چپتر 49: بازدیدِ الکساندر
0الکساندر مدتی به مارلو خیره ماند. افکارش پشتِ چهرهٔ خونسردش پنهان بود. در ظاهر مارلوبزرگی کاملاً سالم به نظر میرسید، برای همین الکساندر نمیتوانست بفهمد وضعیتِ این مرد چقدر وخیمچراکه است، اما حتماً اتفاقِ بسیار هولناکی را از سر گذرانده بود که اینقدر تغییر کرده بود.
در نهایت از استادِ پیرش رویدرستی برگرداند، رو به مهمانخانهدارِ مرموز کردبیرون و پرسید: «گفتید اینجا یه مهمانخانهست؟»
لکس که خوشحال بود دوباره توجهِ مشتریانش را جلب کرده، جواب داد: «دقیقاً. مهمانهای ما ازواکنشی سراسرِ جهان میان تا از دردسرهای زندگیِ روزمره و عادی دور بشن. بیایید، بذارید یه دوریتعدادِ بزنیم و اینجا رو بهتون نشون بدم. دوستتون برای شفا پیدا کردن به کمی زمان نیاز داره.»
«ممنونم. اسمِ من الکساندره، اسمِچیزی دوستم هلنه. عذر میخوام کههیچ زودتر خودمون رو معرفی نکردیم.»
«این چه حرفیه، نیازی به عذرخواهی نیست. شما اومدیدزیادی اینجا تا مشکلاتتون رو حل کنید، و این اولین کاریدربارهاش بود که بهمحضِ رسیدن انجام دادید. کارِ درستی هم کردید.»
وقتی مهمانخانهدار او را از اتاقِ بازیابی بیرون میبُرد، الکساندر پرسید: «مهمانهای زیادی از زمین دارید؟» مهمانخانهٔ نیمهشب حتماً رازِبزرگی بزرگی بود، چون پیش از این چیزی دربارهاش نشنیده بود. از طرفی، برای لکس جالب بود که او هیچ واکنشی بهداشت وجودِ حیاتِ هوشمند در جهان نشان نداد؛ چراکه غیر از باستت و فلک، معدود مهمانهایی که داشت همگی حسابی جا میخوردند.
لکس جواب داد: «تعدادِ کمی. ما تازه همین اواخر مهمانخانه رو بهنشنیده زمین متصل کردیم، برای همین قابلدرکه که تا الان زمینیهای زیادی فرصتِباستت بازدید از اینجا رو نداشتن. انتظار دارم طولی نکشه که رفتوآمدشون بیشتر بشه.»
«و هر کسیچون که کلیدِ طلایی داشتهنشنیده باشه میتونه وارد بشه؟»
«البته. ما همهٔ مهمانها رو میپذیریم، به شرطی که هیچکدوم از قوانینِ مهمانخانهٔ نیمهشب رو زیر پا نذارن. کلیدهای طلایینشنیده رو میشه بهطورِ تصادفی تو سراسرِ سیارهتون پیدا کرد، و هر کسی که مهمانِ ما بوده باشه، موقعِ رفتن یکیتعدادِ دیگه هم میگیره. البته، اگه مهمانی بخواد کلیدهای بیشتری بگیره تا به دوستان و خانوادهاش بده، میتونه از فروشگاهِ سوغاتی بخردشون.»
وقتی لکس الکساندر را برای قدم زدن در مهمانخانه بُرد، متوجه شد که مهمانش با همهچیز کاملاً خونسرد برخورد میکند. مهمانخانه، مناظر و محیطِ آرام، همگی طوری به نظر میرسیدند که انگارهوشمند برای او کاملاً عادی و طبیعیاند. بر این اساس، لکس حدس زد که هویتِ الکساندر روی زمین نباید ساده باشد، اما قصد نداشت عمداً در کارش کنکاش کند. نهایتاً وقتی به آپارتمانشکسی برمیگشت، اسمش را در اینترنت جستجو میکرد. اما وقتی لکس او را به فروشگاهِ سوغاتی بُرد، بالاخره همان واکنشِ شوکه و غافلگیرانهای را دید که از دیدنش در مهمانهای جدیدش لذت میبرد.
با نگاه به معدود اجناسِ ویترین، الکساندر طبیعتاً آنهاپیش را نمیشناخت، اما هر بار که روی شیئی تمرکزحیاتِ میکرد، بهنوعی در ذهنش از کاربردِ آن مطلع میشد.
