چپتر 531: چپتر ۵۳۱
0انجامِ چند کارِ همزمان دیگر برای لکس مشکلی نبود. تواناییِ تقسیمِ ذهنش برای تمرکز روی کارهای مختلف، این امر را ممکن کرده بود. گذشته ازمارلو این، در وضعیتِ فعلی فقط لازم بود دو رشتهافکارِ جداگانه را پیش ببرد؛ یکی متمرکز بر مسابقه و دیگری متمرکز بر گفتوگوی داخلِ دفترش. امامیخوره برای لحظهای مجبور شد بخشِ سومی هم در ذهنش باز کند تا رویِ حریص و سرمایهدارِ درونش را که داشت بالا میآمد، بیرحمانه سرکوب کند.
فکرِ عبورِ ۳۰۰ میلیون سرباز از مهمانخانهاش، در حالی که عدهٔ بیشتری هم در راه بودند،قلمروی خیالش را بابتِ اینکه چقدر امپی میتواند به جیب بزند حسابی پرواز داد. اما دلیلِ اینکهمیکرد باید جلوی خودش را میگرفت این بود که از نظرِ لجستیکی آمادگیِ مدیریتِ چنین حجمی را نداشت.
تمامِ سیستمهایی که راه انداخته بود، ناگهان بیش از حد شلوغ میشدندخیالش و زیرِ بار میماندند. هرچقدر هم که نیویورک را دوست داشت، مترویباید شلوغ در ساعتِ اوجِ ترافیک چیزی نبود که بخواهد در اینجا شبیهسازیاش کند.
گذشته از این، در این موقعیت چند فرصتِ دیگر هم برای لکس وجود داشت که میتوانست از آنها سود ببرد. هرچه بود، ایندست پاگودای اسرارآمیز به یک قلمروی کوچک متصل میشد که کنترلِ ورودیاش دستِ او بود. هیچچیز جلویش را نمیگرفت که خودش هم در آنبگیرید گشتی بزند. اما اول باید اطلاعاتِ بیشتری دربارهاش به دست میآورد. حس میکرد مارلو دارد اطلاعاتِ زیادی را دربارهٔ این پاگودا پنهان میکند.
لکس گفت: «اگه تنها هدفتون گسترشِ قدرتِ نژادِ انسانه، نمیفهمم چرا باید جلویورودیاش دسترسیِ بقیه رو به این قلمرو بگیرید. اگه داخلِ پاگودا میراثی هست کهدارد به دردِ نژادِ انسان میخوره، پس انسانها از هر جایی میتونن ازش نفع ببرن.»
مارلو جواب داد: «اینطور نیست که پاگودا میراثِ خاصی رو اون تو پنهان کرده باشه. در عوض، میراثی که ارائهکنترلِ میده بر اساسِ کسی که واردش میشه شکل میگیره. پاگودایی که من تو جوونی واردش شدم، بخشی از میدونِ تمرینِ یهاگه فرقه بود. غیر از انسانها، خیلی از نژادهای دیگه هم ازش نفع بردن، حتی اگه فقط در ظاهر اینطور بوده باشه.
اما دلیلِ اینکه میخوام این قلمرو انحصاری باشه این نیست که دلم نمیخواد چیزی رو با بقیه شریکجیب بشم. وقتی بالاخره به بالاترین طبقهٔ پاگودا رسیدم و آزمونهاش رو پشتسر گذاشتم، پاگودا تبدیل شد به یهسیستمهایی ساختمونِ معمولی و دیگه میراثی به کسی نداد. این همون میراثِ نهاییه که میخوام برای نژادِ انسان نگهش دارم.»
تجربهٔ لکس با نژادهای بیگانه حسابی با حالتِ عادی فرق داشت. هر کسی را که از امپراتوریِ یوتون دیده بود، ارادتِاطلاعاتِ بیحدوحصری به پیشرفتِ نژادِ انسان داشت، اما در زمین، انسانها ثابت کرده بودند که خودشان هم دقیقاً قدّیس نیستند. تاریخِ زمینچرا پر بود از بیرحمیهای هولناکی که ثابت میکرد نژادِ او کاملاً این پتانسیل را دارد که شخصیتِ شرورِ داستانِ دیگران باشد.
به همین خاطر، این ارادتِ خاصِ آنها را برای تقویتِ نژادشان درک نمیکرد؛ چراکه مسیرِ معمول ایننمیگرفت بود که منافع را فقط برای خودشان یا نزدیکانشان نگه دارند. شاید جنگ میانِ نژادها در جهان خیلیهدفتون رواج داشت و او فقط هنوز با آنها روبهرو نشده بود. یا شایدم فقط آدمهای خیلی نوعدوستی بودند.
