چپتر 227: فصل 227
0خبرِ خوب، تا جایی که لکس میفهمید، این بود که در یک آکادمی حضور داشت،آنها پس بالاخره میتوانست تزکیه را بهشکلی اصولی یاد بگیرد. خبرِ بد این بود که از اورفتن انتظار میرفت یا دانشجو باشد، یا با کار کردن بهنوعی به تلاشهای جنگیِ کشور کمک کند.
او بهخودیِخود مشکلی با کمک کردن نداشت، اماقلمرو این کار احتمالاً جمعآوریِ مقادیرِ عظیمِ انرژی براینشان سیستم را برایش سختتر میکرد. راستی تا حرفش است...
لکس سیستم را باز کرد و با دیدنِ ظاهرِ کاملاً متفاوتش جا خورد. نهتنها گزینههای بسیار بیشتریهمین در دسترس داشت، بلکه سیستم در نحوهٔ عملکردش بسیار انعطافپذیرتر شده بود. این یعنی، برای مثال، اگرموارد لکس میخواست خدماتی راه بیندازد که سیستم رسماً ارائه نمیداد، میتوانست از سیستم بخواهد آن را طراحی کند.
نمونهاش آرایشگاه بود؛ چیزی که لکس خودش طراحی کرده بود، اما ذاتاً بخشی از سیستمموارد نبود. نمیتوانست آرایشگاه را مثلِ بقیهٔ چیزها ارتقا دهد. اما حالا میتوانست از سیستم بخواهد یکداشتند آرایشگاه طراحی کند، و سیستم نهتنها آن را میساخت، بلکه خودبهخود مزایای مختلفی به آن میبخشید.
عیبِ کار این بود که هر بار لکس از یکی از قابلیتهایراههایی سیستم استفاده میکرد که فراتر از اختیاراتِ عادیاش بود، انرژیِ مصرفیاش ازسنگِ همان منبعی کم میشد که داشت برای بازگشت از این قلمرو جمع میکرد.
راستی تا حرفش است، نوارِ پیشرفتی در سیستم بود که مقدارِ انرژیِ جمعشدهجمعشده برای همین منظور را نشان میداد. فعلاً روی ۰ درصد بود، و اگرسال لکس کارِ جمعآوریِ انرژی را به خودِ سیستم میسپرد، دقیقاً ۱۰۰ سال طول میکشید.
راههایی که لکس میتوانست به جمعآوریِ انرژی کمک کند شاملِ این موارد میشد اما به آنها محدودهمین نبود: جذبِ انرژی توسطِ خودش — که کمکِ چندانی نمیکرد — یا سپردنِ مقدارِ زیادی سنگِ روحیموارد یا گنجینههای دیگری که غلظتِ انرژیِ بالایی داشتند، رفتن به مناطقی با غلظتِ انرژیِ بالاتر و غیره.
لکس شب را به برنامهریزی گذراند و برخی از قابلیتهای پیشرفتهترِ سیستم را که میخواست استفاده کند، بررسی کرد.توسطِ با اینکه استفاده از آنها بازگشتش را عقب میانداخت، اما خدا میدانست لکس کِی واقعاً میتوانست برگردد، و این قابلیتهاپیشرفتهترِ کمکِ عظیمی به او میکردند. البته برای استفاده از آنها باید صبر میکرد تا دستکم کمی انرژی به دست بیاورد.
با تمام شدنِ برنامهریزیاش، لکس تصمیم گرفت چیزی راسال امتحان کند. از آنجا که یکی از فوریترین اولویتهایشتوسطِ جذبِ انرژی بود، چهبسا دستیاری بینقص برای این کار داشت.
لکس دست روی خالکوبیِهمان پشتش کشید و زمزمه کرد:جمع «آهای، نیلوفرِ بذرِ جهان، بیداری؟»
صدای خوابآلود و کودکانهای در سرش پیچید: «بله آقای مهمانخانهدار، چطور میتونم کمکتوننوارِ کنم؟» لکس همچنین متوجه شد جریانِ ملایمِ انرژیای که همیشه از خالکوبی میگرفت، کمیدقیقاً گرمتر شده است. شاید این نشان میداد نیلوفر کِی بیدار و کِی خواب است.
