تفاوتی جواب داد و نگذاشت‌نبود​ هیچ‌چیز از افکارش لو برود: «بسیار خب. اگه‌اعتنایی​ همه‌چیز همینه، من الان برش می‌گردونم به آکادمی.»

با پایان‌یافتنِ وظایفش، نمایندهٔ آکادمی به راه افتاد و با پرواز از جنگل خارج شد‌تونل‌ها​ و از فرازِ میدانِ جنگِ جاری گذشت. در حینِ پرواز، از طریقِ ترمینالِ شخصی‌اش شروع‌مُهر​ به نوشتنِ نامه‌ای برای ورنان کرد؛ همان مردِ دیوانه‌ای که مسئولِ آزمون‌های جنون‌آمیزِ لکس بود.

او نوشت: «فکر کنم یه موردِ جالب‌گزارشِ​ برات پیدا کردم.» غافل از اینکه ورنان‌اعزامی​ از مدت‌ها پیش حواسش به لکس بود.

ناولها | novelha.net