الکساندر درحالیکه حواسش هنوز به اجناسِ فروشگاهِ سوغاتی بود، پرسید: «فکر میکنید چقدر طول میکشه تا هلن خوب بشه؟» اجناسِ ویترین معدود بودند و اینطور نبود که گنجینههای دیگری با تأثیراتِ مشابه ندیدهقابلدرکه باشد، اما آنها کمیاب بودند و بهراحتی فروخته نمیشدند. چیزی که واقعاً الکساندر را شگفتزده کرد، هستهٔ ردهٔ ۴ بود که به پالایشگرانِ تنِ هستهٔ زرین کمک میکرد. اشیایی که میتوانستند روی تزکیهگرانِسیارهتون هستهٔ زرین تأثیر بگذارند، روی زمین بینهایت کمیاب بودند، چه برسد به اشیایی که روی تزکیهگرانِ تن اثر داشتند. باید مطمئن میشد که آیا واقعاً همانطور که تبلیغ شده بود کار میکرد یا نه.
«نهایتاً یک یا دو روز طول میکشه.بیرون واقعاً بستگی به این داره که بدنشرازِ چقدر زود خودش رو با سموم وفق بده.»
«در این صورت،انجام اگه یه اتاق کرایهکردید کنم، میتونه اونجا بمونه؟»
«بله، اگه یه اتاقِ معمولی کرایه کنید، یه مهمانِ دیگهچیزی هم میتونه در طولِ اقامتتون شما رو همراهی کنه. اگهنشان یه حیاط کرایه کنید، سه مهمانِ دیگه میتونن همراهتون باشن.»
«پس میخوام یه اتاقِ معمولی برای یک هفته کرایه کنم، و یه هستهٔ ردهٔ ۳ همنداد میخوام.» الکساندر بارِ دیگر کارتِ اعتباریِ مشکیاش را بیرون آورد و لکس بهسرعت آن را برای مبلغِقابلدرکه کلِ ۱۸۵۰ کشید! مجموعِ امپیِ او حالا ۲۲۴۱ بود و نیازِ فوریاش به امپی را برطرف میکرد!
ولما که پشتِ پیشخانِ فروشگاهِ سوغاتی بود، یک هستهٔ ردهٔ ۳ بیرون آورد و آن را از یک هسته، به کارتی تبدیل کرد که یک طرفش عکسِ هسته بود و پشتش حروفِ امآی به رنگِ طلایی نقش بسته بود! اینتعدادِ نوع بستهبندیِ اجناسی بود که از طریقِ فروشگاهِ سوغاتی فروخته میشدند. بهجای دریافتِ مستقیمِ شیء، به یک کارت تبدیل میشد. وقتی مهمان به آن شیء نیاز پیدا میکرد، فقط کافی بود درحالیکه کارت را در دست دارد به آن فکرمهمانِ کند تا دوباره به همان جنسِ فروختهشده تبدیل شود. این موضوع در حالِ حاضر چندان مهم به نظر نمیرسید، اما در آینده اگر مهمانی اجناسِ زیادی میخرید، یا اشیایی با اندازهٔ قابلتوجه تهیه میکرد، حملونقلِ آنها را برایش آسان میساخت.
چشمانِ الکساندر با دیدنِ تبدیلِ هسته به کارت درخشید و وقتی لکس نحوهٔ استفاده از آن را برایش توضیح داد، بسیار خوشحال شد! این روشی بسیار محتاطانه برای جابهجاییِ اشیا بود؛ اگرهوشمند میتوانست بهنحوی یاد بگیرد چطور اشیا را به کارت تبدیل کند، مزایایش بیانتها میبود. با این حال، آنقدر متوهم نبود که فکر کند کسی چنین فنی را به همین راحتی به اوکسی یاد میدهد. خبر نداشت که حتی اگر لکس مایل به آموزشِ آن بود، خودش هم هیچ ایدهای نداشت چطور این کار را انجام دهد. این قابلیتی بود که مهمانخانه بهطورِ خودکار انجام میداد.
