چپتر 563: فصل 563
0«صبر کنید، فقط همین؟ عملاً هیچ کاریادامه جز اینکه این موضوع رو به منبزند بگید نکردید! ما به کمک نیاز داریم!»
لئو در چشمانِ میراندا نگاه کرد و حالتِ نسبتاً آرامِ چهرهاش جدی شد. میفهمید کهدیده او درمانده است. حتی در اعماقِ وجودش کمی احساسِ گناه میکرد. اما این تصمیمی بودساخته که باید به آن پایبند میماند. حتی همین مقدار کمک هم داشت برای مهمانخانه دردسر میتراشید.
شانس آورده بود که دیوها ظاهراً کینهای از مهمانخانه به دل نگرفته بودند،فهمید اما اگر مهمانخانه به دخالتهایش ادامه میداد، نمیتوانست چنین حرفی را در موردِ بقیهآنها بزند. لکس هرچقدر هم که میخواست کمک کند، باید مراقبِ مهمانخانه و کارمندانش میبود.
البته قصدپیدا نداشت این رااونها برایش توضیح بدهد.
«من کاملاً روشن کردم که مهمانخانه به شما کمک نمیکنه، فقط راهی پیشِ پاتون میذاره تا خودتون به خودتونمراقبِ کمک کنید. تازه، مگه اصلاً کارِ شایستهای برای دریافتِ چنین کمکی انجام دادید؟ تنها چیزی که ازتون خواستم پیداتازه کردنِ سه نفر بود. پیدا کردنِ اونها به کنار، بدونِ کمکِ من حتی نمیتونید اطلاعاتی در موردشون به دست بیارید.»
این سرزنشِ ناگهانی، میراندا را از خلسهٔ درماندگیاش بیدار کرد. بیدرنگ فهمید که گند زده است. بهعنوانِ کسی که در مدیریتِ روابط آموزشنکرده دیده بود، باید میفهمید که نباید چنین واکنشِ احساسیای نشان بدهد. گذشته از این، حق با لئو بود. آنها واقعاً کاری نکرده بودندفورانِ که ارزشِ دخالتِ مهمانخانه را داشته باشد. او این امید را پیشِ خودش ساخته بود و وقتی نابود شد، کنترلش را از دست داد.
میخواست عذرخواهی کند، اما لئو پیش از آن از اتاق آنی منتقل شده بود. لحظهای نگران شد و با خود فکر کردنباید که آیا این فورانِ احساساتش روی اجازهٔ مهمانخانه برای میزبانیِ چنین رویدادی تأثیر میگذارد یا نه. اما فکر کردن به جایی نمیرساندش. بامنتقل عجله از اتاق بیرون رفت تا به انجمن خبر بدهد. اگر برای کمک گرفتن باید دیگران را ترغیب میکردند، به برنامهریزی نیاز داشتند.
لکس واقعاً از دستِ میراندا عصبانی نبود. دقیقتر اینکه اصلاً حوصلهاشحرفی را نداشت. لحظهای که کارشان تمام شد و همهچیز را گرفت، تصمیمقصد گرفت آنی منتقل شود. هرچه این کار زودتر انجام میشد، بهتر بود.
ردیاب را به مچش بست و از فنی به نامِ «گمنامیِ رسوا» استفادهروابط کرد. این هم یک «فنِ دفاعی» بود که به دست آورده بود وداشته در واقع در حالِ حاضر یکی از فنونِ محبوبِ لکس به شمار میرفت.
برخلافِ دیگر فنونش، این یکی سپری ایجاد نمیکرد یا تنش رابیدار تقویت نمیکرد و هیچ کارِ مشابهی انجام نمیداد. در عوض، چهرهاشنباید را با نقابی بسیار برجسته میپوشاند و تنها از هویتش «دفاع» میکرد.
به این معنی که نقاب نمیتوانست جلوی هیچ حملهای را بگیرد، اما تا وقتی آن را به چهره داشت، هیچکس نمیتوانست صورتش را ببیند یا هویتش را به هیچنباید طریقی اسکن کند. پس از اینکه ارتقایش داد، نقاب حتی این قابلیت را پیدا کرد که هر از گاهی ظاهرش را تغییر دهد و در کنارِ آن، تواناییِ مسدودآیا کردنِ انواعِ بیشتری از نظارتها را هم به دست آورد که آن نیز جنبهٔ مهمی از این فن بود. تنها ایرادش این بود که نقاب هرگز ظاهری نامحسوس نداشت.
برای مثال، اکنون که از فن استفاده کرد، نقابی سیاه چهرهاش را پوشاند که نیشهای سفید و بزرگیکند درست زیرِ یک جفت چشمِ عظیم روی آن حک شده بود. شنیدنش عجیب بود، اما ظاهرِ فوقالعاده ترسناکی داشت.خودتون لکس با این قیافهای که الان پیدا کرده بود، میتوانست خودش را جای شخصیتِ منفیِ یک انیمه تصور کند.
