چپتر 168: چپتر ۱۶۸
0جرارد با عزمی راسخ چند قسمت از اینیشیال بی را تماشا کرد و سپس بیرون رفت. در خیابان، پیرزنی که دستِنداشت کودکی خردسال را گرفته بود، منتظرش بود. او یکی از مهمانها بود و خوشش میآمد که جرارد او را به اینطرفبشید و آنطرف ببرد، با وجود اینکه بهلطفِ تزکیه در پلهٔ پرورشِ چی آنقدر روی فرم بود که خودش بهتنهایی رفتوآمد کند.
جرارد رو به زن گفت: «ممنون که منتظر موندید، مادمازل.» زن اصرار کرده بود جرارد او را اینطور صدا کند. اگر جرارد با فرهنگهای زمینلاستیکها آشنا بود، متوجه میشد که چنین خطابی معمولاً برای زنانِ مجرد به کار میرود، و چهبسا از خودش میپرسید چرا زن اصرار دارد این موضوعبراند را به او بفهماند. اما چون آشنایی نداشت، واکنشی نشان نداد. با این حال، زن دلسرد نشد؛ اگر لازم میشد، ابایی از جسورتر بودن نداشت.
«اصلاً زحمتی نبود. همهچی آمادهست؟»
«بله مادمازل، آمادهایم. لطفاًمشابهی سوارِ باروشلاندوی من بشید تاترمزدستیای شما رو به مقصدتون برسونم.»
باروشلاندو اسمی بود که زن روی ماشینِ گلفِ او گذاشته بود و سرانجام جرارد هم شروع به تقلید از او کرد. به زن کمک کرد تا سوارِ ماشینِلازم گلف شود و پس از اینکه آنها را در جایشان مستقر کرد، روی صندلیِ راننده نشست. وقتی فرمان را گرفت، نوری نقرهای در چشمانش درخشید و نورِ نقرهایِشود مشابهی لاستیکها را پوشاند. جرارد با رها کردنِ ترمزدستیای که اصلاً نباید روی یک ماشینِ گلف وجود میداشت، چنان شتاب گرفت که با سرعتِ یک ماشینِ معمولی رقابت میکرد.
با بادی که در موهای نقرهایاش میپیچید وشود خندهٔ آهنگینِ یک زنِ اغواگر که همراهیاش میکرد،فرمان جرارد آماده بود تا سریع و خشن براند.
لکس پس از نزدیک به یک ساعت به مراقبهاش پایان داد، اما هیچ خبرِ جدیدی نبود. کمی ورزش کرد، غذانقرهایاش خورد، دوباره دوش گرفت و هر کارِ دیگری که برای پر کردنِ وقت به ذهنش میرسید انجام داد، اما نه میرانداورزش و نه هیچکسِ دیگری که همراهش رفته بود، به مهمانخانه برنگشتند. در این لحظه، لکس داشت به مرزِ خویشتنداریاش نزدیک میشد.
تصمیم گرفت بخوابد، با این فکر که اگر تا صبح پیدایشان نشد، برود و کسِ دیگری را پیدااما کند تا برای خبر گرفتن از خانوادهاش به او کمک کند. منطق به او میگفت نباید پای کسیآمادهست را به هویتِ «لئو»ی خود باز کند، چرا که در آینده برایش خطرناک میشد، اما دیگر اهمیتی نمیداد.
در حقیقت، حواسپرتیِ ناشی از نگرانی برای خانوادهاش باعث شده بود از چیزهای زیادی غافل بماند. او متوجهِ بازگشتِ راگنار به مهمانخانهنورِ و شنیدنِ تغییراتی که جلوی چشمانش رخ داده بود، نشد. همچنین این صحنه را از دست داد که راگنار به آنتونی میگفت دستوراتِاغواگر جدیدی دارند و بلافاصله پس از این جنگ، منظومهٔ وگوس را ترک خواهند کرد و شخصِ دیگری فرماندهی را بر عهده خواهد گرفت.
او از افزایشِ شمارِ دیوهایی که به مهمانخانه رفتوآمد میکردند نیز غافل ماند. بسیاری از آنها به دیوِ مرموزی که همراهِ لورتا بود گزارش میدادند، اماخندهٔ شمارِ زیادی هم تصادفی از مکانهایی ناشناخته میآمدند. بسیاری از آن دیوها، بیخبر از اتفاقاتِ گذشته یا بیتفاوت نسبت به آنها، دردسرهای متعددی درست کردند. البته،وقت سعی کردند دردسر درست کنند. وقتی نگهبانانِ لکس واردِ عمل میشدند، جلویشان را میگرفتند و دیوها را بازداشت میکردند، زیرا لکس دستور داده بود کسی را نکشند.
در تنها موردی که بادیگاردِ لکس مجبور به مداخله شد، روحِ دیوچنان را نابود کرد و تنش را به لاکپشتِ فرمانروای کهکشانی تحویل داد. دراغواگر کمالِ تعجب، بادیگارد و لاکپشت دوستیِ خوبی با هم به هم زده بودند.
