چپتر 560: افکار پراکنده و حملهٔ فضاییها
0وقتی لکس پرندهٔ سول را به معبدِ آتش فرستاد، چند فکرِ پراکندهمهمانخانه از ذهنش گذشت. انرژیای که برای بازیابی نیاز داشت، انرژیِ ایزدی بود؟موفقترین در این صورت، یعنی یک ایزد بود؟ یا انرژیِ ایزدی کاربردهای بیشتری داشت؟
حالا که به آن فکر میکرد، خودش هم برای آبدیده کردنِ تنشلیلی از جوهرِ ایزدی استفاده کرده بود و آن را هم از قلمرویعمرشان بلور گرفته بود. شاید در قلمروی بلور، انرژیِ ایزدی کاربردهای بیشتری داشت.
غرقِ همین افکارِ پراکنده بود که دستیارِ هولوگرافیکِاطلاعاتی شخصیاش از پیامِ جدیدی خبر داد. پیام ازبرخورده طرفِ میراندا بود و میخواست او را ببیند.
لکس اخم کرد. حتی بیست دقیقه هم از پایانِ جلسهشان نگذشتهخاصی بود. بعید بود به این زودی اطلاعاتی دربارهٔ خواهرانش پیدا کردهدلیلش باشد و این فقط یک معنی داشت: به مشکلی برخورده بود.
لکس پیشِ او آنی منتقل شد و حواسش بود که ظاهرش را به لئو تغییر دهد. بهمحضِگیلد اینکه چشمش به او افتاد، شکش به یقین تبدیل شد. وضعِ میراندا خیلی بدتر از چند لحظهبسیار پیش بود که ترکش کرده بود و با درد زخمِ کاریِ روی بازوی راستش را گرفته بود.
میراندا دردش راصندلیاش فروخورد و گفت:مهمانخانه «اوضاع خیلی خراب شده.»
لکس اخم کرد،پایانِ البته نه بهخاطرِبعید حرفی که میشنید.
گفت: «یه لحظه صبر کن،» و به دفترش آنیاسکن منتقل شد. روی صندلیاش نشست و بهسرعت مهمانخانه را اسکنیکی کرد و فروشگاهِ خاصی را در اتاقِ گیلد پیدا کرد.
چن و لیلی که کسبوکاری را در اتاقِ گیلد راه انداخته بودند، به یکی ازخاصی موفقترین فروشگاههای گیلد تبدیل شده بودند. دلیلش این بود که بهعنوانِ جنگجویانی که تمامِ عمرشانعمرشان را در نبرد گذرانده بودند، درکِ بسیار عمیقی از نیازهای دیگر سربازان، ماجراجویان و جنگجویان داشتند.
لکس از فروشگاهشان چند دارو از جمله مسکن خرید، پیشِ میراندا آنی منتقل شد و کارتهای اتاقِیکی گیلد را که حاویِ آن اقلام بود به دستش داد. مسکن را بهشکلِ کارت به او نداد،جنگجویان بلکه انرژیِ روحیاش را درونش جریان داد تا خودِ دارو ظاهر شود و آن را به دستش داد.
کلِ این فرایند فقط چند ثانیه طول کشید. این کار باعث میشد لئو آدمِ بسیار باملاحظهایبرخورده به نظر برسد، اما در حقیقت، نمیخواست ریسک کند که میراندا بهخاطرِ درد حواسش پرت شودوضعِ و گند بزند یا اشتباهی مرتکب شود. البته نیازی نبود این موضوع را به زبان بیاورد.
میراندا بهسرعت مسکن را سر کشید و تنها چند لحظهفروشگاهِ بعد بهوضوح آرام شد. با این حال، دستش همچنان خونریزیموفقترین داشت و مشخص بود که به رسیدگیِ پزشکی نیاز دارد.
لئو بحث راالبته از سر گرفتمیشنید و گفت: «داشتی میگفتی.»
«شاید بدونی یا نه، اما هیچ تکنولوژیای الان روی زمین کار نمیکنه. برگشتم تا بفهمم سرورهای انجمن کجاموفقترین نگهداری میشن و برنامهام این بود که بیارمشون به مهمانخانه. اینجوری میتونستیم بهشون دسترسی داشته باشیم. این کارفروشگاهشان نهتنها به انجمن کمک میکرد، بلکه من هم راحت میتونستم ردِ اطلاعاتِ اون سه نفری رو که دنبالشونی بگیرم.