زرهش را پوشید ودرماندگیاش محضِ احتیاط، محافظ را درزده لایهای از سپرِ نفوذناپذیر پیچید.
لکس پس از اطمینان ازدست آمادگیاش، به زمین آنی منتقل شد.بیدار بهتر بود وقت را هدر ندهد.
اما بهمحضِ انتقال، شهودش خطر را هشدار داد، ولی برای جاخالی دادندست خیلی نزدیک بود. پرتویی از چیزی داغ به پشتش خورد و چیزیکسی نمانده بود زرهِ مصنوعیاش را بسوزاند! لکس اندکی گرما روی پشتش حس کرد.
همین که آنقدر گرم بود کهدخالتهایش لکس چیزی حس کند، یعنی آنقدرموردِ داغ بود که بقیه را بکشد.
بیدرنگ حسِّ روحیاش را دربیدار اطراف گسترد و با درکِبهعنوانِ اوضاع، چهرهاش در هم رفت.
با چهرهای پنهان پشتِ نقاب، نیازی به پنهان کردنِخلسهٔ احساساتش ندید. لکس خبر نداشت که نقاب واکنش نشان دادهروابط و پوزخندِ دیوانهوارش به چهرهٔ یک شکارچی تبدیل شده است.
هوا تاریک بود؛ نه فقط چون شب شده بود، بلکه بهخاطرِ سفینهٔ عظیمی که تمامِناگهانی نورِ ستارهها و ماه را سد میکرد. با این حال برای حس کردنِ فشاری کهواکنشِ لکس در این لحظه ساطع میکرد، نیازی نبود کسی به آن نقابِ شیطانی نگاه کند.
جایی روبهرویش دو مرد پا به فرار گذاشته بودند. از لباسهایشان پیدا بودبقیه که کارمندِ ادارهاند و از روی ظاهرشان، همسنوسالِ لکس به نظر میرسیدند. آنهاتوضیح هیچ خبر نداشتند که در تاریکیِ پشتسرشان، یک ماشین سعی کرده آنها را بکشد.
لکس هم برای شناساییِ ماشین نیازی نداشت برگردد. هرچندزده بدنش فلزی یا شبیه طراحیهای کلیشهایِ رباتهای زمینی نبود، لکسنشان میدانست زیرِ آن پوستِ مصنوعیِ شیشهمانند، یک ماشین قرار دارد.
هیچ صدایی در کار نبود و حرفیسرزنشِ نمیزد، اما مترجمِ جهانیِ لکس حرفهایش راگند از طریقِ امواجِ رادیوییِ ساطعشدهاش دریافت کرد.
«بهجرمِ جنایتِ جنگیِ دخالتنفر در اعدامِ بردههای سرکش،کمکِ بدینوسیله به مرگ محکوم میشوی!»
وقتی ماشینِ تقریباً شفاف شروع به جمعکردنِ انرژیِ بیشترینمیتوانست کرد تا لکس را با پرتوِ لیزرِ دیگری بکشد،کند اتفاقِ غیرمنتظرهای افتاد. موجودِ ارگانیک به آن جواب داد!
«بهجرمِ جنایتِناگهانی جنگیِ کفریدرماندگیاش کردنم، بمیر!»
سنگفرشِ زیرِ پاهای لکس نتوانست نیروی یورشِسرزنشِ او بهسمتِ ماشین را تاب بیاورد وگند ترکهایی تارعنکبوتی روی زمین به جا گذاشت.
ماشینِ شیشهای متوجهِ نزدیک شدنش شد، اما نتوانست بهموقع جاخالی بدهد. پیش از آنکه مشتِناگهانی لکس با پنجهبوکسِ آهنی به بدنش کوبیده شود، آخرین چیزی که دید چهرهای اهریمنی بود کهاحساسیای به اعماقِ روحش خیره شده بود! این همچنین آخرین تصویری بود که به سفینهٔ مادر فرستاد.
ماشین نتوانست در برابرِ قدرتِ لکس دوامادامه بیاورد و با عبورِ مشتِ او ازبزند بدنش، به تکههای ریزِ بیشماری خرد شد.
لکس همانجا ایستاد و به زمینِبیدرنگ پوشیده از بقایای بیشمارِ دشمنش نگاهمدیریتِ کرد. با وجودِ پیروزی، راضی نبود.
در حقیقت، نقاب بیدلیل اینقدر ترسناک نشده بود.ناگهانی لکس با حسِّ روحش واقعاً داشت به روحِبهعنوانِ ماشین نگاه میکرد. یا دستکم، به ذرهای از روحش.
اینکه یک ماشین روح داشت، یا اینکه فقط ذرهاینمیتونید از روحش در بدنش بود، هر دو چیزهایی بودندبیدار که لکس تا به حال با آنها روبهرو نشده بود.