لکس در ذهنش جواب داد: «دنبالِ مناطق یا چیزهایی۱۰۰ میگردم که غلظتِ انرژیِ خیلی بالایی داشته باشن. فکرجذبِ میکنی اگه نزدیکِ یکیشون بشم، بتونی بهم نشونشون بدی؟»
نیلوفر جواب داد: «باشه آقای مهمانخانهدار.» و بعد صدای خمیازهایطول در سرش پیچید. پس از آن، دمای خالکوبی به حالتِچندانی عادی برگشت که نشان میداد نیلوفر دوباره به خواب رفته است.
لکس نمیدانست نیلوفر میتواند کمکش کند یا نه،قلمرو اما چارهای جز امیدواری نداشت. کارش که تمام شد،میداد خوابید، چرا که فردا روزِ درازی در پیش داشت.
صبحِ زود پرستار بیدارش کرد و او را برای معاینه برد. پس از پاسخ به چند سؤال و اطمینان دادن به پرستارروی که با وجودِ «برنگشتنِ خاطراتش» حالش خوب است، او را به اتاقِ پزشک راهنمایی کردند. پزشک پیرمردی بود که میانِ انبوهی ازسنگِ کاغذها میگشت و با خودش زیرِ لب حرف میزد. با ورودِ لکس نگاهی به او انداخت و گفت روی سکوی نقرهای بایستد.
فناوری در این قلمرو بسیار پیشرفته بود، اما مسیرِ پیشرفتش شبیهِ انسانهای روی زمین نبود؛ انسانهایی کهمحدود به نسخهای از علم متکی بودند که هیچ درکی از انرژیِ روحی نداشت و با نیروی برقبالاتر کار میکرد. در اینجا، نهتنها درکشان از علم کاملتر بود، بلکه فناوریشان با انرژیِ روحی تغذیه میشد.
بهمحضِ اینکه لکس درست روی سکوی نقرهای ایستاد، پزشک آن را روشن کرد.شاملِ ذراتِ کوچکِ نور از روی سکو به سمتِ بالا شناور شدند و هرگنجینههای بار که یکی از آنها به لکس میخورد، تنش آن را جذب میکرد.
بعد از چند دقیقه، سکو دیگر نوری از خودجمع ساطع نکرد و دکتر همانطور که هولوگرامی از بدنِفعلاً لکس را باز میکرد، به او اشاره کرد که بنشیند.
«گزارشِ دقیق نشون میده که ذاتتون هنوز کمی آسیب دیده، و یه زخمِ جزئی هم روی شقیقهٔهمین چپتون دارید. هیچکدوم جای نگرانیِ چندانی نداره. براتون یه نسخه مینویسم و تا چند روزِ دیگه مثلِموارد روزِ اول میشید. این زخما نباید مانعِ شرکتتون تو ارزیابی بشن، برای همین به پرستار میگم مرخصتون کنه.»
لکس از اینکه شقیقهٔ چپش هنوز زخم بود، جا خورد. البته اینمیکشید جای همان جراحتی بود که در ایکس-۱۴۲ برداشته بود، اما با اینکهزیادی به نظر میرسید پوستش ترمیم شده، جمجمهاش هنوز کاملاً بهبود نیافته بود.
وقتی لکس مرخص شد، پرستار تمامِ وسایلِ شخصیاش را که هنگامِ پذیرش در بیمارستانموارد به همراه داشت، از جمله کولهپشتی، سلاحها و لباسهایش را به او پس داد.غلظتِ بعد از آن، او را به قطاری راهنمایی کرد که به مرکزِ ارزیابی میرفت.
پرستار در حالی که به لکس چشمک میزد گفت:جمع «وقتی تو آکادمی ثبتنام کردی، اگه احساسِ کسالت کردیفعلاً راحت باش و بیا پیشم. اسمم هانیه، از دانشکدهٔ پزشکی.»
پیش از آنکه لکس بتواندانرژیِ جوابی بدهد، پرستار با ریزخندهایبازگشت دور شده بود. لکس ماتومبهوت ماند.
کلِ این مدتروی داشت باهام لاس میزد،میسپرد یا فقط همین الان؟
لکس کاملاً بیخبر از اینکه نیشش باز شده، سوارِ قطار شد و همچنانشاملِ به هانی فکر میکرد. مسلماً دخترِ بسیار زیبایی بود و صدایش مثلِ یک ملودیِدیگری شیرین بود. اما الان اصلاً وقتِ خوبی برای درگیر شدن در یک رابطه نبود.