با این حال، این کار راهحلی بلندمدت برای مقابله با شمارِ دیوهایی که واردِ مهمانخانه میشدند نبود. شاید جای سؤال باشد که چرا اینهمه دیو به آنجا میآمدند. حقیقت اینجسورتر بود که دیوها به دروازههای انتقالِ آنیای دسترسی داشتند که امپراتوریِ یوتون قادر به تکثیرشان نبود. با استفاده از آن دروازهها میتوانستند به دوردستها سفر کنند و از همین طریقصندلیِ تمامِ مزرعههای اهریمنِ مختلفشان را مدیریت میکردند. بهواسطهٔ همان دروازهها، کلیدهای طلایی از قبل در سراسرِ جهان پخش شده بودند، هرچند همهٔ اهریمنها آوازه و پیشینهٔ مهمانخانه را درک نمیکردند.
لکس همچنین از تمامِ شادیِ مهمانانش غافل ماند. او شیرجه زدنِ جانوران در دریاچه و استراحتشان را ندید.نوری بالا رفتنِ شاگردانِ آکادمی از کوهِ نیمهشب و برفبازیشان را از دست داد. او ائتلافِ مادرانی را که اغلبمیکرد راه میافتادند دنبالِ زی و پسرک را به بچههای خودشان که سرانجام واردِ مهمانخانه شده بودند معرفی میکردند، ندید.
او لحظهای را که تمامِ اتاقهای جدیدِ ساختهاش فوراً پر شدند، از دست داد. لحظهای را که جانسرعتِ برای سومین بار از آزمونِ معمایی بیرون آمد و درحالیکه از نوساناتِ خلقیِ شدید رنج میبرد، مدام از فازِساعت افسردگی به کلافگی میرفت و برمیگشت، ندید. و مهمتر از همه، لحظهٔ بیدار شدنِ لری را از دست داد.
با اطمینان میشد گفت چیزهای بیشماری وجود داشت که لکس از آنهاچنان بیخبر مانده بود و چهبسا حسابی از دیدنشان لذت میبرد، اما تازنِ زمانی که این گرفتاری برطرف نمیشد، نمیتوانست تمرکزش را به دست بیاورد.
صبحِ روزِ بعد، اولین کاری که پس از بیدار شدن انجام داد این بوددارد که مهمانخانه را برای پیدا کردنِ میراندا اسکن کند. متأسفانه، او آنجا نبود. سپسلازم فهرستی از تمامِ کسانی که احتمال داشت بتواند از آنها درخواستی کند، تهیه کرد.
هرچند خیلی دلش میخواست از موریسونها کمک بخواهد، اما به نظرمستقر میرسید آنها رابطهٔ خوبی با انجمن ندارند و او میخواست ازنورِ هرگونه دردسرِ غیرضروری دوری کند. سرانجام، نگاهش روی ویل بنتام نشست.
پیرمرد با ویلچر به مهمانخانه آمده بود، اما اکنون در مسیرِ بهبودیِ کامل قرار داشت. دوباره تزکیه را شروع کردهرقابت بود و با وجودِ تمامِ وقتی که برای استراحت در مهمانخانه میگذاشت، یک تاجرِ متعهد هم بود. در واقع، درداد حالِ حاضر داشت با چند تن از اعضای انجمنِ رُز جلسه برگزار میکرد. بادیگاردش هم که مدتی آفتابی نمیشد، برگشته بود.
لحظهای به جلسهشان گوش داد و وقتی فهمید حالشان خوب است، به این نتیجه رسید که درمیکرد طولِ انقلابِ جهانی اوضاع برایشان بد پیش نرفته است. لکس عینکش را که او را بهشکلِ لئومراقبهاش درمیآورد به چشم زد و تصمیم گرفت مستقیماً به بیرونِ حیاطِ ویل منتقل شود؛ سپس در زد.
هوگو، بادیگاردِ ویل، در را باز کرد و از دیدنِ لئو جا خورد. اودارد هم مثلِ خیلیهای دیگر، چهرهٔ برخی از کارمندانِ برجستهٔ مهمانخانه را به خاطر سپردهلازم بود. این لئو که بهندرت پیدایش میشد، لقبِ یکی از مرموزترینها را گرفته بود.
لئو گفت: «ببخشید مزاحمتون شدم، اسممکمک لئوئه و پاتوقِ گیمرها رو ادارهصندلیِ میکنم. امکانش هست آقای ویل رو ببینم؟»
هوگو جواب داد:نقرهای «بله، بفرمایید تو. بهشوننقرهایِ خبر میدم که اینجایید.»
هوگو لکس را به اتاقی خالی راهنمایی کرد و سپس با عجله رفت تا بهمعمولی ویل دربارهٔ مهمانِ ناخوانده خبر بدهد. میتوانست لئو را مستقیماً پیشِ پیرمرد ببرد، اما حسیبراند به او میگفت که این مردِ جوان یک دیدارِ خصوصی میخواهد، که دقیقاً همینطور هم بود.