در هر صورت، فرصتهایی که پاگودا در اختیارشان میگذاشت عالی به نظر میرسید و لکس قرارقلمروی نبود به همین راحتی بیخیالشان شود. اگر حرفِ یوتون درست بود و حتی کسانی که بهمیکرد طبقهٔ آخر نمیرسیدند هم میتوانستند راهنماییهایی دریافت کنند، این میتوانست بهترین فرصت برای آموزشِ کارمندانِ خودش باشد.
یا دستکم تجربهای فراتر از آنچه مهمانخانهحالی میتوانست ارائه دهد، در اختیارشان بگذارد. امااینکه اول باید کمی بیشتر دربارهٔ پاگودا میفهمید.
پرسید: «اگه ورود برای عموم آزادهرچه باشه، فکر میکنید چقدر طول میکشه تاکنترلِ یه نفر به بالاترین طبقهٔ پاگودا برسه؟»
مارلو گفت: «تخمین زدنِ این... کارِ آسونی نیست. از اونجایی که ارزشِ پاگودا رو میدونم، حتماً باهوشترین و بهتریناول افرادم رو میفرستم. اما همین بهخودیخود معنیِ خاصی نداره. پاگودایی که من واردش شدم اونقدر قدیمی بود که هیچکسنژادِ دقیقاً نمیدونست از کِی اونجا بوده. حدس میزنم اینها همگی یادگارهایی از گذشتههای دور باشن که هنوز به هدفشون نرسیدن.»
پس در واقع، بعید بود کسی به این زودیها به طبقهٔ آخر برسد. لکسپاگودای آنقدر مغرور نبود که فکر کند میتواند تمامِ آزمونهایش را پشتسر بگذارد و به طبقهٔدربارهاش آخر برسد؛ دستکم نه بدونِ آمادگیِ کافی. با این حال، این موضوع مانعِ تلاشش نمیشد.
«میفهمم. انگیزهتون برای بهبودِ شرایطِ نژادِ خودتون کاملاً خالصه و جای تحسین داره، امااینکه واقعیت اینه که مهمانخانه در حالِ حاضر داره رویدادی رو برگزار میکنه که هدفش عمومِلجستیکی مردمه. بهم بگید، اون قلمرو غیر از پاگودا چه چیزِ دیگهای داره؟ اندازهش رو میدونید؟»
لکس بیدرنگ حس کرد که تنش دوباره در اتاق بالا رفت؛ چیزی که خودش میخواست، اما واکنشِ ناخواستهای هم در کار بود. لکس طوری برنامهریزی کرده بوددارد که امپراتور برای چانهزنی یا مذاکره با مهمانخانهدار دستبهکار شود و در نتیجه، هم خودش مقدارِ خوبی امپی به جیب بزند و هم راهی برای خودش ومیتونن کارکنانِ مهمانخانه باز نگه دارد. اما حس کرد آن سه نفر بهجای تلاش برای مذاکره، دارند خودشان را برای اقداماتِ پیشگیرانهای که از قبل چیده بودند، آماده میکنند.
«هنوز اسکنِ دقیقی از اندازهاش انجام ندادیم، اما برآوردِ اولیه اینه که وسعتِورودیاش قلمروی فرعی بین یک تا دو میلیون جریبه. محیطش سرزندهست و حیواناتِ محلیِدارد خودش رو داره، هرچند تا الان هیچ جانور یا تزکیهگری توش پیدا نشده.»
لکس با لبخند گفت: «در مجموع، به نظر میاد جای خوبی برای تعطیلات باشه. حیف میشه اگه حقِ دسترسیِمیشد کامل رو فقط به امپراتوری بدم، اون هم در طولِ این رویداد. هر چی باشه، اگه این کار روپنهان بکنم، وقتی بقیه هم درخواستهای مشابهی داشتن مجبورم همین کار رو براشون انجام بدم. نمیتونم بینِ مهمانها فرق بذارم.»
امپراتور که گمان میکرد درخواستش رد شده، گفت: «درک میکنم.» اما چانهزنی؟ او زمانِ بسیار زیادی رامیتواند با هنالی گذرانده بود. بهتر از هر کسی میفهمید که نباید بیش از حد به خودش غرهنداشت شود و گمان کند در برابرِ موجوداتی با این سطح از قدرت میتواند درخواستِ لطف و ارفاق کند.
«اما، گمانم بشه یه کاریسود کرد. هر چی باشه، نمیتونمکوچک مهمانهای قدیمی رو هم نادیده بگیرم.»
لکس پیش از اینکهسود ادامه دهد، لحظهای کوتاهقلمروی به راگنار نگاه کرد.
