چپتر 423: درگاهِ هنالی
0لکس بارِ دیگر به خواب رفته بود و این بار نیلوفر برای کمک به او دربیدار پیریزیِ بنیانِ لازم برای تنش، کمی بیشتر به دردسر افتاده بود. هر چه باشد خودِ نیلوفرمناظرِ هم نوزاد بود و هر چه بنیانِ لکس را بیشتر بالا میبرد، بهبودِ بیشترِ آن سختتر میشد.
دفعهٔ پیش مجبور شده بود از لاکپشت کمی خاکِ بسیار حاصلخیز بخواهد، در حالی که این باربکند نیلوفر تمامِ جوهرِ ایزدی را که هستهٔ تختهسنگِ ایزدی جمعآوری کرده بود، مصرف کرد؛ این هسته همان سنگریزهٔضمنِ کوچکی بود که لکس پیشتر در قلمروی بلور پیدا کرده بود و قدرتش را بهشدت افزایش داده بود.
لکس همیشه گمان میکرد که این جوهر دیگر نمیتواند به او کمکی بکند، اما جوهر دقیقاً چیزی بود که موجوداتِ ایزدیگذشته از آن استفاده میکردند. چطور ممکن بود به همین سادگی باشد؟ دلیلِ اینکه لکس دیگر نمیتوانست از آن بهرهای ببرد اینتنها بود که تمامِ پوستش را با آن آبدیده کرده بود و ضمنِ تقویتش، آن را در برابرِ جوهر نفوذناپذیر ساخته بود.
دلیلش این بود... که از نشتِ هرگونه جوهرِ درونِ تنش به بیرون جلوگیری کند! بنابراین، گامِ طبیعیِ بعدی این بود که درونِچطور تنش با جوهر شستوشو داده شود. لکس طبیعتاً از انجامِ این کار ناتوان بود، چرا که در بهترین حالت فقط میتوانست آنکند را بنوشد. اما نیلوفر میتوانست وجببهوجبِ تنِ لکس را بشوید و نهتنها بنیانش را تقویت کند، بلکه قدرتِ تنش را نیز افزایش دهد.
خلاصهٔ کلام اینکه... این بار درتقویت مقایسه با چند دفعهٔ گذشته، بیدارکلام کردنِ لکس خیلی بیشتر طول میکشید.
جهانِ فیزیکی، یا بهتر است بگوییم قلمروی خاستگاهِ فیزیکی، مکانی پهناور و شگفتانگیز بود. احتمالات در آن بینهایت بود و پرگذشته از مناظرِ عجیب و مسحورکننده بود. با این حال، تنها افرادِ خوششانس یا شایسته فرصتِ تماشای آن را پیدا میکردند. خوشبختانه،تنها جای دیگری هم وجود داشت که حتی افرادِ عادی میتوانستند شکوهِ کاملِ هر آنچه را سطحِ فیزیکی برای ارائه داشت، تجربه کنند.
این مکانِ رازآلود به درگاهِ هنالی معروف بود. تنها کاری که فرد باید میکرد این بوداما که بدنش را اسکن کند و سپس با استفاده از هر یک از دستگاههای غوطهوریِ واقعیتِ مجازی،ضمنِ با ذهنِ خود واردِ درگاه شود و در واقعیتِ جایگزینی که همان درگاهِ هنالی بود، زندگی کند.
اندازهٔ درگاه غیرقابلمحاسبه بود،نهتنها زیرا هیچکس هرگز مرزهای ایننیز مکان را کشف نکرده بود.
برخلافِ مکانِ فیزیکی که بهشکلِ سیارات، منظومهها و کهکشانها وجود داشت، درگاه تنها بهعنوانِ یک سطحِ پیوسته وجود داشت. هرچیزی کهکشانی که به درگاهِ هنالی متصل میشد، قطعهزمینی متناسب با اندازهٔ کهکشانش دریافت میکرد که در آن حقِ حاکمیت داشت. اگرنشتِ کهکشان مالکی داشت، برای مثال امپراتوریِ یوتون، آنگاه هر کسی که واردِ این قطعهزمینِ مجازی میشد به ویزای آنلاین نیاز داشت.
ماجرای ویزا مزخرف بود، اما این دیگر کشیده شدن به جنبهٔ سیاسیِ درگاه بود. درنیز اصل، درگاه عظیم بود و در واقع، تعریفِ «جهانِ شناختهشده» که معمولاً در قلمروی خاستگاهاست به کار میرفت، به آن منطقهای از قلمرو اشاره داشت که به درگاه متصل شده بود.
نژادهای دیگر تنها از روی تعدادِ کهکشانهای متصل میتوانستند بفهمند قلمروی خاستگاه چقدر پهناورکمکی است. بهجز آنها، تنها خودِ هنالیها واقعاً میدانستند قلمروی خاستگاه چقدر گستردگی دارد، اما حوصلهبهرهای نداشتند خودشان درگاه را پیادهسازی کنند، بنابراین اعضای اتحاد این کار را برایشان انجام میدادند.