یک دقیقه هم نگذشته بود که پیرمرد بامجرد لبخندی گرم و خوشحالیِ ظاهراً خالصی وارد شد. پسبفهماند از احوالپرسیِ کوتاهی، لئو مستقیم رفت سرِ اصلِ مطلب.
لئو گفت: «آقای ویل، یهکم خجالتآوره که اینطوریشود بیام پیشتون، اما یه وضعیتِ اضطراری برام پیشفرمان اومده و میخواستم بدونم میتونید کمکم کنید یا نه.»
ویل گفت: «خواهش میکنم، راحت باشید.» هرچند لئو قطعاً سعی میکرد آن را پنهان کند، اما ویل بهعنوانِ کسی که در موقعیتهای اجتماعی مهارتِ بالایی داشت، توانست فوراً نشانههای مختلفِ اضطرابِ شدیدسریع را تشخیص دهد. از انگشتانی که مدام وول میخوردند و پایی که میلرزید گرفته تا حرفزدنِ با عجله و چشمانی که مدام اتاق را برانداز میکردند، لئو همه را داشت. باورش نمیشدمرزِ اینقدر خوششانس باشد که یک کارمندِ مهمانخانه برای کمک پیشِ او بیاید. اگر میتوانست این کار را انجام دهد، حتی اگر در ازایش چیزی نمیگرفت، دستکم رابطهاش با مهمانخانهدار بهتر میشد، مگر نه؟
لئو گفت: «میدونم که شما از زمین اومدید. من یه... بذارید بگم یهشتاب دوست روی زمین دارم که بهشدت نگرانِ خانوادهشه. اگه بتونید یهجوری کمکش کنید کهآماده باهاشون تماس بگیره، یا بهشون برسه، خیلی ممنونتون میشم. این لطفتون رو فراموش نمیکنم.»
ویل جواب داد: «جابهجاخطابی کردنِ دوستتون اصلاً مشکلی نیست.کار کجاست و کجا باید بره؟»
لئو جوابگذاشته داد: «ازشروع نیویورک به لندن.»
ویل گفت: «خیلی سادهست،چشمانش انجامشده بدونیدش.» تکهکاغذی برداشتمشابهی و یک شمارهتلفن رویش نوشت.
«به دوستتون بگید با این شمارهپوشاند تماس بگیره و بذاره راننده بیادچنان دنبالش. بقیهٔ چیزها رو خودم هماهنگ میکنم.»
لئو گفت: «ممنونم آقایخطابی ویل. همین الان اینمجرد رو به دستش میرسونم.»
«خواهش میکنم، فقط ویل صدام کنید. یهگلف همچین مسئلهٔ کوچیکی حتی ارزش نداره اسمش رووقتی لطف بذارید. باعثِ افتخارمه که بتونم کمکتون کنم.»
لئو این بار باچشمانش صمیمیتِ بیشتری گفت: «ممنونم.مشابهی این رو فراموش نمیکنم.»
لئو بدونِ اینکه بیشتر بماند، حیاط را ترککردنِ کرد و سپس آنی به اتاقش منتقل شد.رقابت آنقدر هیجانزده بود که اصلاً متوجهِ هیجانِ ویل نشد.
لکس وقت را تلف نکرد وبرای به زمین برگشت و شمارهای رامیپرسید که به او داده بودند گرفت.
او گفت: «این شماره رو ویل به من داده، گفت بهتون بگم بیاید دنبالم.»نشست حالا که بالاخره کارها روی غلتک افتاده بود، کمی آرامش پیدا کرد. با اینکردنِ حال، هنوز زرهش را زیرِ لباسهایش پوشیده بود و هارلی سنگین را پنهان کرده بود.
نیم ساعت بعد، در یک ماشینِ مشکی با شیشههای دودی نشسته بود و در راهِ فرودگاه بود.شتاب در طولِ مسیر متوجه نشد که شارژِ گوشیاش تمام شده است، اما حتی اگر میفهمید هم تعجببراند نمیکرد. اخیراً زمانِ بسیار کمی را روی زمین میگذراند و مدتها بود که گوشیاش را شارژ نکرده بود.
پانزده دقیقه پس از رفتنِ او،پوشاند چند مأمورِ پرنده آبی نزدیکِ منطقهای کهشتاب از آنجا تماس گرفته بود ظاهر شدند.
یکی از مأمورها در یکمعمولاً تماسِ تلفنی گزارش داد: «هدف ناپدیدچهبسا شده و گوشیاش دیگه قابلردیابی نیست.»
«میتونید کسی روسرانجام که باهاش تماسکمک گرفته ردیابی کنید؟»
«شمارهش خصوصینوری بود، نمیتونیمچشمانش ردیابیاش کنیم.»
«به گشتن ادامه بدید. هدف داره دوباره از شمارهتلفنِ معمولیشنباید استفاده میکنه، پس احتمالاً هنوز نمیدونه که داره ردیابی میشه.نقرهایاش بهمحض اینکه دوباره تو شبکه پیداش شد، میخوام بازداشت بشه!»
«مفهوم شد.»