«این چطوره؟ از اونجا که فقط شما ورودیِ قلمرو رو پیدا کردید و هیچکسِ دیگهای واردش نشده،کوچک کاری میکنم که این قلمرو فقط مختصِ انسانها باشه. ورودی رو به سنگرِ جاودان منتقل میکنم تادارد دسترسی بهش آسونتر بشه. البته، از اونجا که دارم همهٔ این کارها رو انجام میدم، هزینهای هم داره.»
آن سه نفر از این تغییرِ موضع واقعاً غافلگیر شدند و سپس شور و اشتیاقِ فراوانی وجودشان را فرا گرفت. هزینه اهمیتی نداشت؛ توانِ پرداختش را داشتند.میگرفت در واقع، خودِ لکس میدانست که در همین لحظه میتواند چند تریلیون امپی برای این کار از آنها اخاذی کند و آنها هم هیچ تردیدی به خوداینجا راه نمیدادند. اما درکِ عمیقش از اعتبارِ مهمانخانهدار، و همچنین حسِ ششمش، به او میگفت که معاوضهٔ یک لطف با مقداری پول چقدر سخیف به نظر میرسد.
پس در عوض، رویآنها چیزی تمرکز کرد که بهطورِقلمروی پنهانی به نفعش تمام میشد.
«پیشتر هم گفتم که در اتفاقاتِ داخلِ قلمروهای فرعی دخالت نمیکنم. از اونجا که اینجاهیچچیز رو بهعنوانِ یک مکانِ میراثی برای نژادِ انسان درخواست کردید و ورودیِ مکان هم از طریقِمیکند مهمانخانهست، باید امنیتِ اون انسانهایی رو که به قصدِ رسیدن به پاگودا وارد میشن تأمین کنید.»
میدانست تبارِ کارمندانش چقدر قدرتمند است. اگر قرار بود آنهامیتوانست را به پاگودا بفرستد، باید مطمئن میشد کسی مخفیانه تلاشکنترلِ نمیکند برای استخراجِ تبارشان یا مطالعه روی آنها، بهشان آسیبی برساند.
در همین رابطه، ناگهان فکری به ذهنش رسید. شاید بهتر بود یک قلمروی فرعیِ نسبتاً امنتر پیدا کند و از کارمندان بخواهد آندلیلِ را مسکونی کنند. آنها از هیچ نظر کمبودی نداشتند، اما از آنجا که آدمهایی واقعی و زنده بودند، لکس میخواست بیرون از مهمانخانهنیویورک هم برای خودشان زندگی داشته باشند. گذشته از این، فرصتِ یادگیریِ خوبی برایشان میشد. تجربههای جدید بخشِ جداییناپذیری از رشدِ شخصیتِ هر فرد بود.
امپراتور از نوعِ هزینهای که مهمانخانهدار مطرح کرد جاقلمروی خورد، اما از طرفی کاملاً منطقی بود. مهمانخانهدار یکنمیگرفت میزبانِ عالی بود. البته که باید نگرانِ رفاهِ مهمانانش میبود.
گروه شروع به بررسیِ جزئیات کردند واسرارآمیز در همان حال، هر کدام در ذهنِدستِ خود برای چگونگیِ پیشبردِ کارها نقشه میکشیدند.
برگردیم به مسابقه... لکس داشت خوب پیش میرفت ووجود به پایانِ مسیر نزدیک میشد. جرارد و چند فینالیستِمتصل دیگر در تیررسِ نگاهش بودند. اما حالوحوصلهاش چندان تعریفی نداشت.
او برای اینکه اینهمه مسافت را جبران کند و در عین حال کسانی رااینکه که جلوتر بودند به عقب بکشد، سنگِتمام گذاشته بود. شهودِ بینظیرش هم نقشِ فوقالعادهاینظرِ در کمک به او برای جاخالی دادن از تقریباً تمامِ پاورآپها ایفا کرده بود.
اما تنها موردیمیتوانست که نتوانسته بودهرچه از آن جاخالی بدهد...
لکس به سمتِ چپ چرخید و به زنماسِ سیاهپوش که درست کنارش رانندگی میکرد، نگاهی مرگبار انداخت. متأسفانه، با یک لانهٔ مرغدست که مستقیماً روی سرش چسبیده بود و مرغِ مادری که داخلش خوابیده بود، چندان ترسناک به نظر نمیرسید. بالای ماشینش یک مرغدانیِ کاملبگیرید قرار داشت، پر از تخممرغ و مرغهای زنده؛ چیزی که نهتنها حواسش را پرت میکرد، بلکه وزنِ ماشینش را هم بالا برده بود.
لحظهای که میفهمید چه کسی چنین پاورآپِموقعیت مزخرفی را طراحی کرده، او... او... فقطپاگودای خدا میدانست، اما قطعاً یک کاری میکرد!