الکساندر کارت را گرفت و بهدنبالِ جرارد که با سینیِ لیموناد ظاهر شده بود، به اتاقش رفت. الکساندر کمی عجله داشت؛ باید زود به مصر برمیگشت، اما میخواست اول تواناییِ هسته را تأیید کند. خیلی مهم بود! اگر اثراتش واقعی بود، برنامههایش را بهشدت تغییر میداد. بهمحضِ اینکه واردِ اتاقش شد، کارتکلیدِ را دوباره به هسته تبدیل کرد و با هسته در دستش نشست. چشمانش را بست و شروع به جذبِ انرژیِ درونِ هسته کرد. میخواست آهسته شروع کند و مراقب باشد تا مبادا حادثهای رخ دهد، اما انرژی مانندِ سیلابی خروشان به درونِ تنش فوران کرد و نتوانست آن را کنترل کند. باانگار این حال، بلافاصله فهمید که اثرات واقعیاند و بسیار بهتر از چیزی که پیشبینی میکرد! وقتی پیشتر مرز را شکسته و به عالمِ بنیان رسیده بود، هم در تزکیهٔ تن و هم در تزکیهٔ روح مرز را شکسته بود. انتظار نداشت در کوتاهمدت پیشرفتی داشته باشد، اما حالا میدانست که اینطور نخواهد بود.
لکس از اینکه چقدر شانسش فوقالعاده بود، داشت غشوضعف میرفت و واقعاً آن را تحسین میکرد! درست زمانی که براینشنیده ادامهٔ شفای مارلو بهشدت به امپی نیاز داشت، مهمانی از ناکجاآباد پیدایش شده بود تا او را غرق در امپیتعدادِ کند! بر اساسِ واکنشهایش، لکس حدس میزد که این الکساندر از خریدِ چیزهای بیشتری از فروشگاهِ سوغاتی هم ابایی نخواهد داشت.
اما کنجکاو هم بود که الکساندر چطور کلیدش را به دست آورده و دقیقاً چه کسی به اونیمهشب گفته که هلن میتواند اینجا شفا پیدا کند. بعد از کمی فکر کردن، تنها حدسش این بود که باستتباستت یکی از دو کلیدش را به او داده است. این موضوع هویتِ الکساندر را حتی بیشتر شایستهٔ توجه میکرد!
به آپارتمانش برگشت و لپتاپش را باز کرد تا نامِ هر دو مهمانِ جدیدشجالب را جستجو کند و ببیند آیا میتواند چیزی دربارهٔ آنها پیدا کند یا نه.داشت اما قبل از اینکه بتواند کاری کند، اخطاری اضطراری از پرندهٔ آبی دریافت کرد:
«همهٔ تزکیهگران بیدرنگ در حصرِ خانگی قرار میگیرند! هر تزکیهگرِ غیرمجازی کهوجودِ در حالِ پرسه زدن در شهر دیده شود، بهعنوانِ تروریست تحتِ پیگرد قرارحسابی خواهد گرفت! همهٔ سازمانها باید فوراً هرگونه فعالیتِ جاریِ خود را متوقف کنند.»
قبل از اینکه بتواند درک کند دقیقاً چه چیزی باعثِ چنین اخطارِ شدیدی شده، صفحهٔ کامپیوترش پر از پستهای تمپست دربارهٔ درگرفتنِجالب جنگ در مصر شد! وبسایتهای غیرنظامی خبر از یک حملهٔ تروریستی میدادند، اما طبقِ پستهای پراکنده در تمپست، نبردی میانِ تزکیهگران درگرفتهمتصل بود! ایدیاف در دسترس نبود و هیچکس نمیتوانست بگوید روی زمین چه خبر است، چون تمامِ شبکههای آن منطقه قطع شده بودند.
در حالی که لکس غرق در شوکِ اتفاقاتِ درمهمانخانهدار حالِ وقوع بود، تلفنش زنگ خورد. گوشی را برداشتنیمهشب و با دیدنِ اینکه لری تماس گرفته، کمی جا خورد.
لکس بازمین لحنی نامطمئنمهمانخانهٔ گفت: «سلام لری.»
صدا با لحنی مضطرب جواب داد: «سلام لکس. نمیخوام تو زحمت بندازمت، ولی یه لطفی ازتنداد میخواستم. من تو شهرم اما آپارتمانم خیلی دوره و نمیتونم سریع برگردم. امکانش هست یه مدتِ کوتاهقابلدرکه بیام پیشِ تو بمونم؟ واقعاً دلم نمیخواد مأمورای پرندهٔ آبی بهخاطرِ اینکه سریع نرفتم خونه، دستگیرم کنن!»
لکس لحظهای ماتش برد، اما سریع به لری گفتزیادی که بیاید. آدرسِ آپارتمانش را برای او فرستاد وچیزی منتظر ماند. شاید لری بهتر میدانست چه خبر است.