چپتر 269: افسانهٔ لکس
0اردوگاهِ اکتشافی غرق در سکوتی وهمآلود بود و هر کس که توانش راسوزانِ داشت، با سلاحِ کشیده نگهبانی میداد. وقتی تولمی و بقیه به راه افتادند،توانِ در ابتدا همهچیز عادی بود. اما با آغازِ جنگ، اولین هدفِ گولی انسانها بودند.
آنها با حملهای روبهرو شدند که میتوانست در کنارِ بزرگترین افسانههای تاریخِ انسان جای بگیرد. جانوران، درختان و شعلهها، همه با شوری بیسابقه به آنها یورش بردند. اما برخلافِ تمامِ احتمالاتسراغشان و در حالی که خشمِ دنیا علیهشان بود، انسانها با هم متحد شدند و استقامتشان را ثابت کردند. با نبرد در برابرِ لشکری بیپایان، هیچ ترسی از مرگ در چشمانشان نبود، هیچخودِ درنگی نکردند، و تنها یک ارزشِ بنیادین را نشان دادند که تمامِ انسانهای این قلمرو از بدوِ تولد در وجودشان ریشه دوانده بود. اگر قرار بود بمیرند، دشمن هم با آنها میمرد.
در تاریخ آمده است که انسانها بزرگترین نبردشان را در تاریکی جنگیدند؛ متروک از نورِ زیبای پرندگانِ سول، متروک از امید، و متروک از هر تصوری ازفرامیرسد فردا. در تاریکی بود که بزرگترین افسانههایشان را ساختند، و از دلِ تاریکی بود که انسانها با چنگ و دندان راهشان را باز کردند تا به یکیپوشیده از هفت نژادِ بزرگ تبدیل شوند. اما این دانشجویان زیرِ نورِ برگهای سوزانِ دشمنانشان و زیرِ نگاهِ خیرهٔ نفرتی بیدلیل میجنگیدند، تا وقتی پایانشان فرامیرسد، آمدنش را ببینند.
ساعتها بعد، وقتی توانِ دست و پایشان تحلیلآمدنش میرفت و آخرین شمشیرهایشان میشکست، این ورطه نبودمیرفت که به سراغشان آمد، بلکه تولمی و گروهش بودند.
جنگجویانِ خونآلود، سوار بر مارمولکها، پشتسرِ یورشِ رهبرشان که در شعلههایزیرِ سبز پوشیده شده بود، صفوفِ دشمن را شکافتند. و وقتی سرانجام بهببینند اردوگاه رسیدند، تولمی به وعدهاش برای به راهانداختنِ آتشسوزیِ جنگل عمل کرد.
شعلهای چنان حریص که رنگِ زردِ خودِ زندگی را میبلعید، جنگلِ اطرافشان را در بر گرفت و نالهٔ جانوران آسمان را پر کرد.دست گولی که نمیتوانست با چنین شرورِ شومی مقابله کند، منطقهٔ اطرافِ اردوگاهِ انسانها را رها کرد و در حالِ حاضر تنها روی کارومصفوفِ متمرکز شد. اما حتی پس از رها شدن، شعلهها ساعتها غریدند تا اینکه آخرین ذرهٔ زندگی در اطرافِ اردوگاه از صحنهٔ روزگار محو شد.
در نهایت، انسانها سرانجام توانستند استراحت کنند. بسیاری از آنها به زانو افتادند و سپس نقشِ زمینزیرِ شدند. اینکه چند نفر از آنها دوباره از جا برمیخاستند، سؤالی بود که هیچکس پاسخی برایش نداشت.پایشان هیچکس سراغِ لکس و بری را نگرفت، زیرا در آن آشوب، چه کسی میدانست چند نفرشان گم شدهاند؟
نه، آنها تنها استراحت میکردند، در حالی که پزشکانِ اردوگاه گشت میزدند و هر کاری که توانِ رو بهمیشکست افولشان اجازه میداد، انجام میدادند. چرا که چه کسی میدانست نبردِ بعدی کِی بر سرشان آوار میشود؟ اردوگاهی کهسرانجام زمانی سبز و خرم بود، حالا با خاکستر فرش شده بود و رشتههای دود از همهجای آن به هوا برمیخاست.
فریادی از برجِ دیدهبانی سکوت را شکست و همه را به پا خیزاند: «حرکت از روبهرو!» آنهانفرتی بهعنوانِ متخصصانِ حوزههای خود، بهعنوانِ زمینشناس، پزشک، نقشهکش و مشاغلِ دیگر به این سفرِ اکتشافی آمده بودند،ورطه اما هیچکدام از اینکه سفر را بهعنوانِ جنگجویانی کشتهشده در میدانِ نبرد به پایان برسانند، پشیمان نمیشد.
تولمی در خطِ مقدمِ اردوگاه ایستاد و به درختانِ دوردست خیره شد. درنفرتی حالتِ عادی، بیناییاش به او اجازه میداد تا حتی در فاصلهای دورتر هم بیهیچآخرین مانعی ببیند، اما از میانِ دودِ خاکستری تنها میتوانست چهرههایی مبهم را تشخیص دهد.