یا شایدم بود؟
هرچند جلبتوجهِ یک خانمِ دوستداشتنی حسِ فوقالعادهای داشت، اما با رسیدن به مرکزِ ارزیابی، لکس به خودش آمد. محضِ روشن شدنِ موضوع،روی لکس در حالِ حاضر داخلِ آکادمی بود، و اینجا از هر پردیس یا دانشگاهی که لکس تا به حال روی زمین دیدهسنگِ بود، بزرگتر بود. همین که مجبور شده بود برای تردد در خودِ آکادمی سوارِ قطار شود، نشانهٔ روشنی از عظمتِ واقعیِ آنجا بود.
لکس معماریِ ساختمانِ روبهرویش را تحسین کرد. برخلافِ زمین که ساختمانها اغلب در طراحیشان مربعها یا مستطیلهایی تکراری داشتند، ساختمانهای اینجاچندانی بهندرت گوشههای تیز داشتند. در عوض، چنان طبیعی با محیط درآمیخته بودند که لکس تقریباً میتوانست باور کند این ساختمانها ازبازگشتش ویژگیهای طبیعیِ این دنیا هستند. راستش، از آنجا که این قلمرو با قوانینِ خاصِ خودش کار میکرد، چهبسا واقعاً همینطور بود.
لکس واردِ ساختمان شد؛ جایی که تعدادی میزبان آمادهبهکار ایستاده بودند و از کسانیموارد که وارد میشدند هدفشان را میپرسیدند و سپس آنها را به صفِ مناسب راهنمایی میکردند.بالایی همهچیز چنان روان و کارآمد پیش میرفت که لکس، بهعنوانِ یک نیویورکی، کمی ترسیده بود.
از آنجا که به لکس گفته بودند پیش از شروعِ رسمی در آکادمی باید برایمنظور ارزیابی خودش را معرفی کند، او را به یکی از صفهای کوتاهتر بردند. تنها چندشاملِ دقیقه بعد، لکس به جلوی صف رسید؛ جایی که خانمی یونیفرمپوش داشت همه را ثبتنام میکرد.
زن بدونِ اینکه سرش راانرژیِ از روی پدِ نقرهایِ رویبازگشت پایش بلند کند، پرسید: «اسم؟»
لکس نمیتوانست هیچچیزی روی پدکارِ ببیند، اما از طرفی، شایدسال این یک قابلیتِ امنیتی بود.
«لکس.»
«حامی؟»
«ببخشید؟»
زن با دلخوریِ آشکاریدرصد در صدایش پرسید: «کیدقیقاً حامیِ ورودت به آکادمی بوده؟»
«مطمئن نیستم. تو بیمارستانکارِ بیدار شدم و پرستار۱۰۰ بهم گفت برم ارزیابی بشم.»
«بیدار شدی تو...؟» زن جا خورد،میشد بهسرعت سرش را بالا آورد ومقدارِ به نظر رسید لکس را شناخته است.
«اوه، تو همون بازماندهٔ گریستولی؟انرژیِ لطفاً دنبالم بیا. ثبتنامِ توبازگشت رو یکی دیگه انجام میده.»
برای لکس عجیب بود که مردم او را میشناختند. حرفهای پرستار باعث شده بود فکر کند جانِ سالم به در بردن از حملهٔ کریون اتفاقِ رایجی است، اما اینغلظتِ برخوردِ ویژه معنای دیگری داشت. اینکه این موضوع خوب بود یا بد، هنوز باید مشخص میشد؛ بیشتر هم به این بستگی داشت که چقدر با نقشهاش تداخل پیدا میکرد.دست او امیدوار بود که آکادمی منبعِ خوبی برای اطلاعات باشد، نه فقط دربارهٔ تزکیه و اینجور چیزها، بلکه دربارهٔ این دنیا... یا قلمرو، یا هر اصطلاحِ درستی که داشت.
او را به اتاقی راهنمایی کردند که مردی با نوعی یونیفرمِ نظامی درشاملِ آن منتظر بود. مرد با دیدنِ لکس، بیپروا او را برانداز کرد، اماگنجینههای چیزی نگفت و فقط پیش از رفتنِ زن، پدِ نقرهای را از او گرفت.
مرد با لبخندیمصرفیاش خیره گفت: «خب،میشد بیا شروع کنیم، باشه؟»
نمیدانست چرا، امااختیاراتِ لبخندِ مرد فقطمصرفیاش لکس را عصبی کرد.