«متأسفانه قبل از اینکه بتونم کارِ خاصی پیش ببرم، فضاییها حمله کردن. هر جا آدم میبینن، ازپیشِ سفینههاشون پایین میپرن و سرکوبشون میکنن. هر کی مقاومت کنه درجا کشته میشه. تنها دلیلِ زنده بودنمبدتر این نیست که مهارتِ خاصی داشتم، بلکه فقط اونقدر سریع بودم که تونستم به مهمانخانه فرار کنم.»
لکس اخم کرد. این خبرِ خوبی نبود. طبقِ چیزهایی که میدانست، بیگانهها نباید اینقدر سرسخت میبودند، دستکم این چیزی بود که مارلو گزارش داده بود.تمامِ اما از طرفی، استانداردهای مارلو با بقیه فرق داشت. مهمتر از آن، خیلی سریع حرکت کرده بودند. لکس پیشبینی کرده بود که روزها، اگر نگوییمبلکه هفتهها، طول میکشد تا به انگلستان برسند. هر چه باشد، حتی بدونِ فناوریشان، اروپا دستوپابسته نبود. شمارِ قابلتوجهی از تزکیهگران آنجا بودند که باید مقاومت میکردند.
پیش از اینکه لکسبهخاطرِ بتواند به راهحلی فکردفترش کند، میراندا خودش پیشنهادی داد.
«اگه مهمانخانه بتونه کمک کنه، میتونیممهمانخانه اوضاع رو تثبیت کنیم. اینطوری مالیلی هم میتونیم به شما کمک کنیم.»
لئو پوزخند زد.
«فکر کنم اشتباه متوجه شدید. محضِ روشن شدنِ موضوع، کمکی که من پیشنهادگیلد دادم راهی بود تا بتونید از خدماتِ مهمانخانه برای کمک به خودتون استفاده کنید.نبرد مهمانخانهٔ نیمهشب یه سازمانِ بیطرفه و ما بهعنوانِ شخصِ ثالث تو درگیریها شرکت نمیکنیم.»
با گفتنِ این حرف، لکس ذرهای تردید در دلش حس کرد. بایدمهمانخانه کمکی را که قول داده بود ارائه میداد؟ هر چه بیشتر دسترویدستموفقترین میگذاشت، احتمالاً آدمهای بیشتری میمردند. نمیخواست این بار روی وجدانش سنگینی کند.
اَه، آدمِ خوب بودن عجب دردسرِ بیخودیاسکن بود. چقدر همهچیز راحتتر میشد اگر وجدانِراه یک شرور یا چنین چیزی را داشت.
«اگه کسی رو بفرستم زمین،نگذشته چیزی دارید که بتونه اونخواهرانش شخص رو به سرورهاتون راهنمایی کنه؟»
میراندا مکث کرد، اما وقتِصندلیاش زیادی برای گمانهزنی دربارهٔ اشاراتِفروشگاهِ پنهان در حرفهای لئو هدر نداد.
«راستش رو بخواید، با اینکه دستگاههای برقی کار نمیکنن، فناوریِ روحی که فقط با انرژیِخاصی روحی کار میکنه هنوز فعاله. سرورهای انجمن تو یه تأسیساتِ امن و مخفی هستن که بانبرد یه آرایهٔ دفاعی محافظت میشه. باید بتونم چیزی بسازم که بتونه اون تأسیسات رو پیدا کنه.»
«بسیارخب، در این صورت، اون ردیاب رو برام بیارید و منگیلد هم کسی رو میفرستم تا اون سرورها رو بیاره. همزمان، بهمحضِجنگجویانی اینکه ردیاب دستم برسه، اطلاعاتی رو که نیاز دارید بهتون میدم.»
میراندا سر تکان دادجلسهشان و بهسرعت بیرون رفت تادربارهٔ ساختِ ردیاب را شروع کند.
از طرفِ دیگر، لکس لعنت فرستاد که زاگان هنوز در امتحانش گیر کرده است. اگر قبول شده بود، لکس میتوانستموفقترین او را پادو کند و برای آوردنِ سرورها به زمین بفرستد. حالا مجبور بود خودش دستبهکار شود. نه اینکه با انجامِمسکن این کار مشکلی داشته باشد؛ فقط فکر میکرد اگر آن هیولای جاودانه کار را انجام میداد همهچیز خیلی سریعتر پیش میرفت.
آخه چرا اینقدر طولش میداد؟
سر تکان داد. مهم نبود. بهتر بود برود وخاصی برای گشتوگذارِ پیشِ رویش کمی تجهیزات آماده کند. اصلاً جالبفروشگاههای نبود اگر لباسهایش وسطِ جنگ پودر میشد. زیادی معذب میشد.