بهآرامی، جمعیتی پشتسرش جمع شد، شمشیرها و نیزهها کشیده، تیرها در چله و سپرها آماده. در آن لحظه، هیچکس سفرِ اکتشافی راخیرهٔ بهخاطرِ شکست مقصر نمیدانست. حقیقت این بود که اگر پیشروی در مناطقی که تمامِ سکونتگاههای انسانی از آنها عقبنشینی کرده بودند آسانگروهش بود، هرگز نوبتِ آنها نمیرسید که این وظیفه را به پایان برسانند. هرچه رخ داده بود، تا حدودی از پیش انتظار میرفت.
با تهدیدِ همیشگیِ کریون که بر سرشان سایه انداخته بود،ساعتها نژادِ انسان به مردان و زنانِ شجاعی نیاز داشت تا باسراغشان خطراتِ ناشناخته روبهرو شوند و مسیرِ بقای خود را هموار کنند.
درست وقتی پتولمی چنگش را روی شمشیر محکم کرد ودانشجویان به این فکر افتاد که هنوز قدرتِ کافی را ازپایانشان نبردِ قبلی بازیابی نکرده است، شبحی تاریک در دود نمایان شد.
تمامِ جنگجویان چشم به آن شبحِ نزدیکشونده دوختند، در حالی که پیشاهنگانِ روی برجِ مراقبت جاهای دیگر را میپاییدندببینند تا مطمئن شوند از سمتی دیگر غافلگیر نمیشوند. هیکلِ تاریکِ درونِ دود آنقدر بیگانه به نظر میرسید که نمیشدمارمولکها تشخیص داد چه موجودی است، اما اگر در ادامهٔ حملهٔ قبلی میآمد، شکی نبود که باید قهرمانِ جنگل باشد.
با این حال، درست وقتی عزمشان را جزم کردند تا با هر هیولاییبزرگ که بیرون میآید روبهرو شوند، از میانِ دود موجودی لاغر و زغالشده بیرونپایانشان آمد که بیشتر تلوتلو میخورد تا راه برود. انگار چیزی را روی شانهاش میکشید.
اما تنها لحظهای طول کشید تا سردرگمی برطرف شود و پتولمی آن هیکلِدست لعنتی را بشناسد. او که بیشتر شبیه به زغالی متحرک بود تا یکخونآلود آدم، اگر بهخاطرِ آن چشمانِ لعنتی و مصمم نبود، پتولمی هرگز او را نمیشناخت!
ناگهان شایعاتی به یادش آمد که در اردوگاه شنیده بود،دانشجویان داستانهایی که باعث میشد روی زمین تف کند و بهنوعیپایانشان حتی بیشتر از لکس متنفر شود. نه، شایعه نبودند... افسانه بودند.
افسانهٔ انسانِ تنهایی که از میانِ کشتارِ گریستول گذشت و گروهی از بازماندگان را دورِ هم جمع کرد، و با گلهٔ بیپایانی ازدست دشمنان جنگید تا اینکه نمایندگانِ آکادمی نجاتشان دادند. افسانهٔ اینکه چطور وقتی غافلگیر شدند، این انسان محکم و استوار در برابرِ جسمِ یکصفوفِ کریونِ جاودانه ایستاد، دندانهایش را نشان داد انگار که آمادهٔ گاز گرفتن است، و زانوهایش حتی در برابرِ مرگ حاضر به خم شدن نبودند.
افسانهٔ انسانی را به یاد آورد که در مسیرِ کالتر فلوگ رها شد، در روستایی که مقدر بود از حافظهها پاک شود، اما از طعنهٔمیجنگیدند روزگار، تبدیل به روستایی شد که مردم هرگز نامش را فراموش نمیکردند. آنجا روستایی بود که این انسان در برابرِ یک بلای طبیعی ایستادگی کردیورشِ و حتی جرئت کرد به قویترین کالتر فلوگ که برای معاونِ آکادمی هم دردسرساز شده بود حمله کند، آن هم فقط برای محافظت از همنوعانش.
پتولمی افسانهٔ مردی را به یاد آورد که آنقدر از ضعفِ خودش درمانده شده بود که شبانهروز تلاش کردمیشکست تا قویتر شود، تا دیگر هرگز شکست نخورد. افسانهٔ انسانی را به یاد آورد که نامِ خانوادگیاش را کنار گذاشتهاردوگاه بود تا به اعتبارِ نیاکانش تکیه نکند. افسانهٔ لکس را به یاد آورد، پسرِ نجیبزادهٔ گریستول... وارثِ احتمالیِ کورنلیوسِ دوم.
با وجودِ تمامِ کلافگیاش از دستِ این مرد، وقتی بدنِ زغالشدهٔ اینبرگهای فردِ عامیِ رویاعصاب را میدید که خیالِ مردن نداشت و تزکیهگری بسیار قویتربعد از خودش را به دوش میکشید، برای لحظهای بیاختیار افسانهها را باور کرد.
پتولمی به جمعیتی که هنوزشوند آمادهٔ نبرد بودند گفت: «دکترهادشمنانشان رو خبر کنید. با ما هستن.»