همانطور که انتظار میرفت، یکی از محبوبترین شکلهای سرگرمی در درگاه، مبارزه بود. ازچند آنجا که مبارزان در دنیای واقعی واقعاً نمیمردند، بسیاری از مردم از فضای بهشدتپهناور واقعگرایانهٔ درگاه استفاده میکردند تا مهارتهایشان را صیقل دهند و با حریفانِ قدرتمند رقابت کنند.
در یکی از همین مکانها، در کهکشانی بینام و در اتاقی خصوصی،گمان یک مارزو، معروف به تیرکس، یک بونایر، نژادی از سوسکهای هوشمند، و یکممکن اُلین، نژادی انساننما با پوستِ برنزی و شاخهای باشکوه، دورِ هم نشسته بودند.
هر سه زن مشغولِ تماشای یک بتل رویال بودند و خودمانی با هم گپ میزدند. این برای آنها دورهمیِ بسیار رایجی بود. هرچندکردنِ شاید ثروتمند و بیخیال به نظر میرسیدند، اما در حقیقت هر سه عشقِ مبارزه بودند که از طریقِ مبارزه با یکدیگر در درگاه باتماشای هم دوست شده بودند. هر از گاهی اینطور به خودشان استراحت میدادند، چرا که حفظِ بهترین حالتِ ذهنی به کمی زمانِ استراحت نیاز داشت.
وقتی دخترِ اُلین، دختری جوان که تنها ۹۱داده سال سن داشت، بیهدف صفحاتِ یک مجلهٔ آنلاینِ مبارزهدقیقاً را ورق میزد، مقالهٔ خاصی توجهش را جلب کرد.
دقیقتر بگوییم، تصویرِ بالای مقاله بود که توجهش را جلب کرد. شبحِ مردی خوشپوش بود که چیزی جز یک کاردِ کره درفیزیکی دست نداشت. زمینهای پیشِ رویش پر از اجسادی بود که دختر فقط میتوانست حدس بزند حریفانِ شکستخوردهٔ او هستند، هرچند به نظردیگری نمیرسید شبحِ صورتش به آنها خیره شده باشد. در عوض، نگاهش رو به بالا بود، انگار که آسمانها را به چالش میکشید.
هرچند فقط یک عکس بود و دخترِ جوان حتی نمیتوانست حالتِهمیشه چهرهٔ جنگجو را تشخیص دهد، چه رسد به هویتش، اما چیزیاستفاده در طرزِ ایستادنِ او قلبش را لبریز از تحسین و پرستش کرد.
عنوانِ مقاله «مرگ به دستِ اوبنوشد نهایتِ رحمت است» بود و شخصیتقویت به نام «ریچل» آن را نوشته بود.
دخترِ اُلین نمیتوانست نگاهش را از قامتِ قهرمانانهٔ درونِ عکسگمان بردارد، انگار شبحِ او تمامِ چیزهایی را که در رؤیاهایش میدیدمیکردند در خود جای داده بود. ناخودآگاه گونههای دخترِ پوستبرنزی سرخ شد.
در این لحظه، دو دوستش متوجه شدند قضیهای درنیز کار است، اما خودش اصلاً حواسش نبود. بالاخره بهسختی نگاهشطول را از عکس کَند و کلماتِ زیرِ آن را خواند.
نویسنده در اولین جملهاش پرسیده بود: «ایستادن در اوج چقدر تنهایی دارد؟» و سپس ادامه داده بود: «این سؤالی است که هرگز نمیتوانیممیکردند به آن پاسخ دهیم، چرا که آنجا جایگاهِ اوست؛ تنها میایستد و از هرچه برایش عزیز است محافظت میکند. اما وقتی او درکند خطِ مقدم میایستد تا از اینهمه آدمِ دیگر محافظت کند، چرا باید تنها بماند، بیآنکه کسی باشد تا از قلبِ او محافظت کند؟»
وقتی دخترِ اُلین قهرمانی را تصور کرد که از یک میدانِ نبرد به میدانیقدرتِ دیگر میرود و تنش بومِ نقاشیِ زخمهای نبرد است، حتی نفهمید کِی اشک رویفیزیکی گونههایش جاری شد. اما وقتی شبهنگام برمیگردد تا کنارِ آتشِ اردوگاهش استراحت کند، تنهاست.
دختر میخواست فریاد بزند: «من از قلبت محافظت میکنم!»همیشه اما میدانست صدایش به گوشِ قهرمان نمیرسد، چرا که اوموجوداتِ قطعاً فرسنگها دورتر بود و برای حفظِ امنیتِ جهان میجنگید.
در پایانِ مقاله، بخشی که دختر هنوز به آن نرسیده بود، یادداشتی از نویسندهچند به چشم میخورد که خبر از انتشارِ یک مجموعه کمیک میداد؛ کمیکی که قرارپهناور بود دلاوریهای قهرمانِ نجیبی را به تصویر بکشد که تنها با عنوانِ «مهمانخانهدار» شناخته میشد.